ملخ   نویسنده: هوشنگ گلشیری

ملخ

 

 ساعت هفت صبح بود که راه افتادیم بارها را که فقط سه تا ساک بود گذاشتیم توی خرجین یکی از خرها و دنبال جاده را گرفتیم.

 آن ها سه نفر بودند یکی که خرها را می برد به ایشوم دو تای دیگر با هم برادر بودند و مثل ما بارهایشان را گذاشته بودند روی یک خر برادر بزرگتر چشم سبز و خنده رو بود آن یکی جوان و بلندقد با چهره ای که مثل صخره سخت و گوشه دار بود تازه توی چشمهای نیم بسته و زیر پوست سوخته شده اش یک چیز وول می خورد که آدم مورمورش می شد و می رفت توی نخ اینکه ساعتش را بگذارد توی جیبش و پولهایش را یک جایی گم وگور کند. .....

..... هر سه تاشان کلاه های دو گوشی سرشان بود و یکی یک چوب داشتند که می گذاشتند پشت گردن هاشان و مثل وقتی که می خواهند چوب بازی کنند مچ دست هاشان را روی چوب ها انداخته بودند.

 راه افتادیم آن ها پشت سر چهار تا خر بودند و ما به دنبالشان لا به لای یک پرده خاک این طرف آب باریکه یک چشمه بود و یک بیشه کبوده و دست راست تپه های پوشیده از بوته های یوشن و گون وقتی پیچیدیم پرده های خاک غلیظ تر شد و محمد راه افتاد میان از میان خرها و رفت جلو و از همان جابود که برادر بزرگتر شروع کرد : کی گفت اصفهانو ول کنین بیاین بیابون خاک بخورین ؟

 من گفتم : می خواسیم ببینیم شما تو این بیابونا چیطور زندگی می کنین

 خندید بلند خندید چوبش را از پشت گردنش برداشت و خرها را هونج کرد :

 زندگی ترک دسته خره که بیاین بیبینین ترک که آدم نیس همه ش راه برو همه ش جون بکن

 راست می گفت از بلندی قامتهاش می شد فهمید که راهها چه قدر طولانی ست و سیاهی کوهها چه قدر دور از هم ایستاده اند

 چپقش را روشن کرد و شروع کرد به ترکی حرف زدن با کاظم که خرها را می راند

 برادر کوچکتر حرف نمی زد اما گاه گداری موج خنده توی صورتش رها می شد و همان جا میان تخته سنگهای قالب صورتش رسوب می کرد کلاه دو گوشیش نو نوار بود ولی سرشانه های کتش پاره شده بود و اپل کت زده بود بیرون بدنش نرمش عجیبی داشت مثل بازیگرانی راه می رفت که توی چوب بازی می خواهند حریق را غافلگیر کنند و چوب را روی مچ پایش بچسباند روی انگشت های پایش بلند می شد و چوب را پشت گردن ستبر و سیاه شده اش تکان می داد

 محمد جلوتر می رفت همیشه همین طور بود اول جلو می رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد وسطهای راه که از نفس می افتاد کم کم می کشید عقب آن وقت نوبت ما بود که بایستیم تا برسد یا فقط لندلندش را بشنویم که : دیوونه ها مگه سر می برین ؟ یه کم آهسته برین آخه چند تا که با هم یه جا می رن باهاس تا آخر کار با هم باشن

 اسم برادر بزرگتر علی جون بود و آن یکی که خرها را می برد به ایشوم کاظم اما اسم برادر کوچکتر را حتی مش کاظم یادش رفته بود می گفت : نمی دونم شاید سهراب باشد شایدم لهراسب

 باورشان نمی شد که ما بتوانیم آن همه راه را تاب بیاوریم علی جون گفت : خیلی راهه عاجز می شین

 من گفتم : ما خیلی راه رفته ایم این راه واسه مون چیزی نیس

 باز خندید و شروع کرد به ترکی حرف زدن و محمد که جلو خرها می رفت پا سست کرد و قتی خرها رسیدند دستش را گرفت دم بینیش و گفت : ما همه ش کوه می ریم هر روز جمعه تمام کوههای دور و بر اصفهان رفته ایم این لقمه پیش اونا چیزی نیس

 غرورش جریحه دار شده بود و من ترسیدم که نکند با همه این باد و بروت ها زه بزنیم و شروع کردم با صادق حرف زدن هر حرفی که دم زبانم سبز شد بعد کشید به بحث و تپه ها به هم نزدیکتر شد

 به سرچشمه آب که رسیدیم علی جون گفت : خیلی آب بخورین تا دوتا فرسخ دیگه آب نیس

 خودش روی زمین دراز کشید و آب خورد و آن دو تای دیگر هم محمد در فلاسک را که روی دوشش بود باز کرد و من و صادق با مشتهامان آب خوردیم وقتی راه افتادیم باز به ترکی حرف زدند و خندیدند

 تپه های کنار راه پر از بوته های سبز یوشن بود و راه میان تپه ها و بوته ها گم می شد چند تا کوه در افق دوردست سیاهی می زد و ما هم باید می رفتیم پشت آن کوهها آفتاب توی آسمان آبی بیداد می کرد

 چند تپه دیگر را که پشت سر گذاشتیم محمد از خرها و سهترک عقب افتاد و آنها یک تپه جلو افتادند و من دیدم که داریم زه می زنیم آن وقت الکی به حرف افتادم وقتی رسیدیم به ترکها علی جون سوار یکی از خرها بود و داشت چپقش را دود می کرد

 توی چشمهای سبزش خنده موج می زد و خوب می شد فهمید که دارد دنبال نخ خاطراتش را می گیرد سر تپه روبه رو که رسیدیم باز از سر گرفت : شهر و ول کردین اومدین بیابون چی ببینین ؟ اومدین آفتاب بخورین خاک بخورین ؟

 تا آن تپه دو فرسخ راه بود با آن همه سرازیری و سربالایی دانه های درشت عرق روی پیشانی و دور کلاه محمد برق می زد صادق نقاب کلاهش را کشیده بود روی پیشانیش و لبهای من خشک شده بود من گفتم : ما اون قدر ها هم نازک نارنجی نیستیم

 و یادم آمد آن پیاده روی هشت فرسخی که شرط بستیم و بردیم و پای من تا یک ماه بعد پر از تاول بود صادق گفت : شما رو خر نشستین قبول نیس باس بیاین پایین با هم راه بریم تا ببینیم کی خسته می شه

 و خندید علی جون هم خندید و به تپه ها و راه و به سیاهی کوههای دوردست نگاه کرد : این ساعتو چند خریدی ؟

 تازه علی جون چشمش افتاده بود به ساعت پت و پهن محمد که روی مچ سوخته اش برق می زد محمد رفت تو فکر : صد تومن صد و ده تومن

 من نگاه کردم به تپه ها و آهسته زمزمه کردم محمد گوشی دستش آمد : اما حالا کهنه شده یه بیس سی تومنی می ارزه

 و صادق به حرف افتاد

 نگرانی زیادی هم نداشتیم برای اینکه وقتی کافه چی توی ده اینها را پیدا کرد که می آمدند به ایشوم یک ربع ساعتی با آنها ترکی حرف زد و حتما گفته بود که اینها می روند سر انوشیروان پسر امیر فرج خراب شوند و ترکها حتما فهمیده بودند که ما بی گدار به آب نزده ایم

 به صادق گفتم : طوری نیس کاری نمی تونن بکنن ما سه تاییم اونا سه تا و ته دلم شور زد :

چی با این چوباشون ؟ تاه اگه خرامونو بردن کی می تونه پس بگیریه ؟

 بردن که بردن

 آن وقت متوجه شدم ساعتش از همان وقتی که راه افتادیم روی مچ دتسش نبود

 صدای هواپیما که از دوردستها بلند شد و محمد گفت ماشین و پاش سست شد و من رفتم توی فکر که ترکها چه قدر باید راه بروند بعد فهمیدیم که هواپیماست و من به علی گفتم : هواپیما دشمن جون ترک

 چپقش را که فقط یک ته چوب بود خالی کرد و با چشمهای سبز و خندانش حاشیه آسمان آبی را دید زد: ترک از هواپیما نمی ترسه وقتی هواپیما میاد ترک می ره رو کوه

 و اشاره کرد به کوهی که داشت توی افق سبز می شد

 هواپیما میاد روی کوه اونوقت ترک چی می کند؟

 ترک می ره پشت سنگ هواپیما هر چی می خواد بمب بریزه ترک در نمیاد

 و خندید کاظم خرها را تندتر راند و شیار خنده دوید روی لپهای سوخته سهراب صدای هواپیما که گم شد صادق پرسید شما کجا میرین ؟

 میریم ایشوم خودمون : سه فرسخ بالاتر از جرکون شما زود می رسین ما باس تا شب راه بریم

 ما می خواستیم برویم جرکان که چهار فرسخ راه بود

 من پرسیدم : نزدیک شیراز بودین دنبال گله ؟

 نه نزدیک آباده قاسنی جمع می کردیم

 و نگاهش را انداخت به راه و شروع کرد با برادرش ترکی حرف زدن بعد از محمد که باز داشت عقب می افتادپرسید : شما نمی دونین قاسنی تو شهر یه من چنده ؟

 نه

 اول یه من هفتاد تومن بود اما حالا یه دفعه شده سی تومن

 من گفتم : مگر اینجا قاسنی پیدا نمی شه که باس برین آباده ؟

 رو اون کوهها پیدا می شه اما کمه آباده خیلی هسن

 رفتیم جلو صادق تشنه اش شده بود و اگر جلو ترکها آب می خوردیم پاک کنف می شدیم یک تپه که جلو افتادیم محمد در فلاسک را باز کرد و ما توی سرازیری همان طور که راه می رفتیم گلوهامان را تر کردیم و محمد افتاد به حرف و من و صادق فقط توی نخ راه بودیم و آسمان آبی و گونها و ترکها که دشاتند از پشت سرمان می آمدند و حالا دو تاشان نشسته بودند روی خر و یکی داشت خرها را می راند

 جاده می رفت روی تپه ها و آن دور سیاهی چند کوه بود اول روی تپه سیاهی چند راس خر سبز شد وقتی رسیدند دو تا ترک بودند با سه تا خر که کاه بارشان بود محمد گفت : خسته نباشین

 سلامت باشین 

 و چشمهاشان ما را پایید که پیاده می رفتیم ایشوم بعد یک وار پیدا شد پیر مرد بود و رشید با لباس تمام عیار قشقاییها و زین و یراق اسب چهره اش سوخته بود و موهای سفیدش از زیر کلاه خسرو خانی زده بود بیرون

 خسته نباشین

 سلامت باشین

 کجا می رین ؟

 ایشوم سیگار دارین ؟

 هیچ کدام سیگاری نبودیم : نه باس ببخشین

 پاشنه زد و رفت پهلوی ترکها که عقب می آمدند ایستاد و چپق علی جون را دود کرد از تپه که سرازیر شدیم من گفتم : خیلی جلو افتادیم باس صبر کنیم برسن

 کنار جاده نشستیم روی چند تا سنگ و یکی یک قلپ آب خوردیم و من میان سنگها یک ملخ عجیب پیدا کردم قد یک انگشت شست صادق گفت : ببریمش شهر چیز عجیبیه ترکها که آمدند صادق آبشان داد

 راه که افتادیم ملخ توی جیب من بود و من سنگینی آن را توی جیبم حس می کردم و سوزش رانم را و تلاش ملخ را که از آستر جیبم می آمد بالا روی تپه بعدی بود که باز علی جون از سر گرفت

 اینجا گردنه س ترک می ایسته چوب می گیره دستش هی کجا میری ؟

 و چوبش را تکان داد و من جمله اش را درست کردم

 بنو میگیریه دستش و بادستم نشانه رفتم و چشم چپم را بستم چشمهاش برق زد

 ترک دیگه برنو نداره فقط چماق داره

 راه که افتادیم ترکها شروع کردند به ترکی حرف زدن و ما هم آرام آرام انگلیسی گپ زدیم

 تا حالا سه فرسخ آمده بودیم و خورشید درست وسط آسمان بود اما نسیم که می وزید و بوته های سبز را می لرزاند آدم سبک می شد و بوی صمغ یوشنها را تا توی ریه هاش حس می کرد

 بیاین سوار بشین خسته شدین

 مش کاظم اصرار می کرد و ما افتاده بودیم روی قورت پای کوه سلطان خلیل که رسیدیم چشمه را دیدیم و آن طرف تر میان علفهای بلند دو اسب نیله را که فقط سر و دمشان پیدا بود و یالهاشان که ریخته بود روی گردنهای ستبرشان خیلی تشنه بودیم اما ما دراز کشیدیم روی چمنها و با دهان آب خوردیم و بعد ترکها مش کاظم جل و خرجین خرها را برداشت و گفت : بشنینین یه چایی چیزی بخورین بعد می ریم

 محمد نشسته بود روی سبزه اما هنوز از خر شیطون پایین نمی آمد

 نه بریم به ایشوم که رسیدیم یه چیزی گیر میاد

 علی جون باز از سر گرفت : حتما انوشیرون یه گوسفند براتون می کشه که خودتونو این قدر هلاک می کنین ؟

 نصف کله قند و یک کیسه چای از بندهاشان بیرون کشیدند با دو کتری سیاه شده و دو استکان بوته ها را که توی راه جمع کرده بودند آتش زدند نان خشکیده شان را درآوردند و ما هم رفتیم دور سفره یکی یک تکه نان برداشتیم و به نیش کشیدیم و یکی دو تا چای و ولو شدیم روی چمن من ملخ را ول کردم روی چمن که رنگ سبز سیر عجیبی داشت

 ترکها نشسته بودند تنگ آتش خوشرنگ بوته و علی جون می خندید و چای می خورد

 ترک خیلی چای می خوره ده تا بیست تا

 اول من دختر را دیدم بعد علی جون و چشمهاش برق زد

 گلین گلین

 محمد پرسید : گلین ؟

 آره به دختر که تازه عروس می شه ترکها می گن گلین بعد دیگه گلین نیس

 دختر بالا بلند بود با سینه ای برآمده چینهای شلیته اش مثل موجهای رودخانه روی بوته های سبز غلط می خورد صورتش آفتاب خورده بود و چشمهاش سیاه بود سلام کرد و رفت سر چشمه و مشکش را پر کرد وقتی می رفت سهراب را دیدم که چشمش به چینه های شلیته دخترک بود و برق گیسوان بافته شده اش که ریخته بود پشتش و از زیر روسریش بیرون زده بود به علی جون گفتم : کاکات زن نداره ؟

 نه

 چرا زنش نمی دی ؟

 نمی تونه زن بگیریه فقیره ترک باشداق دخترش خیلی می شه ده تا بیس تا گوسفند و گاو می خواد پول نقد می خواد تاجیکها فقط یککاغذ می دن زمین قباله می کنن ترک زمین نداره خونه نداره

 اشاره کرد به تپه ها و موه سلطان خلیل

 اینا زمینای ترکه

 خندید شیشه های سبز و شفاف چشمهاش کدرشد

 زمینی که مال خودش نیس باس ول کنه بره گرمسیر

 چای که تمام شد بنه ها را بار کردیم و راه افتادیم چند تا تپه را که پشت سر گذاشتیم رسیدیم به جرکان دشت وسیعی بود با چند تا خط سبز پر رنگ و دو سه تا سیاه چادر صادق ماتش برده بود

 فقط چند تا سیاه چادر هس

 محمد خیلی کنف شده بود ما را این همه راه آورده بود و شاید فکر می کرد که حالا هم مثل شش سال پیش باز یک دشت سیاه چادر می بیند و شبها مثل آسمان پر ستاره یک دشت چراغ صبحها گله ها می روند روی تپه ها و ما سوار اسب به تاخت می رویم سر چشمه و دخترهای بلند قد را نگاه می کنیم که نخ میریسند یا مشکهای پر آب را می گذارند روی خرها و چهار نعل دور می شوند مش کاظم گفت : ما میریم به ایشوم خودمون ایشوم انوشیروون اونجاس

 و سینه کوه روبرو را نشان داد که سایه یک تکه ابر افتاده بود روش محمد گفت : پهلو باغ بیده بول داجی ؟

 آره همونجاس

 و اشاره کرد به یک لکه سبز توی سینه کوه : کار و بارشون بد شده خیلی بدتر از او سالها که شما اومدین تازه پسرا از امیر فرج جدا شدن هر کدام یکی یه سیا چادر برداشتن و رفتن سی خودشون امیر فرج هم اونجاس

 و اشاره کرد به این طرف جاده به سیاچادری که وسط دشت مثل یک غول سیاه روی زمین چمباتمه زده بود محمد ول کن نبود

 چند سال پیش وضعشون بد نبود اینجاها همش چمن بود سبز بود

 علی جون خندید چوبش را گذاشت پشت گردنش می خواست راه بیفتد : اون وقتها آب سلا بود حالا دیگه آب نیس ملخ همه چمنا رو خورده ترک از اینجا رفته

 و اشاره کرد به کوهها به سایه بی رنگ کوههایی که تازه داشت توی افق می رویید محمد پنج تومن گذاشت کف دست مش کاظم و خداحافظی کردیم وقتی خرهاشان را هونج کردند و دور شدند محمد داد زد : سلام همه تاجیکها را به ترکها برسونین ما همه برادریم

 و من خجالت کشیدم از خودمان و از آن زمینی که ملخ چمنهاش را پاک خورده بود و چند تا سیاه چادری که آن همه دور از هم زیر آفتاب داغ و روی زمین طاعون زده نشسته بودند

 ساکها روی زمین بود و من خیره شده بودم به زمین درندشتی که تا خط تپه ها طلایی می زد و به انبوه ملخی که روی زمین خوابیده بود محمد هنوز ونگ می زد و صادق نگاه میکرد به قدمهای بلند ترکها و چوبهاشان و راه پوشیده از ملخی که میان تپه ها و سیاهی کوههای دور گم می شد.

 

شرحی بر قصیده ی جمیله  نویسنده: هوشنگ گلشیری

 

 از خواب بیدار شده و نشده صدای زنگ‌ها را شنیدم، انگار هنوز خواب بودیم. نه، همان صدای آشنای زنگوله بود که زنجیروار می‌زد. آن روزها همیشه از آن سوی شالی‌ها می‌آمدند، تا می‌رسیدند زیر پنجرة آدم و مدتی، انگار فقط برای تو بزنند، زیر پنجره می‌ایستادند و می‌زدند و بعد می‌رفتند و همچنان زنجیروار زنگوله‌هاشان صدا می‌کرد.

 حتی وقتی از پنجره یا مهتابی خم شدیم و نگاه کردیم باورمان نشد. .....

..... قطار شتر بود. بیست، نه، بیست و پنج شتر بود با همان گردن‌ها و کوهان‌ها و لفج و لب‌های کف کرده. خیلی از ماها از پله‌ها پایین دویدند و درها را باز کردند و به رأی‌العین دیدند که واقعاَ آمده‌اند و حالا دارند چیزی را لف‌لف می‌خورند و گاهی هم خرناسه‌ای می‌کشند و سر تکان می‌دهند تا صدای سه یا چها تک زنگ بلند‌تر و کم‌فاصله‌تر، مثل گرهی بر یک طناب، زنجیره ی مداوم و یکنواخت را قطع کند و وصل کند.

 پرسیدیم:« چیه، مگر چه خبر شده؟»

 ساربان چوخا بر دوش و پاتابه به پا، افسار پیشاهنگ به این دست و چوبی به زیر آن بغل جلوجلو داشت می‌رفت.

 یکی دوتامان کفش و کلاه کردیم و راه افتادیم که ببینیم چه خبر است. چند تایی هم، شاید به این امید که آن گذشته بازگردد، با همان لباس خانه و دمپایی به پا رفتیم تا رسیدیم به میدان ساعت. خیابان‌ها هنوز خلوت بود . یکی دو ماشینی هم که بود صبر کردند تا ساربان پیچید توی قارن و شترها هم اول شاه را رفتند و پیچیدند. ما هم کمک کردیم، حتی از راننده‌ها خواهش کردیم بوق نزنند، مبادا یکیشان رم کند. بالاخره ساربان پیچید توی کوچه‌ای که می‌رسید به تکیه ی اصفهانی‌ها. اینها را کجا می‌خواست ببرد؟ پا تند کردیم. ساربان دم تکیه داشت کاغذی را نشان کسی می‌داد. تا برسیم راه افتاد و سر شتر پیشاهنگ را برد توی کوچه ی باریک و درازی که می‌رسید به فرهنگ و بعد هم بسته به اینکه به کجا می‌خواست برود راه باز بود و جاده دراز. گفتیم می‌ایستیم تا همه‌شان رد بشوند و برسند به جای بازتری. کی جرأت داشت از زیر آن کلف‌های گشاده رد شود؟ تازه پشکل‌های شترها هم بود که اگر جایی می‌ایستادند، ردشان را نشان آورد. یکی دو تا هم که جرئت کردند و رفتند ، زود برگشتند که سه شتر برده توی بن‌بست سید اسماعیل. یکی دیگر آمد که دارد زنگ در خانه ی سید را می‌زند، اما کسی باز نمی‌کند، شترها هم دارند علف‌های سر دیوارها را می‌خورند؛ یا از سر دیوار سر دراز می‌کنند توی باغچه ی مردم و هر چه پرتقال یا نارنگی دم دهنشان می‌آید می‌خورند. راستش صدای جیغ چند زن و بچه را هم شنیدیم، اما باز نرفتیم که به رأی‌العین می‌دیدیم که اینجا توی میدانچه ی جلو تکیه با همین ده دوازده شتری که به شکل نیم دایره ایستاده بودند، هیچ کس جرئت نمی‌کرد از ان دو بن‌بست رو‌به رو میدانچه بیاید یا به خانه‌اش برود. اما وقتی سرو صداها زیادتر شد و فریاد یکی را هم شنیدیم ناچار رفتیم.

 سید بود که داشت داد می‌زد، می‌گفت:« چی می‌گویی؟ من که نمی‌فهمم.» چوبی هم دستش بود و رو به پوزه ی شتر پیشاهنگ تکان می‌داد.

 چند تایی رفتیم جلوتر، پرسیدیم:« چیه، پدرم؟»

 مردک شتربان چیزی می‌گفت، به زبانی که نمی‌فهمیدیم. حتی سمنانی هم نبود. یکیمان می‌دانست، می‌گفت ، مال آن طرف کویر است، طرفهای فهرج یا حتی نائین. شتربان کاغذش را نشانمان داد، نشانی خانه ی استاد بود:« ساری، تکیه ی اصفهانی‌ها، کوچة تکیه، بن‌بست سید، خانه ی سید اسماعیل صادقی‌نژاد.»

