سرجوخه نویسنده: ریچارد براتیگان

 

نویسنده: ریچارد براتیگان

برگردان: اسدالله امرایی

      روزگاری‌ دلم‌ می‌خواست‌ ژنرال‌ شوم. سالهای‌ اول‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ كه‌ درتاكوما به‌ مدرسه‌ ابتدایی‌ می‌رفتم، بسیج‌ عمومی‌بازیافت كاغذ راه‌ انداخته‌ بودند كه‌ همه‌ چیزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت.

     خیلی‌ جالب‌ بود و كارها را اینطور تقسیم‌ كرده‌ بودند: اگر بیست‌ و پنج‌ كیلو كاغذ تحویل‌ می‌دادی‌ سرباز می‌شدی، با حدود سی‌ و پنج‌ كیلو كاغذ سرجوخه. پنجاه‌ كیلو كاغذ به‌ نوار سرگروهبانی‌ ختم‌ می‌شد. هر چه‌ وزن‌ كاغذ بالا می‌رفت‌ درجه‌ اعطایی‌ ارتقا می‌یافت، تا آنكه‌ به‌ ژنرالی‌ می‌رسید. .....

.....

   گمانم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ یك‌ تن‌ كاغذ لازم‌ بود نمی‌دانم‌ شاید هم‌ نیم‌ تن. مقدارش‌ را دقیقاً‌ نمی‌دانم‌ اما اول‌ كار جمع‌ كردن‌ كاغذ لازم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمی‌رسید.

از كاغذهای‌ ولوی‌ زیر دست‌ و پا شروع‌ كردم. همه‌اش‌ شد یكی‌ دو كیلو. راستش‌  ناامید شدم. نمی‌دانم‌ از كجا به‌ سرم‌ زده‌ بود كه‌ خانه‌ پر از كاغذ است. تصور می‌كردم‌ كه‌ كاغذ همه‌ جا ریخته. خیلی‌ تعجب‌ كردم‌ كه‌ كاغذ هم‌ می‌تواند آدم‌ را گول‌ بزند.

كم‌ نیاوردم‌ و اجازه‌ ندادم‌ این‌ موضوع‌ مرا از پادرآورد. همه‌ توانم‌ را جمع‌ كردم‌ و خانه‌ به‌ خانه‌ راه‌ افتادم‌ و دنبال‌ كاغذ گشتم‌ و از این‌ و آن‌ می‌پرسیدم‌ اگر كاغذ باطله‌ و اضافه‌ دارند بدهند كه‌ توی‌ بسیج‌ كاغذ شركت‌ كنند تا ما جنگ‌ را ببریم‌ و نیروی‌ دشمن‌ را مضمحل‌ كنیم.

پیرزنی‌ به‌ حرف‌های‌ من‌ با دقت‌ گوش‌ داد بعد یك‌ نسخه‌ از مجله‌ لایف‌ را كه‌ تازه‌ تمام‌ كرده‌ بود به‌ من‌ داد. در را بست‌ و من‌ پشت‌ در مات‌ و مبهوت‌ مجله‌ را در دست‌ گرفته‌ بودم‌ و آن‌ را نگاه‌ می‌كردم. مجله‌ هنوز گرم‌ بود.

خانه‌ بغلی‌ كاغذی‌ نداشت‌ كه‌ بدهد دریغ‌ از یك‌ پاكت‌ پستی‌ باطله. آخر بچه‌ دیگری‌ قبل‌ از من‌ جنبیده‌ بود. توی‌ خانه‌ بعدی‌ كسی‌ نبود.

خوب‌ یك‌ هفته‌ همین‌طور گذشت. در به‌ در، خانه‌ به‌ خانه، كوچه‌ به‌ كوچه‌ و كو به‌ كو رفتم‌ و سرانجام‌ آنقدر كاغذ جمع‌ كردم‌ كه‌ درجه‌ سربازی‌ به‌ من‌ دادند.

نوار كشكی‌ سربازی‌ را انداختم‌ ته‌ جیبم‌ و به‌ خانه‌ رفتم. گندش‌ بزند. توی‌ محل‌ كلی‌ افسر و ستوان‌ و سروان‌ داشتیم. خجالت می كشیدم آن‌ نوار لعنتی‌ را به‌ لباسم‌ بدوزم. باید هر روز جلو‌ آن‌ بچه‌ها پا جفت‌ می‌كردم. نوار را انداختم‌ ته‌ كشو گنجه‌ لباس‌ و جورابهایم‌ را ریختم‌ روی‌ آن.

چند روز بعد را با دلخوری‌ و آزردگی‌ دنبال‌ كاغذ گشتم‌ و بختم‌ گفت‌ كه‌ یك‌ بسته‌ كولیرز از زیرزمین‌ یكی‌ پیدا شد. همین‌ بسته‌ كافی‌ بود كه‌ به‌ درجه‌ سرجوخگی‌ ارتقا پیدا كنم. البته‌ درجه‌های‌ سرجوخگی‌ هم‌ رفت‌ زیر جورابها بغل‌ دست‌ درجه‌های‌ سربازی.

بچه‌هایی‌ كه‌ بهترین‌ لباس‌ها را می‌پوشیدند و كلی‌ پول‌ توجیبی‌ داشتند و هر روز ناهار گرم‌ می‌خوردند به‌ درجه‌ ژنرالی‌ رسیده‌ بودند.

آنها می‌دانستند كجا كلی‌ مجله‌ هست‌ و پدر و مادرشان‌ ماشین‌ داشتند. شق‌ و رق‌ قیافه‌ می‌گرفتند و سینه‌ سپر می‌كردند و توی‌ زمین‌ بازی‌ مانور می‌دادند و درجه‌هاشان‌ را به‌ رخ‌ این‌ و آن‌ می‌كشیدند. موقع‌ راه‌ رفتن‌ هم‌ مثل‌ صاحب‌ منصب‌ها راه‌ می‌رفتند.

دیری‌ نگذشت‌ كه‌ به‌ شغل‌ باشكوه‌ نظامی‌گری‌ خاتمه‌ دادم. یعنی‌ روز بعدش. از شیفتگی‌ كاغذ رها شدم‌ و به‌ جایی‌ رسیدم‌ كه‌ در آن‌ شكست‌ چك‌ برگشتی‌ یا سابقه‌ بد مالی‌ و بدحسابی‌ بود یا نامه‌ فدایت‌ شوم‌ كه‌ ماجرایی‌ عشقی‌ را مختومه‌ می‌كرد با تمام‌ كلماتی‌ كه‌ وقتی‌ طرح‌ می‌شد مردم‌ را می‌آزرد.

 

می‌خواهم قلقش بیاید دستم!  نويسنده: جی. دی. سلینجر

 

نويسنده: جی. دی. سلینجر

توضيح: این داستان یکی از کارهای جی. دی. سلینجر است که در سال ۱۹۴۲ در یکی از نشریات ادبی آمریکا چاپ شده و تا به حال به فارسی ترجمه نشده است.

لازم به ذکر است که به زودی مجموعه‌ی ۲۱ داستان منتشرنشده از سلینجر (که این داستان یکی از آن‌هاست) از همین مترجم توسط انتشارات سبزان منتشر می‌شود. البته در دو مجموعه که اولین آن در راه است.

* * *

این کشور یکی از آینده‌دارترین مردان جوانی را که تا به حال در بازی «پین‌بال» ظاهر شده‌اند وقتی از دست داد که پسرم ـ هری ـ به ارتش فراخوانده شد. به عنوان پدرش احساس نمی‌کردم که همین دیروز به دنیا آمده، ولی هروقت به این پسر نگاه می‌کردم می‌توانستم قسم بخورم که تمامش (تولدش) همین هفته‌ی پیش بوده. خیلی سریع و بدون فکر می‌گویم که ارتش یک «بابی پتی» دیگر را گرفته است.

برگردیم به ۱۹۱۷. بابی پتی درست همین قیافه‌ای را برای خودش درست می‌کرد که هری دارد. پتی یک بچه‌ی لاغر مردنی اهل «کراسبی» در «ورمونت» بود که آن هم در ایالات متحده است. بعضی از پسرهای دسته این‌طور می‌گفتند که پتی سال‌های جوانی‌اش را زیر درخت‌های افرای ورمونت گذرانده و پیشانی‌اش بارها قطرات شیره‌ی افرا را حس کرده.

یکی از آن‌هایی که زیاد دور و بر دخترها می‌پلکیدند، گروهبان «گروگن» بود. پسرهای کمپ همه نوع نظری درباره‌ی گروهبان داشتند: خوب، دارای ایده‌های مزخرف و... که قصد ندارم دوباره همه را تکرار کنم. روز اولی که پتی وارد آن کمپ شد، گروهبان مشغول آموزش طریقه‌ی گرفتن اسلحه بود. پتی برای خودش یک روش زیرکانه و منحصر به‌فرد برای حمل اسلحه داشت. وقتی که گروهبان فریاد زد: «راست‌فنگ»، بابی پتی اسلحه‌اش را روی دوش چپش گذاشت. زمانی که گروهبان گفت: «پیش‌فنگ»، او با همان دستش تفنگش را بالا گرفت. این یک روش مطمئن برای جلب توجه گروهبان بود. او نزدیک پتی آمد و بلند گفت:

ـ خب احمق. چت شده؟

پتی خندید و گفت:

ـ بعضی وقت‌ها گیج می‌شم.

گروهبان پرسید:

ـ اسمت چی بود؟ «باد»؟

ـ بابی. بابی پتی.

گروهبان گفت:

ـ خیلی‌خب بابی پتی. از این به بعد بابی صدات می‌کنم. من همیشه سربازها رو به اسم کوچیک‌شون صدا می‌کنم و اون‌ها هم به من می‌گن مادر. انگار توی خونشون هست.

پتی گفت:

ـ اُه.

بعد ناگهان بمب منفجر شد. هر فتیله دو سر دارد. یکی که روشن می‌کنند و آن یکی که به T.N.T بسته شده است.

گروهبان فریاد زد:

ـ گوش کن پتی! تو که بچه مدرسه‌ای نیستی. این‌جا ارتشه، پسره‌ی احمق. اینو دیگه باید بدونی که دو تا شونه‌ی چپ نداری و معنی پیش‌فنگ رو باید توی اون مغزت فرو کنی. ببینم تو اصلن مغز داری؟

پتی سریع گفت:

ـ می‌خوام قلقش بیاد دستم.

روز بعد به‌پا کردن چادر و درست‌کردن کوله را تمرین کردیم. وقتی که گروهبان برای سرکشی آمد، پتی حتا یک میخ چادر را هم درست نکوبیده بود. گروهبان در حالی که به کف پاره‌شده‌ی چادر نگاه می‌کرد با یک ضربه‌ی محکم دست، خانه‌ی برزنتی کوچک بابی پتی را خراب کرد.

گروهبان خیلی آرام گفت:

ـ پتی! تو... بدون شک... احمق‌ترین... قوزدار‌ترین... و دست‌و پاچلفتی‌ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم. ببینم پتی، تو دیوونه‌ای؟ چه مرگته؟ توی کله‌ات مغز نداری؟

پتی گفت:

ـ می‌خوام قلقش بیاد دستم.

بعد تمام افراد، کوله‌های‌شان را بستند. پتی کوله‌اش را مثل یک کهنه‌سرباز درست کرد. بعد گروهبان برای سرکشی آمد. او با لباسی روشن و شاد از پشت افراد می‌گذشت و با یک چوب‌دستی کوچک ضربه‌ی خیلی آرامی به پشت تک‌تک پسرهای مادر! می‌زد.

به کوله‌ی پتی رسید. جزئیات را حذف می‌کنم. فقط همین‌ قدر بگویم که کوله تکه‌تکه شد و بابی شانس آورد که مهره‌های پشتش سالم ماند. صدای وحشتناکی بود. گروهبان رو به پتی کرد و گفت:

ـ پتی. تا حالا توی عمرم آدمای احمق زیادی دیدم. خیلی زیاد. اما تو، پتی. تو سطح مخصوص به خودت رو داری. برای این که تو احمق‌ترینی.

او گفت:

ـ می‌خوام قلقش بیاد دستم.

اولین روز از تمرین هدف‌گیری، شش مرد در یک زمان به شش هدف که به پشت تکیه داده شده بودند، شلیک کردند. گروهبان بالا و پایین می‌رفت و مدام محل اصابت گلوله‌ها را چک می‌کرد.

ـ هی، پتی. با کدوم چشمت نشونه‌گیری کردی؟

پتی گفت:

ـ نمی‌دونم. فکر کنم با چپی.

گروهبان نعره زد:

ـ با راستی نشونه بگیر. پتی! تو بیست سال پیرم کردی. اصلن چه مرگته؟ توی کله‌ات مغز نداری؟

این که چیزی نبود. بعد از این که سربازها دوباره شلیک کردند و به کنار هدف‌ها رفتند، همه یک چیز فوق‌العاده عجیب دیدند: تمام گلوله‌های پتی درست به هدف مرد دست راستی‌اش خورده بود.

گروهبان که نزدیک بود از عصبانیت همان جا سکته‌ی مغزی کند گفت:

ـ پتی! تو هیچ جایی توی ارتش مردها نداری. تو شش تا دست و شش تا پا داری. اما بقیه فقط دوتا دارن!

پتی گفت:

ـ می‌خوام قلقش بیاد دستم.

ـ دیگه این جمله رو به من نگو وگرنه می‌کشمت. راستی راستی می‌کشمت پتی، چون ازت حالم به هم می‌خوره پتی. می‌شنوی چی می‌گم؟ حالم ازت به هم می‌خوره!

پتی گفت:

ـ اِ؟ جدن؟

گروهبان فریاد زد:

ـ جدن...

پتی گفت:

ـ یه کم صبر کن. بگذار قلقش بیاد دستم. حالا می‌بینی. جدی می‌گم. من عاشق ارتش‌ام، پسر. یه روز یه سرهنگی چیزی می‌شم. جدی می‌گم.

طبیعتن به زنم نگفتم که پسرمان، هری، مرا به یاد باب پتیِ سال ۱۷ می‌اندازد. اما با وجود این واقعن می‌انداخت. در واقع، این پسر با یک گروهبان توی قلعه‌ی «ایرکوائی» به مشکل هم خورده. طبق گفته‌های زنم مثل این‌که آن قلعه‌ی ایرکوائی در خودش یکی از بی‌رحم‌ترین و پست‌فطرت‌ترین گروهبان‌های کشور را دارد. هیچ نیازی نیست که زنم به پسرهای آن‌جا لقب عوضی و پست‌فطرت بدهد یا این‌که از غرزدن‌های پسرمان بگوید. او عاشق ارتش است. مشکل فقط این‌جاست که او از این گروهبان یکم وحشتناک خوشش نمی‌آید. فقط به خاطر این‌که هنوز قلقش دستش نیامده است.

و سرهنگ. زنم فکر می‌کند او اصلن کمکی نمی‌کند. تنها کاری که می‌کند این است که این ور و آن ور بگردد و فقط مسائل خیلی مهم را ببیند. یک سرهنگ باید به پسرها کمک کند. این را ببیند که همیشه گروهبان یکم مسئول آموزش، ویژگی‌های مثبت پسرها را نمی‌بیند و فقط روحیه‌ی آن‌ها را خراب می‌کند. یک سرهنگ باید کاری بیش‌تر از گشت‌زدن انجام بدهد، راستش زنم این طور فکر می‌کند.

یکی از یک‌شنبه‌های قبل پسرهای قلعه‌ی ایکوائی اولین رژه‌شان را انجام دادند. من و زنم آن‌جا توی جایگاه بودیم. وقتی هری به حالت قدم‌رو و رژه از جلوی ما رد شد، جیغ‌های زنم بلند شد، آن قدر بلند که نزدیک بود کلاهم را بیندازد.

به زنم گفتم:

ـ قدم‌هاش با بقیه هماهنگ نیست.

گفت:

ـ اُه، این جوری نگو.

گفتم:

ـ اما واقعن با بقیه هماهنگ نیست.

ـ فکر کردم جرمی مرتکب شده یا باید تیربارونش کنن. ببین! دوباره با بقیه هماهنگ شد. فقط چند لحظه‌ای نبود.

بعد وقتی سرود ملی پخش می‌شد و پسرها با اسلحه روی دوش راست‌شان ایستاده بودند، اسلحه‌ی یکی‌شان افتاد و برخوردش با زمین صدای بسیار بلندی تولید کرد.

گفتم:

ـ هری بود.

زنم با عصبانیت گفت:

ـ این ممکن بود برای هر کسی اتفاق بیفته. پس ساکت باش!

بعد وقتی مراسم تمام شد و پسرها مرخص شدند، گروهبان یکم گروگن پیش ما آمد و سلام کرد و گفت:

ـ خانم پتی حال‌تون چطوره؟

زنم خیلی سرد و بی‌روح گفت:

ـ ممنون. شما چطورید؟

پرسیدم:

ـ گروهبان! فکر می‌کنید به پسرم امیدی هست؟

گروهبان نیشش را باز کرد، سرش را تکان داد و گفت:

ـ هیچ شانسی نداره. هیچ شانسی جناب سرهنگ!