 شتربان انگشتش را روی کاغذ گذاشت، روی عدد چهار و بعد به کاشی بالای در اشاره کرد که همان عدد به رنگ سفید روی آبی آسمانی کاشی نقش بسته بود. با سر اشاره کردیم که بله. باز به کاغذ اشاره کرد و بعد هم به سینه ی استاد زد و این بار به زبان آدمی‌زاد گفت، صادقی‌نژاد. گفتیم:« بله، جانم، خودش است.»

 مردک بالاخره خندید، یعنی راستش، آن دو لب کلفت و سیاه و قاچ‌قاچش را باز کرد و آن دو رج دندان‌های سفیدش را نشانمان داد. بعد هم طوماری از پته ی شالش بیرون کشید و باز کرد و داد دستمان. نوشته بود:« بسم‌الله، این‌جانب سید اسماعیل صادقی‌نژاد اعلام می‌دارد که تعداد بیست و پنج و شش ساله ی پرگوشت تحویل گرفته است.»

 به سید نگاه کردیم که خوب، چه می‌گویی؟ سید انگار منتظر همین باشد، دهان باز کرد و دست و چوب برافراشت که تکه‌تکه‌ام هم بکنید، امضا نمی‌کنم.

 گفتیم:« خوب، نمی‌کنی، نکن. حالا چرا داد می‌زنی؟»

 این بار دیگر آن رگ سیدیش پاک جنبید، هی داد می‌زد و هی با آن چوبش به دک و پوز شتر پیشاهنگ می‌کوفت که،« مگر دستم به آن حاجی بمانی نرسد.»

 دستش را گرفتیم و قربان صدقه‌اش رفتیم که،« جانم، مگر نمی‌بینی، اگر این شتر لوک مست شود کار دستمان می‌دهد؟»

 سید که ول کن نبود ، داد می‌زد که:« بابا، شتر نمی‌خواهم، اصلاَ غلط کردم گفتم باید شتر بدهی.»

 دست بچه‌اش را گرفت و کشید و آورد جلو. بیچاره فقط یک چشم داشت. آن یکی را هنوز بسته بود. انگار پسر حاجی بمانی با مشت زده بود زیر چشم بچه و نصف یک چشمش را، به تشخیص محکمه، ناقص کرده بود . کارمان در آمده بود. تازه مردک بیابانی وقت گیر آورده بود، یک استامپ نونو از بیخ پاتابه‌اش یا بگیریم لای شالش در‌آورده بود، بازش هم کرده بود و مچ سید را هم یک جوری توی هوا گیر آورده بود و می‌کشید وحتی می‌خواست انگشت اشاره‌اش را باز کند و بزند به استامپ تا بعدا بزند پای رسید که دست یکی از ماها بود. شترها هم که معلوم است افسارشان ول شده بود و داشتند هل می‌آوردند که بیایند توی بن‌بست و عره و نعره می‌کشیدند. از طرف تکیه هم صدای بوق ماشین می‌آمد که می‌خواستند بروند به طرف خیابان فرهنگ، از این طرف هم همین‌طور. توی بن‌بست هم که معلوم است: زن‌های همسایه هم جیغ می‌کشیدند که:« یکی به دادمان برسد، اینها می‌خواهند بیایند توی خانه‌مان.»

 بچه‌های مدرسه رو هم حتماَ شیر شده بودند و سنگ‌هاشان را پرت کرده بودند.

 چه کار می‌توانستیم بکنیم؟ چند تامان مردک بیابانی را گرفتیم و یکی پرسید :« تو زبان ما سرت می‌شود، یا نه؟»

 سری پایین آورد یعنی بله.

 پرسید:« می‌توانی جواب بدهی؟»

 سر بالا کرد یعنی نه.

 همان گفت:« تو بیا اول این شترها را یک جوری بنشان تا ما از سید خواهش کنیم پای این رسید را انگشت بزند.»

 باز سر بالا انداخت یعنی نه.

 التماسش که کردیم و حتی یکی ازش خواهش کرد آبروی ما مردم را پیش این فرنگی‌مآبها نبرد، راضی شد، اما شرطش این بود که اول سید باید پای کاغذش را انگشت بزند.

 ولی سید مگر حرف حساب سرش می‌شد؟ گفتیم:« سید، تو اقلاَ آبروداری کن.»

 نعره می‌زد که :« بابا نمی‌خواهم. چشم بچه‌ام از اولش هم بهتر است، پاهای مورچه را از ده متری هم می‌بیند.»

 می‌دانستیم، مورچه‌ای یا مگسی را نشان می‌دهند که ببین پاهایش را می‌بینی یا نه.

 می‌گفتیم:« نمی‌شود، حکمی است که شده.»

 حتی یکیمان گفت:« برو شکر کن که پسرت را نکشت وگرنه...»

 خدایی بود که سید نشنید. اگر صد تا بودند آن سرشان حالا حتماَ توی میدان ساعت بود.

 باز رفتیم سراغ ساربان که دیدیم بینی و بین‌الله عاقل‌‌تر از سید جد به کمر زده بود. انگشت یکی از ماها را گرفته بود و توی استامپش می‌زد. گفتیم:« بابا می‌زنیم. همه‌مان انگشت می‌زنیم. اصلاَ امضا می‌کنیم، ناسلامتی ما مردم سواد داریم.»

 باز همان دو رج دندان‌های سفیدش را نشانمان داد و یکی یکی به سینه‌هامان اشاره کرد و حرف‌هایی زد و بعد به انگشت‌های اشاره‌مان اشاره کرد و به استامپ و کاغذ و باز به زبانی که بالاخره نفهمیدیم کجایی است حرف زد وحرف زد. آخرش هم به شترها اشاره کرد و چوب زیر بغلش. حالا دیگر خوب می‌فهمیدیم چه می‌گوید چون شترهای توی بن‌بست شده بودند پنج نفر و یکیشان هم سرش را از پنجره ی بالاخانه ی ته بن‌بست کرده بود آن تو و حتماَ داشت توی چشم‌های زنی نگاه می‌کرد که صدای جیغش را می‌شنیدیم.

 گفتیم،« باشد، اول انگشت می‌زنیم، اصلاَ امضا می‌کنیم، ولی تو هم قول بده اینها را بنشانی زمین تا سرشان را این طور توی خانه و اتاق مردم نکنند.»

 باز دندان‌های سفیدش توی آن صورت انگار پشت ماهی‌تابه‌اش برق زد. ما هم خندیدیم و انگشت اشاره به اختیار او گذاشتیم تا هر جا می‌خواهد بزند. امضا هم کردیم. گفتیم:« بیا و مردانگی کن و اینها را جمع کن جلو تکیه.»

 مردک شتربان افتاد به حرف زدن و هی به خودش اشاره کرد و هی به شتر پیشاهنگ و به سید. دیگر می‌فهمیدیم در عوض این کار این شتر را دستخوش می‌خواست تا سوار شود و برود به همان جایی که از اشاره ی دست کشیده‌اش معلوم بود جایی است آن طرف بافق یا انارک.

 داشت زور می‌گفت، اما ناچار به سید گفتیم:« چه می‌گویی؟»

 شانه تکان داد یعنی که به من چه.

 گفتیم:« سید، تو دیگر دندان‌گردی نکن، یکی کمتر یا بیشتر فرقی نمی‌‌کند. این هم که می‌بینی باید با شتر برود وگرنه با ماشین یا هرچیز دیگر گم می‌شود، بیابان‌مرگ می‌شود.»

 باز شانه تکان داد یعنی نمی‌دانم. گفتیم:« سید، قربان جدت، مگر صدای جیغ زن همسایه‌تان را نمی‌شنوی که انگار دارد وضع حمل می‌کند؟»

 باز هم شانه بالا انداخت یعنی من چه کنم.

 گفتیم:« مگر تو هم لال شده‌ای؟ درست حرف بزن.»

 این بار هم شانه بالا انداخت و هم دست تکان داد و هم به زبان فصیح خودمان فرمود:« هر کی بوریه شه دوزنه.»

 بعد هم رفت توی خانه‌اش و در را بست و چفتش را هم انداخت. شتربان نگاهمان کرد که حالا من چه کنم؟

 گفتیم خودت که دیدی، می‌گوید هر کس که پاره کرد خودش هم بدوزد. ما هم اجازه نداریم شتری که کسی بدهیم. حالا خود دانی.

 شتربان رفت به سراغ شتر پیشاهنگ، های و هویی کرد و با چوبش به زیر چفته‌های دو دست شتر زد و نشاندش و با طنابی دست چپش را بست. بعد بقیه را هم هر جا بودند نشاند و عقال بست و دستی تکان داد یعنی خداحافظ و رفت که برود.

 ما هم راه افتادیم که برویم. باید هم از میان آن همه آدم‌هایی که در این طرف میدان، جلو تکیه یا توی ایوانش یا دو کوچه ی دو سوی آن یا حتی دهانه ی دو کوچه ی پشت شترها ایستاده بودند و نگاهمان می‌کردند رد می‌شدیم و از کنار ماشین‌هایی که به کمک جوان‌ها عقب‌عقب می‌رفتند تا برسند به قارن و بعد بروند به هر جا که می‌خواستند بروند. چند قدمی هم برداشتیم و انگار بخواهیم معذرت بخواهیم نگاهی هم به شترها کردیم که داشتند همچنان چیزی را لف‌لف می‌خوردند. به یکدیگر هم نگاه کردیم، به همة آن‌هایی که با ما زیر آن طومار را مثل ما امضا کرده بودند و انگشت زده بودند. اما راستش هیچ‌کدام جرأت نداشتیم چشم در چشم هم بیندازیم. تازه توی خانه‌هامان مگر چه خبر بود؟ نرسیده حتماَ باید می‌رفتیم توی صف نمی‌دانستیم چی و بعد هم دنبال مادر بچه‌ها را ه می‌افتادیم تا اگر از دم جارویش یک تکه کاغذ یا یک خال پرز قالی جا مانده باشد، قر بزنیم تا بلکه سرکوفت بشنویم که:« آخر مرد، تو را چه به این کارها؟ برو یک کاری برای خودت دست و پا کن.»

 خوب ما هم هر روز می‌‌آمدیم بیرون و در را محکم پشت سرمان به هم می‌زدیم و می‌رفتیم دم دکان این دوست یا آشنا یا به آن پارک که دو سه تا از هم‌دوره‌ای‌ها همیشه بودند و می‌شد برایشان از آن روزها گفت که نان سنگک این هوا دهشاهی بود یا اصلاَ آن روزها که یک من نان نمی‌دانیم چند بود و شترها، بله شتر... که یکی انگار پرسید:« دارید تشریف می‌برید؟»

 نگاه کردیم. پنج شش نفر بودند: دو تاشان همسن بودند، یکی هم جوان بود و ریش داشت. آن دو تای دیگر بچه‌سال بودند. ما داشتیم به صف از جلوشان رد می‌شدیم. به دمپایی‌هامان یا بند کفش‌هامان نگاه می‌کردیم و می‌رفتیم که دیدیم صف ما اول ایستاد و انگاربخواهد از کوچه ی کنار تکیه برود به چپ بپیچد. اما آن جا هم بودند. یکی پرسید، زنی بود میانه‌سال:« اینها را ول کردید اینجا که چی؟»

 بچه‌ای هم بغلش بود و چادر چیت گلدارش را دور کمرش گره زده بود . گفتیم:« ما ول نکردیم.»

 گفت:« همه می‌گویند شماها امضا داده‌اید.»

 چارقد هم به سر داشت. اما باز موهای سرش پیدا بود. اگر آن همه آدم نگاهمان نمی‌کردند، حتماَ حرفی بهش می‌زدیم. گفتیم:« ما هم بودیم.»

 بچه‌اش را داد دست یکی و دو دستش را زد پر قدش :« بله می‌دانم، یکی دو تاتان از آن کوچه دررفتند ، فقط مانده‌اید شما نه نفر.»

 هنوز، به چشم خواهری، آب و رنگی داشت. یک دگمه ی بلوزش افتاده بود و خطی از سینه ی بزرگ شیرش پیدا بود. باز حرفی نزدیم. گفتیم:« آخر خواهر، ما چه کار می‌توانیم بکنیم؟»

 گفت:« معلوم است! اینها علف می‌‌خواهند ، خارشتر می‌خواهند، آب می‌خواهند.»

 نگاه کردیم، یکیشان داشت نعره می‌کشید و گردنش را به تیر چراغ برق می‌‌مالید. گفتیم:« ما که می‌بینید مال این محل نیستیم.» گفت:« این را باید قبل از اینکه انگشت بزنید، می‌گفتید.»

 بلوز آستین کوتاه هم پوشیده بود. پوستش به چه سفیدی بود. یک هوا هم چاق بود. چه بهتر. توی چارچار زمستان وقت حتی آتش کرسی استخوان‌های پوک آدم را گرم نمی‌کند، به یک نیم‌غلت می‌شود رفت پهلوش و گلو را گذاشت روی شانه ی گرمی که ... توی دلمان گفتیم، استغفرالله، گفتیم، خدا ببخشد به شوهرش. سرمان را هم زیر انداختیم و راه افتادیم که برویم. اما یکیمان، همان که آخر صف بود، مرحوم سرحدی، انگار که از دهنش پریده باشد، گفت:« جلو مرد نامحرم رویت را بگیر، خواهر!»

 گفت:« صبر کن ببینم، به تو هم می‌گویند مرد؟»

 خیر، دیگر نمی‌شد در رفت یا رفت پیش همان پیرزن خودمان. برگشتیم که مثلاَ کلفتی بارش کنیم، که ریختند دورمان. هر کس هم چیزی می‌گفت. آخرش یکیمان عقل کرد و گفت:« بابا، بگذارید برویم، مگر نمی‌بینید این زبان بسته‌ها گرسنه‌اند؟»

 خانم که حالا دگمه ی دوم بلوزش فقط به یک نخ بند بود ، گفت:« حتماَ هم پای پیاده می‌خواهید بروید؟»

 یخه ی مرحوم سرحدی را گرفته بود و تکان تکانش می‌داد ، می‌گفت:« گیرم سر یکی باز باشد، تو دیگر چرا به سرو سینه ی زن مردم نگاه می‌کنی؟»

 آن نخ بالاخره در رفت و نه فقط ما که مرحوم سرحدی حتی دهانش باز مانده بود، می‌گفت:« ول کن خانم برویم آن بد حاجی آی‌دشتی را پیدا کنیم، بلکه بیاید یک کاری بکند.»

 آن دو گونه ی انگار دو برگ گلش را- که مثل همان دو برگ گل گل انداخته بود- آورده بود جلو، بینی قلمه‌اش را آورده بود توی صورت مرحوم سرحدی و آن سینه‌ها را درست گرفته بود زیر چانه ی لرزان پیرمرد و می‌گفت:« تو گفتی، من هم باور کردم.» گفتیم:« ولش کن زن، مگر نمی‌بینی هزار تا کار داریم؟»

 بالاخره یکی از همین درازهای بی‌مصرفی که از زن بودن فقط یک کاکل مش کرده دارند و بقیه را انگار مال یتیم باشد توی گره بسته ی روپوششان پنهان می‌کنند، گفت:« ولش کن خاله سکینه، آن سه تا هم همین را گفتند و در رفتند.»

 کاکلش را مثل کاکل خروس تکان می‌داد:« نترس خواهر، وانت می‌گیریم ، این قدر عقلمان می‌رسد.»

 همه خندیدند، حتی خاله سکینه که تازه حالا هر دو یخه ی رفیقمان را ول کرده بود و مردم را پس می‌زد تا دنبال دگمه ی گم‌ شده‌اش بگردد. ما هم آمدیم، چه آمدنی، انگار یک مشت اسیر که از میان دو صف سرباز دشمن بگذرند. به خیابان که رسیدیم، دیدیم همین حالاست که رفیقمان نقش زمین شود. زیر بالش را گرفتیم و نشاندیمش یک جایی. نمی توانست نفس بکشد. چشم‌هایش هم رفته بود مغز سرش و به یک جایی بالای سر ما نگاه می‌کرد. گفتیم:« پس برویم تا هوا بخورد.»

 مردمک‌هایش که آمد سر جایش و ما را دید و بالاخره شناخت و هوایی به ریه ی پیرش رساند، گفت:« هول نکنید، حالا حالم خوب است. اما اگر چانه‌ام خورده بود به میان آن دو تا ، حتماَ فجئه می‌کردم.»

 دست کشید به ریش سفیدش و باز به بالای سر ما نگاه کرد ، انگار آن دو نیمه ی ماه اما غلتان و معطر به بوی تن آنجا باشد. گفتیم:« بلند شو، جوان‌ها دارند نگاهمان می‌کنند.»

 دوتاشان آمدند جلو که:« اگر می‌خواهید بروید بیابان، ما هم می‌‌آییم، تیشه یا حتی داس هم می‌توانیم گیر بیاوریم.»

 گفتیم:« باز به غیرت شما جوان‌ها.»

 بعد همه چیز روی پیکره افتاد. همیشه همین‌طور است، اولش آدم نمی‌داند چه بکند، اما تا آستین بالا زد و به یکی دو کار رسید، بقیه‌اش خود به خود درست می‌شود. مثلاَ وانت اول را داماد یکی از خودمان داد، گفته بود:« ثواب دارد، تازه من تا ظهر باش کاری ندارم.»

 دو تامان که با جوان‌ها رفتند، گفتیم، برویم با حاجی بمانی حرف بزنیم تا بلکه خودش اینها را ببرد آی‌دشت، هر چه باشد آنجا ده است، خرابه‌ای می‌شود برای اینها پیدا کرد. با سید هم می‌بایست حرف می‌زدیم تا مبادا به فکر تقاص بیفتد و دستش خطا کند و آن وقت ما باید راه بیفتیم برویم کجا تا کجا و مثلاَ پنجاه نفر بیاوریم، یا شاید صد تا. باید هم بکنیم. ما حالا دیگر بزرگ قبیله، نه، خاندانیم، یا دست کمش خانواده. دارد برمی‌گردد. از همین خانواده هم می‌شود شروع کرد. اگر خدا بخواهد ، که حتماَ هم می‌خواهد تا حکمش معطل نماند، روزی می‌رسد که باز قبیله به قبیله شود، نه این‌طور که حالا هست. یکیمان رئیس اداره ی دارایی همین بهشهر بوده که یک روز یکی از کارمند‌ها پرونده ی یک بابایی را می‌آورد پیشش که اگر می‌خواهید، خودتان یک ممیر حرف‌شنو بفرستید تا از مالیاتش کم شود، یا اصلاَ یک بخشودگی بگذاریم روی پرونده و بدهیم بایگانی. پرسیده بوده،« آخر چرا؟»

 گفته:« شما ملاحظه بفرمایید.»

 می‌گفت:« پرونده را دیدم، گفتم، اینکه کلی عقب‌افتادگی دارد، باید جریمه هم بشود.»

 بالاخره کارمند پرونده را ورق می‌زند و انگشتش را می‌گذارد زیر اسم یارو. جناب رئیس می‌بیند اسم اسم خودش است، نام فامیل هم حیدری سنگسری بوده، نام پدرش هم محمود. فقط شماره ی شناسنامه فرق داشته. مردک را احضار می‌کند: جلنبری بوده که زمینش افتاده بوده بر خیابان ، و حالا ده دکان هم بیشتر داشته، پسر پسر عموی تنی جناب رئیس بوده. می‌گفت:« دستور دادم مالیاتش را دولاپهنا بنویسند.»

 اینها را ما صدها بار شنیده بودیم، صله ی ارحام که هیچ، کار به جایی رسیده بود که برادر برادر را نمی‌شناخت. بعید هم نبود روزی برسد ، چند سال اگر آدم به مأموریت می‌رفت، خواهرتنی‌‌اش را نشناسد و بعد... خوب زنای محارم که از آسمان نمی‌آید. گفتیم، برویم حیدری سنگسری را ، اگر زنده است، پیدا کنیم. توی همان تکیه هم وعده می‌کردیم یا قنادی توی میدان ساعت. چند تامان هم رفتیم آی‌دشت. اول رو نشان نداد، شاید فکر کرده بود آمده‌ایم شترها را پس بدهیم. پیغام دادیم به وزنشان طلا هم بدهی، نمی‌دهیم. عصر که رفتیم کلی عزت گذاشت. بستنی خبر کرد که با کیک دکان خودش خوردیم. می‌گفت:« اینجا قبلاَ سقط فروشی بوده.»

 نمی‌دانست شتر جز خار چه می‌تواند بخورد. عرقچینش را روی سر طاسش جابه‌جا می‌کرد و به جا و بی جا می‌خندید:« ای داد و بیداد، یادم که نیست، شصت سال هم بیشتر است.»

 هنوز هم سیگار را با سیگار‌پیچ می‌پیچید. به ما هم تعارف کرد. فقط یکیمان گرفت. حاج بمانی می‌گفت:« همین پشت یک کاروانسرا بود، شترها را می‌بردند آنجا. چای و قند و تنباکوشان را از ما می‌خریدند. پدرم، خدا بیامرز، جوانی‌هاش پیله‌ور بوده، تا بافق هم می‌رفته است. شاید هم تا همین محال سمنان می‌رفته. اما مادرم انارکی بود. همه‌اش، آب که به دیوارها می‌پاشید، رو به دیوار می‌نشست و به یاد کوچه‌های تنگ و دیوارهای بلند آنجا سوز وبریز می‌کرد.

 حاجی می‌خندید، می‌گفت:« صد دفعه به سید گفتم بیا یک پولی بگیر و رضایت بده، می‌گفت، از بس خون طمع است، مگر رضایت مجنی علیه شرط نیست؟ من فقط شتر می‌خواهم.»

 بر آن شکم برآمده خم می‌شد، بر آن دو ران چاق خم می‌شد و می‌خندید. با آن ریش سفید توپی و پینه ی وسط پیشانی بوی خوش گذشته بود. می‌گفت:« من اینجا، خودتان که می‌بینید، کاری ندارم، پسرم هست، شاگردها هم هستند. رفتم انارک، هم فال بود، هم تماشا. پرس پرسان همه ی خویشاوندان مادری را پیدا کردم.»

 بر آن دو ران چاقش دست می‌کشید و می‌خندید،« صله ی ارحام مستحب است.»

 پرسیدیم :« غیر از خار شتر دیگر چی باید به‌شان داد؟»

 گفت:« من حتی یک شتر هم رؤیت نکردم، پول دادم تا برایم بخرند. خودشان هم قول دادند بیاورند تحویل بدهند، که حالا الحمدالله تحویل داده‌اند.»

 طومار را نشانمان داد، اثرانگشت و امضاهای ما را هم یکی یکی نشانمان داد. گفتیم:« بله، ما هم شاهد بودیم.»