 

 

«میهمان» اثر آلبر کامو

ترجمه : احمد گلشیری

معلم دو مرد را نگاه می‌کرد که در سربالایی به سوی او پیش می‌آمدند. یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود. آن‌ها از لا به لای  تخته سنگ ها در میان برف هایی که تا چشم کار می‌کرد بر دامنه وسیع جلگه مرتفع و متروک دیده می‌شد آهسته آهسته و به زحمت پیش می‌آمدند. اسب گه‌گاه می‌لغزید. معلم بی آنکه هنوز چیزی بشنود، بخار را که از بینی اسب بیرون می‌زد به چشم می‌دید. دست کم یکی از دو مرد محل را می‌شناخت. آن ها از کوره راهی می‌آمدند که از روزها پیش در زیر قشر نازکی برف سفید پنهان شده بود. معلم پیش خود حساب کرد که نیم ساعتی طول می‌کشد تا به بالای تپه برسند. هوا سرد بود از این رو وارد مدرسه شد تا ژاکتی بپوشد.

از میان کلاس خالی و سرد گذشت. روی تخته سیاه چهار رود فرانسه، که با چهار گچ رنگی گوناگون کشیده شده بود، از سه روز پیش به مصب خود می‌ریختند. ناگهان در وسط ماه اکتبر، پس از هشت ماه خشکسالی که حتی قطره ای باران نیامده بود، برف باریده بود و تقریبا بیست شاگرد مدرسه که در روستاهای پراکنده ی جلگه ی مرتفع زندگی می‌کردند به مدرسه نیامدند. هوا که خوب می‌شد بازمی‌گشتند. دارو حالا فقط تک اتاقی را که سکونتگاهش بود و در کنار کلاس درس قرار داشت و از جانب مشرق مشرف به جلگه بود گرم نگه می‌داشت. پنجره ی این اتاق نیز، مانند پنجره های کلاس، رو به جنوب گشوده می‌شد. ساختمان مدرسه از این جانب تا نقطه ای که سرازیری جلگه به سوی جنوب آغاز می‌شد دو سه کیلومتر فاصله داشت. در هوای صاف، سلسله کوه ارغوانی، آنجه که دره تا زمین بایر دشت ادامه می‎یافت، دیده می‌شد.

دارو که حالا اندکی گرم شده بود به کنار پنجره ای باز گشت که اولین بار از پشت آن چشمش به آن دو مرد افتاده بود. آن‌ها دیگر دیده نمی‌شدند . حتما سرازیری را پشت سر گذاشته بودند. آسمان چندان تیره نبود زیرا شب گذشته برف قطع شده بود. صبح با نوری چرکین طلوع کرده بود و با کنار رفتن سقف ابرها، همچنان به همان حال مانده بود. ساعت دو بعد از ظهر بود که گویی روز اندک اندک آغاز می‌شد. اما امروز از آن سه روزی که، در میان تاریکی مداوم، برفی سنگین باریده بود و هوهوی باد در دولنگه ای کلاس را به تکان واداشته بود بهتر بود. دارو ساعتهای طولانی را در همین اتاق به سر آورده بود و تنها هنگامی‌پا بیرون گذاشته بود که خواسته بود به انبار برود و مرغها را دانه بدهد و مقداری زغال بیاورد. خوشبختانه کامیون پخش خواروبار تاجید، نزدیکترین روستای شمال، دو روز پیش از شروع برف و بوران ذخیره غذایی او را آورده بود و باز چهل و هشت ساعت دیگر از راه می‌رسید.

از این گذشته، ذخیره غذایی اش آن قدر بود که هر محاصره ای را از سر بگذراند، زیرا اتاق کوچک از کیسه های گندمی‌انباشته بود که اداره انبار کرده بود تا میان شاگردانی که خانواده هایشان دچار خشکسالی شده بودند تقسیم شود. راستش، روستاییها همه قربانی خشکسالی بودند چون تهیدست بودند. دارو هر روز میان بچه ها جیره غذایی تقسیم می‌کرد. می‌دانست در این روزهای سخت دست آن‌ها از جیره هر روزه کوتاه است. حدس می‌زد پدر یا برادر بزرگی بعد از ظهر بیاید و او جیره همه را به دستش بسپارد.البته باید سعی می‌کرد گندمها را تا درو آینده برساند. تا آنوقت مالامال از گندم از فرانسه می‌رسید و سختی تمام می‌شد. اما فراموش کرد آن فقر، آن سپاه ارواح ژنده پوش سرگردان در زیر آفتاب، آن جلگه های سوخته و خاکستر شده، آن زمین رفته قارچ قارچ شده و، در واقع، پلاسیده، آن سنگ هایی که زیر پا پخش می‌شد و به صورت خاک در می‌آمد کار دشواری بود. هزارها گوسفند و چند آدم اینجا و آنجا مرده بودند بی آنکه کسی خبر پیدا کند.

در مقابل چنین فقری، او که راهب وار در سکونتگاه مدرسه دورافتاده اش زندگی می‌کرد و به زندگی حقیرانه و دشوارش قانع بود، با وجود آن دیوارهای گچی، تخت باریک، طاقچه های رنگ نشده، چاه آب و جیره هفتگی آب و غذا، حس می‌کرد که زندگی شاهانه ای دارد. و ناگهان این برف، بدون خبر، بدون قطره های اخطار کننده باران، به زمین نشسته بود. این وضع آن جا بود که زندگی در آن، حتی بدون آدمها، هر چند وجودشان بی تاثیر بود، طاقت فرسا بود. اما دارو در آنجا به دنیا آمده بود. هر جای دیگر برایش حکم تبعید را داشت.

از اتاق بیرون رفت و قدم به مهتابی جلو مدرسه گذاشت. دو مرد حالا به نیمه راه سر بالایی رسیده بودند. سوار را به جا آورد بالدوچی بود، ژاندارم پیری که با او سابقه آشنایی داشت. بالدوچی سر طنابی را به دست داشت و مرد عربی با دست های بسته و سر زیر انداخته پشت سر او راه می‌آمد. ژاندارم با اشاره دست سلام کرد و دارو که غرق در اندیشه عرب بود پاسخی نداد؛ او جبه آبی رنگ نخ نمایی به تن داشت، پاپوش بی رویه ای پاهایش را که جوراب پشمی‌ضخیمی‌داشت پوشانده بود و چپیه کوتاه و باریکی بر سر گذاشته بود. آن‌ها نزدیک می‌شدند. بالدوچی جلوی اسب را می‌گرفت تا مرد عرب آزار نبیند و هر دو آهسته آهسته پیش می‌آمدند.

در فاصله صدارس، بالدوچی فریاد زد:”یک ساعته سه کیلومتر راه را از العمور تا اینجا طی کردیم.” دارو پاسخی نداد. او با آن ژاکت پشمی، کوتاه و چهار شانه می‌زد. آن‌ها را می‌دید که بالا می‌آمدند. مرد عرب حتی یکبار سر بالا نکرده بود. وقتی آن دو پا به ایوان گذاشتند دارو گفت:”سلام، بفرمایید تو گرم شوید.” بالدوچی بی آنکه سر طناب را رها کند با چهره درهم کرده پیاده شد. با آن سبیل زبر و کوتاه به معلم لبخند زد. چشمان ریز و سیاهش، که زیر پیشانی گود افتاده بود و دهانی که گرداگرد آن را چین و چروک گرفته بود، او را هوشیار و زحمت کش نشان می‌داد. دارو افسار را گرفت، اسب را به انبار برد و به سوی دو مرد برگشت که حالا توی مدرسه به انتظار او بودند. آن‌ها را به اتاقش برد. گفت:”می‌روم کلاس را گرم کنم. آنجا راحت تریم.” هنگامی‌که به اتاق برگشت بالدوچی روی تخت نشسته بود. طنابی که خود را با آن به مرد عرب بسته بود گشوده بود. مرد عرب دو زانو کنار بخاری نشسته بود. دستهایش هنوز بسته بود، چپیه از روی سرش عقب رفته بود و به پنجره نگاه می‌کرد. دارو ابتدا چشمش به لبهای درشت، گوشتالو و صاف او افتاد که کما بیش سیاه پوست وار بود؛ بینی اش انحنایی نداشت و چشمانش سیاه و تب آلود بود. چپیه پس رفته اش پیشانی بلند و لجوجانه او را نشان می‌داد. مرد عرب با آن چهره آفتاب خورده که حالا از سرما رنگ باخته بود چنان حالتی بیقرار و سرکشانه داشت که هنگامی‌که به سوی دارو رو گرداند و یکراست در چشمانش نگریست او را به تکان واداشت. معلم گفت:”برویم به آن اتاق تا برای‎تان چای نعنا درست کنم.” بالدوچی گفت:”ممنون چه دردسری! دلم می‌خواست بازنشسته می‌شدم.” آن وقت رویش را به زندانی خود کرد و به عربی گفت: “بلند شو ببینم.”مرد عرب برخاست و در حالی که دستهای طناب پیچش را جلو خود گرفته بود آهسته آهسته به کلاس درس رفت.

دارو چای و یک صندلی آورد. بالدوچی روی نزدیک ترین نیمکت نشسته بود و مرد عرب پشت به جایگاه میز و صندلی معلم و رو به بخاری، که میان میز و پنجره قرار داشت، چمباتمه زده بود. هنگامی‌که دارو لیوان چای را به سوی زندانی دراز کرد، به دیدن دست های طناب پیچ او مردد ماند و گفت:”شاید بهتر باشد دست هایش را باز کنیم.” بالدوچی گفت:”باشد این برای توی راه بود.” و خواست از جا برخیزد؛ اما دارو که لیوان را روی میز گذاشته بود کنار مرد عرب زانو زد. مرد عرب بی آنکه چیزی بگوید با چشمان تب آلودش به او را می‌نگریست. هنگامی‌که دستهایش آزاد شد، مچهای متورم خود را مالید، لیوان چای را برداشت و مایع داغ را با جرعه های سریع و کوجک سر کشید. دارو گفت:”خب تعریف کن ببینم “کجا می‌روید؟” بالدوچی سبیل خود را از چای بیرون کشید و گفت:”همین جا، جانم.”

“چه شاگردان عجیب و غریبی! امشب را هم اینجا می‌مانید؟ “

“خیر من به المعمور بر می‌گردم، تو هم این بابا را در تنجویت تحویل می‌دهی. کلانتری در آنجا چشم به راه اوست.”

بالدوچی با تبسم دوستانه ای به او نگاه کرد.

معلم پرسید:” موضوع چیست؟ سر به سرم می‌گذاری؟ “

“خیر جانم. این دستور است.”

” دستور؟ من که …” و مردد ماند چون نمی‌خواست ژاندارم پیر را برنجاند. ” می‌خواهم بگویم این کار من نیست.”

” چی گفتی! منظورت چیست؟ در زمان جنگ مردم همه کاری می‌کنند.”

“پس باید منتظر اعلام جنگ بمانم! “

” خیلی خوب، اما دستور باید اجرا شود و تو مستثنی نیستی. ظاهرا اتفاق هایی دارد می‌افتد. صحبت از شورش است. ما داریم مجهز می‌شویم.”

دارو همچنان لجوجانه می‌نگریست.

بالدوچی گفت: ” گوش کن، جانم. من از تو خوشم می‌آید برای همین است که اینها را برایت می‌گویم. در العمور ما دوازده نفر بیشتر نیستیم که باید در سراسر این ناحیه نگهبانی بدهیم ومن باید با عجله برگردم. به من گفته اند این مرد را به دست تو بسپارم و بدون تاخیر برگردم. نمی‌شد او را آنجا نگه داریم. مردم روستا خیالهایی به سرشان زده بود، می‌خواستند او را پس بگیرند. تو باید فردا پیش از غروب او را به تنجویت ببری. بیست کیلو متر راه برای آدم نیرومندی مثل تو نگرانی ندارد. بعد هم دیگر کاری نداری. بر می‌گردی پیش شاگردان و زندگی راحت و آسوده ات. “

صدای اسب از پشت دیوار به گوش می‌رسید که خره می‌کشید و سم به زمین می‌کوفت. دارو از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. هوا کم کم صاف می‌شد و روشنایی دشت برفپوش بیشتر می‌گشت. پس از آب شدن همه‎ی برف ها آفتاب بار دیگر دست به کار می‌شد و دوباره زمین ها را می‌سوزاند. آسمان صاف بار دیگر روزهای پیاپی پرتو سوزان خود بر پهنه متروکی که جای انسان نبود می‌تاباند.

رویش را به بالدوچی کرد و گفت: ” بعد از این حرف ها، چه کار کرده؟ ” و پیش از اینکه ژاندارم دهان باز کند، پرسید: ” فرانسه می‌داند؟ “

” نه، حتی یک کلمه. یک ماه بود دنبالش می‌گشتیم، پنهانش کرده بودند. پسر عمویش را کشته.”

” مخالف ماست؟ “

” فکر نمی‌کنم. اما آدم مطمئن نیست. “

” چرا او را کشته است؟ “

” فکر می‌کنم دعوای خانوادگی بوده. ظاهرا یکی از دیگری گندم طلب داشته. چیزی که مسلم است این است که پسر عمویش را با کارد سر بریده، مثل گوسفند، گوش تا گوش.”

و با حرکت دست، کشیدن تیغه ی کاردی را بر گردن خود نشان داد. مرد عرب، که توجهش جلب شده بود، با نگرانی او را نگریست. دارو ناگهان در خود نسبت به مرد احساس خشم کرد، نسبت به همه آدمها با کینه دیرینه، نفرت مداوم و شهوت خونریزی شان.

صدای فش فش کتری از روی بخاری شنیده می‌شد. برای بالدوچی چای ریخت و سپس برای مرد عرب که بار دیگر حریصانه نوشید. عرب دستهایش را کش داد و جبه اش گشوده شد. معلم سینه نحیف و مردانه‎اش را دید.

بالدوچی گفت: ” ممنون، پسرم. خوب، من دیگر می‌روم. ” برخاست، طناب کوچکی را از جیبش بیرون آورد و به سوی مرد عرب رفت. دارو با لحن سرد گفت: ” چه کار می‌خواهی بکنی

بالدوچی  بهتزده طناب را به او نشان داد.

” احتیاجی نیست.

ژاندارم پیر با تردید گفت:” به خودت مربوط است. حتما اسلحه داری.”

“هفت تیر دارم”

“کجاست؟”

” توی چمدان”

“باید نزدیک تختخوابت باشد. “

“چرا من ترسی ندارم. “

“دیوانه ای، پسرم. اگر شورش در بگیرد، هیچکس در امان نیست، من و تو ندارد. “

” من از خودم دفاع می‌کنم. تا به اینجا برسند فرصت دارم.”

بالدوچی زیر خنده زد، ناگهان سبیل او دندان های سفیدش را پوشاند.

” فرصت داری؟ خیلی خوب، همین را می‌خواستم بگویم. تو همیشه کله شق بوده ای. برای همین است که از تو خوشم می‌آید، به پسرم رفته ای. “

هفت تیرش را بیرون کشید و روی میز گذاشت.

“مال خودت، از اینجا تا العمور دو تا هفت تیر نمی‌خواهم.”

اسلحه بر زمینه رنگ سیاه میز درخشید. هنگامی‌که ژاندارم رویش را به او کرد، بوی چرم و تن اسب به مشام معلم رسید.

آلبر کامو

دارو ناگهان گفت: ” گوش کن، بالدوچی، این کارها حال مرا به هم می‌زند، به خصوص این بابا. اما او را تحویل نمی‌دهم. پایش بیفتد جنگ هم می‌کنم، اما تحویلش نمی‌دهم.”

ژاندارم پیر رو در رویش ایستاد و عبوسانه نگاهش کرد.

آهسته گفت: ” داری حماقت می‌کنی. راستش من هم از این کار خوشم نمی‌آید. آدم پس از سالهای سال که مرتب طناب به گردن محکوم ها انداخته باز دستش پیش نمی‌رود طناب را به گردن محکوم جدید بیاندازد، آدم خجالت می‌کشد، آره، خجالت می‌کشد. اما این هم هست که نمی‌شود این ها را به حال خودشان گذاشت.”

دارو گفت: ” من تحویلش نمی‌دهم.”

“باز تکرار می‌کنم، دستور است، پسرم. “

“بسیار خوب، برای آن‌ها هم حرف مرا تکرار کن: تحویلش نمی‌دهم.”

بالدوچی سعی کرد بیندیشد. به مرد عرب نگاه کرد و بعد به دارو. سرانجام تصمیم خود را گرفت.

“نه، چیزی به آن‌ها نمی‌گویم. حالا که خیال داری ما را سنگ رو یخ کنی، درنگ نکن؛ من چیزی نمی‌گویم. دستور داشتم زندانی را تحویل دهم و دارم همین کار را می‌کنم. فقط اینجا را امضا کن.”

“احتیاجی نیست. من انکار نمی‌کنم او را به دست من سپردی.”

“سر به سرم نگذار. می‌دانم که راستش را می‌گویی. تو مال همین اطرافی و شیله پیله ای در کارت نیست. اما این را باید امضا کنی. قانون کار این است.”

دارو کشو میز خود را گشود، یک شیشه کوچک مربع شکل جوهر بنفش و یک قلم چوبی قرمز رنگ با سر قلمی‌درشت که از آن برای نوشتن سر مشق استفاده می‌کرد بیرون آورد و امضا کرد. ژاندازم کاغذ را به دقت تا کرد و در کیف بغلی اش گذاشت. سپس به سوی در راه افتاد.

دارو گفت: ” تا دم در همراهت می‌آیم.”

بالدوچی گفت: ” خیر، لازم نیست ادب را رعایت کنی. تو به من توهین کردی.”

مرد عرب را نگاه کرد که بیحرکت در همان نقطه نشسته بود، با نفرت بینی اش را بالا کشید و به سوی در رفت. گفت: “خداحافظ پسرم.” در پشت سرش بسته شد. بالدوچی ناگهان جلو پنجره ظاهر شد و باز ناپدید گردید. برف صدای گامهایش را از انعکاس می‌انداخت. در آن سوی دیوار اسب تکان خورد و چندین مرغ از ترس پر و بال زدند. لحظه ای بعد بالدوچی دوباره جلو پنجره دیده شد که افسار اسب را به دست گرفته بود و همراه خود می‌برد. بی آنکه رویش را برگرداند قدم زنان به سوی سربالایی کوتاه راه می‌سپرد. سپس او پیشاپیش از نظر نا پدید شد. صدای سنگی که فرو می‌غلتید به گوش رسید. دارو به سوی زندانی که سر جای خود نشسته بود و چشم از او بر نمی‌داشت بر گشت و هفت تیر را از توی کشوی میز برداشت و در جیبش جا داد. سپس بی آنکه به پشت سر نگاه کند به اتاق خود رفت.

مدتی  روی تختخوابش دراز کشید و آسمان را که اندک اندک تیره تر می‌شد تماشا کرد و به سکوت گوش داد، همان سکوتی که در روزهای نخست جنگ آزارش می‌داد. در خواست کرده بود در شهر کوچک دامنه تپه‎ها شغلی به او واگذار شود، تپه هایی که جنگل های علیا را از دشت جدا می‌کرد. در آنجا دیواره‎های سنگی، که در بخش شمالی سبز و سیاه بود و در بخش جنوبی صورتی و ارغوانی، مرز تابستان همیشگی را مشخص می‌کردند. اما در بخش شمالی، در دل جلگه، کاری به او داده بودند. در ابتدا، انزوا و سکوت در این بیابآن‌ها که ساکنانش سنگها بودند برایش دشوار بود. گه‌گاه شیارها او را به کشت و کار می‌خواندند، شیارهایی که برای یافتن نوعی سنگ ساختمانی کنده شده بودند. سنگ تنها محصولی بود که با شخم زدن در این ناحیه به دست می‌آمد، دور از سنگ ها، قشر نازکی خاک گودالها را انباشته بود که روستاییان برای غنی شدن خاک باغچه های کوچک خود جمع آوری می‌کردند. وضع این جا چنین بود: سنگ و صخره سه چهارم ناحیه رو پوشانده بود. شهرها پا می‌گرفتند، رشد می‌کردند، سپس ناپدید می‌شدند؛ انسآن‌ها از راه می‌رسیدند، عشق می‌ورزیدند، سرسختانه می‌جنگیدند، سپس جان می‌دادند. هیچ‎کس در این برهوت، نه او و نه مهمانش، در خور اهمیت نبود. با این همه دارو می‌دانست بیرون از این برهوت هیچ یک از آن دو نمی‌توانست واقعا زندگی کند.

هنگامی‌که برخاست صدایی از کلاس شنیده نمی‌شد فکر می‌کرد مرد عرب گریخته و دیگر لزومی‌ندارد تصمیمی‌بگیرد. شادی وجدآوری که از این فکر احساس کرد شگفت آور بود. اما زندانی آنجا میان بخاری و میز دراز کشیده بود و با چشمان باز به سقف خیره شده بود. در آن حال لبان کلفت او به خصوص دیده می‌شد و توی چشم می‌زد. دارو گفت: ” بیا. ” مرد عرب برخاست و به دنبالش رفت. معلم، در اتاق خواب، به یک صندلی نزدیک میز زیر پنجره اشاره کرد. مرد عرب بی آنکه چشم از دارو بردارد نشست.

” گرسنه ای؟ “

زندانی گفت: ” آره. “

دارو میز را برای دو نفر چید. آرد و روغن آورد، در ماهیتابه مایه کیک درست کرد و اکاقی کوچک را که کپسول گازی داشت روشن کرد. تا کیک پخته می‌شد به انباری رفت و پنیر، تخم مرغ، خرما و کنسرو شیر غلیظ شده آورد. کیک  که آماده شد آن را روی رف پنجره گذاشت تا خنک شود. مقداذی شیر را با آب رقیق کرد و حرارت داد. تخم مرغ ها را به هم زد و املت درست کرد. همچنانکه سرگرم کار بود دستش به هفت تیری خورد که در جیب راستش گذاشته بود. ظرف را زمین گذاشت، به کلاس رفت و هف تیر را در کشو میز جا داد. به اتاق که برگشت تاریکی شب از راه رسیده بود. چراغ را روشن کرد و برای مرد عرب غذا کشید، گفت: ” بخور. ” مرد عرب تکه ای کیک برداشت، با ولع به سوی دهان برد، اما درنگ کرد. پرسید: ” شما نمی‌خورید؟ “

” تو اول بخور. من هم می‌خورم. “

لبان کلفت اندکی گشوده شد. مرد عرب درنگ کرد، سپس با عزم جزم کیک را گاز زد.

غذا که تمام شد مرد عرب به معلم نگاه کرد و گفت: ” شما قاضی هستید؟ “

” نه من فقط تو را تا فردا نگه می‌دارم.”

” پس چرا با من غذا می‌خورید؟ “

” چون گرسنه ام. “

مرد عرب سکوت کرد. دارو از جا برخاست. تختی تاشو از انبار آورد و میان میز و بخاری جا داد، به طوری که با تخت خودش زاویه قائمه درست می‌کرد. از چمدان بزرگی که در گوشه اتاق به طور عمودی گذاشته بود و از آن برای جا دادن کاغز استفاده می‌کرد دو پتو برداشت و روی تخت سفری گسترد. سپس درنگ کرد، اندیشید برای چه دست به این کارها می‌زند و روی تختخوابش نشست. کار دیگری نبود که انجام دهد، چیز دیگری نبود آماده کند. این بود که چشمانش را به مرد دوخت. او را می‌نگریست و سعی می‌کرد چهره او را هنگام خشمگین شدن مجسم کند. به جایی نرسید. جز دهان حیوان مانند و چشمان سیاهی که برق می‌زد چیزی نمی‌دید.

با لحنی دشمنانه که مرد عرب را شگفتزده کرد، پرسید: ” چرا او را کشتی؟ “

مرد عرب رویش را برگرداند.

” فرار کرد من هم دنبالش کردم. “

دوباره به چشمان او نگاه کرد که حالا انباشته از پرسشهای حزن آور بود: ” با من چه کار می‌کنند؟

” می‌ترسی؟ “

راست نشست و رویش را برگرداند.

” پشیمانی؟ “

مرد عرب با دهان باز او را نگاه کرد. ظاهرا از حرف های او سر در نیاورده بود. خشم دارو شدت پیدا کرد. در عین حال از اینکه اندام درشتش به سختی میان دو تختخواب جا داشت احساس ناراحتی و نا امنی می‌کرد.

بی‎صبرانه گفت: ” اینجا دراز بکش. تخت مال توست. “

مرد عرب حرکتی نکرد. خطاب به دارو گفت: ” یک چیزی می‌خواستم بپرسم. “

معلم به او نگاه کرد.

” ژاندارم فردا می‌آید؟ “

” نمی‌دانم. “

” شما با ما می‌آیید؟ “

” نمی‌دانم، چطور مگر؟ “

زندانی برخاست و روی پتوها دراز کشید، پاهایش رو به پنجره بود. نور چراغ برق مستقیما به چشمهایش می‌تابید و او بیدرنگ آن‌ها را بست.

دارو کنار تخت ایستاد و دوباره گفت: ” چطور مگر؟ “

مرد عرب چشمانش را زیر نور خیره کننده گشود و به او نگریست، سعی کرد پلک نزند.

گفت: ” شما هم با ما بیایید. “

دارو تا نیمه های شب هنوز خواب به چشمانش نرسیده بود. کاملا برهنه شده و روی تختش دراز کشیده بود؛ معمولا برهنه می‌خوابید. اما هنگامی‌که به صرافت افتاد که چیزی به تن ندارد دچار تردید شد :

احساس ناامنی کرد، وسوسه شد لباسش را به تن کند. سپس شانه بالا انداخت. آخر او که بچه نبود، اگر پایش می‌افتاد می‌توانست حریفش را دو نیم کند. از روی تختخواب او را زیر نظر داشت، مرد عرب به پشت دراز کشیده بود، با چشمان بسته اش در زیر نور خیره کننده همچنان بی جرکت بود. هنگامی‌که دارو چراغ را خاموش کرد گویی غلظت تاریکی چند برابر شد. شب رفته رفته از درون پنجره که آسمان بی ستاره آرام در حرکت بود دوباره جان گرفت. چیزی نگذشت که معلم اندامی‌را که در پایش دراز کشیده بود تشخیص داد. مرد عرب همچنان تکان نمی‌خورد اما چشمانش گویی باز بود. بادی خفیف پیرامون مدرسه پرسه می‌زد. احتمالا ابرها را دور می‌کرد و خورشید دوباره ظاهر می‌شد.

بر شدت باد افزوده شد. مرغ ها اندکی بال و پر زدند و سپس ساکت شدند. مرد عرب به یک پهلو غلتید و به دارو، که اندیشید صدای ناله اش را شنیده است، پشت کرد. دارو سپس به صدای فس مهمان خود که عمیقتر و منظم تر می‌شد، گوش داد. به آن نفس هایی که چیزی با او فاصله نداشت گوش داد و بی آنکه بتواند چشم بر هم بگذارد به اندیشه فرو رفت. در این اتاق که یک سالی بود تنها می‌خوابید حضور مرد عرب آزار دهنده بود؛ حضور او نوعی برادری را بر او تحمیل می‌کرد که در چنان موقعیتی برایش پذیرفتنی نبود. مردانی که زیر یک سقف با هم سر می‌کنند، سربازان یا زندانیان، با همه اختلاف هایی که دارند، نوعی همبستگی عجیبی احساس می‌کنند و هر شب که سلاح ها و لباس های خود را از تن جدا می‌کنند گویی در اشتراک باستانی رویا و خستگی یکی می‌شوند، اما دارو به خود آمد؛ از این اندیشه ها بیزار بود و خواب برایش ضروری بود.

اما اندکی بعد که مرد عرب کمی‌تکان خورد، معلم هنوز نخوابیده بود. هنگامی‌که زندانی دوباره حرکت کرد او، گوش به زنگ، خود را جمع کرد. مرد عرب کمابیش با حرکت آدمی‌خوابگرد اندکی روی بازوها بلند شد. روی تخت راست نشست و بی آنکه رویش را به سوی دارو بگرداند بی حرکت منتظر ماند، گویی به دقت گوش می‌داد. دارو تکان نخورد؛ از خاطرش گذشت که هفت تیر هنوز در کشو میز است. بهتر بود بی درنگ دست به عمل بزند. اما همچنان زندانی را زیر نظر داشت که با همان حرکت آرام پاهایش را بر زمین گذاشت، دوباره منتظر ماند، سپس آهسته آهسته بر پا ایستاد. دارو می‌خواست او را که با حالتی کاملا طبیعی اما بسیار بی صدا شروع به راه رفتن کرد صدا بزند. به سوی دری می‌رفت که در انتهای اتاق به انبار گشوده می‌شد. با احتیاط چفت در را باز کرد، بیرون رفت و در را فشار داد بی آنکه ببندد. دارو تکان نخورده بود. صرفا اندیشید: ” فرار می‌کند. چه آسودگی خیالی! ” با این همه،  به دقت گوش میداد. مرغ ها بال و پر نزدند. دیگر حتما پایش به جلگه رسیده است. صدای شرشر آب به گوشش رسید، در نیافت چه می‌کند تا این که مرد عرب را در چهار چوب در دید. در را به دقت بست و بی صدا به سوی تخت آمد. دارو سپس پشت به او کرد و به خواب رفت. در اعماق خواب به نظرش رسید که صدای گامهای دزدانه ای در اطراف ساختمان مدرسه می‌شنود. با خود گفت: ” خواب می‌بینم! ” و همچنان در خواب بود.

هنگامی‌که بیدار شد، آسمان صاف بود؛ هوای خنک و پاکی از پنجره به درون می‌آمد. مرد عرب زیر پتوها به حالت قوز کرده، با دهان باز و کاملا بیخیال خوابیده بود. اما وقتی دارو تکانش داد ترسان از خواب پرید و با چشمانی نگران به دارو خیره شد، گویی برای نخستین بار بود که چشمش به او می‌افتاد. در چهره اش چنان وحشتی خوانده شد که دارو عقب رفت. ” نترس، منم. وقت صبحانه است. ” مرد عرب سر تکان داد و گفت، باشد. آرامش چهره اش را پوشاند اما نگاهش تهی و بیحال بود.

قهوه آماده شد. هر دو نشسته روی تخت سفری تکه های کیک را می‌جویدند و با قهوه می‌خوردند. سپس دارو مرد عرب را به زیر انباری برد و دستشویی را به او نشان داد تا دستهایش را بشوید. به اتاق برگشت، پتوها و تخت را تا کرد، تختخواب خود را مرتب کرد و اتاق را سامان داد. سپس از کلاس گذشت و به ایوان رفت. آفتاب در آسمان آبی بالا آمده بود و روشنائی آرام و درخشانی جلگه متروک را می‌پوشاند. روی برآمدگیها، جا به جا، برف آب می‌شد و سنگ ها کم کم ظاهر می‌شدند. معلم قوز کرده در کناره ی کلگه به فکر بالدوچی افتاد.او را رنجانده بود، زیرا چنان او را رانده بود که گویی نمی‌خواست ارتباطی با او داشته باشد . خداحافظی ژاندارم هنوز در گوشش طنین داشت و بی آنکه علتش را بداند احساس می‌کرد تهی و در خور سرزنش است. در این لحظه صدای سرفه زندانی از آن سوی ساختمان به گوش رسید. دارو بی آنکه خواسته باشد به صدای او گوش داد و آنوقت خشماگین ریگی پرتاب کرد که صفیر کشان در برف ها فرو رفت. جنایت ابلهانه مرد او را منقلب کرده بود امت تسلیم کردن کار شرافتمندانه ای نبود. حتی فکر این موضوع او را از احساس خشمی‌درد آور می‌انباشت. او در عین حال به افراد خودی که مرد عرب را فرستاده بودند و نیز به مرد عرب که دست به کشتن زده اما نگریخته بود در دل ناسزا گفت. دارو برخاست، ایوان را دور زد، بی حرکت منتظر ماند و سپس به درون مدرسه برگشت.

مرد عرب خم شده بر کف سیمانی انبار با دو انگشت دندآن‌هایش را می‌شست. دارو به او نگاه کرد و گفت: ” بیا. ” و پیشاپیش مرد عرب به اتاق رفت. یک کت شکاری روی ژاکتش پوشید و کفش کوهپیمایی به پا کرد. ایستاد و منتظر ماند تا مرد عرب چپیه و کفش بدون رویه خود را بپوشد. به کلاس رفتند و معلم به در خروجی اشاره کرد، گفت: ” راه بیفت. ” مرد تکان نخورد. دارو گفت: ” من هم می‌آیم.” مرد عرب بیرون رفت. دارو به اتاق برگشت. پاکتی را از نان برشته، خرما و قند پر کرد. پیش از رفتن، لحظه ای جلو میز تحریر درنگ کرد، سپس از آستانه در گذشت و آن را قفل کرد. گفت: ” راه از این طرف است.” راه مشرق را در پیش گرفت و زندانی به دنبالش راه افتاد. اما در فاصله کوتاهی از مدرسه اندیشید صدایی خفیف پشت سر شنید. ایستاد و پیرامون خانه را نگاه کرد، کسی در آنجا نبود. مرد عرب که ظاهرا چیزی در نیافته بود او را تماشا می‌کرد. دارو گفت: ” راه بیفت! ” یک ساعتی راه پیمودند و سپس در کنار سنگ آهکی قله مانندی استراحت می‌کردند. برفها سریعتر آب می‌شد و آفتاب بی درنگ آب گودالها را می‌نوشید و به سرعت جلگه را که اندک اندک خشک می‌شد و چون هوا به ارتعاش در می‌آمد پاک می‌کرد. هنگامی‌که دوباره به راه افتادند برخورد پای شان با زمین انعکاس پیدا می‌کرد. گه‌گاه پرنده ای فضای پیش روی آن ها را با فریاد شادی می‌شکافت. دارو نور تازه صبحگاهی را عمیقا تنفس می‌کرد. از دیدن جلگه گسترده آشنا، که حالا زیر گنبد آبی آسمان سراسر زرد رنگ بود، به وجد می‌آمد. آنگاه رو به جنوب از سرازیری پایین رفتند و یک ساعت دیگر راهپیمایی کردند. به زمین مرتفع همواری رسیدند که صخره هایش در حال فرو ریختن بود. از آنجا به بعد، جلگه سراشیب می‌شد و از سوی مشرق به دشت پستی می‌رسید که چند درخت دوک مانند در آن به چشم می‌خورد و از سوی جنوب به چینه هایی سنگی منتهی می‌گردید، که چشم اندازی درهم برهم به محیط می‌داد.