 می‌خندید و با آن دو چشم ریزش نگاهمان می‌کرد:« خویشاوندها گاهی خیلی به درد می‌خورند.»

 بعد هم یک دور چای آورد و باز سیگاری پیچید ، گفت:« حالا هم سید راضی است، هم من.»

 وقتی داشتیم خداحافظی می‌کردیم، گفت:« اگر این کاروانسرا را خانه نکرده بودند خودم حتماَ هر بیست و پنج نفرشان را از سید ، به قیمت روز می‌خریدم.»

 با همه‌مان هم مصاحفه کرد، اما فقط توی گوش یکیمان گفته بود:« اگر صد تا شتر هم بخواهی هست.»

 دوستان خبر آوردند که سید را پیداش نکرده‌اند، اما زنش گفته بوده:« از صبح دارد دنبال جایی می‌گردد اینها را ببرد.»

 دختر پنج ساله‌اش تب کرده بود، گفته:« رفته بود پوسته ی هندوانه بریزد جلو شترها ، آن اولی پر دامنش را به دندان گرفته.»

 صبح گفتند ، تمام کرده است. گفتیم،« خودش داد، خودش هم گرفت.»

 عصرش غیاثی آمد که:« باید به‌شان نواله داد.»

 غیاثی دبیر بازنشسته است. هنوز هم کتاب می‌خواند. پرسیدیم:« نواله دیگر چیست؟»

 یادداشت کرده بود از فرهنگ معین، خواند:« آرد مخصوص تمیز کرده گلوله ساخته که به شتر دهند.»

 پرسیدیم:« مخصوصش دیگر یعنی چه؟»

 گفت:« من هم نفهمیدم.»

 از سر شب تا صبح ناچار شده بود همه ی دیوانهاش را ورق بزند، می‌گفت:« منوچهری فقط انگار سوار شتر شده، اما اگر ما امروز بیست و پنج شتر حی و حاضر نداشتیم از کجا می‌فهمیدیم شتر چه شکلی است؟»

 دیوان منوچهری را از کیفش درآورد ، حتماَ هم الا یا خیمگی خیمه فرو هل را می‌خواست بخواند . گفتیم:« می‌دانیم.»

 گفت:« اولش را بله، ولی اینجا را چی؟»

 پیدا کرد و خواند:

 نجیب خویش را دیدم به یک سو           چو دیوی دست و پا اندر سلاسل

 گشادم هر دو زانوبندش از دست           چو مرغی کش گشایند از حبایل

 نشستم از برش چون عرش بلقیس           فرو هشتم هویدش تا به کاهل

 همی راندم نجیب خویش....

 گفتیم:« ول کن، غیاثی جان، برو ببین دقیقاَ چی می‌خورد، یا حداقل نواله را با چی درست می‌کرده‌اند.»

 از لغت‌نامه هم می‌خواست بخواند . گفتیم:« باشد برای بعد.»

 خودش هم می‌دانست فایده‌ای ندارد، اگر آدمها همت نکنند، خاطرة شتر که هیچ، حتی حضور قاهر آن کویر لوت یا نمک هم فراموشمان می‌شود. نباید گذاشت. اینها را حالا ما با این نیت خیر است که می‌نویسیم.

 ظهر شنیدیم اهالی میدانچه ی تکیه هر چه آشغال دارند می‌ریزند جلو شترهای زبان بسته. درست است که بالاخره دو وانت بیشتر نتوانستیم جور کنیم، هر یکی هم فقط دو بار می‌‌توانست خار شتر بیاورد که باز کم بود، و مردم هم بایست کمک می‌‌کردند، اما به قول غیاثی شتر با گاو و گوسفند فرق دارد، برای همین هم واحدش می‌شود نفر و نه رأس. به غیاثی گفتیم:« اینها را برو به سید بگو.»

 گفت:« من هم اگر جای سید بودم همین کار را می‌کردم.»

 پرسیدیم :« مثلاَ چه کار می‌کردی؟»

 باز انگشت بر سبیل بال مگسی‌اش گذاشت یعنی که دارد فکر می‌کند. بالاخره گفت:« دیگر نمی‌رود سر کارش. صاحب کارش می‌گفت:« پیغام داده که یک بنای دیگر پیدا کن. من یک نصفه چشم دادم و یک دختر.»

 گفتیم:« خوب؟»

 گفت:« آخر هر روز می‌رود دادگاه با بچه‌اش، تا بلکه حکم بگیرد شترها را برگردانند به آی‌دشت، یا حاج بمانی را مجبور کند پنجاه شتر دیگر هم بدهد.»

 گفتیم:« بلند شویم برویم ببینیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم.»

 شترها الحمدالله باکیشان نبود. داشتند خارهاشان را می‌خوردند، یا نان خشک‌های همسایه‌ها را سق می‌زدند. دوستان هم پولی به رفتگر محل داده بودند تا غر نزند. گفتیم:« حسابش را داشته باشید تا بعد که پولی دستمان آمد بدهیم.»

 عباس‌زاده ، بایگان سابق شهرداری، قصیده‌ای با ردیف جمل گفته بود . می‌خواست شب در انجمن ادبی فخرالدین اسعد بخواند. همان جا وسط میدانچه نشست تا از میان آن همه کاغذ که حتماَ توی کیفش چپانده بود قصیده‌اش را پیدا کند. گفتیم:« حالا باشد تا بعد.»

 زیپش گیر کرده بود، می‌گفت:« فقط چند بیتش را می‌خوانم، صبر کنید تا این را باز کنم.»

 خاله سکینه سطل آب به دست داشت به شتر دوم آب می‌داد. خم شده بود و دست می‌کشید به گردن شتر. گفتیم:« بلند شو از روی این خاک‌ها.»

 گوشه‌ای از دهانه ی کیف باز شده بود و نوک کاغذها انگار خود کیف بخواهد شکمبه ی بادکرده‌‌اش را از آن دهان هنوز باز نشده بیرون بریزد، از زیر دست و پنجه ی عباس‌زاده در می‌رفتند و باز می‌آمدند. بالاخره خودش منصرف شد، شاید او هم خاله سکینه را دید. چادرش را باز به کمر بسته بود، اما هر دو دکمه ی بلوزش را بسته بود. رنگ یکیش، دومی، به زمینه ی آبی بلوزش نمی‌خورد. به سرحدی گفت:« حالا حجابم چطور است؟»

 پیرمرد سرش را زیر انداخته بود. چانه‌اش می‌لرزید . گفتیم:« ببخشید که به زحمتتان انداخته‌ایم.»

 رویش را کیپ گرفت:« چه زحمتی؟ سید قول داده اگر گره از کارش باز شود، آن دومی را نذر اهل این محل کند.»

 سرحدی بالاخره نگاهش کرد. تیر مژه‌های آن دو چشم سیاه انگار سرمه کشیده‌اش این بال بال‌زن به قفس سینه نشسته ی ما را نیز نشانه کرده بود. عباس‌زاده که پشتش به او بود و این بار داشت لبه ی کاغذهاش را توی کیفش می‌چپاند، تا شاید بتواند زیپش را ببندد، گفت:« اولش این است:

 تا زمین هست و زمان و دست و دامان ای جمل

فــرقــدیــن آســمــان و کــوه کــوهـــان ای جمل

 خــواب آب و آب خــواب....................»

 بال‌بالی زد اما تا به دگمه ی درشت و سفید دوم نگاه نکرد، به صرافت کیفش نیفتاد که جلو خاله گرفته بود. گفتیم:« باشد، شب می‌آییم انجمن بقیه‌اش را می‌شنویم.»

 خاله سکینه گفت:« کاش این زانوبندها را باز می‌کردید، این زبان بسته‌ها دو روز است تکان نخورده‌اند.»

 مرحوم سرحدی گفت:« اگر راه افتادند که بروند چی؟»

 چادرش را ول کرد و دو دست بیرون آورد و به دو دست گفت:« کجا را دارند بروند، حاجی؟ تازه ما اینجا همه چیز بهشان می‌دهیم، فقط مانده پنبه دانه، آن را هم گفته‌‌ایم پول دست گردان کنیم بخریم.»

 خم شد و بچه ی نوپا را بغل کرد. ما هم راه افتادیم، اما سرحدی ندید. نگاه کردیم، چشم‌هایش را بسته بود، می‌گفت:« برمی‌گردند خانم، می‌روند به همان بیابان. اینجا بمانند که چی؟ همه‌اش علف، همه‌اش سبزه.»

 خاله گفت:« پنبه دانه که بهشان بدهیم می‌مانند.»

 سرحدی بعد آمد، وقتی به سر کوچه ی سید رسیدیم. گفت:« فایده ندارد، با نخ ابریشم هم که بدوزد ، پاره می‌شود.»

 سید بودش، حتی تعارف کرد رفتیم تو. می‌‌گفت:« حاجی بمانی حاضر است همه‌شان را بخرد، اما به نصف قیمت.»

 گفتیم:« دخترت چی شد؟»

 گفت:« باز هم می‌فرستمش برود انارک، حالا می‌بینید.»

 گفتیم:« تو که نمی‌خواهی بفروشیشان؟»

 گفت:« حتی اگر به وزنشان طلا بدهند، به کسی نمی‌دهم.»

 پرسیدیم:« اگر قصاب‌ها خریدند چی؟»

 استکان توی نعلبکیش شروع کرد به لرزیدن، می‌گفت:« من، من؟»

 زنش از آن اتاق گفت:« شب‌ها خواب ندارد، چوب به دست توی کوچه‌ها می‌گردد. می‌ترسد یکی بیاید طناب دست‌هاشان را باز کند.»

 سید گفت:« مفت که نگرفتم، یک چشم بچه‌ام بالاشان رفته.»

 برای سید گفتیم که چرا باید نگهشان داشت، حتی جا برایشان درست کرد. می‌گفت:« من به معلقات سبع چکار دارم؟ به من چه که اینجا خار پیدا نمی‌شود. شما هم که نکنید، خودم چند عمله ی افغانی دارم می‌فرستم خار جمع کنند.»

 شب توی انجمن ادبی فهمیدیم که نواله را با آرد و پنبه دانه درست می‌کنند. پولی هم جمع شد ، خودمان هم هرکدام چیزکی گذاشتیم روش. قرار هم گذاشتیم فردا راه بیفتیم از هر جا هست آرد و پنبه دانه بخریم. اما صبح هیچ کدام نتوانستیم سر وعده حاضر شویم، از بس سرمان درد می‌کرد. عباس‌زاده تلفن کرده بود که خودش خریده است. باز تلفن شد که حال سرحدی خوب نیست. بالاخره هم نیامد. تلفنی گفته بود:« این شتره آخرش قاتل جان من می‌شوند.»

 به یک هفته هم نکشید که تمام کرد. پسرش گفت:« خواب شترها را دیده بود.» مثل همه ی ما. اما حالا ما همه مطمئنیم که خواب نبوده، حتی رؤیای صادقه هم نبوده. اول سایه‌هاشان را دیده بودیم، سایه ی یک کوهان و در انتهای آن خم گردن سری کوچک که به دهانی گشاده و یک دندان نیش ختم می‌شد.

 یکی یکی به نوبت پشت جام شیشه ی پنجره‌هامان یا درهامان می‌ایستادند، عره‌ای می‌کشیدند و بعد می‌رفتند و گاهی می‌ایستادند ، می‌چرخیدند و کف پای شاخی شده و سنگینشان را می‌کوبیدند تخت سینه ی درهایی که قفل کرده بودیم و چفتشان را هم انداخته بودیم. یکیمان می‌گفت:« چشم که باز کردم دیدم سرش را آورده تو و دارد نگاهم می‌کند، دنده به دنده هم که شدم، باز نگاهم می‌کرد.»

 همین شد که بالاخره رفتیم. تا ما برسیم رفقا دیگ و دیگبر از همسایه‌ها گرفته بودند و داشتند خمیر آرد و پنبه دانه را گلوله می‌کردند. ما هم آستین‌هامان را بالا زدیم و کمک کردیم، گلوله‌ها را دست به دست می‌دادیم و یکیمان توی گلوی شترها می‌انداخت. سید هم کمک می‌کرد. می‌گفت:« شنیده‌ام بالای سنگتراشان کاروانسرایی بوده که حالا خراب افتاده. می‌برمشان همان جا.»

 قرار گذاشتیم بعد ازظهر ما هم باش برویم. عصر بالاخره رفتیم. گفتند توی ارث و میراث افتاده است. مش رضایی هم بود که ادعا می‌کرد تنها فرزند ذکور حاج تقی است. سپردیم که سید هر ماه چند صد تومانی کف دستش بگذارد . قول داد که اگر کارش گرفت نانی توی سفره‌اش بگذارد.

 فردا صبح شترها را راه انداختیم، با دهل و سنج و علم و کتل. بانی علم و کتل خود سید شد.

 گفتیم:« چیه سید، مگر تعزیه می‌خواهی راه بیندازی؟»

 گفت:« مگر خودتان نگفتید صبح ببریمشان؟»

 گفتیم:« بله، ولی کی گفتیم تعزیة شام هم بگیریم؟»

 گفت:« حالا شده، بیشترش را خود مردم کرده‌‌اند ، من هم دیدم بهتر است همه ی مردم ببینند. اینجا مرکز استان است، خودتان هم که می‌دانید، هر روز دست و پایی می‌شکند، گاهی توی دعوا حتی چشمی درمی‌آید، اینها حالا هر کدام کلی قیمت دارند.»

 تعارف کرد که ما جلو دسته برویم. پشت سر ما شترها را می‌آوردند، حلقه ی گل هم به گردنشان انداخته بودند. گفتیم، بهتر است طبال‌ها بروند جلو همه. قره‌نی‌زن هم ایستاد میانشان. بعد هم که ما بودیم، همة پیرمردهای بازنشسته یا بیکار که حالا شده بودیم ریش سفید محل یا اصلاَ بزرگ خاندان. شترها هم که معلوم است پشت سر هم، با گردن‌های بر افراشته، هماهنگ با صدای خوش‌آهنگ زنگوله‌هاشان سنگین و موقر می‌آمدند. پشت سر آنها هم حتماَ چهار سنج‌زن بودند و بعد دسته دسته، تا چشم کار می‌کرد، آدم بود که ما فقط پارچه‌های رنگارنگ پرچم‌هاشان را می‌دیدیم یا پرهای لرزان علم‌ها را.

 از قارن که به فرهنگ رسیدیم، سید هم پیداش شد. پسرش را هم ترک موتورش نشانده بود. لباس سید سیاه بود و چشم چپ بچه را همچنان با باند بسته بود. دور زد و باز برگشت به آخر صف. به میدان شهرداری‌ که رسیدیم باز پیداش شد. گفتیم:« به این افغانی‌هات بسپار مواظب باشند شترها رم نکنند.»

 گفت:« خودشان مواظبند.»

 جلو استانداری که رسیدیم سپردیم که فقط از طرف راست خیابان حرکت کنند تا زیاد راهبندان نشود. جوان‌ها واقعاَ خجالت‌مان دادند. به راهبند سنگتراشان که رسیدیم، از بس جماعت زیاد شد، زنجیر بستند و از میان ماشین‌ها و آن همه آدم که دست تکان می‌دادند یا دست دراز می‌کردند تا مگر دستشان برسد به افسار شترها ، ردمان کردند.

 نزدیک سنگتراشان باز سروکله ی سید پیدا شد. این بار زنش را هم ترک موتور نشانده بود. می‌گفت:« ته صف می‌رسد به جلو دادگستری.» جلو در کاروانسرا که رسیدیم، مش رضا جلومان گوسفند کشت و خونش را مالید یه گردن شتر پیشاهنگ که نردیک بود رم کند. به خیر گذشت. سید می‌گفت:« اگر کارم گرفت یکیشان را نذر همسایه‌ها می‌کنم.»

 نشد بپرسیم کدام همسایه‌ها، از بس عجله داشت. بعد هم که مردم رفتند و ما ماندیم و شترها و دو تا عمله ی افغان و مش رضا و چند پیرمرد سنگتراشان، یادمان رفت. مش رضا می‌گفت:« من که دست تنها نمی‌توانم به این همه شتر غذا بدهم.»

 یکی از افغان‌ها گفت:« باید ولشان کنیم خودشان بچرند.»

 گفتیم:« اینجا همه‌اش شالی است و زمین محصور، نمی‌شود.»

 زن استاد یکی از ایوان‌ها را آب پاشیده بود و جلی هم انداخته بود. یک بادیه هم کباب شامی آورده بود. گفتیم:« ما باید برویم خانه.»

 نرفتیم، گفتیم دوری بزنیم ببینیم این اطراف زمین بایری هست. عباس‌زاده قرار شد چند تا از رفقا را ببرد شهر به دیدن سرحدی . ما هم دو دسته شدیم . گفتیم یک دسته تا سنگسر بروند و پرس وجو کنند که کجا می‌شود بیست سی شتر یا بالاخره هزار شتر را سر داد تا خرج و مخارجش سر ما بار نشود. به کی‌منش هم سپردیم ماشینش را بردارد و همین دور و حوالی گشتی بزند و قیمت عمده‌فروشی یونجه و گندم و کنجاله و حتی پنبه دانه را بپرسد. قرار هم گذاشتیم فردا صبح سر ساعت نه توی میدان ساعت همدیگر را ببینیم. به سید هم گفتیم اگر رسید او هم سری بزند.

 ساعت یازده توی قهوه‌خانه ی دم بازار نشسته بودیم که محمد اسحاق خبر آورد که سید نمی‌تواند بیاید. پاتابه به پا داشت و چوخا به دوش. چوبدستی هم زده بود زیر بغلش. می‌گفت:« دیگر از دست آجر خالی کردن و کپه گل‌کشی راحت شدم.»

 چای دومش را که خورد گفت باید بلند شود، دوازده نفرشان را ببرد چابکسر، کوچه ی پشت آسیاب، خانه ی آقای گودرزی و رسید بگیرد. عباس‌زاده مچ دستش را گرفته بود که الا و بالله باید ظهر بیایی خانه ی ما. گفتیم:« مگر نمی‌بینی کار دارد؟»

 مگر به خرجش می‌رفت؟ می‌گفت:« زنم می‌گوید، من تا به چشم خودم نبینم باور نمی‌کنم.»

 محمد اسحاق گفت:« باشد وقتی برگشتم.»

 همین است دیگر. به قول مرحوم سرحدی با جریان رفتن که کاری ندارد، مرد کسی است که خلاف جریان شنا کند. می‌گفت:« صد سال است که با چرخ زمانه می‌رویم، کجا را گرفته‌ایم؟»

 به جای ساعت دیواریشان اشاره کرد ، گفت:« دیشب تا صبح نگاهش کردم، حتی یک لحظه هم ندیدم آن عقربه‌ها بایستند. خوب، پیش پای شما گفتم برش دارند.»

 دو روز بعدش بردیم گلزار شهدا خاکش کردیم، بعد هم سری زدیم به کاروانسرا. سید خودش نبود، باز رفته بود محکمه سروگوشی آب بدهد تا اگر بنده ی خدایی گرهی به کارش افتاد، صد دیناری کاسبی کند. زن سید می‌گفت:« خانه ی خودمان را داده‌ایم اجاره.»

 شب را تا نصف شب، آنجا ماندیم. اصلاَ هر روزعصر می‌رویم، غروب‌ها چند کنده از درخت‌های جنگلی روی آتش خوشرنگ می‌گذاریم، پشت به خیابان، پشت به شهر و رو به آتش ساربانان و میان حلقه ی صدها شتر می‌نشینیم و از کتری آویخته از سه پایه چای می‌ریزیم و چپق مش رضا را دور می‌گردانیم و د رهوای خوش گذشته از رفتگان یاد می‌کنیم. شب‌ها هم تا صبح هر به ساعتی صدای زنگوله‌هاشان را می‌شنویم که می‌رود به بهشهر یا به بابل و آمل، شاید هم دورتر به رشت و انزلی ، و گاهی هم که سرشان را از پنجره ی مهتابی می‌آورند تو، یا از دریچه ی آشپزخانه، غلت می‌زنیم و پشت به درها و پنجره‌های رو به کوچه می‌خوابیم تا در خواب‌هامان ببینیم که کلف‌های گشاده‌شان را رو به ما گرفته‌اند و خار بیابان را مثل گلوله‌ای گرد و سفید تا دهانه ی سیاه گلوشان بالا می‌آورند، غلت می‌دهند و باز فرو می‌برند، به همان دهانه ی سیاه. و بعد دهان می‌بندند ، لفج و لب می‌جنبانند تا باز کلف بگشایند و گلوله‌ای از خار و پنبه دانه و آرد و حتی یونجه بالا بیاورند.

شهریور و مهر 1369

 

معصوم چهارم  نویسنده: هوشنگ گلشیری

 

                                                                                     از کتاب: نمازخانه ی کوچک من

                               

 حالم خوب نیست. نمی‌توانم به اداره بروم. دیشب دوباره خون‌دماغ شدم، توی خواب. بعد هم دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چی؟ مقصودم البته فقط خون‌دماغ نیست. از کجا که آدم توی خواب حرف‌هایی نزند که نباید؟ پیرزن صاحبخانه می‌گفت توی خواب داد می‌زدم، آن‌هم من. این یکی زن خوبی است. .....