دارو هر دو سمت را وارسی کرد. تا چشم کار می‌کرد آسمان دیده می‌شد. هیچ انسانی به چشم نمی‌خورد. دارو به مرد عرب که مبهوت به او می‌نگریست رو گرداند. بسته را به سوی او دراز کرد و گفت: ” بگیر، خرما، نان و قند است. برای دو روز کافی است. این هم هزار فرانک پول.” مرد عرب بسته را گرفت. هر دو دستش را در امتداد سینه اش نگه داشته بود گویی نمی‌دانست با آن‌ها چه کند. معلم به سوی مشرق اشاره کرد و گفت: ” نگاه کن، این راه به تنجویت می‌رسد. دو ساعت راه است. آنوقت به قرارگاه پلیس تنجویت می‌رسی. چشم به راهت هستند. ” مرد عرب که هنوز بسته و پول را به سینه گرفته بود به سوی مشرق نگاه کرد. دارو آرنج او را گرفت و کمابیش با خشونت به سوی جنوب چرخاند. در دامنه زمین مرتفعی که بر آن ایستاده بودند کوره راهی دیده می‌شد، ” این راهی است که از جلگه می‌گذرد. از اینجا یک روزه به چراگاهها و چادر نشینها می‌رسی. آن‌ها به رسم خودشان به تو جا و پناه می‌دهند. ” مرد عرب حالا به سوی دارو برگشته بود و در چهره اش ترسی خوانده می‌شد. گفت: ” گوش کن. ” دارو سر تکان داد و گفت: ” نه دیگر حرفی نزن. من دیگر بر می‌گردم. ” پشت به او کرد و دو گام بلند به سوی مدرسه برداشت، آنگاه شتابزده به مرد عرب که بی حرکت ایستاده بود نگاهی انداخت و دوباره به راه افتاد. چند دقیقه ای جز طنین صدای گامهای خود چیزی نشنید و سر برنگرداند. اما لحظه ای بعد برگشت. مرد عرب هنوز همانجا بر کناره تپه ایستاده بود، حالا دستهایش را انداخته بود و به معلم نگاه می‌کرد. دارو حس کرد چیزی راه گلویش را بسته است، اما او دیگر صبرش تمام شده بود دستش را به نشانه بیزاری تکان داد و دوباره رو به راه گذاشت. مسافتی رفته بود که ایستاد و نگریست. روی تپه دیگر کسی دیده نمی‌شد.

دارو دو دل شد. آفتاب حالا کما بیش به میانه آسمان رسیده بود و بر سر او می‌تابید. معلم برگشت و راهی را که آمده بود ابتدا نامطمئن و سپس مصممانه پیمود. هنگامی‌که به تپه کوچک رسید، از عرق خیس بود. به سرعت از تپه بالا رفت. در بالای تپه از نفس افتاده بود. برآمدگی صخره های جنوب در دل آسمان آبی پیش رفته بودند اما از دشتی که به سوی مشرق امتداد داشت هرم گرما به هوا بر می‌خاست. دارو در آن مه خفیف با قلبی غمزده مرد عرب را واداشته بود راه زندان را در پیش بگیرد.

معلم اندکی بعد پشت پنجره کلاس ایستاده بود و نور پاکی را که سر تا سر پهنه جلگه را پوشانده بود تماشا می‌کرد، اما چیزی نمی‌دید. لحظه ای پیش، در پشت سرش، جمله ای را در لا به لای رودهای پیچ در پیچ فرانسه خوانده بود که نا مرتب و شتابزده با گچ نوشته بودند: ” برادر ما را تحویل دادی، سزایش را خواهی دید. ” به آسمان نگریست، به جلگه و آن سو تر که زمینهای نا پیدا تا کناره دریا امتداد می‌یافت. در این چشم انداز پهناور که آن همه بدان عشق می‌ورزید تنها بود.

 

 

 

بی همگی نویسنده: ساموئل بکت

 

 

                                                                                      برگردان: منوچهر بدیعی

 ویرانه‌ها پناهگاه راستین عاقبت به سوی آن بسا خطا برفته از یاد. همه‌سو بی‌پایانگی زمین آسمان یکی نه صدایی نه تکانی. صورت خاکستری دو آبی روشن پیکر کوچک دل طپان فقط راست قامت. تاریکی گرفته فرو افتاده گشاده چهار دیوار بر پشت پناهگاه راستین بی‌دررو.

 ویرانه‌های پراکنده به همان رنگ خاکستری که شن خاکستری خاکستر پناهگاه راستین. چهار مربع همه نور سفید سفید پهنه‌ها صاف همه رفته از یاد. .....

..... هرگز نبود مگر هوای خاکستری بی‌زمان نه صدایی پرورده ی خیال نور گذرا. نه صدایی نه تکانی خاکستری خاکستر آسمان آینه‌دار زمین آینه‌دار آسمان. هرگز مگر این بی‌دگرگونی رویا ساعت گذرا.

 بار دیگر کفر خواهد گفت مانند آن ایام متبرک رو به آسمان باز رگبار گذرا. پیکر کوچک صورت خاکستری خط‌های چهره شکاف و سوراخ کوچک دو آبی روشن. پهنه‌های صاف سفید سفید چشم آرام عاقبت همه رفته از یاد.

 پرورده ی خیال نور هرگز نبود مگر هوای خاکستری بی‌زمان نه صدایی. پهنه‌ها صاف دم دست سفید سفید همه رفته از یاد. پیکر کوچک خاکستری خاکستر چهار میخه دل طپان رو به بی‌پایانگی بر او خواهد بارید باران بار دگر همچون ایام متبرک آبی ابر گذرا. چهار مربع پناهگاه راستین عاقبت چهار دیوار بر پشت نه صدایی.

 آسمان خاکستری نه ابری نه صدایی نه تکانی زمین شن خاکستری خاکستر. پیکر کوچک به همان خاکستری که زمین آسمان ویرانه‌ها فقط راست قامت. خاکستری خاکستر همه‌سو زمین آسمان یکی همه‌سو بی‌پایانگی.

 در شن تکان خواهد خورد در آسمان در هوا در شن تکان خواهد بود. هرگز مگر در رویا رویای خوش فقط یک بار آید به کار. پیکر کوچک دل کوچک یک تخته طپان خاکستری خاکستر فقط راست قامت. زمین آسمان یکی همه‌سو بی‌پایانگی پیکر کوچک فقط راست قامت. در شن نه گیرش گاهی یک گام بیش‌تر در بی‌پایانگی موفق خواهد شد. نه صدایی نه نفسی همان خاکستری همه‌سو زمین آسمان پیکر ویرانه‌ها.

 سیاهی آهسته آهسته با ویرانه پناهگاه راستین چهاردیوار بر پشت نه صدایی. پاها یک تک تخته دست‌ها به پهلوها بسته پیکر کوچک رو به بی‌پایانگی. هرگز مگر در رویای محو شده ساعت گذرا دراز کوتاه. فقط راست قامت پیکر کوچک خاکستری هموار بی‌برجستگی چند سوراخ. یک گام در ویرانه‌ها در شن بر پشتش در بی‌پایانگی موفق خواهد شد. هرگز مگر در رویا روزها و شب‌ها برساخته از رویاهای شب‌های دگر روزهای بهتر. بار دیگر به قدر گامی زندگی خواهد کرد بار دیگر روز و شب خواهد بود و بر بالای او بی‌پایانگی.

 چهارپاره بر پشت پناهگاه راستین بی‌دررو ویرانه‌های پراکنده. پیکر کوچک اسافل کوچک یک تخته فرسوده نشیمن‌گاه یک تک تخته خاکستری شکاف فرسوده. پناهگاه راستین عاقبت بی‌دررو پراکنده چهاردیوار بر پشت نه صدایی همه‌سو بی‌پایانگی زمین آسمان یکی نه تکانی نه نفسی. پهنه‌های صاف سفید سفید چشم آرام نور عقل همه رفته از یاد. ویرانه‌های پراکنده خاکستری خاکستر همه‌سو پناهگاه راستین عاقبت بی‌دررو.

 خاکستری خاکستر پیکر کوچک فقط راست قامت دل طپان رو به بی‌پایانگی. عشق کهنه عشق نو همچون ایام متبرک بدبختی بار دیگر حکم‌فرما خواهد شد. زمین شن به همان خاکستری هوا آسمان ویرانه‌ها پیکر شن نرم خاکستری خاکستر. نور پناهگاه سفید سفید پهنه‌های صاف همه رفته از یاد. صافی بی‌پایان پیکر کوچک فقط راست قامت همان خاکستری همه‌سو زمین آسمان پیکر ویرانه‌ها. رو به آرام سفید دم دست چشم آرام عاقبت همه رفته از یاد. یک گام بیش‌تر فقط یک گام تنهای تنها در شن نه گیرش گاهی موفق خواهد شد.

 تاریکی گرفته فرو افتاده گشاده پناهگاه راستین بی‌دررو به سوی آن بسا خطا برفته از یاد. هرگز مگر سکوت چندان که در خیال این خنده دیوانه‌وار این فریادها. سر از میان چشم آرام همه نور سفید آرام همه رفته از یاد. پرورده ی خیال فلق برآشوبنده ی پروردگان خیال و آن دیگری به نام شفق.

 او به پشت‌اش خواهد رفت رو به آسمان باز بار دگر بر بالای او ویرانه‌ها شن بی‌پایانگی. هوای خاکستری بی‌زمان زمین آسمان یکی به همان خاکستری ویرانه‌ها صافی بی‌پایان. بار دیگر روز و شب خواهد بود. بربالای او بی‌پایانگی هوا دل بار دیگر خواهد طپید. پناهگاه راستین عاقبت ویرانه‌های پراکنده به همان خاکستری که شن.

 رو به چشم آرام دم دست همه آرام همه سفید همه رفته از یاد. هرگز مگر در خیال آبی در تحیل دیوانه‌وار آبی آسمان در شعر. خلا کوچک نور قوی چهار مربع همه سفید پهنه‌های صاف همه رفته از یاد. هرگز نبود مگر هوای خاکستری بی‌زمان نه تکانی نه نفسی. دل طپان پیکر کوچک فقط راست قامت خط‌های صورت خاکستری فرسوده دو آبی روشن. نور سفید دم دست سراز میان چشم آرام نور عقل همه رفته از یاد.

 پیکر کوچک به همان خاکستری که زمین آسمان ویرانه‌ها فقط راست قامت. نه صدایی نه نفسی همان خاکستری همه سو زمین آسمان پیکر ویرانه‌ها. تاریکی گرفته فروافتاده گشاده چهار دیوار بر پشت پناهگاه راستین بی‌دررو.

 نه صدایی نه تکانی خاکستری خاکستر آسمان آینه‌دار زمین آینه‌دار آسمان. هوای خاکستری بی‌زمان زمین آسمان یکی به همان خاکستری ویرانه‌ها صافی بی‌پایان. در شن نه گیرش گاهی یک گام بیش‌تر در بی‌پایانگی موفق خواهد شد. بار دیگر روز و شب خواهد بود بر بالای او بی‌پایانگی هوا دل بار دیگر خواهد طپید.

 پرورده ی خیال نور هرگز نبود مگر هوای خاکستری بی‌زمان نه صدایی. همه سو بی‌پایانگی زمین آسمان یکی نه تکانی نه نفسی. براو خواهد بارید باران بار دگر همچون ایام متبرک آبی ابر گذرا. آسمان خاکستری نه ابری نه صدایی نه تکانی زمین شن خاکستری خاکستر.

 خلا کوچک نور قوی چهار مربع همه سفید پهنه‌های صاف همه رفته ازیاد. صافی بی‌پایان پیکر کوچک فقط راست قامت همان خاکستری همه‌سو زمین آسمان پیکر ویرانه‌ها. ویرانه‌های پراکنده به همان خاکستری که شن خاکستری خاکستر پناهگاه راستین. چهار مربع پناهگاه راستین عاقبت چهار دیوار بر پشت نه صدایی. هرگز مگر این بی‌دگرگونگی رویا ساعت گذرا. هرگز نبود مگر هوای خاکستری بی‌زمان نه صدایی پرورده ی خیال نورگذرا.

 چهارپاره بر پشت پناهگاه راستین بی‌دررو ویرانه‌های پراکنده. بار دیگر به قدر گامی زندگی خواهد کرد بار دیگر روز و شب خواهد بود و بر بالای او بی‌پایانگی. رو به آرام سفید دم دست چشم آرام عاقبت همه رفته از یاد. صورت خاکستری دو آبی روشن پیکر کوچک دل‌طپان فقط راست قامت. او به پشت‌اش خواهد رفت رو به آسمان باز بار دگر بر بالای او ویرانه‌ها شن بی‌پایانگی. زمین شن به همان خاکستری هوا آسمان ویرانه‌ها شن نرم به خاکستری خاکستر. پهنه‌ها صاف دم دست سفید سفید همه رفته از یاد.

 دل‌طپان پیکر کوچک فقط راست قامت خط‌های صورت خاکستری فرسوده دو آبی روشن. فقط راست قامت پیکر کوچک خاکستری هموار بی‌برجستگی چند سوراخ. هرگز مگر در رویا روزها و شب‌ها برساخته از رویاهای شب‌های دگر روزهای بهتر. در شن تکان خواهد خورد در آسمان در هوا در شن تکان خواهد بود. یک گام در ویرانه‌ها در شن بر پشتش در بی‌پایانگی موفق خواهد شد. هرگز مگر سکوت چندان که در خیال این خنده دیوانه‌وار این فریادها.

 پناهگاه راستین عاقبت ویرانه‌های پراکنده به همان خاکستری که شن. هرگز نبود مگر هوای خاکستری بی‌زمان نه تکانی نه نفسی. پهنه‌های صاف سفید سفید چشم آرام نور عقل همه رفته از یاد. هرگز مگر در رویای محو شده ساعت گذرا دراز کوتاه. چهار مربع همه نور سفید سفید پهنه‌ها صاف همه رفته از یاد.

 تاریکی گرفته فرو افتاده گشاده پناهگاه راستین بی‌دررو به سوی آن بسا خطا برفته از یاد. سر از میان چشم آرام همه نور سفید آرام همه رفته از یاد. عشق کهنه عشق نو همچون ایام متبرک بدبختی بار دیگر حکم‌فرما خواهد شد. خاکستری خاکستر همه سو زمین آسمان یکی همه سو بی‌پایانگی. ویرانه‌های پراکنده خاکستری خاکستر پناهگاه راستین عاقبت بی‌دررو. هرگز مگر در رویا رویای خودش فقط یک بار آید به کار. پیکر کوچک صورت خاکستر خط‌های چهره شکاف و سوراخ‌های کوچک دوآبی روشن.

 ویرانه‌ها پناهگاه راستین عاقبت به سوی آن بسا خطا برفته از یاد. هرگز مگر در خیال آبی در تخیل دیوانه‌وار آبی آسمان در شعر. نور سفید دم دست سر از میان چشم آرام نور عقل همه رفته از یاد.

 سیاهی آهسته آهسته با ویرانه پناهگاه راستین چهار دیوار بر پشت نه صدایی. زمین آسمان یکی همه‌سو بی‌پایانگی پیکر کوچک فقط راست قامت. یک گام بیش‌تر فقط یک گام تنهای تنها در شن نه گیرش گاهی موفق خواهد شد. خاکستری خاکستر پیکر کوچک فقط راست قامت دل‌طپان رو به بی‌پایانگی. نور پناهگاه سفید سفید پهنه‌های صاف همه رفته از یاد. همه سو بی‌پایانگی زمین آسمان یکی نه صدایی نه تکانی.

 پاها یک تک تخته دست‌ها به پهلوها بسته پیکر کوچک رو به بی‌پایانگی. پناهگاه راستین عاقبت بی‌دررو پراکنده چهار دیوار بر پشت نه صدایی. پهنه‌های صاف سفید سفید چشم آرام عاقبت همه رفته از یاد. بار دیگر کفر خواهد گفت مانند آن ایام متبرک رو به آسمان باز رگبار گذرا. رو به چشم آرام دم دست همه آرام همه سفید همه رفته از یاد.

 پیکر کوچک دل کوچک یک تخته طپان خاکستری خاکستر فقط راست قامت. پیکر کوچک خاکستری خاکستر چهارمیخه دل‌طپان رو به بی‌پایانگی. پیکر کوچک اسافل کوچک یک تخته کوچک فرسوده نشیمنگاه یک تک تخته شکاف خاکستری شکاف فرسوده. پرورده ی خیال فلق برآشوبنده ی پرورندگان خیال و آن دیگری به نام شفق.

 

بادِ زمینی نویسنده: ریچارد براتیگان

 

 

      سال‌های سال یک داستان‌نویسِ ژاپنی را تحسین می‌کردم و به خواهشِ من، یک نفر این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما الان در یکی از رستوران‌های توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستان‌نویس، یک‌دفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و یک عینک آفتابی از آن بیرون ‌آورد و به چشم زد.

     حالا: ما دو نفر روبه‌روی هم نشسته‌ایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همه‌ی رستوران دارند ما را نگاه می‌کنند. .....

   من جوری رفتار می‌کنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا به‌آرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء می‌کنم که: لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار!

     حتّا یک کلمه هم درباره‌ی این‌که عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمی‌داد که به چی فکر می‌کنم. من خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن آن عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقه‌ی بعد او یک‌دفعه، همان‌طور که یک‌دفعه عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف ... خوب شد.

       بعد درباره‌ی زلزله‌ی بزرگی که چند روز پیش توی توکیو آمده بود صحبت کرد. گفت یک پسر دارد که یک‌کم عقب‌ماندگی ذهنی دارد و این‌که او سعی کرده به پسرش بفهماند که زلزله چیست تا پسرک بفهمد و نترسد، امّا موفّق نشده است.

     پرسیدم: «پسرت می‌دونه که باد چیه؟»

     «آره.»

     «به‌ش بگو زلزله یک بادی‌یه که از داخل زمین می‌وزه.»

      داستان‌نویس ژاپنی از نظر من خوشش آمد.

      من خیلی قبولش دارم.

      خوشحالم که عینک آفتابی‌اش را کنار گذاشته است.

 

 

یک جوک ناجور(هاجین )

یک جوک ناجور

هاجین

 



سرانجام آن دو نفر كه جوك را گفته بودند، دستگير شدند. خبر نداشتند كه پليس به دنبالشان است. به همين خاطر نيز بدون اينكه شكي به خود راه بدهند با خيال راحت به شهر آمدند. همين كه پا به فروشگاه «اوري دي» گذاشتند، چندين پليس به طرفشان حمله‌ور شدند و آنها را گرفتند و محكم بر روي كف سيماني فروشگاه خواباندند و از پشت به آنها دستبند زدند. مات و مبهوت و در حالي كه خاك اره به صورتشان چسبيده بود، فرياد مي‌زدند: «اشتباه شده! ما چيزي ندزديديم!»
«خفه شويد!»
«اوه…»
مأمورهاي پليس با پارچه‌هايي كه همان‌جا توي يك سطل بود دهان آنها را بستند و آنها را كشان كشان به طرف ماشين سفيد رنگ پليس بردند.
به محض اينكه آنها را به كلانتري بردند، بازجويي شروع شد. بازجويي نتيجه‌بخشي نبود. چون آن دو رعيت، هر گونه افتراي ضد انقلابي را حاشا كردند. رئيس پليس كه يك مرد عينكي آبله‌رو بود، جوكي را كه گفته بودند به آنها يادآوري كرد. رعيت بلند قد در كمال تعجب همگان پرسيد: «دنگ ژيائوپينگ كيست؟ من تا حالا او را نديده‌ام.»
بعد هم رو كرد به دوستش و گفت: «تو ديده‌اي؟»
رعيت كوتاه قد گفت:‌ «ام م، فكر كنم بايد تيمساري چيزي باشد.»
رئيس پليس با فرياد گفت: «خودتان را به آن راه نزنيد! رفيق دنگ ژيائوپينگ رئيس حزب ما و كشور ما است.»
رعيت بلند قد گفت:‌«جداً؟ يعني او شخصيت اول مملكت است؟»
«بله».
«پس رئيس مائو چي؟ ما فقط رئيس مائو را مي‌شناسيم.»
«او شش سال پيش از دنيا رفت. نمي‌دانستيد؟»
رعيت قد كوتاه گفت:‌«مطمئنيد؟ نمي‌دانستم او مرده. او امپراتور ما كه نه، پدربزرگ ما است. عكسش هنوز از ديوار خانه‌ام آويزان است.»
مأموران پليس به سختي توانستند جلوي خندة خود را بگيرند. رئيس پليس به فكر فرو رفته بود. او قبل از بازجويي فكر كرده بود كه به راحتي مي‌تواند از پس اين دو دهاتي بربيايد. ولي الان كاملاً مشخص بود آنها آدمهاي باهوشي هستند و خود را به حماقت زده‌اند تا بتوانند از زير اتهام در بروند. با خود گفت بهتر است بازجويي را براي امروز متوقف كند (ديگر داشت غروب مي‌شد) تا بتواند راهي پيدا كند كه آنها به جرم خود اعتراف كنند. به نگهبانها دستور داد كه آن دو را ببرند و در يك سلول حبس كنند.
اين دو رعيت هفت هفته پيش به فروشگاه بزرگ «سان لايت» [نور آفتاب] در خيابان «پيس» [صلح و آرامش] رفته بودند. رعيت قد بلند در حالي كه با انگشتان كلفت و زمخت خود بر روي پيشخوان شيشه‌اي ضرب گرفته بود، پرسيد: «مي‌توانيم آن كفشهاي راحتي را نگاهي بكنيم؟»
سه دختر فروشنده روي تاقچة بزرگ يك پنجره نشسته بودند و سايه اندامشان در برابر چراغهاي راهنمايي توي خيابان قرار گرفته بود. آنها وقتي ديدند مشتري آمده حرف خود را قطع كردند و يكي از آنها از روي تاقچه بلند شد و به طرف پيشخوان آمد. پرسيد: «چه اندازه؟»
مرد بلند قد گفت:‌«چهل و دو».
يك جفت كفش به او داد. در حالي كه به برچسب قيمت اشاره مي‌كرد گفت: «پنجاه و پنج يوآن.»

رعيت كوتاه قد گفت: «چي؟ يك ماه پيش كه پنجاه يوآن بود. الان شده پنجاه و پنج يوآن؟ ده درصد تورم در يك ماه؟‌واقعاً كه مسخره است!»
دختر كه ناراحت شده بود، گفت:‌«پنجاه و پنج يوآن.» و بعد هم دماغ خود را كه مثل يك حبه سير بزرگ بود چين انداخت.
رعيت قد بلند كه در اواسط سي سالگي‌اش بود گفت: «اين قيمت براي من پيرمرد خيلي گران است» و كفش را تالاپي روي پيشخوان انداخت.
درحالي‌كه داشتند از آنجا مي‌رفتند مرد بلندقد روي كف زمين تف كرد و با صداي بلند به دوستش گفت: «لعنت! قيمت همه چيز مي‌رود بالا. فقط رئيس ما هيچ وقت رشد نمي‌كند.»
مرد كوتاه‌قد با خنده گفت: «آره، آن كوتوله هيچ‌وقت تغيير نمي‌كند.»
دختران فروشنده از شنيدن حرفهاي آن مرد همگي خنديدند. دو رعيت با شنيدن صداي دخترها سرشان را برگرداندند و كلاه آبي خود را از سر برداشتند و به دخترها لبخند زدند.
يك ساعت نگذشت كه جوك آن رعيت در آن فروشگاه بزرگ دهان به دهان گشت: «قيمت همه چيز بالا مي‌رود ولي دنگ ژيائوپينگ هرگز رشد نمي‌كند.» در مدت فقط يك روز هزاران نفر از مردم در شهر ما جوك را شنيده بودند. اين جوك خيلي زود مثل يك شبح به ادارات و كارخانه‌ها و رستورانها و سالنهاي سينما و گرمابه‌ها و كوچه و محله‌ها و ايستگاههاي قطار رفت.
دو رعيت در سلول راحت خوابيده بودند و از اينكه شام مجاني‌اي در آنجا خورده بودند، خوشحال بودند. ولي هنوز خبر نداشتند كه مرتكب چه جنايتي شده‌اند. در ساعت 9 صبح آن سه دختر فروشنده به كلانتري رفتند. به يكي از آنها دستور داده شد كه آنچه را از زبان آن دو رعيت در فروشگاه شنيده بود، تكرار كند. دختر هم به چهرة به گود نشستة مرد قد بلند اشاره كرد و گفت: «قيمت همه چيز بالا مي‌رود ولي دنگ ژيائوپينگ هرگز رشد نمي‌كند.»
مرد قدبلند در حالي كه برق از چشمانش پريده بود با دست ضربة سيلي مانندي به زانوي خود زد و با فرياد گفت: «لعنت! من هرگز اسم دنگ ژيائوپينگ را نشنيده‌ام. چنين اسم عجيب و غريبي چگونه ممكن است به ذهن من برسد؟»
مرد قد كوتاه حرف او را قطع كرد و گفت:‌«ما هرگز اسم او را نياورديم. ما گفتيم رئيس ما هرگز تغيير نخواهد كرد.»
پليس كچلي كه مسئول گروه بازجويان بود، پرسيد: «دقيقاً چه گفتيد؟»
رعيت قد بلند گفت:‌«ما گفتيم قيمت همه چيز بالا مي‌رود، ولي رئيس ما هرگز تغيير نمي‌كند. من منظورم «لو» رئيس كومون خودمان است.»
رعيت كوتاه قد اضافه كرد: «لو- كوتوله مرد وحشتناكي است. ما همه از او متنفريم. او نمي‌گذارد ما بابت يك روز كار بيشتر از يك و نيم يوآن بگيريم. چون او مي‌خواهد پولها را براي ساختن يك درياچه پشت سد براي گربه ماهيها و كپورها خرج كند. ميگوهاي كوچولويي مثل ما چه چيزي مي‌توانند از آن درياچه بگيرند؟ حتي طعمه ماهيگيري هم گيرمان نمي‌آيد. همه مي‌دانند كه تمام ماهيها سر از شكم مقامات درمي‌آورند. اگر حرف من را باور نمي‌كنيد، برويد ببينيد رئيس لو يك كوتوله هست يا نه.» بعد هم لبخند كشيده‌اي زد و دندانهاي پوسيده‌اش هم معلوم شد.
چند نفر مرد و زني كه در آنجا ايستاده بودند، از شنيدن حرفهاي آن دو نفر با دهان بسته خنديدند ولي با ديدن قيافة جدي و عبوس بازپرسها ساكت شدند.
رئيس بازپرسها از دختران فروشنده خواست كه دقيقاً به ياد بياورند آن دو رعيت چه گفتند. در كمال حيرت رئيس بازپرسها، آنها به ياد آوردند كه رعيت قد بلند در واقع گفته بود «رئيس ما هرگز رشد نمي‌كند.» در حقيقت آنها وقتي حرف آن دو رعيت را براي ديگران نقل كردند اسمي از دنگ ژيائوپينگ نياوردند. جوك آن دو رعيت احتمالاً در حين دهان به دهان گشتن تغيير كرد و به اين شكل وحشتناك درآمد. يعني تمامي اينها ناشي از سوء تعبير بود؟ شايد بله و شايد خير.
بازپرسها حالا ديگر بازنده بودند. آنها چگونه مي‌توانستند مشخص كنند كه آن جوك كي و كجا تغيير كرده؟ احتمالش خيلي كم بود كه رئيس – رؤساي آنها بپذيرند كه آن جوك ناشي از سوء تعبير بوده. جرمي كه رخ داده بود پيشاپيش عملي انجام شده بود.

و چگونه ممكن است كه يك جرم، مجرم نداشته باشد؟ حتي اگر نمي‌شد كسي را مسئول اولين سوء تعبير معرفي كرد ولي بالاخره يك نفر مي‌بايست مسئول تغيير آن جوك باشد. پس چگونه بايد بازجويي را ادامه بدهند؟
رئيس پليس بار ديگر آن دو رعيت را به سلول فرستاد. بعد يك جيپ را عازم كومون آنها كرد تا رئيس ـ لو را بياورند.
همه از ديدن ظاهر زيباي رئيس- لو متعجب شدند: پيشاني گرد، دندانهاي عاجي، ابروهاي كماني، چشماني درشت با مژه‌هاي كوتاه. او چه قيافه‌ زيبا و باهوشي داشت! اگر قدش يك متر نبود آدم فكر مي‌كرد كه با يك هنرپيشه سينما طرف است. به علاوه مبادي آداب هم بود و از صداي باوقارش هر كسي مي‌توانست بفهمد كه او آدم متشخص و فرهيخته‌اي است. البته كمي جاي تعجب داشت كه او چگونه با آن قد كوتاهش مي‌تواند بر كومون بزرگ و وسيعي حكومت كند. هنگام ظهر او با رئيس پليس ملاقات كرد و گفت:‌ «ببين، رفيق- رئيس، تو بايد آن دو ياغي را تنبيه كني و درسي فراموش نشدني به آنها بدهي. در غير اين صورت من چگونه مي‌توانم از پس سي و يك هزار نفر آدم بربيايم؟ هيچ رهبري در يك منطقه روستايي نمي‌تواند مضحكة ديگران باشد و در عين حال هم بتواند از پس كنترل مردم بربيايد.»
رئيس پليس گفت: «با شما ابراز همدردي مي‌كنم. حقيقتش، هفته پيش حاكم محلي با مسؤلان شهر ما تماس گرفت و پرسيد قضيه اين جوك چيست. شايد مقامات مسؤل در پكن هم از اين قضيه با خبر شده باشند.»
بازجويي در ساعت 12:10 دقيقه ظهر دوباره از سر گرفته شد. آن دو رعيت چند دقيقه بعد از اينكه در اتاق بازجويي نشستند مصرانه گفتند كه اشتباه كرده‌اند و مي‌خواهند كه آزادشان كنند. گفتند كه به خانواده‌هايي فقير تعلق دارند و هميشه عاشق «حزب» و سرزمين سوسياليستي خود بوده‌اند، هر چند كه البته مطالعه سياسي نداشته‌اند و از جريانات سياسي بي‌خبرند. آنها به رئيس قول دادند كه با كار سخت خود را به لحاظ سياسي مطلع و باسواد كنند و هرگز دوباره دردسر درست نكنند. گفتند بعد از آزادي‌شان اولين كاري كه مي‌كنند اين است كه راديويي بخرند تا بتوانند خبرهاي سياسي را پيگيري كنند.
رئيس دست خود را تكان داد تا حرف آنها را قطع كند، گفت: «يعني شما هنوز هم از افترايي كه به رئيس-دنگ زده‌ايد، سلب مسؤليت مي‌كنيد؟ با اين حساب من چگونه مي‌توانم اجازه بدهم كه شما برويد؟ رفتارتان هنوز اشتباه است.»
رعيت كوتاه قد با گريه و زاري گفت:‌«خدايا! سوءتعبير شده. رفيق-پليس، خواهش مي‌كنم..»
رئيس گفت: «اين بي‌معني است. اين‌طوري به قضيه نگاه كن. مثلاً يك جمله در يك كتاب را به شكلهاي مختلف مي‌توان خواند و بعضي از مردم معاني ارتجاعي از آن جمله بيرون مي‌كشند. خب حالا چه كسي بايد مسؤل اين تعبير باشد، نويسنده يا خواننده؟»
رعيت قد بلند گفت:‌«م م م … احتمالاً نويسنده.»
«درست است. تمام شواهد دال بر اين است كه شما دو نفر آن افترا را به وجود آورده‌ايد، پس حالا بايد مسؤل تمام عواقب آن باشيد.»
رعيت قد كوتاه پرسيد: «يعني اجازه نمي‌دهيد ما خانه برويم؟»
«درست است.»
تا كي‌ مي‌خواهيد ما را زنداني كنيد؟»
«بستگي دارد… شايد يك ماه، شايد حبس ابد.»
رعيت قد بلند فرياد زد: «چي؟ من سقف خانه‌ام را براي زمستان هنوز گالي‌پوش نكرده‌ام. بچه‌ها من از سرما يخ مي‌زنند…»
در اين لحظه رئيس –لو با دستان گوشتالوي خود ضربه‌اي به روي ميز زد و گفت: «هنوز هم متوجه نيستيد! هر دو تايتان بايد خوشحال باشيد كه هنوز زنده‌ايد. مگر نمي‌دانيد چند نفر به خاطر پخش كردن شايعات ضد انقلابي اعدام شده‌اند؟ همين‌جا در زندان بمانيد و آدمهاي جديدي از خودتان بسازيد. به خانواده‌هايتان هم خبر مي‌دهم كه لباس زيرتان را اگر البته داشته باشيد، به چه آدرسي برايتان بفرستند.»
در اين لحظه همه با تعجب برگشتند و مرد كوچولويي را كه روي بر روي يك صندلي رويه‌دوزي شده ايستاده بود، نگاه كردند. كفشي نپوشيده بود و جورابهاي پشمي بنفش به پاهاي بزرگ خود پوشانده بود.
رئيس به نگهبانها دستور داد: «آنها را به زندان شهر بفرستيد و آنها را در بين زندانيان سياسي قرار دهيد». بعد هم عينك خود را برداشت و با لبخندي تمسخرآميز شيشه عينك خود را با آستين پيراهنش پاك كرد. درست است، او نمي‌توانست حكم قطعي براي آن دو رعيت صادر كند، چون طول مدت حبس آنها بستگي به اين داشت كه دولت استاني تا چه مدت به اين قضيه توجه و علاقه نشان بدهد.
مرد قد بلند التماس كرد: رئيس- لو خواهش مي‌كنم به ما رحم كن.»
لو گفت: «همين حكم برايتان مناسب است. حالا ببينيم باز جرئت مي‌كنيد اين‌قدر خلاق باشيد؟»
رعيت كوتاه قد در حالي كه پاهاي خود را محكم بر زمين مي‌كوبيد با فرياد گفت: «من براي آبا و اجدادت هم جوك مي‌سازم، لو-كوتوله!» و در اين لحظه چهار مأمور پليس به طرف آن دو رعيت رفتند، آنها را گرفتند و كشان كشان از آنجا بردند.