..... می‌گفت: «باید سعی کنید بخوابید.» خوب، نمی‌توانم. دست خودم که نیست. شاید اگر خانه‌ام را عوض کنم، بشود. مجبورم عوض کنم، پس نگو: «چرا هر دو سه ماهی این کار را می‌کنی؟» حالا باید بفهمی‌که چرا. مثلا همین بی‌خوابی، یا خون‌دماغ مگر دلایل قانع‌کننده‌ای نیستند؟ تمام بدنم هم درد می‌کند، درست مثل کسی که زده باشندش، چند نفر. شاید هم از بس راه رفتم، دیروز، خیلی که نه، یعنی ناچار شدم بزنم به کوچه‌‌ها، و بعد دیگر از این کوچه به آن کوچه. بعد دیدم اگر یک‌دفعه برسم به یکی از همین کوچه‌های تاریک، شاید هم بن‌بست، آن‌وقت چی؟ بعد هم، یعنی… تو که می‌دانی من از آدم‌های عینکی، آن‌هم عینک دودی، می‌ترسم، بخصوص اگر صورتشان را دوتیغه کرده باشند و موهاشان هم شانه‌کرده باشد، و حتما هم مبادی آداب باشند. اول ازشان حذر می‌کنم، راهم را کج می‌کنم. بعد می‌بینم نمی‌شود. هر جا بروم هستند. ناچار باشان سلام و تعارف می‌کنم؛ دست هم می‌دهم، حتی هم‌پیاله می‌شوم. آن‌وقت است که دیگر حتی توی اتاقم نمی‌توانم راحت باشم. باور کن یکی‌شان می‌گفت: «اگر اتاقت دو تا کلید داشت خیلی بهتر بود.» حالا بیا و خودت را نشان نده؛ سلامشان نکن؛ وقتی یکی‌شان از روبه‌رو می‌آید، به ویترین دکان‌ها نگاه کن؛ یا برای اینکه روبوسی نکنی، سیگارت را زیر لب نگه دار. فکر می‌کنم همین‌طوری خیلی دشمن پیدا کرده باشم. برای همین گفتم، می‌ترسم. دیروز عصر هم همین‌طورها شد. داشتم توی پیاده‌رو چهارباغ می‌رفتم که یکی‌شان را دیدم. آشنا نبودیم. اما من سلام کردم. از ترس نبود. آخر وقتی یکی آن‌طور خیره به آدم نگاه کند و لبخند بزند و خطوط صورتش هم آن‌قدر به همهء دیگرها شبیه باشد، چه کار می‌شود کرد؟ تازه من که خورده برده‌ای از کسی ندارم. اما همان‌وقت که ایستادیم و حال و احوالی پرسیدیم، از میخانه رفتن منصرف شدم. شاید هم بعد منصرف شدم، بعد که فکر کردم حتما حالا دارد پشت سرم می‌آید. برای همین پیچیدم توی کوچه. گفتم انگار. بعد باز برگشتم به خیابان کنار رودخانه. گفتم باز صد رحمت به جاهای شلوغ. خوب، اگر آنجا بیشترند، باشند. خیلی دلم می‌خواست لبی تر کنم، بخصوص وقتی دیدم پل از نور خورشید نارنجی است. غروب‌ها این‌طور می‌شود. تازه اگر آدم توی یکی از این غرفه‌ها بایستد، رو به خورشید، و علف‌ها را که سبز سیر است نگاه کند و یا باریکهء آبی را که وقتی به انعکاس لرزان پل توی آب می‌رسد آن‌قدر آرام می‌شود و زلال که سنگ‌های بزرگ خزه‌بسته را می‌شود دید و حتی سنگ‌ریزه‌ای را که موج‌های ریز و مداوم نمی‌توانند بغلتانندش دیگر نمی‌تواند نخورد. باور کن یک هفته بود لب تر نکرده بودم. دلم می‌خواست می‌شد یک گوشهء دنج بنشینم و عرق بخورم: یک استکان و بعدش هم یک قاشق لوبیا و احیانا یک پر کباب با نان تافتون. بعدش را هم که خودت بهتر می‌دانی. آدم سیگاری آتش می‌زند و به دود، حلقه‌های دود نگاه می‌کند. این‌ها که توقع زیادی نیست. اما مگر می‌شود؟ تا می‌‌خواهی سیگارت را آتش بزنی، می‌بینی باز یکی پیداش می‌شود. فقط کافی است بگویند: «اجازه می‌فرمایید؟» در ثانی، من به شرافت هم‌پیاله شدن معتقدم، یعنی فکر می‌کنم اگر استکانت را به استکان یکی زدی و گفتی: «به‌سلامتی!» نباید سعی کنی همه‌اش حرف را بکشانی به نمی‌دانم چی. به من چه که نمی‌دانم کی، کجا، چی گفته. من یکی که وقتی یک گوشهء دنج پیدا کرده‌ام دلم نمی‌خواهد به صدای بلند فکر کنم. باور کن یک هفته پیش وقتی نشسته بودم یک گوشه و تازه داشتم گرم می‌شدم و همه‌اش به فکر خوابی بودم که شب قبلش دیده بودم... انگار نوشتم برات. بله، نوشتم. اما نفرستادم. البته چیزی نبود. حالا هم همه‌اش یادم نیست. مثل اینکه کاروانی بود، فرض کن کاروان شام، که به جای بیابان داشت از میان دو دیوار بلند و طولانی رد می‌شد. البته دیواری پیدا نبود، یا چون در و پنجره‌ای، نور چراغی پیدا نبود، فکر می‌کنم دیوار بود، یا مثلا طولانی بود. من هم جزو اسرا بودم. از زنگ شتر و زنجیر و آن حرف‌ها که در کتب «مقاتل» یا «شهدا» هست خبری نبود. اما من مطمئن بودم که جزو آنها هستم، و حتی مریضم. گمانم فقط گردنم را با چیزی بسته بودند طوری که نمی‌شد سرم را برگردانم یا نگاه نکنم، به خورشید که نه، نمی‌دانم... آخر نمی‌شود گفت چطور بود. فرض کن توی افق، وقت مغرب خورشید را سر نیزه کرده باشند، همان‌طور سرخ و خونین، و تازه نیزه هم پیدا نباشد. مثلا پشت دیوار باشد. چشم و ابرو و احیانا محاسنش پیدا نبود. شاید از بس خونین بود، یا سرخ و نورانی بود پیدا نبود. اما صدای صوت قرآن می‌آمد. خوب، من داشتم به همین چیزها فکر می‌کردم، شاید هم می‌خواستم بفهمم چرا آن‌قدر می‌ترسیدم، توی خواب، آن‌قدر که انگار سر بریدهء من باشد، که یک‌دفعه دیدم یکی دارد از پشت شیشه نگاهم می‌کند. نمی‌دانم چرا آدم زود می‌شناسدشان، یا من می‌شناسم، بی‌آنکه قبلا دیده باشمشان، درست مثل اینکه توی خواب دیده باشمشان، البته با کلاه خود و زره و حتی سبیل تابیده و چشم‌های دریده. حالا نگو: «از کجا که به تو نگاه می‌کرده؟» البته آدم‌های دیگری هم بودند. اما... نمی‌دانم. جداً داشت به من نگاه می‌کرد، باور کن دیروقت هم بود. من یکی _ دست خودم که نیست _ تا ببینم یکی دارد نگاهم می‌کند هول می‌شوم. این درست که سیگار بعد از یک استکان عرق می‌چسبد. اما اگر بشود، اگر بگذارند با تفنن بکشم. یک کاسه ماست و موسیر هم خبر کرده بودم. عرق را که نمی‌شود هول‌هولکی خورد. من که خوش دارم با استکان عرقم بازی کنم. تازه اگر یک‌نفس بخورم گلویم می‌سوزد، حتی یادم رفت انعام پیشخدمت را بدهم. با آن لباس سر تا پا مشکی و کراوات پهن آبی راه‌راهش آمد و ایستاد کنار پیشخان. من که نمی‌دانم بعضی‌ها چطور می‌توانند ایستاده عرق بخورند، آن‌هم تند تند، تازه ضمن خوردن هم به دیگران نگاه کنند، همه‌اش به یکی دیگر و نه به حلقه‌های دود سیگار خودشان یا نمی‌دانم به رنگ سبز جعفری کنار کبابشان. فرداش به آقای زین‌العابدینی گفتم. گفت: آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟

 من گفتم: این را من می‌دانم، آن‌ها که نمی‌دانند.

 گفت: یک کم صبر کن، آنها هم می‌فهمند. صبر کنم؟ تا کی؟ تازه گیریم فهمیدند که تا حالا مثلا من یکی نمی‌دانم فلان و بهمان نبوده‌ام. اما فردا را چی؟ اینها را البته به زین‌العابدینی نگفتم. فکر کردم نکند... البته آدم خوبی است. زن دارد و دو تا بچه. می‌دانی انگار. آدم شوخی است. می‌گوید: آدم‌های دنیا دو دسته‌اند. یکی آنها که به گروهی، جماعتی، حزبی، باشگاهی، یا حتی سازمانی، شرکتی وابسته‌اند. اینها خیالشان راحت است، چه چپ باشند یا راست، چه سرخ یا سیاه، هر یکی‌شان همه است، جمع است. حتی وقتی توی اتاقشان باشند، تک و تنها، می‌دانند که خیلی‌های دیگر هم هستند که مثل آنها می‌اندیشند، یا لااقل عمل می‌کنند. برای همین هرچه پیش بیاید ککشان نمی‌گزد، جمعیت خاطرشان به هم نمی‌خورد. اما دستهء دوم با وجود آنکه زیادند، تنهاند، هرکدام فقط یک نفر است، یک نفر در برابر بقیهء مردم دنیا، در برابر آسمان و خدا، و حتی بی‌خوابی یا خواب‌هاشان.

 به نظرم می‌خواست بگوید که من از زمرهء همان یک نفرهام، برای همین این‌طورم. شاید. می‌گفت: برو، جوان، تا دیر نشده به یکی از این گروه‌ها، دسته‌ها بچسب و خیالت را راحت کن.

 همه‌اش می‌گوید: «تو خطرناکی، جوان، برای همهء آن دسته‌ها، گروه‌ها، با بت‌ها و محراب‌هاشان. برای همین ناچارند مواظبت باشند، حساب کارهات، حتی تعداد سیگارهای روزانه‌ات را داشته باشند.» حساب کرده است که تا ده سال دیگر چند من گوشت و نان و مثلا چند کیلو قند و چای را نفله می‌کند و یا چند هزار کیلومتر را طی خواهد کرد، و حتی چند بشکه عرق را به‌سلامتی خواهد خورد. می‌گوید: «بگیریم هفته‌ای یک مرتبه با ضعیفه، و اگر پا بدهد ماهی یک بار هم لفت و لیسی، روی هم می‌شود ششصد و چهل جماع.» دست آخر سر ده سال آخرین قسط بانکش را داده است و. .. می‌گوید: من عین خیالم نیست. بیمهء عمر شده‌ام تا اگر از یک تن و چهل و چهار یا پنج کیلو گوشت _ خدای ناخواسته _ پانصد یا دویست کیلوش قسر در رفت، بچه‌هام ویلان نشوند. حالا اگر دو تا آدم بایستند کنار خیابان یا حتی توی اتاقم و با هم پچ‌پچ کنند و یکیشان دائم به من نگاه کند، خوب، بکند.

 روزنامه هم می‌خواند، هر روز صبح. حتی _ با من که نه _ بحث هم می‌کند، با هر کس پا بدهد، تازه بلند بلند. می‌گوید این پرده‌ها را دیده‌اید؟ تا دنیا دنیاست همین‌طورها بوده. یک طرف اشقیا هستند، همه یک‌شکل با کلاه خود و زره و چشم‌های دریده، و آن طرف هم احبا با ابروهای پیوسته و یک خال توی پیشانی و یک طبق نور دور سرشان. خوب، حالا ببینم کدام طرف می‌برند؟ از طرفی سر بریده است و اسیری و آن طرف دیگر دیگ آب‌جوش و ارٌه و اگر هم از فردا خبری باشد مار غاشیه و گرز آتشین.

 اگر هم یکی بگوید: «خوب که چی؟» می‌گوید: «تو کدام طرفی هستی،‌ هان، بالای نیزه را بیشتر می‌پسندی یا توی دیگ را؟»

 یک روز که من گفتم: «بعضی‌ها هم بوده‌اند که نه این طرفی شدند و نه آن طرفی.» مغلطه کرد که... حالا درست یادم نیست که چی. همهء حرف‌هاش را هم نمی‌شود نوشت. زین‌العابدینی سر نترسی دارد. یا که... نمی‌دانم. آخر فکر می‌کند: جنگ لازمهء پیشرفت و تنها وسیلهء بقای نوع انسان است. تمام اختراعات و اکتشافات نیم قرن اخیر را حاصل جنگ‌طلبی می‌داند. تازه می‌گوید: «اگر تا ده سال دیگر هیچ جنگی پیش نیاید و یک‌دفعه جمعیت زمین بشود هفت میلیارد یا بیشتر، تکلیف من و بچه‌هام چه می‌شود؟» از جیره‌بندی بدش می‌آید. آخر یک‌ بار مزه‌اش را چشیده است. بیست سالش بوده. یک بار _ یادم نیست کی _ می‌گفت: «مال دزدی طعم دیگری می‌دهد. می‌دانی، جماع درست و حسابی همان بود که...» نمی‌دانم کجا، آن‌هم با زنی که به خاطر پول حاضر شده بود. انگار می‌گفت بیشتر از اینکه زنک گریه می‌کرده و به در نگاه می‌کرده لذت برده است. اما بعضی وقت‌ها حرف‌هایی می‌زند که اگر به خاطر رعایت آداب معاشرت نباشد من یکی حتما گوش‌هایم را می‌گیرم. وقتی هم بلند می‌شوم و در را می‌بندم یا از پنجره به بیرون سرک می‌کشم داد می‌زند و مرتب یک چیزهایی بلند بلند می‌گوید و روی میز ضرب می‌گیرد. البته قصدش مسخره کردن من نیست. اما خوب، گاهی هم... یعنی خودش می‌گوید: باید خوش بود. وقتی هم ازش می‌پرسم: «چرا با حاصل رنج دیگران؟» می‌گوید: بابا تو هم گندش را درآورده‌ای. آخر یک شوخی ساده که این‌همه...

 شوخی ساده؟ واقعا قباحت دارد. آدم از مستراح برگردد، سیگارش را هم تازه روشن کرده باشد، کرکره‌ها را بالا بزند و به کوچه نگاه کند که مثلا کی گدای کور پولش را دوباره می‌اندازد، یک جایی، همان نزدیکی‌ها، و هر وقت کسی دور و برش نباشد می‌اندازد، بعد هم می‌گردد، دست می‌کشد روی زمین، وجب به وجب جلو می‌رود یا عقب. وقتی هم پیداش می‌کند می‌خندد، بلند، طوری که انگار پولی پیدا کرده است... می‌گفتم یا آدم دارد مثلا خیلی آهسته سوت می‌زند که همکار آدم در می‌آید که: «یک بابایی تلفن کرد. انگار تو را می‌خواست.» گمانم یک ماه پیش بود. اول فکر کردم شاید باز... یادت است که؟ همان قضیهء پسر پیرزن را می‌گویم. برایت نوشتم، انگار. خوب، درست است که به آنها گفتم اصلا ندیده‌امش. اما آخر من هم جای آنها بودم باورم نمی‌شد. اما به تو که دیگر دروغ نگفتم. مهمتر از همه من از تلفن _ نه که بترسم _ خوشم نمی‌آید. وقتی چشمم به تلفن می‌افتد، به گوشی و شماره‌هاش، چندشم می‌شود. آدم نمی‌داند کی ممکن است، همین حالا، تلفن کند و تو را بخواهد. تازه وقتی تلفن زنگ می‌زند، از کجا می‌شود فهمید که کی است. زین‌العابدینی این را می‌داند. چطور؟ نمی‌دانم. شاید از بس گفته‌ام: «لطفا، ببینید کی است؟» خوب، من از خودت می‌پرسم: اگر کسی تلفن بکند و نگوید کی است و از کجا، و تازه اسم تو را هم بداند و بعد نمی‌دانم... آن دفعه هم همین‌طور شد. برایت که نوشتم. نه، انگار یادم رفت پستش کنم. باور کن. شاید هم برای اینکه نمی‌شد، نمی‌توانستم، یادم رفت. پس دیگر نمی‌خواهد مرتب بنویسی: چرا نامه نمی‌دهی؟ یا نمی‌دانم شش ماه است ازت خبری نداریم. خبری که نیست. یا به قول زین‌العابدینی من هم دارم سهم گوشت و نان و جماعم را نفله می‌کنم. از زین‌العابدینی پرسیدم: «نگفت کی است؟» یا گمانم: «نگفت چه کار دارد؟» گفت: «نه، حرفی نزد. فقط سراغ تو را گرفت. گفتم نمی‌دانم، همین حالا تشریف بردند بیرون.»

 می‌بینی؟ تشریف برده‌اند بیرون؟ که چی؟ حالا آن بابا چه فکرهایی کرده، البته به جناب زین‌العابدینی ربطی ندارد. وقتی هم می‌پرسم: «خوب، چی گفت؟» می‌گوید: «نمی‌دانم. اما راستی گفت: باز هم تلفن می‌کنم.» اصلا این‌ها هیچ‌کدام رفیق نیستند. برای همین من با هیچ‌کس رفیق نیستم. با این یکی مجبورم. همکارم. درست است که توی این شهر غریبم، اما خوب، توی این ده سال که می‌توانستم دوستانی دست و پا کنم. تو یکی اقلا می‌دانی که من آن‌قدرها دست و پا چلفتی نیستم. اما آدم چطور می‌تواند مطمئن بشود که... ببین مثلا نشسته‌ای توی اتاقت، زیر کرسی، چشم‌هات را هم بسته‌ای و همین‌طوری داری برای خودت فکر می‌کنی. خیلی هم سعی می‌کنی به یک جوی آب فکر کنی، یا یک درخت، یا حتی به آن جام‌های معرق اتاق خودمان، یا مثلا به مادر: به موهای سفیدش، سنجاق زیر گلویش. یا اگر خیلی دیروقت باشد و از توی کوچه هیچ صدای پایی شنیده نشود به مرحوم ابوی مثلا وقتی که... تو یادت نمی‌آید. آخرین باری که دیدمش هیچ شبیه عکسش نبود: تکیده بود، انگار یک پرده پوست کشیده باشند روی استخوانهای صورت آدم. توی همهء عکس‌های خانوادگی موهاش انبوه است، مجعد است، مثل موهای خودت. اما من همیشه، یعنی هر وقت به پدر فکر می‌کنم سر تراشیده‌اش یادم می‌آید. چشمهاش سیاه و براق بود. ریش گذاشته بود _ به یک قبضه هم نمی‌رسید _ با تک و توکی تارهای سفید در بناگوش‌ها و چانه. فقط از چشم‌هاش فهمیدم که پدر است. تو بغل مادر بودی. اول به مرحوم ابوی نگاه کردی، بعد گریه کردی و سرت را زیر دامن چادر مادر پنهان کردی. یادت آمد؟ خوب، من داشتم به پدر فکر می‌کردم. هرچه می‌کردم یادم نمی‌آمد دست‌هاش کجا بود. توی جیب‌هاش نبود، یا به میله‌ها که مثلا میله‌ها را مشت کرده باشد. حالا فکر می‌کنم پشت سرش بود، منطقا می‌بایست آنجا بوده باشد. می‌دانم که حتما برمی‌داری می‌نویسی: «چر ا به پدر، تازه چرا فقط به این صحنه فکر می‌کنی؟» من که گفتم دیروقت بود. تازه این صحنه برای من مثل یک عکس کهنهء دستمالی شده است که احیانا دو سه جاش شکسته باشد و قسمت پایینش، از گردن به پایین، پاره شده باشد. وقتی تو چنین عکسی داشته باشی چه کار می‌کنی؟ مگر سعی نمی‌کنی بقیه‌اش را به یاد بیاوری، یا لااقل بسازی؟ حالا چرا؟ این دیگر دست من و تو نیست. شاید برای این است که توی شناسنامه‌مان اسمش هست یا چون هر کس فامیلمان را بشنود زود یاد پدر می‌افتد: «شما با فلانی چه نسبتی دارید؟» آنجا هم گفتند. یکی‌شان می‌گفت: به فرض که شما راست بگویید، پدرتان چی؟

 راستی، تصمیم گرفته‌ام نام فامیلم را عوض کنم. چی؟ نمی‌دانم. شاید هم از زین‌العابدینی خواهش کردم اجازه بدهد از نام فامیلش استفاده کنم. فردا ازش خواهش می‌کنم. تو مختاری. اما من مجبورم. ببین، وقتی لشکریان ابن‌زیاد یا حجاج _ یادم نیست کدام _ به مدینه حمله می‌کنند، به روایتی 12000 نفر از عامه را می‌کشند، حتی 700 تن از مهاجران و انصار را هم می‌کشند. باز روایت است که تا چند سالی کسی دختر به شرط بکارت به شوهری نمی‌داد. خوب علی بن الحسین (ع) در یکی از این دو حمله ساکن مدینه بوده‌اند و برای صیانت ذات و حفظ نقطهء حق به روضهء جدشان پناه می‌برند. بعضی‌ها نوشته‌اند خدا میان او و لشکریان دشمن پرده‌ای کشید. بعید هم نیست به خاطر حرمت حرم مطهر متعرض نشده‌اند. روایتی هم هست که لشکریان شام متعرض خانهء حضرت نشدند و بسیاری از عامه و تابعین که بدان خانه پناه برده بودند از تعرض مصون ماندند. اما حالا، مثلا آدم بست نشسته است، آن هم توی اتاق خودش زیر کرسی که یکدفعه کسی با سنگ می‌زند به شیشهء پنجره ات. حالا اگر چراغت خاموش باشد، باشد. باز می‌زند. تو فقط فرصت داری دمپایی‌هات را بپوشی و یادت می‌رود موهات را صاف کنی. و احتمالا حتی یادت می‌رود کتابی را که تازه تمامش کرده‌ای یک گوشه‌ای بیندازی، مثلا زیر بالش بگذاری. تازه مگر این آدم‌ها یک جا می‌نشینند؟ مگر می‌شود بهشان گفت: «لطفا به کتاب‌های من دست نزنید.» یا: «من کتاب امانت نمی‌دهم.»؟ باور کن یکی‌شان آمده بود و از من سراغ کتاب‌های نمی‌دانم چی را می‌گرفت. درست است که آنها را خوانده‌ام (دو تاش را توی دستفروشی پیدا کردم) اما خوشم نیامد، مزخرف بودند. تازه چطور می‌توانستم به آن بابا بگویم که خوانده‌ام، که این‌ها رمان نیست، که بهتر است برود و نمی‌دانم چند کتاب جامعه‌‌شناسی گیر بیاورد. بعد که چای براش آوردم، گفت: ای رنده، تو که گفتی هیچ‌کدامشان را نداری؟

 گفتم: چی را؟

 آن وقت دست کرد زیر کرسی و کتاب را درآورد. درست مثل اینکه پرچم پیروزی دستش باشد تکانش می‌داد. بعد هم چند صفحهء آن را بلند بلند خواند. وقتی هم گرام را روشن کردم، بلندتر خواند. اصلا داد می‌زد. حالا نگو: «از بس گیجی.» آخر من کتاب را گذاشته بودم پشت قفسهء کتابها. جلدش را هم کنده بودم و خودم با دو تا مقوا برایش جلد درست کرده بودم. باور کن همین یکی را پسندیدم. راستش دلم می‌خواست یک دفعهء دیگر بخوانمش. تازه فکر کردم شاید دارد دستش را زیر کرسی گرم می‌کند. برای همین گفتم من هیچ دوست و آشنایی ندارم. مثلا این یکی گفته بود فلانی _ یعنی من _ دستش لرزیده و نمی‌دانم چای را ریخته است روی لحاف کرسی. می‌بینی؟ آخر یکی پیدا نمی‌شود به اینها بگوید: «به شما چه؟» کتاب را که بهش بخشیدم، هیچ، تازه رفتم از سر خیابان تخم‌مرغ خریدم و یک نیمی. ماست هم گرفتم. خوب، احمقم دیگر. مست که شد، گفت: تو می‌ترسی، تو از سایهء خودت هم می‌ترسی.

 من ماجرای مدینه را برایش گفتم، و حتی از هجرت پیامبر و پناه بردن به غار و عنکبوت و تاری که سد عصمت دوستان شد حرف زدم. کتاب‌هام را هم نشانش دادم، جای انگشت شست تر شده با آب دهان. پاکت نامه‌های پاره شده را هم دید و جای خالی عکس‌های آلبوم را. از یک نفرهای زین‌العابدینی هم برایش حرف زدم. نفهمید. به دیگران هم گفته بود. در مورد کتاب هم حتم دارم. برای اینکه یک هفته بعد یکی از همان‌ها آمده بود اداره سراغ من. همکارم می‌گفت. مطمئنم که این دفعه را دروغ نمی‌گفت. شاید هم می‌گفت. گفت: یک آدم چهارشانهء بلندبالا بود. اگر هم کوتاه‌قد بود و نمی‌دانم لاغر فرقی نمی‌کرد. زین‌العابدینی می‌گفت: تو کاراته بلدی؟

 خودش چیزهایی سرش می‌شود. می‌گفت: «آدم‌هایی هستند که می‌توانند با یک ضربهء دست گردن یا مهرهء پشت آدم را بشکنند.» گمانم کتابش را خوانده است. به من هم پیشنهاد کرده بخوانم. می‌گفت: «به دردت می‌خورد، جوان. اگر بخواهی می‌توانم بهت امانت بدهم.»

 گفتم: متشکرم.

 راستش دلم می‌خواست بخوانم، اما فکر کردم حتما در عوض از من کتاب می‌خواهد، آن هم چه کتاب‌‌هایی. بعد مگر می‌شد گفت: «من کتاب به هیچ‌کس امانت نمی‌دهم، حتی به کسی که همکار آدم است، و نمی‌دانم _ به قول خودش _ با مرحوم ابوی سابقهء معرفت داشته است»؟ تازه چرا بدهم؟ تو که می‌دانی من روی همهء کتاب‌هایم مهر زده‌ام، با تاریخ خرید، و جای خرید و مبلغ خرید. زین‌العابدینی می‌گفت: «زن‌ها هم بلدند.» خودم هم توی یکی از همین فیلم‌‌های امریکایی دیدم. اسمش یادم نیست. اگر هم یادم بود برایت نمی‌نوشتم. چه فایده دارد؟ یک زن باریک‌اندام موسیاه که آدم فکر می‌کند فقط برای این خوب است که روی دست بلندش کند، یا مثلا مثل یک بچه روی زانو بنشاندش و با مو‌های سیاه و بلندش بازی کند و شاید پوست سفید گردنش را ناز کند، با یک ضربه _ باور کن! _ یک نره غول را نقش زمین کرد. یارو کارد هم دستش بود. حتی وقتی زین‌العابدینی گفت: «می‌توانی بیایی خانه مان بخوانی.» حاضر نشدم. ترسیدم دوباره همان حرف‌‌ها پیش بیاید و یا مثلا توی مستی قول و قراری بگذارم که نباید. دخترک چای آورد. معلوم است که چرا. مادرش که بود. برادرش هم بود. البته بدک نیست. ازش خوشم می‌آید. دانشجو است. سر میز شام نشسته بود پهلوی من. آبجو خورد. من هم آبجو خوردم. عرق هم بود، تلخ و تند و با بوی کشمش. نخوردم. ترسیدم مست بشوم و حرف‌هایی بزنم. یادت است که به تو قول دادم دیگر هیچ‌وقت توی کافه یا این جور جا‌ها بیشتر از یک چتول عرق نخورم. شاید تو هم مثل دخترک بگویی: «توی مهمانی که اشکالی ندارد.» ظاهرا که ندارد، آن هم وقتی یک دختر قشنگ موسیاه با گونه‌‌های برافروخته برای آدم بریزد. اما ببین، مثلا همان شب وقتی همکارم سرش گرم شد، افتاد به حرف. دخترک هم به گمانم مست بود که... آن هم با دو لیوان آبجو. برای همین نباید زیاد عرق خورد. زین‌العابدینی به من چه. من نباید زیاد بخورم، بخصوص در جمع. البته گاهی می‌شود آن هم توی اتاقم، تازه وقتی فرداش تعطیل باشد و ساعت هم حدود یازده و دوازده شب باشد. یک صفحهء کلاسیک می‌گذارم. صداش را بلند می‌کنم، زیاد که نه، یعنی آن‌قدر که اگر مست شدم و یک‌دفعه... می‌فهمی‌که؟ آخر دیده‌ام که آدم وقتی مست باشد چطور به حرف می‌افتد، آن هم بلند بلند. من که این طورم. نمی‌دانم برایت نوشتم یا نه که یک شب که زیاده‌روی کردم چی شد؟ تقصیر خودم نبود. نه، تقصیر خودم بود که به همکارم گوش دادم. یک تکه از روزنامه را برایم خواند. حتی آمد پهلوی میزم و چند تا عکس را نشانم داد. من احمق هم توی راه یک روزنامه خریدم و چهارلا کردم و گذاشتم توی جیبم، جیب بغلم. گفتم می‌روم خانه و می‌خوانمش. نمی‌دانستم که عرق ندارم. ساعت ده بود که ناچار شدم بیایم بیرون. به یکی از همین بارها رفتم. گران تمام شد. قبلا می‌دانستم. ودکا لایم خوردم. دو تا. باز هم خوردم. چند تا؟ یادم نیست. بعد که آمدم بیرون و دیدم خیابان خلوت است و یا مثلا ساکت است و از همه بدتر آن طاق سبز روی خیابان و گله گله دایره‌های روشن میان برگ‌های سبز و نسیمی‌که با گردنم بازی می‌کرد نگذاشت بروم خانه. ماه آن‌قدر بزرگ بود، آن‌قدر سفید بود، آن هم معلق و ثابت بالای شاخه‌ها، بالای طاقی سبز، که نمی‌شد مست مست نبود. سر راهم، یک جایی، سرپایی خوردم و بعد راه افتادم توی خیابان و نمی‌دانم و پیچیدم توی کوچه‌ها و گمانم بالاخره یک جایی کنار یکی از همین جوی‌های پر آب نشستم. درست یادم نیست کجا. فقط سطح تاریک و روشن آب یادم است و لرزش مهتاب و انعکاس شاخه‌ها در آب. انگار گریه هم کرده‌ام. شاید هم حرف‌هایی زده باشم. گفتم که نباید زیاد مست کرد. مثلا من هم اگر هوشیار بودم اقلا صدای پا را پشت سرم می‌شنیدم. و یا لااقل... من که باورم نمی‌شود آن حرف‌ها را، آن هم بلند زده باشم. اما آخر پاسبان گشت که با من دشمنی نداشت. گفته است: «نشسته بود کنار جوی آب و بلند بلند می‌خواند.» انگار روزنامه را برایش خوانده‌ام و نمی‌دانم حرف‌هایی زده‌ام. گفته است بهش توهین کرده‌ام و باش دست به یخه شده‌ام. البته من انکار کردم. آخر حرف‌هایی به من نسبت می‌دادند که توی مستی هیچ، توی خواب هم بعید است بزنم. اما صبح فهمیدم، از لکه‌های جلو پیراهنم و یخهء کتم که بعید هم نیست. البته خون بینی‌ام بند آمده بود. دیگر ندیدمش. اعتراف کردم که زیاد خورده‌ام و قول دادم، کتبا، که دیگر افراط نکنم، اما آنها می‌خواستند بنویسم که خودم را به مستی زده‌ام. ننوشتم. برای همین با خودم شرط کردم که هیچ‌وقت بیرون که هستم نخورم، زیاد نخورم. البته همکارم اگر دلش خواست می‌تواند. خانهء خودش است. گفتم که مست شد. بعد هم با دخترش جر و بحث کرد، طوری که اگر تلویزیون روشن نبود و صداش را _ گمانم مادر _ بلند نکرده بود حتما بد می‌شد. همکارم آدم مودبی است، اما بالاخره دخترش را به گریه انداخت. رک و راست به دخترش می‌گفت: «آخر شما انچوچک‌ها چی می‌گویید؟» حق هم داشت. فرداش البته از دختر عذر خواسته بود. خودش گفت. اما آن شب دست‌بردار نبود. حتی وقتی شطرنج بازی می‌کردند یکی از مهره‌های سیاه را برداشت و گفت: «حالا اگر مردی ببر.» گمانم دختر با سفید بازی می‌کرد. سرخ شده بود. می‌گفت، آخر بابا، من که مرد نیستم، در ثانی این بازی است، قرارداد است.

 همکارم می‌خندید، بلند می‌گفت: نه، بازی کن، بازی کن و از پدر پیرت ببر. ده یالا بازی کن دیگر.

 دختر می‌گفت : اقلا رخ‌تان را بردارید.

 می‌گفت: نه، من دلم می‌خواهد این یکی را بردارم.

 مهره را توی مشتش می‌فشرد. نفهمیدم کدام بود. می‌گفت: اگر بردی بعد از این همیشه حق با توست.

 بعد هم شروع کرد به مسخره کردن من، آن هم جلو دخترش. البته مست بود. می‌گفت: «آقای فلانی آخرش از عقب تیر می‌خورند. شاید هم همین حالا تیر خورده باشند.» قصهء لوسی است. شنیده‌ای که؟ یک سرباز امریکایی توی همین جنگ جنوب آسیا به رفیقش می‌گوید: «رفیق، خون چه رنگ است؟» رفیقش می‌گوید: «چطور مگر؟» آن یکی می‌گوید: «اگر خون رزد باشد به نظرم من از عقب تیر خورده‌ام.» تازه آدمی‌ این حرف را می‌زد که به دخترش می‌گفت: «وقتی ملتی می‌تواند توی ماه انسان پیاده کند چهار تا آدم پابرهنهء با چشم‌های مورب غلط می‌کنند بهش بگویند بالای چشمت ابروست.» می‌گفت: «تو آدم تحصیل‌کرده بیشتر ارزش داری یا صد تا مثل این بقال سر محل، یا مثلا آن عمله‌ای که امروز باغچه‌مان را بیل می‌زد؟ خوب، معلوم است که تو. پس این تویی که حق داری زنده بمانی. اصلا تو حاضری زن یک آدم پابرهنه بشوی،‌ هان، حاضری؟»

 دخترک می‌گفت: «بابا، ارزش یک آدم به مدرک یا مقامش نیست. بلکه باید دید چه کار می‌کند. همان پابرهنه‌ها می‌خواهند آدم نو، دنیای نو را بسازند، دنیایی که دیگر توش...»

 زین‌العابدینی داد می‌زد: «همه مساوی باشند،‌ هان؟ و تو به همین دلیل از یک ملت بزرگ، با آن تمدن و تکنیک برتر می‌خواهی تسلیم یک مشت آدم پابرهنه بشود؟ اگر تسلیم شدند می‌دانی چه می‌شود؟ فرداست که هر دو سه میلیون آدمی‌ می‌خواهند برای خودشان زندگی کنند و نمی‌دانم آقابالاسر نداشته باشند، نه، ممکن نیست. اصلا من ‌می‌گویم: زنده‌باد هیتلر، زنده‌باد گوبلز!»

 من که دخالتی نکردم. همان شب هم تصمیم گرفتم دیگر خانه‌شان نروم. آخر یک‌‌دفعه دیدی مست کردم و مثل آن شب شد. باور کن اگر همکارم پادرمیانی نکرده بود، یعنی به دو سه تا دوست و آشنا رو نمی‌انداخت، حتما تا حالا دستم بند بود. آن شب هم جلو دخترش به من گفت: «من به تو پیشنهاد می‌کنم با این دختر ازدواج کنی. شما دو تا مثل دو قطب مثبت و منفی هستید. خوب می‌توانید همدیگر را خنثی کنید. تازه وقتی دو سه تا بچه ریختند دور و برتان، آن قدر دستتان به ریق این یکی، یا نمی‌دانم کوفت و زهرمار آن یکی بند می‌شود که یادتان می‌رود یک روزی مشتش می‌کردید.»

 من که فکر نمی‌کنم دخترش راضی به این ازدواج باشد. برای اینکه از امثال من و پدرش انتقاد می‌کرد. می‌گفت: «گیرم که ماشین بخریم و مثلا سالی یک بار هم به کنار دریا برویم یا به جای چلو باقالا و یخمی ‌لوبیا، خاویار و ویسکی و چه و چه بخوریم یا مثلا...» بعد هم از حادثهء آن شب حرف زد. حتما زین‌العابدینی برایش گفته بود. می‌بینی؟ نمی‌شود به هیچ‌کس اعتماد کرد. حتی پرسید: «هنوز هم خون‌دماغ می‌شوید؟» می‌گفت: آدم دیگر ناچار است انتخاب کند.

 اما من همه‌اش می‌خواستم از داستان برایش حرف بزنم، از داستان‌های چخوف یا داستایفسکی. حتی شروع کردم که خلاصهء یکی دو داستان را برایش بگویم. همان که زن و مرد سوار سورتمه می‌شوند و مرد طوری که دخترک نبیند یا فکر کند که صدای باد است یا صدای سورتمه، توی گوش دختر می‌گوید: «دوستت دارم.» یا حتی داستان آن بابا که هر چند ماهی کیلومترها پیاده می‌آید تا سرش را مجانی اصلاح کند، آن هم پهلوی آرایشگری خویشاوند که دخترش را به او قول داده است. و داستان از جایی شروع می‌شود که دخترک نامزد شده است و سلمانی اواسط کار _ وقتی درست نصف سر آن بابا راتراشیده است _ می‌فهمد که... اما مگر می‌گذاشت. می‌گفت ادبیات حالا دیگر مقولهء پرتی است.

 چرا؟ نگفت. یعنی پدرش نگذاشت. مست کرده بود. بلند بلند می‌گفت: «زنده باد هیتلر!» قدم می‌زد، مثل سربازهای اس‌اس و مثل فاشیست‌ها سلام می‌داد. بعد هم گفت: اگر گذاشته بودند، حالا دنیا یک‌پارچه شده بود، شده بود یک دسته‌گل، یک حکومت جهانی داشتیم با یک مسلک. تمام آشغال‌کله‌ها هم توی زباله‌دانی تاریخ بودند.

 دخترش می‌گفت: ببخشید، بابا، اما شما فاشیست هستید.

 زین‌العابدینی می‌گفت: «بله که هستم. افتخار هم می‌کنم. یعنی چه که هر چند میلیونی دور خودشان خط بکشند که ما هم بله، که ما هم جزو میوه‌جاتیم. تازه مگر بد است که همهء مردم، همهء این ملت‌های گرسنه، تکنیک برتر، تمدن برتر ابرقدرت‌ها را بپذیرند؟»

 می‌گفت: «ویسکی یا مثلا شامپانی بهتر است یا این عرق‌سگی‌های خودمان که آقای فلانی هر شب می‌خورد؟» به من اشاره می‌کرد. بعد هم داد زد: «مسلم است که بهتر است به جای گلستان‌ هاملت بخوانیم و به جای نمی‌دانم شعرهای کدام شیخ پشم‌الدین شعرهای کی و کی.»

 اسم‌هاشان را نمی‌دانست. همه‌اش از زبان واحد، تمدن واحد دفاع می‌کرد. می‌گفت: هرکس نمی‌خواهد، یا شعورش را ندارد باید به زور بهش حقنه کرد، یا اصلا نابودش کرد، ریختش توی سطل آشغال.

 دخترش می‌گفت: «از کجا که تمدن امریکایی مثلا برتر است؟ مگر ساختن موشک نشانهء تمدن برتر، فرهنگ برتر است؟ خوب، ژاپنی‌ها هم می‌توانند، عن‌قریب هم درست می‌کنند. در ثانی یکی شدن، یکرنگ شدن، مثلا اینکه همه یک زبان داشته باشند، یک عقیده و یک لباس...

 آقای زین‌العابدینی داد می‌زد: «به خودتان بگو، از خودتان بپرس.»

 بعد هم گریه‌اش گرفت. زار زار گریه کرد. نفهمیدم چرا؟ البته زیاد خورده بود. زنش که آمد تو، گفت: شما جوان‌ها چی می‌دانید که این مرد چی کشیده.

 به من اشاره می‌کرد. دخترش گفت: «مادر، با من بحث می‌کردند.»

 زن از من عذر خواست. بعد هم زیر بغل همکارم را گرفت و بردش. زین‌العابدینی همان‌طور گریه می‌کرد و همه‌اش می‌گفت: «پست متظاهر، پست متظاهر!»

 متظاهر؟ کی را می‌گفت؟ نفهمیدم. برای همین وقتی دخترش گفت: «شطرنج بازی می‌کنید؟» گفتم: «بلد نیستم.» می‌فهمی‌که چرا. گفت: «یادتان می‌دهم، ببینید...» بعد هم توضیح داد. من عذر خواستم. دیروقت هم بود. با تاکسی برگشتم. فکر کردم اگر پیاده بیایم نکند باز کنار یکی از همین جوی‌های پر آب سر در بیاورم. درست است که زیاد نخورده بودم. اما خوب، همان سه بطر آبجو هم گرمم کرده بود. حتما اگر قدم می‌زدم باز گذارم می‌افتاد به یکی از همین بارها و آن وقت معلوم نبود باز چه دسته گلی به آب بدهم. شاید اگر فامیلم را عوض کنم بشود. پاسبان گشت گفته است، باش بحث کرده‌ام. نوشته بود: «روزنامه را نشانش داده‌ام و به عکس‌ها یکی یکی اشاره کرده‌ام و گفته‌ام ترسی ندارد سری که بریده است.» با تاکسی برگشتم، کلید در خانه را فراموش کرده بودم. پیرزن صاحبخانه در را به رویم باز کرد. آدم‌های خوبی هستند. یکی از پسرهاش خارج است. آن یکی را هم ندیده‌ام. عکسش را همان شب نشانم داد. گفت: «اگر چای بخواهید هست.» بعد نشانم داد. عکس شش در چهار بود و یک خال سیاه میان دو ابروش بود. بعد هم گفت که چطور شده است. قیافه‌اش آشنا بود. انگار دیده بودمش. شاید هم عکس را جایی دیده باشم. گفت: «می‌خواهد روضه‌خوانی راه بیندازد.» خیلی تعجب کردم. آخر از آدمی‌که تلویزیون توی خانه‌اش هست و با یک چارقد توی کوچه می‌رود و یکی از پسرهاش حالا حتما زن خارجی دارد این کارها بعید است. از من هم دعوت کرد. گفت: «خبرتان می‌کنم.» دیروز بود. توی روضه به جای چای قهوه دادند. مردانه و زنانه جدا بود. مردها توی حیاط و زنها توی اتاق، چهار آخوند دعوت کرده بودند. شوهرش نشسته بود دم در، ساکت. فقط وقتی آخوندها گریز می‌زدند به پیشانی می‌زد. منبر دوم بود که پیرزن از اتاق داد زد: آقا، لطفا روضهء علی اکبر را بخوانید.

 آقا که روضهء علی اکبر را خواند صدای گریهء پیرزن بلند شد. چرا علی اکبر؟ نفهمیدم. آخوند سوم روضهء حضرت قاسم را خواند، بدون مقدمه. فقط ذکر مصیبت کرد. یکی که پهلوی من نشسته بود گفت: منبر اول چه روضه‌ای خواندند؟

 گفتم: اول از وجوب نقطهء حق حرف زد بعد هم از تقیه. حدیث معصوم را هم تفسیر کرد.

 گفت: گریز چی؟

 گفتم: خطبهء حضرت زینب را خواند، بعد هم از سر بریده گفت و چوب خیزران.

 گفت: فکر می‌کنید سومی‌چه کار می‌کند؟

 گفتم: نمی‌شناسمش.

 گفت: حتما از حضرت قاسم حرف می‌زند.

 راست می‌گفت. گفتم که. وقتی سومی‌ داشت ذکر مصیبت می‌کرد، پرسیدم: از کجا فهمیدید؟

 گفت: مگر شما همسایه‌شان نیستید؟

 گفتم: چطور مگر؟

 حرفی نزد. آخوند بعدی نیامد. نفهمیدم چرا. مجلس خود به خود به هم خورد، و من با وجود آنکه می‌دانستم حتما نباید بیرون بروم رفتم. و بعد _ گفتم انگار _ پیاده آمدم خانه، بی‌آنکه عرق بخورم یا مثلا بروم کنار جوی آب. ساعت هشب بود که رسیدم به خانه. دو تا قرص خوردم بلکه خوابم ببرد. آن وقت گفتم برای انصراف فکر هم شده یک چیزی می‌خوانم. جنایت و مکافات را برداشتم. هر چه کردم نمی‌شد. چند سطری که می‌خواندم متوجه می‌شدم قبلش یادم نیست. آن وقت نشستم و همین‌طور سیگار کشیدم. به گمانم ساعت ده بود که صدای زنگ در را شنیدم. لحاف را روی سرم کشیدم. چراغم خاموش بود. حتی سعی کردم خوابم ببرد. آخر فکر کردم باز یکی‌شان آمده است. آمده بود. با من کاری نداشت. پیرزن می‌گفت. بعد انگار خوابم برد. البته حالا درست یادم نیست که چی خواب دیدم. فقط عکس یادم است. عکس خودم بود. توی دستم بود. شش در چهار بود. اما انگار مچاله‌اش کرده بودند. یا من توی دستم مشتش کرده بودم. خط خط شده بود، خط‌های سرخ، رگه‌های سرخ. درست مثل همان وقتی که صورتم را توی دستشویی دیدم، همان دفعهء اولی که خون‌دماغ شدم. برای همین دلم می‌خواست خط‌ها سفید می‌شد یا اقلا بتوانم باز دستم را مشت کنم. نمی‌شد. عکس انگار به کف دستم چسبیده بود و انگشت‌هام سیخ‌شده مانده بود. دهانم توی عکس باز بود، باز باز. حتی یک دندان توی دهانم نبود. گمانم کنار جوی آبی، یا کنار رودخانه نشسته بودم. اما من فقط سطح آب، سطح ساکن و بی‌موج آب را می‌دیدم و ماه را که بزرگ و سرخ بر سطح آب بدون حرکت مانده بود، درست مثل یک سر بریده که ازش خون بچکد. حالا چی گفته‌ام، یا بعدش چطور شده یادم نیست. اما پیرزن گفت: «داد می‌زدید.» شاید وقتی صدای پا شنیدم داد زده‌ام یا حرف زده‌ام. صدا درست صدای پای همکارم بود وقتی توی اتاق قدم می‌زد و سلام می‌داد و داد می‌زد، دلم می‌خواست صورتم را برگردانم که این دفعه دیگر غافلگیر نشوم. نمی‌شد. یا اقلا عکس را نبینم. نشد. حتی نشد دستم را ببندم. گفتم که. بعد هم حرف زده‌ام. از چی؟ گفتم که یادم نیست. حتی آن قدر داد زده‌ام که پیرزن آمده بود و به در می‌زد. می‌گفت: چی شده است؟ مگر کسی توی اتاقتان هست؟

 گفتم: نه، باور کنید نیست.