 

داستان یك خاله بیچاره(هاروكی موراكامی )

داستان یك خاله بیچاره

هاروكی موراكامی

 



همه چیز در یك بعدازظهر بسیار زیبای روز یكشنبه در ماه ژوئیه شروع شد. درست همان اولین یكشنبه ماه ژوئیه. دو سه تكّه ابر سفید و كوچك در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند كه با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بی‌هیچ مانعی بر تمام دنیا می‌تابید. در این پادشاهی ماه ژوئیه، حتی پوشش نقره‌ای‌رنگ یك شكلات كه بر روی چمنزار پرتاب شده بود، مثل كریستالی در ته یك دریاچه، با غرور می‌درخشید. اگر برای مدت طولانی به این منظره نگاه می‌كردی متوجه می‌شدی كه نور خورشید یك نور دیگر را در بر می‌گیرد. مثل جعبه‌های تو در توی چینی. نور داخلی به نظر می‌رسید كه از ذرات بی‌شمار گَردِ گُلها درست شده باشد. ذراتی كه در آسمان معلق و تقریباً بی‌حركت بودند تا اینكه سرانجام بر روی سطح زمین فرو می‌نشستند.
با یكی از دوستانم رفته بودم برای قدم زدن. سر راه كنار یك پلازا (میدان) كه آن سوتر از گالری نقاشی یادبود «می جی» قرار داشت، توقف كردیم. نزدیك آبگیر نشستیم و دو تا یونیكورن برنزی را كه در ساحل رو برو قرار داشتند، تماشا كردیم. وزش یك نسیم برگ درختان بلوط را به حركت در می‌آورد و امواج كوچكی بر سطح آبگیر ایجاد می‌كرد. زمان، گویی مثل نسیم در حركت بود. شروع می‌شد و متوقف می‌شد. متوقف می‌شد و شروع می‌شد. قوطیهای سودا از میان آب زلال آبگیر می‌درخشیدند. مثل ویرانه‌های یك شهر گمشده. آنجا كه بودیم، آدمهای متفاوتی از جلومان رد شدند. یك تیم سافت بال كه لباسهای یك‌دست پوشیده بودند. پسری سوار یك دوچرخه، پیرمردی كه سگ خود را می‌گرداند و یك خارجی جوان كه شلوارك ورزشی پوشیده بود. از یك رادیوی بزرگ بر روی چمن صدای موسیقی شنیدیم. ترانه‌ای دلنشین درباره عشقی از دست رفته. با خودم گفتم كه من این ترانه را قبلاً شنیده‌ام ولی از این بابت مطمئن نبودم. شاید فقط شبیه به یكی از ترانه‌هایی بود كه من قبلاً شنیده بودم. می‌توانستم نور خورشید را بر روی بازوی برهنه خود حس كنم. تابستان در اینجا بود.
نمی‌دانم چرا یك خاله بیچاره در یك بعد از ظهر یكشنبه باید قلب مرا تسخیر كند. در آن حول و حوالی هیچ خاله بیچاره‌ای دیده نمی‌شد. هیچ چیزی نبود كه باعث شود من یك خاله بیچاره را در ذهنم تصوّر كنم. ولی یك خاله بیچاره به ذهنم وارد شد. و بعد رفت. كاش حتی شده یك صدم ثانیه در ذهنم می‌ماند. وقتی رفت یك خلاء عجیب و به شكل انسان، پشت سر خود باقی گذاشت. مثل این بود كه كسی به سرعت از كنار پنجره‌ای رد شده باشد. به طرف پنجره دویدم و سرم را از پنجره بیرون كردم. ولی كسی آنجا نبود.
یك خاله بیچاره؟

موضوع را با دوستم در میان گذاشتم تا ببینم چه می‌گوید: «می‌خواهم چیزی درباره یك خاله بیچاره بنویسم.»
دوستم با كمی تعجب گفت: «یك خاله بیچاره؟ حالا چرا یك خاله بیچاره؟»
خودم هم نمی‌دانستم چرا. به دلایل چیزهایی كه مرا به خود جذب می‌كردند برایم غیر قابل فهم بودند. مدتی چیزی نگفتم. فقط انگشتانم را به روی آن خلاء درونم كه به شكل بدن یك انسان بود كشیدم.
دوستم گفت: «بعید می‌دانم كسی دوست داشته باشد داستان یك خاله بیچاره را بخواند.»
گفتم: «آره، حق با تو است. داستان جالبی برای خواندن نمی‌شود.»

ـ خب، پس برای چه می‌خواهی چنین داستانی بنویسی؟

گفتم: «با كلمات نمی‌توانم خیلی خوب بیانش كنم. برای اینكه توضیح بدهم چرا می‌خواهم داستانی درباره یك خاله بیچاره بنویسم، باید خود داستان را بنویسم. وقتی نوشتن داستان تمام شد دیگر لازم نیست توضیح بدهم كه چرا می‌خواهم همچین داستانی بنویسم. یا اینكه باز هم لازم است كه توضیح بدهم؟»
دوستم پرسید: «توی فامیل خاله فقیر داری؟»
گفتم: «حتی یكی هم ندارم.»

ـ خب، من دارم. دقیقاً هم یكی. حتی چند سال هم با او زندگی كردم.

چشمان دوستم را نگاه كردم. مثل همیشه آرام بودند.
دوستم ادامه داد: «ولی دلم نمی‌خواهد در موردش بنویسم. دلم نمی‌خواهد حتی یك كلمه درباره آن خاله‌ام بنویسم.»
در این لحظه، ترانه‌ای دیگر از رادیو پخش شد. این ترانه خیلی شبیه ترانه اولی بود. ولی اصلاً آن را به جا نیاوردم.

ـ تو حتی یك خاله فقیر هم نداری ولی می‌خواهی داستانی درباره یك خاله فقیر بنویسی. در حالی كه من خاله فقیر دارم. ولی دوست ندارم در موردش بنویسم.»
سرم را تكان دادم: «علتش را نمی‌دانم.»
دوستم سرش را كمی تكان داد ولی چیزی نگفت. در حالی كه به من پشت كرده بود انگشتان ظریفش را به جریان آب سپرد. گویی سؤال من از انگشتانش داشت پایین می‌رفت و
به طرف شهر ویران شده‌ای كه در زیر آب قرار داشت می‌لغزید.
نمی دانم چرا. نمی دانم چرا. نمی دانم چرا.
دوستم گفت: «حقیقتش را بگویم. یك چیز‌هایی در مورد خاله بیچاره‌ام هست كه دوست دارم به تو بگویم. ولی اصلاً نمی‌توانم كلمات مناسب را پیدا كنم. نمی‌توانم این كار را بكنم چون یك خاله فقیر را می‌شناسم.» لبش را گاز گرفت و ادامه داد: «سخت است. خیلی سخت‌تر از آنچه بخواهی فكرش را بكنی.»
یونیكورنهای برنزی را یك‌بار دیگر نگاه كردم. سمهای جلوییشان بیرون بود. طوری كه انگار داشتند اعتراض می‌كردند كه چرا گذشت زمان آنها را جا گذاشته. دوستم انگشتان خیس خود را با لبه پیراهنش خشك كرد و گفت: «تو می‌خواهی درباره یك خاله فقیر بنویسی. نمی‌دانم تو كه خاله فقیر نداری می‌توانی از پس این كار بر بیایی یا نه.»
آه طولانی و عمیقی كشیدم.
دوستم گفت: «معذرت می‌خواهم.»
گفتم: «نه، اشكالی ندارد. احتمالاً تو راست می‌گویی.»
كه راست هم می‌گفت.
آه. مثل اشعار یك ترانه.
شاید شما هم در فامیل خاله فقیر نداشته باشید. كه این یعنی یك نقطه اشتراك. ولی حداقل یك خاله بیچاره را در عروسی كسی كه دیده‌اید. همان‌طور كه بر روی قفسه هر كتابخانه‌ای كتابی هست كه كسی نخوانده و در هر كمدی پیراهنی هست كه كسی بر تن نكرده. هر مجلس عروسی‌ای هم یك خاله فقیر دارد.
هیچ كس دردسر معرفی كردن او را به خود نمی‌دهد. هیچ كس با او صحبت نمی‌كند. هیچ كس از او برای سخنرانی عروسی دعوت نمی‌كند. او فقط پشت میز می‌نشیند. مثل یك بطری شیر خالی. در حالی كه غمگین آنجا نشسته سوپ خود را ذره ذره هرت می‌كشد. سالادش را با چنگال ماهی‌خوری می‌خورد و وقتی بستنی را می‌آورند او تنها كسی است كه قاشق ندارد.
هر بار كه آلبوم عروسی را نگاه می‌كنند عكس آن خاله بیچاره را هم می‌بینند. تصویر او مثل یك جنازه غرق‌شده، شادی‌بخش است.
ـ‌عزیزم، این زنه توی ردیف دوم عینك زده، كی است؟
شوهر جوان می‌گوید: «بی‌خیال، هیچ‌كس نیست. خاله‌ام است. یك خاله بیچاره.»
اسمش را نمی‌گوید. فقط می‌گوید یك خاله بیچاره.
البته همه نامها ناپدید می‌شوند. كسانی هستند كه در همان لحظه مرگشان اسمشان محو می‌شود. كسانی هستند كه مثل یك تلویزیون كهنه فقط برفك نشان می‌دهند، تا اینكه كاملاً می‌سوزند. و كسانی هستند كه قبل از اینكه بمیرند اسمشان محو می‌شود. یعنی خاله‌های بیچاره. من خودم نیز گاهی وقتها مثل این خاله بیچاره، بی‌اسم می‌شوم. پیش می‌آید كه در شلوغی یك ایستگاه قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانی‌ام را فراموش كنم. ولی این وضع خیلی طول نمی‌كشد. حداكثر پنج یا ده ثانیه.
و بعضی وقتها نیز آن اتفاق رخ می‌دهد: كسی می‌گوید: «اصلاً اسمت یادم نمی‌یاد.»

ـ مسئله‌ای نیست. خودت را ناراحت نكن. در هر حال اسم من آن‌قدرها هم اسم نیست.»

به دهان خود اشاره می‌كند و می‌گوید: «به خدا نوك زبانم است.»
احساس می‌كنم زیر خاك چالم كرده‌اند و نصف پای چپم بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد می‌شوند و بعد هم عذرخواهی می‌كنند. «به خدا نوك زبانم است.»
اسامی گم شده كجا می‌روند؟ احتمالش خیلی كم است كه در هزار توی یك شهر دوام بیاورند. با این حال ممكن است باشند اسامی‌ای كه دوام بیاورند و راه خود را به سوی شهر اسامی گم‌شده پیدا كنند و در آنجا جامعه كوچك و آرامی تشكیل دهند. شهری كوچك كه بر روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: «ورود ممنوع مگر به دلیل كار.» آنهایی كه بدون داشتن كاری به این شهر می‌آیند تنبیه می‌شوند، تنبیهی كوچك و مناسب.
شاید به همین دلیل تنبیه كوچكی برای من در نظر گرفتند. یك خاله فقیر و كوچك به پشت من چسبیده بود.
اولین باری كه فهمیدم این خاله بیچاره به پشتم چسبیده اواسط ماه اوت بود. بدون اینكه اتفاق خاصی بیفتد فهمیدم به پشتم چسبیده. همین‌جوری یك روز احساس كردم به پشتم چسبیده. من خاله فقیری را بر پشتم داشتم. احساس ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمی‌داد. فقط چسبیده بود به پشتم. مثل یك سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربه‌هایی كه در آپارتمان من بودند چند روز اول او را با شك و تردید نگاه می‌كردند ولی همین كه فهمیدند او نقشه قلمروشان را نكشیده با او كنار آمدند.
او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی می‌كرد. مثلاً با دوستان می‌نشستیم پشت یك میز و نوشیدنی می‌خوردیم و او در این ضمن از فراز شانه‌ام نگاه‌مان می‌كرد. یكی از دوستانم گفت: «اعصابم را خرد می‌كند.»

ـ خودت را ناراحت نكن. او سرش به كار خودش گرم است. كاری به كار كسی ندارد.

ـ متوجهم. ولی نمی‌دانم... آدم را افسرده می‌كند.

ـ پس سعی كن نگاهش نكنی.

ـ آره، به نظرم همین كار را باید بكنم.

بعد هم آهی می‌كشد. «برای اینكه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی كجا باید بروی؟»

ـ‌ من برای اینكه او روی پشتم باشد هیچ‌جا نرفتم. فقط درباره یك سری چیزها فكر كردم، همین.»

دوستم سرش را تكان داد و یك‌بار دیگر آه كشید و گفت: «فكر كنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همین‌طوری بودی.»

ـ اهوم!

بدون اینكه اشتیاقی نشان بدهیم، نوشیدنیمان را خوردیم.
من گفتم: «بگو ببینم، چه چیزش افسرده‌كننده‌ست؟»

ـ نمی‌دانم. مثل این است كه مادرم من را زیر نظر داشته باشد.

طبق آنچه دیگران می‌گفتند ـ چون من خودم نمی‌توانستم او را ببینم ـ چیزی كه بر پشتم قرار داشت یك خاله فقیر با یك فرم ثابت نبود. انگار فرم بدن او بسته به شخصی كه او را زیر نظر می‌گرفت تغییر می‌كرد. انگار كه اثیری باشد.
او برای یكی از دوستانم شبیه به سگش بود كه پاییز پارسال از سرطان مری مرده بود.

ـ البته دیگر آخرهای عمرش بود. پانزده سال زندگی كرده بود. ولی حیوونكی خیلی بد مرد.

ـ سرطان مری؟

ـ آره. خیلی درد دارد. فقط زوزه می‌كشید، هرچند آخرها دیگر صدایش را از دست داده بود. می‌خواستم بخوابانمش ولی مادرم نمی‌گذاشت.

ـ برای چه؟

ـ نمی‌دانم. تا دو ماه سگه را با لوله تغذیه زنده نگه داشتیم. توی انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود.
برای لحظه‌ای سكوت كرد.

ـ آنچنان سگ مالی هم نبود. از سایه خودش هم می‌ترسید. هر كس بهش نزدیك می‌شد پارس می‌كرد. واقعاً حیوان به درد نخوری بود. خیلی سر و صدا می‌كرد، گری هم داشت.
سرم را تكان دادم.

ـ باید به جای سگ جیرجیرك می‌شد. این طوری می‌توانست آنقدر سر و صدا كند تا نفسش در بیاد. سرطان مری هم نمی‌گرفت.
ولی او هنوز بر پشتم بود. سگی با یك لوله پلاستیكی آویزان از دهنش.
خاله فقیر من برای یك دلال معاملات ملكی كه آشنای من هم بود به یكی از معلمان دوره ابتدایی‌اش شباهت داشت.
در حالی كه با یك حوله ضخیم عرق صورتش را پاك می‌كرد، گفت: «احتمالاً سال 1950 بود. اولین سال جنگ كُره و ژاپن. دو سال پشت سر هم معلم ما بود. انگار الان باز هم مثل قدیمها دارم می‌بینمش. البته نه اینكه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً كاملاً فراموشش كرده بودم.»
آن طوری كه او به من چای تعارف كرد فهمیدم خیال كرده من فامیل خانم معلم دوران بچگی‌اش هستم.

ـ زندگی غم‌انگیزی داشت. همان سالی كه ازدواج كرد شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوار یك كشتی حمل و نقل شده بود كه یكهو بومب! احتمالاً سال 1943 بود. خانم معلم ما هم بعد از آن حادثه فقط تو مدرسه درس داد. تو حمله هوایی سال 1944 بد جوری آسیب دید. سمت چپ صورتش تا دستش سوخت. بعد هم با دستش نشان داد از كجا تا كجا. بعد فنجان چای خود را سر كشید و دوباره عرق صورتش را پاك كرد و ادامه داد: «زن بیچاره. قبل از آن حادثه، زن زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الان زنده باشد باید حدود هشتاد سالی داشته باشد.»
دوستانم یكی‌یكی از من دور شدند. مثل دندانه‌های شانه‌ای كه یكی‌یكی بیفتند. می‌گفتند: «آدم بدی نیست، ولی من دوست ندارم هر وقت كه او را می‌بینم، مادر پیر و افسرده‌ام، یا سگی كه از سرطان مری مرده بود یا خانم معلمی كه زخم ناشی از سوختگی بر صورتش بود بیاید جلو چشمانم.»
كم‌كم داشتم احساس می‌كردم كه به صندلی یك دندانپزشك تبدیل شده‌ام. كسی از صندلی دندانپزشك نفرت ندارد ولی در عین حال نیز همه از آن گریزانند. اگر در خیابان به دوستانم بر می‌خوردم آنها بلافاصله به بهانه‌ای از من فرار می‌كردند. یكی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف كرد: «نمی‌دانم. این روزها گشتن با تو كار خیلی سختی شده. به نظرم اگه با یك‌ جا چتری پشتت را بپوشونی وضع خیلی بهتر می‌شود.»
یك جا چتری.
در حالی‌كه دوستانم از من فراری بودند، گزارشگرها هیچ وقت دست از سرم بر نمی‌داشتند. هر دو روز سر و كله‌شان پیدا می‌شد. از من و خاله عكس می‌گرفتند. وقتی هم عكس خاله واضح نمی‌افتاد شاكی می‌شدند. مدام هم از من سؤالهای بی‌معنی می‌پرسیدند. من آن اوایل امیدوار بودم كه اگر با آنها همكاری كنم آنها می‌توانند من را به كشف یا توضیح تازه‌ای در مورد خاله بیچاره برسانند، ولی آنها فقط مرا خسته و فرسوده كردند.
یك‌بار در یك برنامه تلویزیونی صبحگاهی من را نشان دادند. ساعت شش صبح مرا از تختم بیرون كشیدند. من را با ماشین به یك استودیوی تلویزیونی بردند. برایم قهوه وحشتناكی ریختند. آدمهای غیر قابل درك، دور تا دورم می‌دویدند و كارهای غیر قابل درك انجام می‌دادند. به فكر فرار افتادم ولی تا بیایم بجنبم، به من گفتند كه وقتش شده.
وقتی دوربینها به كار افتادند مجری برنامه كه یك عوضی بد اخلاق و از خود راضی بود كه هیچ كاری انجام نمی‌داد جز اینكه به همكاران خود بتوپد، ولی همین كه چراغ قرمز شروع شد سراپا لبخند و هوش و درایت شد. همان آدم خوب میانسال مورد علاقه شما.
رو به دوربین گفت: «و اكنون نوبت می‌رسد به برنامه هر روز صبح شما: «تازه چه خبر».
مهمان امروز ما آقای ... است. او یك روز به طور ناگهانی متوجه شد كه یك خاله بیچاره بر پشت خود دارد. این یك مشكل عادی نیست و برای كسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده. بنابراین من در اینجا از مهمانمان می‌خواهم بپرسم كه چگونه این اتفاق برایش رخ داد و تاكنون با چه مشكلاتی مواجه شده است.» بعد رو كرد به من و پرسید: «آیا از اینكه یك خاله بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی می‌كنی؟»
من گفتم: «نه. اصلاً احساس ناراحتی نمی‌كنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم.»