 مطمئن بودم. در را چفت کرده بودم. هر شب می‌کنم. گفت: پس به کی می‌گفتید: همه‌اش برای یک تن گوشت و سه بشکه ویسکی با من این‌طور کردی؟

 گفتم: خواب می‌دیدم، خانم.

 روسری سیاه سرش بود. گفت: شنیدید که؟ آمده بودند که چرا روضهء علی اکبر خوانده‌اید؟

 گفتم: به آنها چه؟

 گفت: خوب، دیگر. بعد هم پرسید: «همسایه تان بالاست؟» من گفتم: «انگار خوابند. می‌خواهید صداشان کنم؟»

 من گفتم: توی خواب حرف دیگری که نزدم؟

 گفت: انگار فریاد می‌زدید: زنده باد سعد بن زیاد.

 گفتم: گفتم که خواب می‌دیدم.

 چرا ابن زیاد؟ خوب! اگر می‌گفتم زنده باد جفرسن، یا فرانکلین یا لااقل هیتلر، یک چیزی. خودم هم نمی‌فهمم. شاید اگر می‌شد جایی بست نشست نمی‌گفتم، یا شاید برای این گفته‌ام که من هم خواسته‌ام جزو دسته‌ای باشم، جزو لشکری، مثلا لشکر شام. یا از ترس اینکه نکند دوباره خون‌دماغ بشوم گفته‌ام، یا چون یادم آمده است که حضرت زین‌العابدین هر وقت سر بریدهء گوسفندی را می‌دید یاد سر بریدهء ابا عبدالله می‌افتاد و گریه‌اش می‌گرفت خون‌دماغ شده‌ام و گفته‌ام، داد زده‌ام. وقتی پیرزن رفت، بلند شدم دست و صورتم را شستم. بعد نمی‌دانم چطور شد که وضو گرفتم. باور کن همین‌طوری. سه رکعت هم نخواندم. نتوانستم. سجدهء رکعت سوم بود که دیدم نمی‌شود، نمی‌توانم. همان‌جا خم‌شده روی مهر گریه کردم، بی‌صدا. و فکر کردم اگر می‌توانستم نماز مغرب را بخوانم، یا میان دو نماز توبه کنم، دیگر هیچ‌وقت خون‌دماغ نمی‌شدم. نشد. گفتم که. بعضی‌ها این طورند. حتی وقتی «الا تنصروه» را تا آنجا که می‌گوید: «اذ هما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سکینته علیه»* تا آخر، چند بار خواندم، نشد. بعدش دیگر فهمیدم هیچ‌وقت نمی‌شود. حتی مطمئن شدم اگر دوباره خون‌دماغ بشوم، هیچ‌وقت بند نمی‌آید، مثل حالا که باز خون‌دماغم شروع شده است.

 

 مرداد 1352

 * قرآن، سورهء 9، آیهء 40...«در حالی که آن دو در غار بودند به یار خویش می‌گفت: غم مخور، بی‌گمان خدا با ماست! پس خدا آرامش خود را بر او فرود آورد و او را به لشکریانی یاری کرد.» که اشاره است به هجرت رسول و حکایت غار.

 

 

زیر باران نویسنده: احمد محمود

 

                                                                                                  نویسنده: احمد محمود

     هوا كه تا چند لحظه قبل تاسیده بود، رنگی نیمه روشن گرفت. خورشید پریده رنگ، از شكاف ابرها سرك كشید و تراكم ابرها را در هم ریخت. از شب قبل یك رگبار شدید پاییزی در شرف باریدن بود. گاهی گستره آسمان قیر اندود می‌شد و زمانی رنگ سربی می‌گرفت و حالا كه خورشید از میان ابرها بیرون زده بود، باد ملایمی وزیدن آغاز كرده بود و برگ‌های زرد و خشك را رو زمین می‌كشید. .....

     - مراد، عرض خیابان را به زحمت گذشت و به دیوار گچ اندود تكیه داد و چشمش سیاهی رفت و صداها هم‌چون وزوز زنبورهایی كه زیر طاق پر بكشند به گوشش نشست.

  جان از دست و پاش بریده بود. گرده‌اش رو دیوار سر خورد آرام رو زمین نشست و همه چیز مات و در هم برایش شكل گرفت…

  … صبح كه با شكم تهی از قهوه خانه بیرون زده بود، شب قبل كه چتول عرق مفت به چنگ آورده بود و خالی سر كشیده بود و زمانی اندك نشئه شده بود. بخش انتقال خون، دیوارهای آجری قرمز رنگ، بند كشی‌های سیاه، درهای یك لنگه‌ای سفید، لوله لاستیكی كه دور بازویش حلقه زده بود…شش و بش… سرنگ… جفت دو… سه با چهار… و …

  خورشید، دوباره پنهان شد و نم نم باران، زمین را تر كرد. غروب سر می‌رسید. هوا، سرد و موذی بود.

   گونه‌های استخوانی مراد برجسته می‌نمود. دست‌های بی‌رمقش كنارش ول بود و لب‌های خشكش دانه‌های ریز باران را می‌مكید.

  مراد، صبح، با دهان تلخ، خمود و بی‌امید، از رو تخت قهوه‌خانه برخاست، پتوی سربازی را تا كرد و به انبار سپرد. حولة نخ‌نما و چرك مرده را دور گردن پیچاند و از قهوه‌خانه بیرون زد و… همین كه آفتاب تیغ كشید و لحظه‌ای زود گذر تابید، كنار دیوار كوتاه بخش انتقال خون، پهلو به پهلوی دیگران، رو پاشنه‌های كوره بسته پا چندك زد و هم‌دوش دیگران به انتظار نشست و به حرف‌ها گوش داد

  - لامسب! گوش آدم به وز وز می‌فته

  - خوب شیره جون آدمو می‌كشن... شوخی كه نیس... مثه اینه كه هر چی گرما تو تن آدم هس بیرون می‌زنه

  - عوضش سور یكی دو روز روبه راه می‌شه. هفده تومن، پول كمی نیس! می‌شه باش چهل تا سنگك خرید. شكم یه هنگو سیر می‌كنه

  و چانه‌های كشیده تكان می‌خورد و آرواره‌ها رو هم می‌گشت و حرف‌ها از میان لب‌ها بیرون می‌ریخت

  - زنم پا به ماهه... دیشب نذاشت اصلاً چرت بزنم، هی بیخ گوشم نق زد كه برو... فردا برو... یه بار دیگه‌م بفروش. این یكی دو روزه امورمون بگذره، شاید سببی شد... خدا بزرگه... اما می‌دونی می‌ترسم قبول نكنن، آخه همین چن روز پیش یه بار دیگه‌م فروخته‌م...

   - به كسی چه مربوطه؟ تو داری خون خودتو می‌فروشی...

   و نگاه مراد، طاس‌هایی را می‌پایید كه كمی آن طرف‌تر، میان سه نفر روی زمین می‌غلتید

   - شش و بش

   - ولش! الان برات مك هفت میارم

   - دو با چار

   - بذ در كوزه!

   و دست‌ها كه به ران‌ها می‌خورد و طاس‌ها كه رو زمین می‌گشت

   - اكه لامسب... اینه بهش می‌گن بز... هیچوخ یه ریزه شانس نداشته‌م

   - اگه داشتی كه اسمت شانس الله بود. ما می‌باس بریم سرمونو بذاریم و بمیریم

   و مراد، از مشروب شب قبل، كوفته، كم‌حوصله و بی‌حال بود. خورشید خفه شد و ابرها ماسید و آسمان به تیرگی گرایید. مراد برخاست و گیوه‌ها را رو زمین كشید و جلو رفت. سرما به تنش نشست. سرفه تو گلوش پیچید و اشك تو چشمانش حلقه بست

   - بچه‌ها سر چی می‌زنین؟

    - پول

   - پول؟!

   - آره دیگه پول... وختی اونجا باز شد حساب می‌كنیم...

   و انگشت درازی به در بخش انتقال خون نشانه رفت

   - ...نیم ساعت دیگه باز می‌شه... تو چند می‌فروشی؟

   - هرچی بخوان

   - از هفده تومن كه بیش‌تر نمی‌خرن... اگه بیش‌تر بكشن آدم ضعف می‌كنه

   - خوبه... منم می‌زنم

   و كنارشان نشست و طاس‌ها را تو دست سرما زده گرداند و به زمین ریخت و به ران خود كوفت (...اگه همه رو ببرم یه پول حسابی می‌شه... اول یه كت می‌خرم... امشب‌م یه شام شاهانه، یه پن سیر عرق و آخر شب‌م نشمه...) طاس‌ها رو زمین غلت زد و چهره مراد درهم رفت (آی ببری طاس!) و دوباره طاس‌ها را از زمین برداشت.

   - نوبت تو نیس.

   - می‌دونم... ولی می‌خوام یه دور دیگه بریزم.

   - سر دور بهت می‌رسه

   - می‌خوام امتحانشون كنم

    - اگه می‌خوای بازی كنی، بهت بگم كه جر زدن تو كار ما نیست. مارو كه می‌بینی، همه هم‌دیگه رو قبول داریم. بازی می‌كنیم، بعدم حساب می‌كنیم... اگه بخوای دبه در آری از حالا پاشو.

   و مراد به آرامی طاس‌ها را رو زمین ول داد و حوله را دور گردن محكم كرد و نرمی ران خود را تو پنجه فشرد.

   - پنج و دو.

   - لاكردار طاس می‌كاره.

   - شد سه تومن.

   - بخون

   - یه تومن.

   و صدای مرد جوانی كه چین به پیشانیش نشسته بود و موی كهربایی رنگی داشت و چشمانش گود افتاده بود، تو گوششان پیچید:

   آخه اینم شد كار؟... آدم سر جونش قمار می‌كنه؟... خونشو می‌فروشه و رو پولش طاس می‌ریزه؟... آی كه چه بی‌خیالین!

   و مراد می‌اندیشید (تا حالا كه پنج عقبم... اما اگه همه رو ببرم... آخ...) و سرما تو تنش دوید و سوز به گوش‌هایش تیغ كشید.

    خورشید، دوباره بیرون زد و گرمای بی‌مصرف خود را رو شهر پاشید.

   غروب سر می‌رسید. مراد، كنار دیوار گچ اندود، رو زمین غلتیده بود. گونه‌اش به سنگفرش پیاده رو چسبیده بود. پاها را تو شكم جمع كرده بود و ذهنش تلاش می‌كرد كه قضایا را به هم مربوط كند (سرنوشت؟... نه؟... تو پیشونی هر كس تقدیرش نوشته شده...هه!... تقدیر!... فقط دلش می‌خواس... دلش ... شاید از قیافه‌م خوشش نیومده بود. نامرد.... تو سینه‌ام ایستاد و صداشو كلفت كرد و گفت فضولی موقوف. این جا مثل سرباز خونه می‌مونه... باید كار كنی و به هیچ كاری كار نداشته باشی. تو باید سطل رنگو بشناسی و برس رو...) و اندیشه‌اش پر كشید و گذشته‌های دور را كه كمابیش در تاریكی زمان گم شده بود، كاوید. وقتی كه چشم باز كرد و خود را شناخت، فهمید كه بی‌كاره است، نه درسی، نه سوادی و نه حرفه‌ای (آخ! چه روزایی... بهار كه می‌شد با بچه‌ها می‌رفتم باغ. من همیشه از رنگ گل باقلا خوشم اومده. سرتاسر دشت سبزه و گل بود. گل باقلا، گل بابونه، شمشاد، گل بنفش بادنجان... كاهوپیچ... كلم...) كبودی تن پدرش و خرنش‌های جان خراشش كه از بیخ گلو بر می‌خاست و همراه خون لثه‌ها از دهان بیرون می‌زد، تكانش داد. پاها را بیشتر تو شكم جمع كرد و لحظه‌ای چشم‌ها را از هم گشود و دوباره فرو بست. پدرش باغبان بود. یك شب كه وسط كرته هندوانه، تو آلاچیق خوابیده بود، عمرش به آخر رسید. نزدیكی‌های صبح، وقتی كه بر می‌خیزد به سراغ بیل می‌رود مار، پی‌پایش را نیش می‌زند و تا ورزاوی پیدا كنند و نمد به گرده‌اش اندازند و سوارش كنند و به شهر برسانند، زهر، كار خودش را می‌كند و ...

   باد از تك و تا افتاده بود و قطره‌های باران، درشت‌تر شده بود. خیابان تهی بود. سگ نكرة پر پشم و گل آلودی از كنار مراد گذشت و چراغ پشت پنجره‌های روبه‌رو تك تك روشن شد و شیشه‌های كدر، هم‌چون چشم بیماران كم خون، زردی زد.

    مراد، به سختی دست از لای ران‌ها بیرون آورد و حوله را كه دور گردن پیچانده بود، رو سر كشید. (وبا بود؟... طاعون؟... نه، تیفوس...)) و یك لحظه زودگذر، سنگینی تابوت مادر را رو دوش خود حس كرد. سر تراشیده مادر، چهره رنگ باخته، دماغ كشیده و دست‌های استخوانی و زردنبوی مادر براش شكل گرفت. سر خود را بیش‌تر تو حوله فرو برد (... آخ... این تیفوس لعنتی... بیش‌تر مردم شهرمونو كشت... عمو یوسف، عباس بنا... زری باقلا فروش، ننه رحیم، برادر بزرگ منصور كه می‌گفتن با یه مسلسل جلو یه هنگ هندی رو گرفته... زایر فلاح... قاطع پسرش...) باران لباسش را خیس كرد و آب، نم‌نم به تنش نشست. سرما رو گرده‌اش دوید و پهلویش تیر كشید (این قولنج لعنتی‌م از سرم دست بردار نیس... آخ، سربازای امریكایی آی بی انصاف‌ها...) و فكرش به آن‌وقت‌ها كشیده شد كه برای امریكایی‌ها كار می‌كرد. بیرون شهر خانه می‌ساختند، خانه‌های بزرگ، عین سربازخانه.

    اول عمله بود، رنگ‌زن شد، یكی از امریكایی‌ها كه از زبر و زرنگی‌اش خوشش آمده بود، برده بودش كه اتاقش را جارو كند، براش قهوه بجوشاند و به دیگر كارهای دم دستش برسد (بد نبود... شیر قوطی می‌خوردم، آدامس، ولی گوشت گراز، نه!... آدمو بی‌غیرت می‌كنه... از عرق هم حروم‌تره...) كمرش به سختی تیر كشید و به شدت تكان خورد (لعنتی‌ها... سر یه بسته سیگار چه بلایی به سرم آوردن. خودشون صدتا صدتا می‌بردن شهر و می‌فروختن و جاش ودكا می‌خریدن و مثل خر می‌خوردن و مثل سگ هار می‌شدن... اما سر یه بسته سیگار فزرتی لختم كردن و انداختنم تو استخر. تا سرمو بیرون می‌آوردم با چوب می‌زدن تو مغزم. همه مست بودن و مثل دیوونه‌ها می‌خندیدن. نیمه جون كه شدم، از حوض بیرونم كشیدن و... از آن روز... آخ... از آن روز پهلوم...) و دوباره پهلویش تیر كشید (اولادم با اولادشون خوب نمی‌شه...) استخر برایش جان گرفته بود (بهار بود. یه روز آفتابی خوب. از آن روزایی كه آدم دلش می‌خواد بره تو دشت و بیابون تو گل‌ها و سبزه‌ها قدم بزنه و آواز بخونه... اما من، تو استخر جون می‌كندم. هیچ آدم خداشناسی‌م نبود كه به دادم برسه... تف!...) و غروب آن روز از پیش امریكایی‌ها رفته بود و از روز بعد، به لهستانی‌ها كه تو سرباز خانه، پشت سیم‌های خاردار، تو اصطبل‌ها دسته جمعی زندگی می‌كردند، گردو فروخته بود و بعد با یكی از دخترهاشان، رو هم ریخته بود و گردوی مجانی بهش داده بود و گه‌گاه از دیدنش لذت برده بود و با ایما و اشاره با هم حرف زده بودند (چه چشای قشنگی داشت. سبز و پاك. موی زردش و سینه لرزونش و پوستش كه به رنگ خون و نمك مخلوط بود... چه روزگار خوشی!...) تنش به شدت لرزید. ابرها در كار زاییدن باران گرانباری بودند.

    از جنوب توده سیاهی لجام گسیخته سر می‌رسید و لحظه به لحظه پهنه آسمان را می‌بلعید (و اون روز كه اون ماشین كمانكار، تو میدون مجسمه، جلو پل سفید كارون، پیرمرده رو زیر گرفت و زمین سرخ شد و ماشین در رفت... و اون دو امریكایی كه سر اون فاحشه به جون هم افتادن... حكایت چند ساله؟... هجده سال پیش؟... بیست سال؟... آخ... همون‌ روزا بود كه زدم بیرون و شهر به شهر و آخر به تهرون خراب‌شده!... و اون نامرد! كه همین هفته پیش تو سینه‌ام وایستاد و صداشو كلفت كرد: (فضولی موقوف. اینجا مثل سرباز خونه باید از سركارگر اطاعت كنی... یادش رفته كه خودش آهن قراضه‌های امریكاییارو می‌دزدید... لاستیك ماشینارو می‌دزدید... حالا كارفرما شده... فضولی موقوف چشمت كور!... ظهر فقط یك ساعت استراحت. همین!... همه جا همین‌طوره. اگه كارگر خوبی بودی باز حرفی. هر جارو رنگ زدی همه‌ش موج و سایه داره خیال می‌كنی برا این‌كه منو می‌شناسی، باید همه چیز تو قبول داشته باشم؟... تو هیچ‌وقت كارت یه پارچه از آب در نیومده... به تو چه كه یه ساعت كمه... كارو ده ساعت... یازده ساعت... همینه كه هس... اینو كه نمی‌شه اسمش گذاشت تقدیر... با تی‌پا بیرونم كرد... دلش می‌خواس... دلش... نامرد!...) و صبح كه با شكم خالی از قهوه‌خانه بیرون زده بود و كامش كه از عرق شب قبل تلخ بود و گرسنگی ظهر و نیش سرنگ كه به رگش نشسته بود و طاس‌هایی كه رو زمین غلتید بود و هفده تومان كه از دستش رفته بود (بی‌انصاف، دو دفعه آبدزدك شیشه‌ای رو پر كرد... دو دفعه... گوشام به صدا افتاد... دو پنج... تف... و آن یارو، پشت سر هم، هفت، هفت... و من... یه دفعه‌م نیووردم... همه‌ش سه با یك، دو با چهار... بر این شانس لعنت...) آب باران از حوله نشت كرده بود و به گونه‌هاش نشسته بود. باد، ناگهانی و دیوانه‌وار وزیدن گرفت و باران پرتوانی زمین را زیر شلاق كوبید (بادم دل‌پیچه گرفته... دو... بایك... چهار... با دو...) شیشة پنجره‌های روبه‌رو می‌لرزید و جوی كنار خیابان، پرشتاب رو هم می‌لغزید. چراغ پشت پنجره‌ها خاموش شد و رنگ زردی كه كف خیابان افتاده بود برچیده شد و باد و تاریكی و تنهایی در رگ‌های شهر می‌دوید و قلب شهر سرسام گرفته به تندی می‌زد و زنش نبض مراد، لحظه به لحظه به كندی می‌گرایید.

 

نقشبندان نویسنده: هوشنگ گلشیری

نقشبندان

نویسنده: هوشنگ گلشیری

وقتی رسیدیم در خم رو‌به‌رو زنی سوار بر دوچرخه می‌گذشت. هنوز هم می‌گذرد، با بالاتنه‌ای به خط مایل، پوشیده به بلوز آستین كوتاه سفید. ركاب می‌زند و می‌رود و موهایش بر شانه‌ای كه رو به دریاست باد می‌خورد و به جایی نگاه می‌كند كه بعد دیدیم، وقتی كه زن دیگر نبود، خیابانی كه به محاذات اسكله می‌رفت و بعد به چپ می‌پیچید تا به جایی برسد كه هنوزهست، ‌اما نشد كه ببینیم. زن رفته بود. .....

..... تقصیر هیچ كدام‌مان نبود كه دیگر ندیدیمش، گرچه وقتی دیدم كه نیست فكر كردم كه شیرین به عمد نگذاشت. با‌این همه هنوز می‌بینمش كه گوشه‌ی بلوزش باد می‌خورد. شلوارش كتان مشكی بود. صندل ‌این پایش را هم می‌بینم كه بند پشت پایش را نبسته است. پا می‌زند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و می‌رود. یك لحظه كنار پیاده رو‌ایستادیم تا شیرین پیاده شود و سیگاری برای هر دوتامان بگیرد و من فقط فرصت كردم یك بارهم بالاتنه‌ی خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهای خرمایی بر متن آبی و آرام دریا ببینم. بعد وقتی به سر پیچ رسیدیم یادمان رفت، چون با سوت كشتی به دریا نگاه كردیم. داشت پهلو می‌گرفت و مازیار و زهره روی عرشه دست به نرده ‌ایستاده بودند. دست تكان نمی‌دادند. بعد به صرافت زن افتادم كه دیدم خیابان تا آن‌جا كه پیچ می‌خورد خالی است.‌اما روی اسكله عده‌ای‌ ایستاده بودند و ماشین‌هاشان را به محاذات اسكله، سپر به سپر، پارك كرده بودند و مثل شیرین كه پیاده شده بود دست تكان می‌دادند. خواستم به بهانه‌ی پارك كردن جلوتر بروم. شیرین گفت‌: «مگر نمی‌بینی كه جا نیست؟ همین جا باش ما حالا می‌آییم.»

آن آخر سر پیچ جا بود. فكر كردم پس هنوز‌امیدی هست كه با هم برگردیم. نیامد. پس ندیده بود كه ركاب می‌زند و می‌رود. حالا هم می‌رود حتی اگر پیر شده باشد مثل من یا حتی شیرین، و صبح به صبح به مهتابی یكی از آن خانه‌های دو طبقه‌ی رو به دریا می‌آید، با بلوز سفید و شلوار كتان مشكی، دستی بر نرده می‌گذارد تا آن دست را سایبان صورت برافراشته‌ی رو به دریا بكند و ببیند كه بر عرشه از تازه رسیدگان چه كسی آشناست.