ـ هیچ احساس كمر درد نداری؟

ـ نه، به هیچ وجه!

ـ كی فهمیدی به پشتت چسبیده؟

من ماجرای آن روز بعدازظهر را كه به كنار آبگیر رفته بودم و یونیكورنها را تماشا كردم به طور خلاصه برایش تعریف كردم ولی او ظاهراً متوجهِ حرفهای من نشده بود.
سینه‌اش را صاف كرد و گفت: «یعنی به عبارت دیگر. تو كنار آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود و بعد یكهو پرید مالك پشتت شد، درسته؟»
سرم را به نشانه جواب منفی تكان دادم و گفتم نه، اینطور نبود.
چگونه اجازه داده بودم كه مرا به چنین جایی بیاورند؟ آنها فقط دنبال شوخی و داستانهای وحشتناك بودند.
سعی كردم توضیح بدهم: «این خاله بیچاره، روح نیست. او در هیچ جا «پاورچین پاورچین» راه نمی‌رود. و «مالك» كسی هم نیست. این خاله بیچاره فقط «كلمه» است. فقط كلمه.»
كسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح می‌دادم.

ـ یك كلمه مثل الكترودی است كه به ذهن متصل باشد. اگر مدام یك محرك را به درون آن بفرستی مطمئناً واكنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد. واكنش هر فردی البته متفاوت خواهد بود. واكنش من چیزی مثل وجود مستقل است. چیزی كه من به پشتم چسبانده‌ام در واقع عبارت «خاله بیچاره» است. فقط دو كلمه، نه معنایی دارند و نه فرم فیزیكی‌ای. اگر قرار بود اسمی روی آن بگذارم بهش می‌گفتم تابلوی تجسمی، یا یك چیزی مثل این.»
مجری به نظر می‌رسید گیج شده باشد. گفت: «تو می‌گویی كه هیچ معنا و فرمی ندارد ولی ما می‌توانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را بر روی پشتت ببینیم. . . یك تصویر واقعی بر روی پشتت. این تصویر برای همه ما معنی‌دار است.»
شانه بالا انداختم و گفتم: «البته خب؛ این كاركرد نشانه‌ها است.»
در این هنگام دستیار مجری، كه زن جوانی بود به امید اینكه جو را كمی آرام كند، وارد بحث شد: «خب پس با این حساب شما هر وقت اراده كنید می‌توانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی كه هست را از پشتتان بردارید.»
گفتم: «نه، نمی‌توانم. وقتی چیزی به وجود می‌آید بدون اینكه من بخواهم یا نه، به وجود خود ادامه می‌دهد. درست مثل یك خاطره است، خاطره‌ای كه می‌خواهی فراموشش كنی ولی نمی‌توانی.»
زن، همچنان به حرفهای خود ادامه داد. ظاهراً مجاب نشده بود: «این فرایندی كه شما به آن اشاره می‌كنید، اینكه یك كلمه را به نمادی تجسمی تبدیل می‌كنید، آیا این كار را من هم می‌توانم انجام بدهم؟»

ـ نمی‌دانم اگر شما این كار را بكنید تا چه حد كارایی دارد، ولی از نظر اصول حتی شما هم می‌توانستید دست به این كار بزنید.»

در این لحظه مجری اصلی برنامه وارد بحث شد. «می‌خواهید بگویید كه من اگر كلمه «تجسمی» را هر روز مدام تكرار كنم تصویر كلمه «تجسمی» ممكن است بر روی كمرم ظاهر شود؟»
من ماشین‌وار حرف قبلی‌ام را تكرار كردم: «اصولاً این اتفاق حداقل ممكن است رخ بدهد.»
نور لامپهای رنگ‌پریده و هوای تهویه نشده استودیو داشت كم‌كم باعث سر دردم می‌شد.
مجری برنامه با جسارت گفت: «كلمه «تجسمی» چه شكلی است؟»
و با گفتن این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند.
گفتم نمی‌دانم. دلم نمی‌خواست در این مورد فكر كنم. همین خاله بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچ كدام آنها به این مسئله اهمیتی نمی‌دادند. تنها چیزی كه برای آنها اهمیت داشت این بود كه موضوع مورد بحث را تا آگهی بازرگانی بعدی داغ نگه دارند.
كل جهان یك نمایش مضحك است. از درخشش یك استودیوی تلویزیونی تا تیرگی پراندوه كلبه یك معتكف در جنگل، همه به یك چیز می‌انجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقك‌وار و در حالی‌كه این خاله بیچاره را بر پشتم حمل می‌كردم خود بزرگ‌ترین دلقك عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود: اگر یك‌جا چتری می‌گرفتم كارم راحت‌تر می‌شد. می‌توانستم هر ماه دو بار رنگ تازه‌ای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم.
مثلاً یك‌نفر می‌گفت: «خیل خب! جا چتری‌ات این‌بار صورتی است!»
من هم جواب می‌دادم: «آره. هفته بعد می‌خواهم رنگ سبز به آن بزنم.»
ولی متأْسفانه آنچه من بر پشتم داشتم یك‌ جا چتری نبود بلكه خاله‌ای بیچاره بود. با گذشت زمان مردم دیگر به من و خاله بیچاره‌ای كه بر پشتم بود علاقه‌ای نشان ندادند. حق با دوستم بود: هیچ كس علاقه‌ای به یك خاله بیچاره ندارد.
دوستم گفت: «تو را در تلوزیون دیدم.»
باز هم در كنار همان آبگیر نشسته بودیم. سه ماه بود كه او را ندیده بودم. اوایل پاییز بود. زمان با سرعت بسیار زیادی گذشته بود. هرگز پیش نیامده بود این همه مدت بگذرد و همدیگر را ندیده باشیم.

ـ یك كم خسته به نظر می‌رسیدی.

ـ آره، خسته بودم.

ـ‌ ولی خودت نبودی.

سرم را تكان دادم. درست می‌گفت. من خودم نبودم.
دوستم مدام یك سووت شرت را بر روی زانوانش تا و از هم باز می‌كرد.

ـ پس بالاخره موفق شدی خاله بیچاره‌ات را گیر بیندازی.

ـ آره.

لبخند زد. او داشت سووت شرت را كه روی زانوانش قرار داشت نوازش می‌كرد طوری كه انگار دارد گربه‌ای را نوازش می‌كند.

ـ آیا الان بهتر دركش می‌كنی؟
گفتم: «به گمانم، یك كم.»

ـ آیا این قضیه كمكت كرده كه چیزی بنویسی؟
سرم را تكان كوچكی دادم گفتم: «نُچ! اصلاً! مسئله این است كه اصلاً حس و حال نوشتن را ندارم. شاید دیگر هیچ وقت نتوانم بنویسم.»
دوستم برای لحظاتی سكوت كرد.
سرانجام گفت: «یك فكری دارم. چند تا سؤال از من بپرس. سعی می‌كنم كمكت كنم.»

ـ به‌عنوان شخصی كه راجع به خاله بیچاره اطلاعات دارد؟

لبخندی زد و گفت: «آها. پس شروع كن. من همین الان احساس می‌كنم كه دوست دارم به سؤالاتی درباره این خاله بیچاره جواب بدم، ممكن است بعدش دیگر هرگز تمایلی به این كار نداشته باشم.»
نمی‌دانستم از كجا شروع كنم.
گفتم: «بعضی وقتها از خودم می‌پرسم چه جور آدمهایی به یك خاله بیچاره تبدیل می‌شوند. آیا به‌صورت یك خاله بیچاره به دنیا می‌آیند؟ و یا اینكه برای تبدیل شدن به یك خاله بیچاره به شرایط خاصی نیاز است؟ آیا نوعی ویروس خاص هست كه آدم را تبدیل به خاله بیچاره می‌كند؟»
دوستم سر خود را چندین‌بار تكان داد طوری كه انگار می‌خواست بگوید سؤالهای خیلی خوبی پرسیده‌ام.
گفت: «جوابش هر دو موردی است كه گفتی. خاله‌های بیچاره از یك نوع هستند.»

ـ از یك نوع؟

ـ آها. خب! ببین! یك خاله بیچاره شاید در كودكی هم یك خاله بیچاره بوده شاید هم نبوده. اصلاً هم مهم نیست. برای هر چیزی در دنیا میلیونها دلیل وجود دارد. میلیونها دلیل برای مردن و میلیونها دلیل برای زندگی كردن. میلیونها دلیل برای دلیل آوردن. دلایلی سهل‌الوصول. ولی دلیلی كه دنبالش هستی یكی از این دلایل نیست، هست؟»

ـ نه، فكر نمی‌كنم.
او وجود دارد. همین. خاله بیچاره تو وجود دارد. تو باید با این واقعیت كنار بیایی. او وجود دارد. یك خاله بیچاره همین جوری است. وجود او دلیل او است. درست مثل ما. ما در این لحظه در این مكان وجود و حضور داریم بدون هیچ دلیل یا علت خاصی.

مدتها كنار آبگیر نشستیم. هیچ كداممان نه حركتی می‌كردیم و نه حرفی می‌زدیم. نور شفاف آفتاب پاییز بر صورت دوستم سایه می‌افكند.
گفت: «خب، نمی‌خواهی از من بپرسی بر پشتت چه می‌بینم؟»

ـ چه می‌بینی؟

لبخندزنان گفت: «هیچ چیز. فقط تو را می‌بینم.»
گفتم: «متشكرم.»
زمان البته همه را به زیر می‌كشد ولی كتكی كه بیشتر ما می‌خوریم به طرز دهشتناكی لطیف است. تعداد خیلی كمی از ما متوجه می‌شویم كه داریم كتك می‌خوریم. ولی در وجود یك خاله بیچاره ما در واقع می‌توانیم شاهد ظلم زمان باشیم. زمان، خاله بیچاره را مثل گرفتن آب یك پرتقال چلانده است. آنقدر كه دیگر یك قطره آب هم باقی نمانده. چیزی كه باعث می‌شود من به این خاله بیچاره علاقه نشان بدهم كامل بودن او است، كمال مطلق او.
او مثل جسدی است كه درون یك یخچال طبیعی قرار گرفته باشد. یك یخچال طبیعی بسیار بزرگ كه یخ آن مثل فلز است. فقط ده هزار سال تابش آفتاب می‌توانست چنین یخچال طبیعی‌ای را آب كند. ولی هیچ خاله بیچاره‌ای نمی‌تواند ده هزار سال زندگی كند. او باید با كمال خود زندگی كند. با كمال خود بمیرد. و با كمال خود به خاك سپرده شود.
اواخر پاییز بود كه خاله بیچاره از پشتم رفت. یاد چند نوشته افتادم كه می‌بایست قبل از زمستان كاملشان می‌كردم. در حالی‌كه خاله بیچاره را بر پشتم داشتم، سوار یكی از قطار‌های حومه شدم. قطار مثل تمام قطارهای مخصوص حومه خالی از مسافر بود. بعد از مدتها این اولین بار بود كه به خارج از شهر داشتم سفر می‌كردم و من از تماشای عبور مناظر در برابر چشمانم لذت می‌بردم. هوا صاف و تمیز بود، و تپه‌ها سبز بودند. اینجا و آنجا در امتداد ریل درختچه‌هایی وجود داشتند با تمشكهای سرخ و براق.
به هنگام بازگشت در آن سوی راهرو قطار، زن لاغر سی و پنج شش ساله‌ای به همراه دو بچه‌اش نشسته بود. بچه بزرگ‌تر، دختری با لباس ملوانی و یك كلاه نمدی خاكستری با روبانی قرمز كه یونیفورم مخصوص كودكستان بود، در سمت چپ مادرش نشسته بود. در سمت راست مادر، پسركی حدوداً سه ساله نشسته بود. مادر و یا بچه‌هایش چیز خاصی كه جالب توجه باشد، در خود نداشتند. قیافه و لباسشان بی‌نهایت معمولی بود. مادر بسته بزرگی در دست داشت. او خسته به نظر می‌رسید. ولی بیشتر مادرها خسته به نظر می‌رسند. من اصلاً متوجه سوار قطار شدن آنها نشده بودم.
مدتی نگذشت كه سر و صداهای دختر كوچولو از آن سوی راهرو قطار به گوشم رسید. در صدای دخترك اضطراری دال بر التماس وجود داشت.
بعد هم صدای مادر را شنیدم كه به دخترك گفت: «گفتم توی قطار آرام بنشین!»
او مجله‌ای را جلو خود باز كرده بود و تمایلی نداشت كه نگاه خود را از آن برگیرد.
دخترك گفت: «ولی آخر مامان، نگاه كن با كلاه من دارد چه كار می‌كند.»

ـ دهنت را ببند!

دخترك انگار می‌خواست چیزی بگوید، ولی كلمات خود را فرو بلعید. پسرك داشت به كلاه چنگ می‌انداخت و آن را به قصد پاره كردن می‌كشید. دخترك دست دراز كرد تا كلاه خود را از دست برادرش قاپ بزند ولی پسرك خود را عقب كشید تا دست خواهرش به كلاه نرسد.
دخترك كه چیزی نمانده بود بزند زیر گریه، گفت: «دارد كلاه من را پاره می‌كند.»
مادر، نگاه خود را از مجله بر گرفت و با نگاهی حاكی از آزردگی، دست خود را دراز كرد تا كلاه را از دست پسر بگیرد ولی پسر دو دستی به كلاه چسبیده بود. مادر به دختر گفت: «بگذار یك خرده با آن بازی كند. خودش خسته می‌شود.»
دختر به نظر نمی‌رسید كه از این حرف مادر خود راضی شده باشد ولی چیزی هم در جواب مادرش نگفت. لبان خود را غنچه كرد و به كلاه خود كه در دست برادرش بود زل زد. پسر كه بی‌تفاوتی مادر را دید شروع كرد به كندن روبان قرمز كلاه. معلوم بود می‌داند كه با این كار خود خواهرش را به طرز دیوانه‌واری عصبانی خواهد كرد. من هم از دیدن این صحنه به طرز دیوانه‌واری عصبانی شده بودم. آماده بودم كه به طرف پسرك بروم و آن كلاه را از دستش بگیرم.
دختر بدون اینكه چیزی بگوید به برادر خود زل زد. ولی معلوم بود كه نقشه‌ای در سر خود دارد. دختر ناگهان از جایش بلند شد و كشیده‌ای به پسرك زد. بعد هم در میان حیرت زدگی‌ای كه از این عمل دختر ایجاد شده بود، دختر، كلاه خود را از دست برادرش گرفت و رفت روی صندلی خود نشست. دختر این كار را آنقدر سریع انجام داد كه مادر و پسر بعد از گذشت لحظه‌ای فهمیدند چه اتفاقی افتاده. در این لحظه پسر گریه سر داد و مادر هم زانوی دخترك را زد و بعد هم سعی كرد پسر را آرام كند. ولی پسر همچنان گریه می‌كرد.
دخترك گفت: «ولی آخر مامان، او داشت كلاه من را پاره می‌كرد.»
مادر گفت: «با من حرف نزن! تو دیگر دختر من نیستی!.»
دخترك نگاه خود را پایین انداخت و به كلاه زل زد.
مادر گفت: «از جلو چشمهایم دور شو! برو آنجا!»
و اشاره كرد به صندلی خالی كنار من.
دختر نگاه خود را برگرداند و سعی كرد به انگشت اشاره مادر خود توجهی نكند ولی انگشت مادرش همچنان داشت به صندلی سمت چپ من اشاره می‌كرد. طوری كه انگار انگشتش در هوا یخ بسته بود.
مادر همچنان پافشاری می‌كرد: «برو تو دیگر عضوی از این خانواده نیستی.»
دختر كه تسلیم شده بود كلاه و كیف مدرسه‌اش را برداشت و بلند شد و با قدمهای سنگین از وسط راهرو گذشت و آمد كنار من نشست. سرش را هم پایین انداخته بود. كلاهش را روی پای خود گذاشت و سعی كرد با انگشتان كوچك خود لبه آن را صاف كند. معلوم بود با خود داشت می‌گفت كه تقصیر برادرش بوده. او داشت روبان كلاه من را پاره می‌كرد. اشك بر گونه‌های دخترك سرازیر شد.
تقریباً غروب شده بود. نور زرد ماتی مثل گردی كه از بالهای یك شب‌پره غمگین پخش می‌شود از سقف كوپه به پایین سرازیر بود. كتابم را بستم. دستانم را بر روی زانوانم گذاشتم و مدت طولانی به كف دستانم خیره شدم. آخرین بار كی به دستانم این‌گونه خیره شده بودم؟ در زیر آن نور مات دستانم دوده گرفته و حتی كثیف به نظر می‌رسیدند؛ اصلاً به دستان خودم شباهتی نداشتند. وقتی می‌دیدمشان دچار غم می‌شدم. اینها دستانی بودند كه هرگز كسی را شاد نمی‌كردند و هرگز كسی را نجات نمی‌دادند. دلم می‌خواست دستی اطمینان‌بخش و دلگرم‌كننده بر شانه دخترك قرار دهم و به او بگویم كه حق با او بود و كار خیلی درستی كرد كه كلاه خود را به آن شكل پس گرفت. ولی البته من دستم را روی شانه دخترك قرار ندادم و با او حرفی هم نزدم. با این كارم فقط گیجی و ترس او را بیشتر می‌كردم. و تازه از اینها گذشته دستان من كثیف بودند.
وقتی از قطار پیاده شدم باد زمستانی سردی در حال وزیدن بود. به زودی دوره عرق كردن تمام می‌شد و نوبت می‌رسید به پوشیدن پالتوهای ضخیم زمستانی. چند لحظه‌ای به پالتو فكر كردم، می‌خواستم تصمیم بگیرم آیا یك پالتو نو برای خودم بخرم یا نه. از پله‌ها پایین رفته و از در بزرگ خارج شدم كه ناگهان متوجه شدم خاله بیچاره دیگر بر پشتم سوار نیست و ناپدید شده.
نمی‌دانستم این اتفاق كی افتاد. همان‌طور كه آمده بود همان‌طور هم رفته بود. او به همان جایی برگشته بود كه قبلاً به آن تعلق داشت، و من دوباره به خویشتن اصلی خودم برگشته بودم.
ولی خویشتن واقعی من چه بود؟ دیگر نمی‌توانستم از این بابت مطمئن باشم. نمی‌توانستم فكر نكنم كه خویشتن حال حاضر من یك خویشتن دیگر بود كه بسیار به خویشتن اصلی من شباهت داشت. پس حالا چه كار باید می‌كردم؟ جهتها را گم كرده بودم. دستم را در جیبم فرو بردم و هر چه پول خرد داشتم در تلفن عمومی ریختم. بعد از نهمین زنگ گوشی را برداشت.
با دهن‌دره‌ای گفت: «خواب بودم.»