همیشه همین طورها می‌شود، مثل من كه حالا ‌این‌جا هستم در‌این بهار خواب و مشرف به كوچه‌ای بی‌عابر و چشم‌اندازم بام‌های كاه‌گلی است كه رنگ یك‌دستشان را فیروزه‌ی گنبد دوازده ترك بابا اسماعیل می‌شكند تا كی باز بهار شود و كارت پستال شیرین با یك هفته‌یا حتی ده روز تأخیر برسد. سالگرد ازدواج‌مان هم یادش مانده است و هر بار همان كارت پستال كاج‌های سبز را می‌فرستد با لكه‌ی زردی به جای خورشید، انگار كه ده دوازده‌تایی كارت یك شكل خریده باشد، یا حتی بیست و چند تا، اگر تا آن وقت بماند یا یادش بماند. بچه‌ها، مازیار و زهره هم فقط سالی دو نامه می‌نویسند، كه حالا دیگر همه‌اش انگلیسی است، هر بار هم عذر می‌خواهند كه فارسی یادشان رفته است. و من نه كارت پستال می‌فرستم و نه نامه‌ می‌نویسم.

بله، همین طورهاست آدم دنبال چیز دیگری می‌رود، ‌اما به جایی دیگر می‌رسد، مثل همان اوایل جنگ وقتی در وضعیت قرمز آدم بیرون بود و دست به دیوار می‌رفت، تاریكی چنان غلیظ بود كه انگار تاریكی می‌بردمان، یا مثل ما دو تا كه به پیشواز بچه‌ها رفتیم تا یك ماهی همه با هم یك جا بمانیم و كم‌كم به بچه‌ها بفهمانیم كه چرا می‌خواهیم جدا بشویم، یا من بگویم كه چرا برمی‌گردم،‌ اما حالا به‌این‌جا رسیده‌ایم و هر بار هم كه به‌ یاد چیزی می‌افتم كه آن‌جا هست، یا نامه‌ای می‌رسد، یا كارت پستال‌های یك شكل و یك‌اندازه می‌رسند، فقط همان خم خیابان را می‌بینم و خورشید را كه بزرگ ‌اما سرد سر از دریا برآورده است و افق رو‌به‌رو را نارنجی مایل به زرد كرده است. نه، خورشید از آن راسته كه بالا می‌رفتیم پیدا نبود، فقط رنگ نارنجی مایل به زرد افق بود و در خیابان و حتی كنار ساحل، وقتی باز نگاه كردم كسی نبود.‌ اما هست، مثل نوار فیلمی ‌كه همه‌اش برداشت‌های مكرر است از آن‌چه دیده‌ام. برای همین هر روز صبح از ساعت شش‌ونیم كه لقمه‌ای می‌خورم و‌این كَرَمِ ننه رباب را می‌فرستم كه تا پیش از ظهر به هر جا می‌خواهد برود، تا من بنشینم مگر‌این بار بشود و بعد، وقتی در نمی‌آید می‌آیم به ‌این بهار خواب تا نیم ساعت هم شده توی ‌این صندلی چرمی‌بنشینم و به هیچ چیز فكر نكنم. نمی‌شود. آدم تنها نمی‌تواند باشد، حتی سنگ هم، یك تكه كلوخ هم تنها نیست یا آن بند درخت كه حالا فقط یك پیراهن سفید مردانه رویش تاب می‌خورد و به هر ده دقیقه زن لچك به سری می‌آید تا باز برش گرداند.

به شیرین اگر راستش را می‌گفتم حتما می‌گذاشت یك شب دیگر بمانیم. با بچه‌ها و حتی در همان مهمانخانه‌ی سوت و كور. گفته بودند فقط یك جا هست. سه خیابان كه بیشتر نداشت. یكی را ندیدیم و آن یكی هم كه به محاذات اسكله بود و خانه‌ی جاشوها یا كارمندان دفتری بندر و پست و بانك بود. همان اوایل‌ این یكی خیابان پیدایش كردیم. باز هم می‌شد برگردیم به همان جا و وقتی بچه‌ها را راضی كردیم، یك شب دیگر بمانیم تا من باز فردا ببینمش كه ساعت نه و ربع كم از ساحل‌این طرف می‌آید، بعد ركاب زنان تمام پیچ را با پشت خم و سر برافراخته رو به باد می‌رود. مازیارمان هم خواست بمانیم. ‌اما زهره همه‌اش می‌پرسید‌: «چرا با هم ‌آمدید؟ طوری شده؟»

حالا همان جاست. بیست‌ودو ساله است. شوهر و دو بچه‌ی دوقلو دارد كه عكس‌هاشان را دارم. همین پارسال، نه، پیرارسال با نامه‌اش فرستاد. تازه متولد شده بودند و یكی‌این طرف یكی آن طرف روی دامنش خوابیده‌اند و دیوید هم بالای سرشان خم شده است و سرش را گذاشته است روی موهای زهره كه به من رفته است. چاقتر از وقتی است كه هنوز چیزی از فارسی سرش می‌شد‌: «پاپا، من حالا چاقتر هستم.‌ اما خواهم رفت كه خودم را لاغر كنم مثل آن وقت كه تو ‌این‌جا ‌آمدی.»

لاغر و سبزه بود با موهای سیاه و بلند. گمان نمی‌كنم دانشكده‌اش را تمام كرده باشد. گفتم‌: «چطور است شب را‌ این‌جا بمانیم؟»

دست بر شانه‌ی شیرین گذاشت‌: «باشد بمانیم.»

شیرین فقط شانه بالا‌ انداخت. حالا هم هر سال جایی است‌: اول كه لندن بود؛ بعد رفت آلمان، كارت پستال‌ها را آن‌جا خرید، بعد از كانادا تبریك عید فرستاد. حالا از نیویورك می‌فرستد، كارت پستال‌های آلمانی را از آن‌جامی‌فرستد. برای تبریك عید هم فقط دو خط می‌نویسد‌: «آقای جواد بهزاد عزیز،‌این عید باستانی را كه‌یادگار اجداد ماست به شما و خانواده‌ی محترمتان تبریك عرض نموده سلامتی و شادكامی‌شما را از درگا ه‌ایزد منان خواستاریم.»

هر سال هم خطش پس می‌رود، انگار از روی سرمشقی رو نویس می‌كند و هر بار "د" یا "ر" یا حتی دو نقطه‌ای جایی كم می‌گذارد. بچه‌ها در تعطیلات عید میلاد و تابستان نامه می‌نویسند، اوایل به فارسی بعد كه نامه‌ی مازیار از استرالیا رسید یك درمبان به فارسی و انگلیسی بود. حالا دیگر فقط به انگلیسی می‌نویسد، كتاب‌هایی هم می‌خواند به فارسی تا یادش نرود. گاهی هم سوالی می‌كند، مثلا جایی می‌بیند كه عربسك نوشته‌اند كه می‌خواهد بداند به فارسی چه می‌گوییم، یا مینیاتور را به فارسی چه گفته‌ایم یا موزاییك را. مهندس معدن است، زن ژاپنی گرفته است و چند پچه هم دارند. نشمرده‌ام. آخر هر نامه هم ساچیكو و فلان و فلان و فلان سلام می‌رسانند، به پدربزرگشان. حداقل ‌این یكی یادش نرفته است. هیچ وقت هم، به خلاف خواهرش، گله نمی‌كند كه چرا جوابش را نمی‌دهم. چه بنویسم؟ یا كدام را بفرستم وقتی هنوز تمام نكرده‌ام؟ شیرین نوشت كه تو بیا، رفتم.‌ اما از آن‌جا یك ماه هم نشده برگشتم. گفتم هر چه هست مال شما من بازنشتگی‌ام هست و آن خانه‌ی پدری. خطی هم گاهی می‌كشم و می‌فروشم. نمی‌كشم و نمی‌شود، انگار آدم بخواهد راه بر تاریكی ببندد. مهمتر از همه كانون نور است و سمت غلظت سایه. صبح دیگر هوا آفتابی بود، ‌اما شاید در سایه‌ی كشتی می‌رفت. ولی صورتش روشن است و تارهای مواج موهای خرمایی‌اش، كنار خط گردن و روی شانه‌ی آن طرف طلایی می‌زد. كشتی هم باید باشد و آفتابی كه حتما سرد و بزرگ بر بالای افق آویخته بود. بچه‌ها هم باید باشند كه بالأخره وقتی شیرین را دیدند، دست تكان دادند شیرین هم دست تكان می‌داد و حالا در نیویورك صندوق‌دار فروشگاه لباس بچه گانه است و شب با قطار می‌رود تا نزدیكی‌های خیابان بیست و هفتم و بعد پیاده تا ساختمان نمی‌دانم چندم و تا طبقه‌ی پنجم هم از پله‌ها می‌رود بالا و به آپارتمانی كه فقط دو صندلی راحتی دارد و یك كاناپه كه شب‌ها تخت می‌شود و هر شش ماه هم مجبور است شیمی‌درمانی بشود یا اصلا بگذارد یك جای دیگرش را ببرند. ندیده‌ام. یك چراغ مطالعه هم كنار كاناپه‌ یا تخت شب‌هاش هست كه وقتی قرصش را می‌خورد و چشم‌بندش را می‌زند دستش را دراز می‌كند و چراغش را خاموش می‌كند و در آن تاریكی بی‌هاله‌ یا مرز اصلاً به صرافت نمی‌افتد كه چرا باز گفتم‌: «من كه فكر می‌كنم بهتر بود یك شب دیگر آن‌جا می‌ماندیم.»

شیرین گفت‌: «كه چه بشود؟ مگر ندیدی؟»

گفتم‌: «شاید یك‌اتاق دیگر برای‌مان خالی می‌كرد.»

فقط یك‌ اتاق خالی داشت. دیر وقت رسیدیم. ردیف چراغ‌های زرد خیابان روشن بود. مه هم بود. غلیظ نبود. فانوس دریایی را در آن دورها می‌دیدیم. سر در مهمانخانه روشن نبود. در ورودی دو لنگه بود. پرده‌هاش را هم كشیده بودند. بالای در از نور چراغ سر تیر روشن بود. ماشین را همان‌جا طرف چپ، گذاشتیم و پیاده شدیم، شیرین از آن طرف و من از‌این طرف. از لندن تا آن‌جا همان‌قدر حرف زده بودیم كه دو آدم غریبه حرف می‌زنند، وقتی بالاجبار همسفر باشند. نمی‌توانست بیاید. به آلمان می‌رفت و من بعد از‌اینكه شش ماه در تركیه انتظار كشیده بودم فقط برای دو ماه اجازه‌ی اقامت گرفته بودم. بچه‌ها را فرستاده بود هلند با همكلاسی‌هاشان. دعوا نكردیم. گفت‌: «نمی‌آیم می‌بینی كه نمی‌توانم.»

نشانم هم داد. سطح صافی بود با دو خط مایل. سرم را زیر‌انداختم‌، اما وقتی به صرافت افتادم كه باید چیزی بگویم تا مثلا دلداریش بدهم و سر هم بلند كردم، دیدم با دو پستان پر روبه‌رویم ایستاده است و دارد دكمه‌های بلوز چهارخانه‌اش را می‌بندد. موهایش هنوز بود.‌این‌هاست، باز هم هست، ‌اما نمی‌خواهم و هر روز از شش‌ونیم تا همین ساعت فقط همان رو‌به‌رو را طرح می‌زنم تا بعد كه نیم ساعت‌ این‌جا نشستم بروم و تمامش كنم‌. اما تا ظهر فقط می‌رسم دستش را بكشم یا موهای ریز و مواج را طلایی بزنم، به نشانه‌ی بادی كه از روبه رو می‌وزد یا آفتابی كه از آن‌جا شاید از كنار‌اتاقك ناخدا به سر و صورتش می‌تابد كه رو به باد گرفته است و ركاب می‌زند و می‌رود.

اگر می‌ماندیم باز می‌دیدمش. باز كه گفتم، شیرین گفت‌: «فایده‌ای ندارد؛ ‌اما اگر تو می‌خواهی برو.» همان وقت هم که گفت رفتم تا فقط كنارش روی آن تخت باریك تك نفره دراز بكشم. چشم‌بند زده بود. فقط همان یك‌اتاق خالی را داشت. بالأخره كه در را باز كرد و راهمان داد، گفت. چراغ قوه دستش بود، روشن بود. بعد چشم‌هایش را دیدم، وقتی چراغ راه پله را روشن كرد‌: گرد بود و سرخ. اول پول را گرفت. كلاهی پشمی ‌هم سرش بود و پالتویی هم روی دوشش. كلید را به شیرین داد و گفت. من كه نمی‌فهمیدم. شیرین هم خم شد و باز پرسید.‌ این‌بار فقط شماره‌ی‌ اتاق را گفت و ‌اشاره كرد. شیرین پرسید‌: «می‌خواهی دو‌اتاق بگیریم؟»

گفتم‌: «اصلاًً ببین دارد؟»

مرد نگاه‌مان كرد. گذرنامه‌ی من دستش بود. گذرنامه‌ی شیرین را هم گرفت. ورق نزد. حالا شیرین گذرنامه هم ندارد. مرد چیزی گفت. شیرین توی راه پله‌ها گفت، با خودش‌: «‌این دیگر چه لهجه‌ای بود!»

مرد به كلیدهای آویخته‌ی پشت سرش نگاه كرد و حرفی نزد. فهمیده بودیم.‌ اتاق كوچك بود با دو تخت در دو طرف. یك عسلی هم میانشان بود با یك چراغ مطالعه و یك لیوان آب، آب مانده. یك زیر سیگاری هم بود. شیرین بارانیش را كند و بعد كفش و جورابهای ساقه كوتاهش را و وقتی قرصش را خورد و چشم‌بند سیاهش را زد، با همان شلوار و بلوز راه راهش دراز كشید، پشت به من، و پتو را كشید رویش و گفت‌: «شب به خیر.»

چراغ را روشن كردم، گفتم‌: «ناراحت نمی‌شوی سیگار بكشم؟»

گفت‌: «پس آن در را كمی‌باز كن.»

گفتم‌: «به بچه‌ها چه بگوییم؟»

گفت‌: «ما كه دعوامان نشده.»

گفتم‌:‌ «اما آخر می‌فهمند.»

گفت‌: «بفهمند. مگر تو برای همین نیامدی؟»

برگشت و دست دراز كرد و كورمال كورمال كلید چراغ را پیدا كرد و زد و گفت‌: «شب به خیر. »

رفتم در رو به مهتابی را باز كردم. كوچك بود و رو به همان خیابان كه فقط چراغهای زردش پیدا بود. یكی دو چراغ هم آن‌جا روی دریا بود. فانوسِ دریایی را ندیدم. صدای كشتی هم‌ آمد. بچه‌ها را برای تعطیلات تابستانی فرستاده بود هلند تا ما اول حرف‌مان را بزنیم. بعد گفت، یك ماه بمان. به‌یك ماه نكشید كه برگشتم. زهره می‌گفت‌: «همین‌جا باش، بابا. مامان كار می‌كند. تو هم هر شش ماه برو، بازنشتگی‌ات را بگیر و برگرد.»

گفتم‌: «نمی‌شود، بهت كه گفتم.»

همه‌اش را نگفتم، به شیرین هم نگفتم. به استانبول كه رسیدم تلفن كردم كه رسیده‌ام. از وان تا آن‌جا را با ‌اتوبوس‌آمده بودم. نه، گفتن نداشت. فقط بایست از آن شب می‌گفتم كه میان گوسفند‌ها چهارنفری چمباتمه زده بودیم، سیگارمان هم تمام شده بود. تاول پاهایم هم تیر می‌كشید. از راهنما تا اهالی ده هر كس هم كه می‌آمد سراغ‌مان اسمش علی بود. بعد جوانكی ‌آمد كه از «اسمم علی» و «بدوعسكر» و «بدو طویله» آن قدر فارسی می‌دانست كه سیگاری تعارف‌مان كند و بگوید كه عسكر بو برده است، باید چیزی بدهید تا ردشان كنیم. اول طمعش زیاد بود. بالأخره چهار نفری ده هزار تومان دادیم كه رفت. بعدش، صبح نشده، راهنمای تازه با دو اسب پیدایش شد و باز زدیم به بیراهه. به نوبت سوار می‌شدیم و می‌رفتیم. بوی عطر گل‌ها را می‌شنیدیم‌، اما نمی‌دیدیم و زیر پایمان گل بود و یكی‌مان اسهال داشت. گاهی درخشش جوی آبی هم بود. ‌این علی فارسی می‌دانست، می‌گفت‌: «شكر كه ابری است.» بالأخره رسیدیم به گداری كه جاده‌ای از پایینش می‌گذشت. یك یا دو ساعت منتظر نشستیم و تاول‌هامان را تركاندیم تا ماشین باری آمد. بارش اثاث بود و ما زیر صندلی‌ها یا توی كمد رفتیم و برزنت را كشیدند روی‌مان. شیرین خودش هم كشیده بود. فقط سینه‌ی چپش را نشانم داد نیامد. گفت‌: «كم بدبختی كشیدی؟»

برگشتم. ‌این بار از راه كویته ‌آمدم. گفتند راحت‌تر است. تراكتورها را شبانه می‌آوردند آن طرف مرز و برگشتن شكر می‌بردند. می‌آوردند. ندیدم. من و راهنما پیاده می‌آمدیم. گفت‌: «با پیرمردها كه كاری ندارند.»

نداشتند. فقط دو هفته نگهم داشتند. بعدش هم كه دیگر مهم نبود. حالا‌ این‌جا هستم. با‌ این كرم ننه رباب و زنش كوكب كه آن پایین دارد در‌هاون سنگی گوشت می‌كوبد. همیشه همین وقت‌ها شروع می‌كند. می‌گوید شامی‌كباب‌ این‌طور بهترمی‌شود. ‌این‌هاست. باز هم هست. آن هم برای من كه وقتی قلم‌مو به دست می‌گیرم حتی موسیقی نمی‌گذارم تا بارم را زیادتر نكنم. نمی‌شود. نمی‌توانم فقط او را ببینم كه می‌رفت. نه ‌این یكی را كه باز می‌آید تا پیراهن مردانه را برگرداند. نامه هم نمی‌نویسم. چه فایده‌ای دارد؟ بچه‌ها كه نمی‌توانند بخوانند. مازیار می‌نویسد، به انگلیسی، كه‌یك دوره شاهنامه برایم بفرست تا یادم نرود. از مادرش هم می‌گوید. نوشت كه طلاق گرفته است تا تو آزاد باشی. كرم هم می‌آید. از صدای سرپایی‌هایش می‌فهمم و غرولندش كه چه صفی است. باز سبزی خوردن گرفته است و یكی دو گرد رختشویی با چند صابون. داد می‌زنم‌: «كرم، به زنت بگو، بس است دیگر. مگر نمی‌بینی كار دارم؟»

چشم می‌بندم چه‌طور می‌شود راه بر تاریكی بست؟ بندهای صندلش چرمی‌بود، قهوه‌ای سیر. در آفتاب قهوه‌ای روشن است و ركاب می‌زند. قبل از‌این‌كه بپیچند دست دراز می‌كنند و علامت می‌دهند. ندیدم كه دست دراز كند. فقط دیدم كه رو به باد می‌رود. از گوشه‌ی پیراهن مردانه‌اش می‌فهمم كه باد می‌آید. مه هم نیست، ‌اما هست. همه چیز، هر چیزی كه در هر جا و به هر وقت‌اتفاق افتاده است همچنان هست، برای من هست. پسرم می‌نویسد به انگلیسی‌: «ما را چرا فراموش كرده‌ای؟»

مگر می‌توانم بنویسم ‌این‌جا شاید عیب ما‌ این است كه هیچ چیز را هیچ وقت دور نمی‌ریزیم؟ كنار شیرین دراز كشیدم و دستم را گذاشتم رو شانه‌اش گفتم‌: «خوابی؟»

گفت‌: «هوم.»

گفتم‌: «برگردیم.»

گفت‌: «نه.»

گفتم‌: «بچه‌ها را ببریم؟»

گفت‌: «نه.»

گفتم‌: «آن‌جا هم هست.»

گفت‌: «من خوابم می‌آید. دیدی كه قرص خوردم.»

گفتم‌: «خواهش می‌كنم.»

گفت‌: «دیدی كه.»

گفتم‌: «برای من فرقی نمی‌كند.»

گفت‌: «می‌دانم‌، اما این دفعه موهایم می‌ریزد. نمی‌خواهم به من ترحم كنی.»

گفتم‌: «ترحم چرا؟ تو مادر بچه‌های منی.»

گفت‌: «همین؟» خواستم بگویم، ‌اما اگر رودررو می‌دیدمش می‌شد گفت. نگذاشت. همه‌ی آن هفت هشت شب نگذاشته بود. گفت‌: «بعد‌ها آن یكی را هم شاید ببرند.»

گفتم‌: «آن‌جا هم هست. تازه می‌توانی شش ماه به شش ماه بیایی.»

گفت‌: «با چه پولی؟‌این‌جا بیمه می‌شوم.» نگذاشت‌.

گفت: «خواهش می‌كنم بگیر بخواب.»

همان جا رو به سقفی كه پیدا نبود دراز كشیدم و سعی كردم كه شكل تاریكی را بسازم، ‌اما باز نشد. نمی‌شود، صدای لخ‌لخ سرپاییهای كرم نمی‌گذارد. انار هم خریده است و كوكبش هم دان كرده است. یك بشقاب رنگ. ‌این هم سربار آن همه كه هست، آن هم من كه باید به ‌یمن چهارچوب بوم‌هایم یا حداقل چهارچوب تخته‌ی سه پایه‌ام نگذارم بارش زیادتر شود، كه ركاب می‌زند و می‌رود. بعد هم دیگر ظهر است و می‌روم پایین ناهاری می‌خورم و چرتی می‌زنم تا باز بعد از ظهر‌آشنایی بیاید تا بیاییم به همین بهارخواب و او همه‌اش از زنش و بچه‌هاش بگوید. بعد هم كه شب شد و رفت، با پشت خم و شانه‌هایی كه انگار كوهی رویش گذاشته‌اند باید بروم پایین و دراز بكشم تا مگر فردا صبح زودتر بیدار شوم و دوباره كادری بكشم، مگر بشود. همین‌هاست دیگر. باید هم بشود وگرنه همین فردا یا پس فرداست - شانزدهم یا هفدهم آبان - كه كارت پستال شیرین برسد، با همان كاج‌های سردسیری و آن لكه‌ی زرد كدر به جای خورشید و زمین شخم زده‌ی پیش زمینه كه فقط ‌این طرفش باریكه‌ی جویی هست كه آب آبیش معلوم نیست به كجا می‌رود، همان‌طور كه او می‌رود و خط نیم رخش هم روشن است، مثل‌ هاله‌ای كه می‌گویند گردبرگرد پوست آدم‌ها هست، به همان قالب كه تن آدم‌ها باید باشد، حتی اگر جاییش را بریده باشند. شاید همین طلسم است كه نمی‌گذارد تا حاضر شود و برود به هر جا كه باید، مثل من كه باید به‌اتاقم برگردم و باز بنشینم رو به سه پایه‌ام و ببینم چه‌طور می‌شود‌ این‌ها را كه قلم زده‌ام، و خیلی‌ها را كه خط زده‌ام، بیرون آن‌ هاله‌ی قاب بگذارم تا فقط هم او بماند كه می‌رود، ركاب زنان و رو به باد.

 

 

 

آتش زردشت نویسنده: هوشنگ گلشیری

آتش زردشت

نویسنده: هوشنگ گلشیری

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعة خانه‌های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسك چای و پنج شش لیوان و یك ظرف قند و یك زیر سیگاری. سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر، دست راست، طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سكه‌ای با یك كاناپه و یك قفسه كتاب كه بیشتر آثار‌هاینریش بل بود. طرفِ چپ در هم شومینه بود كه از سر شب .....

..... من و بانویی كنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و كاغذ روشنش كرده بودیم كه حالا داشت خانه می‌كرد و با شعلة كوتاه سرخ میان كنده‌ها می‌سوخت.

ما، من و بانویی، كه یك هفته بود رسیده بودیم، با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود كه صندلی‌ها را دور میز و رو به شومینه می‌چیدیم و شب می‌آمدیم تا با آتش گرم شویم. گرداگردمان، آن طرف شیشه‌ها، سیاهی چند درخت پر شكوفه بود بر چمنی كه فقط تكه‌هاییش روشن بود.

غیر از ما یك زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یك زوج آلبانیایی كه ما فقط اسم مرد را می‌دانستیم. اسمش یلوی بود كه یكی دو ماهی اینجا بوده، تنها، و بعد كه در آلبانی جنگ داخلی می‌شود سعی می‌كند زن و بچه‌هاش را بیرون بكشد و حالا چند روزی بود كه زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود كه به جمع ما می‌پیوستند. همان روز اولی كه رسیدند، بانویی گفت: این دختر كوچكه‌شان تا مرا می‌بیند می‌رود توی خانه‌شان.

گفتم: از من هم می‌ترسد، تا مرا دید، جیغ‌زنان رفت پشت پدرش قایم شد.

دو سه روز طول كشید تا با حضور ما اخت شد. فقط انگار آلبانیایی می‌دانست و حالا دیگر با آن موهای كوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلاً به تلفن‌ها جواب می‌داد و همه‌اش هم چند باری می‌گفت ناین و تلفن را قطع می‌كرد و ما كه به تلفن نزدیك‌تر بودیم، تا صدای زنگ را می‌شنیدیم می‌دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم. نمی‌دانم از كی - شاید هم از زن مرد نقاش، سیلویا كه فرانسوی بود و كمی‌هم فارسی می‌دانست - شنیدیم در تیرانا بچه‌ها و مادرشان اغلب مجبور بوده‌اند درازكش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم‌های مسلح قرار نگیرند.

بانویی لیوان چای به دست می‌گفت: عصر كه آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم كه مثلاً از تصویرهاش بفهمم چه خبر است، تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را كه نشان دادند، آنیسا گفت: «تیرانا.» گفتم: «ناین، ایران، تهران.» جیغ زد: «ناین، تیرانا» با مهربانی خم شدم طرفش گفتم: «ناین، تهران.» و به خودم اشاره كردم. جیغ زد: «تیرانا، تیرانا!»‌ و دوید بیرون.

هنوز فنجان اول چای مان را نخورده بودیم كه اول زن یلوی و بعد خودش آمدند، و با تعارف سیلویا نشستند. یلوی رو به بانویی كرد، و گفت: «ناین، تیرانا.» و خندید.

بانویی گفت: «ناین، تهران.»

و به انگلیسی گفت: آمدم كه اخبار گوش بدهم. آنیسا هم بود...

یلوی شانه بالا انداخت و دست‌هایش را تكان داد و رو به سیلویا چیزی گفت.

سیلویا گفت: انگلیسی نمی‌فهمد، فقط كلمات مشترك را تشخیص می‌دهد.

بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت: شاید ناراحت شده باشند، لطفا توضیج بده كه چی شده

سیلویا به فارسی شكسته بسته گفت: حال ندارم. می‌فهمد.

یلوی آهنگ‌ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی، آلمانی و فرانسه می‌دانست و نمی‌دانم چند زبان دیگر. من و بانویی انگلیسی می‌دانستیم و مراد چند كلمه‌ای انگلیسی می‌فهمید، اما فقط فارسی حرف می‌زد. زن یلوی ظاهراً انگلیسی كمی‌ می‌فهمید، یا نمی‌فهمید و فقط همچنان لبخند می‌زد. ناتاشا كمی ‌انگلیسی می‌دانست و روسی. پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالاً ناتاشا حوصله می‌كردند می‌شد فهمید كه هر كس چه می‌گوید. اما سیلویا مریض احوال بود، شاید هم واقعاً مریض بود. نمی‌دانم از كی شنیده بودیم كه سینه‌اش را عمل كرده‌اند.

صدای تلفن كه بلند شد، ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت: از پاریس است با من كار دارند.

درست حدس زده بود. داشت حرف می‌زد، انگار به روسی. ما ساكت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایة درخت‌های پرشكوفة آن طرف شیشه‌ها نگاه می‌كردیم و به صدای ناتاشا گوش می‌دادیم كه بلند بلند حرف می‌زد. من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره كردم كه می‌خواهد یا نه و به انگلیسی گفتم: چای.

با اشاره ی سر و دست فهماند كه نمی‌خواهد و چیزی هم گفت. سیلویا گفت: این‌ها بیشتر چای كیسه‌ای می‌خورند.

زن یلوی به انگلیسی گفت: بله.

برایش ریختم. برداشت و بو كرد و حتی لب نزد. صدای خندة ناتاشا، بلند و جیغ مانند، می‌آمد. یلوی سری تكان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سیلویا پرسیدم: انگار از ناتاشا و شاید همة روس‌ها خوشش نمی‌آید؟

سیلویا فقط دو كلمه ای به فرانسه به یلوی گفت. بعد كه یلوی جوابش را داد، دو پر شالش را كه به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود، بیشتر كشید و گفت: یلوی می‌گوید: «صداش و حركاتش خیلی، یعنی زیادی متجاوز هست، انگار فقط خودش اینجا هست.»

زبانه ی آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته ی كنده‌های گرد تا گردش می‌رسید. چه جانی كنده بودیم تا روشنش كنیم. بانویی خرده چوب می‌ریخت و من فوت می‌كردم. بالاخره هم روزنامه ای را مچاله كردیم و زیر خرده چوب‌ها و برگ‌ها گذاشتیم تا خانه كرد. وقتی مراد و سیلویا كنده به دست پیداشان شد، ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می‌كردیم كه از میانه ی سیاهیِ برگ‌ها و روزنامه لرزان لرزان قد می‌كشید و به گرد خرده چوب‌ها می‌پیچید.

یلوی چیزی گفت. سیلویا گفت: اخبار ایران را شنیده.

مراد گفت: این كه خیلی حرف زد.

سیلویا با صدای خسته گفت: برای شما ندارد - چه می‌گویید ؟-‌هان، تازگی. دانشجو‌ها و محصل‌ها رفته‌اند جلو سفارت ‌آلمان. فریاد كرده‌اند زیاد. راجع به همین دادگاه برلن. خواسته‌اند به سفارت حمله كنند، اما پلیس بوده، زنجیر بسته بودند، دست به دست. پلیس ضد شورش بوده. بعد هم رفته‌اند.

ناتاشا آمد، می‌خندید. خم شده بود به طرف یلوی و بلند بلند چیزی می‌گفت و به سر و صورتش اشاره می‌كرد و به گردنش و به یخة پیراهن سفیدش وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل‌هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید. یلوی نمی‌خندید. سر به زیر انداخت و با صدای نرم و آهسته‌اش برای سیلویا توضیح داد. سیلویا گفت: می‌گوید: «دوستش قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه. از همه چیزش گفته، بعد، بالأخره، یادش آمده چوب زیر بغل دارد.»

به ناتاشا نگاه كردیم. نگاه‌مان كرد. متعجب بود. به انگلیسی توضیح داد و باز به سر و صورتش، خط بالای لب و به یخه و حتی دامن بلوزش و بالأخره شلوارش اشاره كرد، و بالأخره شكل دو چوب زیر بغل را ساخت و بلند بلند خندید. بانویی و من هم خندیدیم. بانویی گفت: ناتاشا می‌گوید فردا دارد می‌رود پاریس. بار اولش است. به كسی كه اسماً می‌شناخته زنگ زده كه بیاید جلوش. ناتاشا از طرف پرسیده چطور بشناسمت؟ طرف هم گفته: «خوب من كلاهِ بره به سر دارم. خاكستری است. سبیل هم دارم. كراواتم زرشكی است با خط‌های آبی. كتم هم چهارخانه است. شلوار طوسی هم می‌پوشم.» بعد هم گفته: «اگر دیر رسیدم، ناراحت نباش، ماه پیش پایم شكسته، و هنوز مجبورم با چوب زیر بغل راه بروم.»

مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم. زن یلوی فقط لبخند می‌زد. یلوی انگار به آتش نگاه می‌كرد. ناتاشا شكل سبیلی بالای لبش ساخت، به انگلیسی گفت: «سبیل.» و با تكان هر دو شانه خندید و بالأخره كنار بانویی نشست. این بار یلوی به آلبانیایی حتماً برای زنش گفت و به ناتاشا اشاره كرد و بعد به پشت لبش و پیراهنش و بالأخره شكل چوب زیر بغل را ساخت زنش هم خندید، بی‌صدا. ناتاشا باز بلند خندید.

مراد گفت: از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست؟

سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره كرد و باز به آتش نگاه كرد. زنش همچنان لبخند می‌زد.

مراد باز گفت: دربارة این شاهه دقیق ازش بپرس، برای من جالب است. نكند ما هم باز برگردیم به همان نقطة اول.

سلویا پرسید، و بعد بالأخره ترجمه كرد: می‌گوید: «ما، مشكل ما مافیا هست، مافیای روسی و ایتالیایی. اسلحه دارند، همه. بعضی‌ها هم از گرسنگی حمله می‌كنند. چی می‌گویید؟ ( و با دست چیزی را در هوا مشت كرد. ) هر چه پیدا بشود كرد.

گفتم: غارت.

- بله، مرسی. غارت می‌كنند، از خانه‌ها. مغازه‌ها - می‌گوید - خالی است.

یلوی باز توضیحی داد، و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت: «دختر من.» و همچنان باز به فرانسوی حرف زد.

ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید. بعد مدتی با هم حرف زدند. ناتاشا بلند شده بود و داد می‌كشید. یلوی، همچنان نرم و سر به زیر افكنده، جواب می‌داد.

سیلویا آهسته گفت: من نمی‌فهمم كه، اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست.

من پرسیدم: قبلش چی می‌گفت؟

- یادم نمی‌آید.

- داشت از آنیسا اسم می‌برد.

- بله، بله یادم رفت. این‌ها خانواده ی یلوی، بیشتر وقت‌هاشان روی زمین خواب می‌كرده‌اند. نه، خواب نه. بیدار بوده‌اند ( به شیشة كنارش اشاره كرد ). از ترس تیر روی زمین خوابیده می‌بودند. حالا هم آنیسا شب‌ها خواب می‌بیند، و از تخت می‌پرد، پرت می‌شود، نه، خودش می‌رود روی زمین، رویِ زمین - چه می‌گویید شما؟

ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شكسته بسته برای بانویی توضیح می‌داد، اول هم عذر خواست كه عصبانی شده. بانویی ترجمه كرد: می‌گوید: «یلوی بی‌رحمی‌ می‌كند. ما با هم اغلب دعوامان می‌شود. او همة بدبختی‌هاشان را گردن ما روس‌ها می‌اندازد. خوب، درست است كه مافیای روسی هست، بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق‌اند، گ. پ. او. اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده‌اند حامی‌ِ دارودسته ی اراذل. همه ی مؤسسات دولتی را و حتی كارخانجات را همان حاكمان قبلی بین خودشان تقسیم كرده‌اند. آلبانی چند قرن زیر سلطه ی ترك‌های عثمانی بوده. آخرین ملت بالكان هم بوده كه مستقل شده. بعد هم كه ما روس‌ها رفتیم كمونیست‌شان كردیم. آن‌وقت نوبت آلمانی‌ها شد، باز هم نوبتِ روس‌ها. در ماجرایِ این چند سال آلبانی آخرین كشور اروپای شرقی بود كه مستقل شد، با شورش هم شروع شد. حالا همان حاكمان قبل یك شبه شده‌اند لیبرال و دمكرات، مافیای ایتالیا هم آمده. جوان‌های گرسنه هم هستند، بیكارند. چند نفر كه دور هم جمع بشوند و یكی دو خانه غارت كنند می‌شود یك دار و دسته. كادرهای ارتش هم دست به كار شده‌اند، پلیس هم. حقوق كه نمی‌گیرند، برای همین، غارت می‌كنند، می‌كشند.»

ناتاشا با یلوی حرف زد. یلوی هم چیزی گفت و بالأخره رو به سیلویا كرد و ترجمه كرد. سیلویا گفت: یك ماهی هست كه با هم چیز می‌كنند، دعوا نه، حرف می‌زدند. من این حرف‌ها را حوصله ی ترجمه ندارم. هرجا مثل هرجا می‌باشد، مثل یوگوسلاوی سابق. جنگ است. می‌كشند. به زن‌ها... خودتان می‌فهمید. انقلاب كرده‌اید.

گفتم: در انقلاب ایران این حرف‌ها نبود. هیچ‌كس به زنی تجاوز نكرد. جایی را غارت نكردند.

سیلویا گفت: شیشه ی بانك‌ها را می‌شكستند. یك سینما را با همه، هركس كه بود توش، آتش انداختند. من خودم بودم ایران. به صورت زن‌ها اسید پاشیدند.

بانویی گفت: این‌ها استثنا بود. مردم به جایی برای غارت حمله نمی‌كردند. شیشه ی بانك‌ها را شكستند، اما حتی یك مورد هم نشنیدیم كه كسی پولی بردارد.

سیلویا گفت: كتاب‌های یكی از همین طاغوت‌ها - مراد بوده، دیده - ریخته بودند توی استخر. كتاب‌ها بیشتر كتابهای خطی بوده. همه‌جا شبیه هم هستند.

بانویی گونه‌هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای كوتاه كرده‌اش می‌كشید.

به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم كه چه‌طور بود. از تجربه‌هام می‌گفتم. یك ستون دوریالی كه توی اتاق تلفن دیده بودم، یا زنی بچه به بغل كه سبد میوه به دست جلو در خانه‌شان ایستاده بود و به هر كس كه می‌گذشت تعارف می‌كرد. از مردی هم گفتم كه كاسه به یك دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب می‌داد. این را هم تعریف كردم كه بچه‌های محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه‌مان آوردند. شب‌ها هم چوب به دست سر كوچه پاس می‌دادند. آخرش هم از موتورسواری گفتم كه اسلحه به دست دیدمش. اولین آدم غیر ارتشی كه اسلحه به دست دیدم و از شادی هورا كشیدم. گفتم: «همان وقت فهمیدم كه حالا دیگر نوبت ماست.»

ناتاشا پرسید: حالا كه فكر نمی‌كنی نوبت شماها بوده؟

گفتم: همین طوری فكر كردم كه دیگر مردم دست خالی نیستند.

ناتاشا به انگلیسی گفت: آقای یلوی فكر می‌كند، هروقت خون و خونریزی باشد، برنده كسی است كه می‌تواند بكشد، اما من فكرمی‌كنم...

بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت. بعد یلوی همان‌طور آرام و یكنواخت جوابی داد كه نفهمیدیم تا بالأخره سیلویا با آن صدای تیز و حركات دست گفت و گفت باز یلوی گفت. سیلویا گفت: باز - چی می‌گویید؟ - مثل سگ و گربه به هم پریده‌اند.

بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت.

مراد آهسته از سیلویا پرسید: چی داشتی می‌گفتی؟

- همان چیزهایی كه اوایل انقلاب دیدیم.

مراد به فارسی گفت: سیلویا اشتباه می‌كند، آن وقایع را از دید یك خارجی می‌دید، هر خشونت جزیی می‌ترساندش. وقتی توی یك راهپیمایی راهش نداده بودند، گریه‌كنان برگشت خانه. بعد از تظاهرات زن‌ها در اعتراض به شعار « یا روسری یا توسری » دیگر نماند.

بانویی اول برای ناتاشا ترجمه كرد، بعد ناتاشا برای یلوی. بعد هم به فارسی گفت: به سر خود من هم آمد. كاپشنی تنم داشتم كه كلاه سر خود بود...

سیلویا گفت: كلاه چی؟

- كلاه داشت برای مثلاً برف یا سرما.

سیلویا گفت: خوب بعدش چی؟ بفرمایید.

- هیچی، زنی بود كه پشت سر من می‌آمد. اولش خواهش كرد كه سرم را بپوشانم، چون نامحرم هست. خودش هم كمكم كرد و كلاه را سرم كشید. كمی‌كه رفتم سروگردنم عرق كرد، و من كلاه را انداختم پشت سرم. این بار زن، بی‌آنكه حرفی بزند، به سرم كشید. باز من انداختم و چیزی هم بهش گفتم. لبخند می‌زد و با چشم و ابرو مردهای طرف پیاده رو را نشان داد. من یكی دو صف جلوتر رفتم و كلاه را پس زدم. باز كسی به زور سرم كرد. خودش بود، فقط چشم‌هاش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره می‌كرد. این بار من كلاه را پشت سرم، زیر لبة كاپشن فرو كردم و زیپش را تا زیر گلو كشیدم بالا. چند قدم كه جلوتر رفتم كفلم آتش گرفت. به پشت سرم نگاه كردم. یكی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و كنارم هم زنهای چادری. فقط یك چشم‌شان پیدا بود. باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت. نمی‌شد ادامه داد. از صف بیرون آمدم، اما فرداش باز فكر كردم اتفاقی بوده... هر روز اتفاقی می‌افتاد و ما باز فكر می‌كردیم، اتفاقی است یا ساواكی‌ها هستند كه سنگ می‌پرانند.

بعد به انگلیسی شروع كرد تا برای ناتاشا ترجمه كند. گوش نمی‌داد با یلوی داشت حرف می‌زد و حالا دیگر یلوی هم داد می‌كشید، و انگشت اشارة دست راستش را رو به ناتاشا تكان تكان می‌داد.

سیلویا گفت: باز دعواشان شد.

و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت. یلوی دستی به صورتش كشید و به دو انگشت چشم‌هاش را مالید، بعد سیگاری روشن كرد. زیر لب داشت با زنش، حتماً به آلبانیایی، حرف می‌زد.

زبانه ی باریك آتش حالا رسیده بود به سر كنده‌ها. از بدنه ی كنده‌ها هم زبانه می‌كشید و آن پایین دیگر نه سیاهه ی خرده چوبی بود و نه پوسته پوسته‌های سیاه كاغذ سوخته، كه رنگ‌های سرخ و صورتی در هم می‌رفت و به كناره‌های گاهی آبی ختم می‌شد، زبانه‌های باریك و بلند آبی.

یلوی خطاب به ما، من و بانویی، حرف می‌زد. سیلویا گفت: معذرت خواست. می‌گوید یكی از آهنگ‌های زمان انور خوجه مال من هست. عضو حزب بوده، و عضو اتحادیه ی نویسندگان و هنرمندان. بعدش، می‌گفت، یك آهنگ ساختم قشنگ، خیلی خیلی زیبا. نمی‌دانم چی باید گفت. نگذاشتند پخش بشود.

مراد گفت: ممنوع.

- بله ممنوع می‌گردد، اما آن آهنگ كه همیشه پخش می‌شود از رادیو، نه، می‌شده، بدون نام آهنگ‌سازش یلوی. باز هم گفت، یادم نیست. مهم نیست. همه‌جا یك جور هست. شما هم دارید، مانندش توی این دنیا زیاد هست.

ناتاشا به انگلیسی گفت: من به یلوی می‌گویم چرا همه‌اش را از چشم روس‌ها می‌بیند؟ همین بلا هم سر ما آمد. مقامات ما هم یك شبه صاحب میلیون‌ها ثروت شدند، صاحب ملك و املاك و ویلا. مافیا هم هست، قاچاق هم هست، گاهی می‌شنویم در کاباره‌ها رقاصه‌ها توی استخرِ شامپانی شنا می‌کنند. مثلِ قدیم، سیگارشان را با دلار آتش می‌زنند. آن‌وقت زن‌ها دخترهای جوان می‌روند به دوبی، یك هفته، دو هفته، و بعد بر می‌گردند با غذا، با پول تا خانواده شان از گرسنگی نمیرند.

به مراد ‌آهسته گفتم: ما را بگو كه جوانی‌مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف كردیم.

ناتاشا از بانویی پرسید: شوهرت چه گفت؟

بانویی به انگلیسی گفت: این‌ها، یعنی راستش همه ی ما برای یك كتاب، حتی یك جزوه ی چند صفحه‌ای ترجمه از روسی گاهی سال‌ها زندان رفته‌ایم كه مثلاً برسیم به شما، كشور ما بشود بهشت باكو، بهشت لنینگراد. حالا...

دیگر گوش نمی‌دادم. به ناتاشا هم كه انگار داشت در جواب چیزی می‌گفت گوش ندادم. خوشه خوشه‌های شعله‌ها، كوتاه و بلند، جمع شده بودند و زبانة بلند و باریك رو به دهانة ناپیدای لوله ی شومینه گر می‌كشید. با اشاره به آتش، به فارسی، بلند گفتم: آتش زردشت.

بانویی به انگلیسی گفت: آتش زردشت.

یلوی خندید و به زنش چیزی گفت كه زردشت اش را فهمیدیم.

سیلویا گفت: زردشت، بله، آتش. قبله بوده، نه؟

هیچ كدام حرفی نزدیم كه به آتش نگاه می‌كردیم، به زبانه ی بلند و رنگ در رنگ و شاید به سینه ی آتش كه سرخ بود و گرم و دیگر حتی یك لكه ی سیاه هم در كانونش نبود.

خانه ی هانریش بل – اواخر فروردین ماه 1376