ـ ساعت شش غروب خواب بودی؟

ـ دیشب یكسره بیدار بودم و كار می‌كردم. تازه دو ساعت پیش كارم تمام شد.

ـ‌ پس ببخشید. نمی‌خواستم بیدارت كنم. البته ممكن است عجیب به نظر برسد ولی زنگ زدم ببینم زنده‌ای یا نه. فقط همین. جدی می‌گویم.
می‌توانستم حس كنم كه دارد توی گوشی تلفن لبخند می‌زند.
گفت: «خیل خب، ممنون كه به فكرم هستی. ناراحت هم نباش چون من زنده‌ام. و دارم مثل سگ كار می‌كنم تا زنده بمانم. و دلیل اینكه از خستگی دارم می‌میرم همین مسئله‌ست. خب، خیالت راحت شد؟»

ـ خیلم راحت شد.

بعد هم با لحنی كه انگار می‌خواهد رازی را با من در میان بگذارد گفت: «می‌دانی، زندگی واقعاً سخت است.»
گفتم: «می دانم.»
و راست هم می‌گفت.

ـ دوست داری با هم بیرون شام بخوریم؟

با سكوتی كه كرده بود می‌توانستم حس كنم كه لبان خود را گاز گرفته و انگشت كوچك خود را بر ابرویش می‌كشد.
سر آخر گفت: «الان نه. بعد در موردش صحبت می‌كنیم. فعلاً اجازه بده بخوابم. اگر یك كم بخوابم همه چیز رو به راه می‌شود. وقتی بیدار شدم به تو زنگ می‌زنم. باشد؟»

ـ باشد. شب به خیر.

ـ شب به خیر.

این را گفت و لحظه‌ای مكث كرد. «كار ضروری‌ای پیش آمده بود كه زنگ زدی؟

ـ نه ضروری نبود. بعد می‌توانیم در موردش صحبت كنیم.

و بعد دوباره گفت: «شب به خیر»
و گوشی را گذاشت. لحظاتی به گوشی كه توی دستم بود نگاه كردم و بعد آن را سر جایش قرار دادم. لحظه‌ای كه گوشی را سر جایش گذاشتم گشنگی عجیبی در خودم احساس كردم. اگر چیزی نمی‌خوردم حتماً دیوانه می‌شدم. مهم نبود چه چیزی، هر چیزی كه قابل خوردن بود. اگر كسی غذایی را می‌خواست در دهانم بگذارد چهار دست و پا به طرفش می‌رفتم. شاید حتی انگشتانش را هم می‌لیسیدم. آره، این كار را می‌كردم. انگشتانت را می‌لیسیدم. و بعد هم مثل یك تراورس رنگ و رو رفته به خواب می‌رفتم. حتی بدترین لگد هم نمی‌توانست من را از خواب بیدار كند. تا ده هزار سال خواب عمیقی می‌كردم.
به تلفن تكیه دادم. ذهنم را از هر فكری خالی كردم. و چشمانم را بستم. بعد صدای پا شنیدم. صدای هزاران پا. صدای پاها مثل موج من را می‌شستند. همچنان صدای پاها به گوش می‌رسید. خاله بیچاره الان كجا بود؟ او به كجا برگشته بود؟ و من به كجا برگشته بودم؟
اگر ده هزار سال بعد از این شهری به وجود می‌آمد كه اعضایش را منحصراً خاله‌های بیچاره تشكیل می‌دادند (مثلاً شهرداری شهر توسط خاله‌های بیچاره‌ای اداره می‌شد كه خود توسط خاله‌های بیچاره دیگر انتخاب شده بودند. اتوبوسهایی كه برای خاله‌های بیچاره بود و خاله‌های بیچاره راننده‌شان بودند. رمانهایی كه برای خاله‌های بیچاره بود و نویسنده‌شان خاله بیچاره بودند)، آیا من را به این شهر راه می‌دادند؟
شاید هم به هیچ كدام از این چیزها (شهرداری و اتوبوس و رمان) نیازی پیدا نمی‌كردند. شاید ترجیح می‌دادند كه با آرامش در بطریهای بسیار بزرگ سركه كه ساخت خودشان بود زندگی كنند. از آسمان می‌توانستی دهها و صدها هزار بطری سركه را ببینی كه زمین را پوشانده بودند. صحنه چنان زیبایی بود كه با دیدنش نفس در سینه‌ات حبس می‌شد.
بله، همین‌طور است. و اگر دنیای مزبور بر حسب اتفاق جایی برای ارسال شعر داشت، من با كمال میل این كار را می‌كردم اولین ملك‌الشعرای دنیای خاله‌های بیچاره. در ستایش خورشید بر بطریهای سبز و دریای گسترده چمنهای پایین، آواز می‌خواندم.
ولی این حرف مال آینده‌ای دور است، سال 12001، و ده هزار سال برای من، زمان خیلی طولانی است. تا آن موقع زمستانهای زیادی را باید پشت سر بگذارم.

 

چیزهایی که هرگز در مورد پدرم نمی دانستم(حنیف قریشی)

چیزهایی که هرگز در مورد پدرم نمی دانستم

نوشته : حنیف قریشی

 

 



«از همان اول همیشه می‌خواستم پاكستانی بودن خودم را انكار كنم... پاكستانی بودن برایم یك نفرین بود و می‌خاستم از شرش خلاص شوم. می‌خواستم مثل دیگران باشم.»
«حنیف قریشی» انگلیسیها نام او را «كوریشی» تلفظ می‌كنند ـ در 5 دسامبر 1954 در انگلستان به دنیا آمد حنیف قریشی در سالهایی كه رشد می‌كرد، تبعیضهای نژادی و فرهنگی را ـ كه در اغلب آثارش به آنها پرداخته ـ به طور دست اول تجربه كرد. او كه ثمره ازدواج بین یك مهاجر پاكستانی و زنی انگلیسی است، برای نوشن آثارش، از تلاشها و محنتهای زندگی خود به‌عنوان فرزند دورگه دو نژاد و فرهنگ متفاوت الهام می‌گیرد.
قریشی از همان اوان جوانی تصمیم گرفت نویسنده شود. او شرع كرد به نوشتن رمانهایی كه از همان سنین نوجوانی مورد توجه ناشران بودند.
قریشی در دانشگاه لندن، فلسفه خواند. بعد از طریق هرزه‌نگاری ـ با نام مستعار آنتونیا فرنچ ـ امرار معاش كرد. او ابتدا به‌عنوان یك كنترل‌چی در «سالن تئاتر رویال» آغاز به كاركرد. سپس به نویسنده مقیم همانجا تبدل شد. اولین نمایشنامه او در سال 1976 به روی صحنه رفت.

فیلمنامه‌نویسی از حرفهای اصلی حنیف قریشی است. فیلم «رختشویخانه زیبای من» كه بر اساس فیلمنامه‌ای از او ساخته شد برایش موفقیت بسیار به همراه آورد. منتقدان، قریشی را تحسین كردند ولی بعضی از سازمانهای پاكستانی معترض شدند كه قریشی در این اثر خود، تصویری منفی از مهاجران پاكستانی ارائه كرده است. قریشی نیز در مقابل گفت كه نقش یك سفیر را ندارد و ترجیح می‌دهد واقعیتهای خشن نژادپرستی و دسته‌بندیهای طبقاتی را در آثارش نشان دهد.
فیلمنامه «رختشویخانه زیبای من» كه نامزد اسكار بهترین فیلمنامه شده بود، موفق به دریافت جایزه بهترین فیلمنامه از «حلقه منتقدان فیلم نیویورك» گردید.
چیزهایی كه هرگز در مورد پدرم نمی‌دانستم
نویسنده: حنیف قریشی
مترجم: فرشید عطایی
در گوشه‌ای از اتاق مطالعه‌ام، یك پوشه سبز كهنه و درب و داغان هست كه از زیر تلی از كاغذ بیرون زده؛ لای این پوشه دستنوشته‌ای هست كه به نظرم در مورد پدرم و گذشته‌ام اطلاعات زیادی در آن باشد. ولی از وقتی كه این پوشه كشف شده، من فقط به آن نگاهی سریع انداخته‌ام، نگاهم را از آن برگرفته‌ام، به كاری دیگر پرداخته‌ام، به آن فكر كرده‌ام، و هیچ كاری انجام نداده‌ام.
پوشه، چند هفته پیش به من داده شد. دستنوشته، رمانی است كه پدرم آن را نوشته، میراثی متشكل از كلمات، و وصیتنامه‌ای طولانی. هنوز نمی‌دانم در این دستنوشته چه چیزی گفته شده؛ فقط می‌دانم كه عنوانش این است: «نوجوانی یك هندی».
پدر من كه كارمند سفارت پاكستان در لندن بود، تمام دوران بزرگسالی خودف رمان، داستان كوتاه و نمایشنامه نوشت. به نظرم او دست‌ِ كم، چهار رمان را به پایان رساند. تمام این رمانها را چندین ناشر و كارگزار ادبی رد كردند و این موضوع برای خانواده ما تلخ و فراموش‌نشدنی بود. ولی بابا توانست در مورد پاكستان و ورزش اسكواش و كریكیت مطالبی در مطبوعات منتظر كند؛ او دو كتاب هم برای نوجوانان نوشت.
من مطمئنم «نوجوانی یك هندی» آخرین رمانی بود. به گمانم آن را بعد از عمل جراحی قلب (بای پاس) نوشت. او در این هنگام دیگر در سفارت كار نمی‌كرد. او بیشتر دوران بزرگسالی خود را در سفارت گذرانده بود. نمی‌دانم بابا در رمان خود چه نوشته، ولی احتمال می‌دهم كه شوك‌آور و تكان‌دهنده و مضطرب‌كننده باشد. آیا هولناك خواهد بود؟ شاهكار خواهد بود؟ یا چیزی بین این دو؟ آیا اطلاعات اندكی به من خواهد داد یا اطلاعات زیاد و یا به اندازه معتنابه؟
نگرانم كه مبادا «شرایطی» را كه پدرم تحت آن، رمان را نوشت فراموش كنم. او بیشتر‌ِ دوران نوجوانی من را بیمار بود. در بیمارستان، در حال گذراندن دوران نقاهت، در آستانه بازگشتن به سر كار، و یا دوباره بیمار شدن. پدرش، پزشك ارتش بود و دوست داشت كه دخترها و پسرهایش پزشك بشوند. ولی جالب اینكه هیچ كدام از بچه‌هایش پزشك نشدند. هر چند البته بابا بخش اعظم عمر خود را با پزشكان سر كرد و نیز ـ از طریق كتابخانه محلـ با استادن «ذن» و بودیستها و با «دكترهای روح و روان» مثل «یونگ و «آلن واتس» دمخور بود.
تخت، جای مناسبی برای نوشتن است. مثل هر جای مناسب دیگری. فكر كنم پدر «نوجوانی یك هندی» را رد حالی كه دراز كشیده بود نوشت. یك تخته سیاه اسباب بازی هم زیر دستش قرار داشت. كاغذهایی را كه بر رویشان می‌نوشت به این تخته سیاه گیره می‌زد. وقتی حالش بهتر می‌شد نوشته خود را تایپ می‌كرد و به اداره پست می‌برد. آن وقت ما منتظر می‌ماندیم . برای مدتی امیدوار می‌شدم كه بتواند كتابش را منتشر كند.

این كتاب را كارگزارم چند ماه پیش پیدا كرد. نمی‌دانم این كتاب چه مدت در دفتر كار كارگزارام بود. ولی پدر حدود یازده سال پیش مرد. من بعد از شانزده سالگی هیچ كدام از رمانهای پدر را نخواندم. نوشته‌های خودم را نیز به او نمی‌دادم تا نگاهی به آنها بیندازد. انتقاد تند و همراه با نیشخند او غیرقابل تحمل بود. من هم البته بعد متوجه شدم كه خیلی در مورد او سخت گیرم. می‌دیدم كه چگونه آزرده‌خاطر می‌شود.
اینكه داستانهای او را به عنوان «حقایقی شخصی» خواهم خواند، امری ناگزیر است. من خودم دوست ندارم كارم تا حد یك «اتوبیوگرافی» تنزل داده شود. نویسندگی اغلب انعكاسی از تجربه نیست، آنقدر كه جایگزینی برای آن است. با این حال، پدرم هر آنچه بر ساخته، من او را از همین تكه‌پاره‌های بازسازی خواهم كرد و تلاش خواهم كرد تا‌ «خویشتن» او را از میان همین تكه‌پاره‌های پراكنده بیابم. مگر برای این منظر كار دیگری هم می‌شد كرد؟
شروع به خواندن می‌كنم. هشتاد صفحه در اواسط رمان گم شده. از مادرم می‌پرسم آیا نسخه دیگری از این كتاب دارد.
می‌گوید كه ندارد. به نظرم پیدا كردنشان غیر ممكن است. فقط آن صفحات گمشده نیست كه باعث ناقص شدن روایت می‌شود. اگر من ویراستار پدرم بودم ـ البته اكنون پرستا او هستم. دو تایمان باز مثل آن وقتها با هم كار می‌كنیم. مثل آن وقتها كه در حومه شهر زندگی می‌كردیم. من در طبقه بالا تایپ می‌كردم و او در طبقه پایین ـ به او می‌گفتم كه نوشته‌هایش همیشه دارای انسجام نیست. پدر، ظاهراً از موضوع منحرف می‌شود. باز دوباره منحرف می‌شود. نمی‌تواند به نقطه شروع باز گردد و اعتقاد دارد كه خواننده ‌علی‌رغم این وضعیت، می‌واند نوشه او را دنبال كند.
رمان «نوجوانی یك هندی» الگوی ذهنی او را بازآفرینی می‌كند. این رمان در آن حدی است كه خودندنی و لذتبخش باشد. پدر دارد مرا در هندوستان دوران كودكی خود غرق می‌كندف و نیز در كودكی خودم. و این كار را از طریق داستانهایی كه در مورد هندوستان به من می‌گفت دارد انجام می‌دهد.
به پسرها دشتنوشته پدرم را نشان می‌دهم و آنها می‌گویند كه نیمه هندی‌اند. از من می‌پرسند آیا آنها مسلمان‌اند. و دستان خود را در كنار دستان من قرار می‌دهند تا رنگ دستان‌مان را با هم مقایسه كنند. آنها دوست دارند به سایر بچه‌ها در مدرسه بگویند كه هندی اند. بچه‌هایی كه اكثرشان اهل «جایی دیگر»ند. برای پسرهای من «یكی‌شان كلاه لبه‌دار خود را برعكس روی سر خود می‌گذارد. حركات «هیپ ـ هاپ» و «رپ» انجام می‌دهد ـ این، یكی از راههای «هماهنگی» با پسربچه‌های رنگین‌پوست و سفید‌پوست است.
هرچند، كه این روزها انگلیسی بودن افتخاری ندارد.
چند روز پس از شروع مطالعه رمان پدرم، با خوش‌شانسی اتفاقی رخ داد كه دری دیگر را بر من گشود.
از میان 12 فرزند قریشی، نسل پدرم، چهار نفرشان هنوز زنده‌اند: دو خواهر و عموهایم «عمر» و «توتو».

توتو در كانادا زندگی می‌كند. در ئی‌ـ میلی كه برایم می‌فرستد به من می‌گوید عمر، كه در آپارتمان كوچكی در پاسكتان زندگی می‌كند، دو جلد اتوبیوگرافی نوشته با نامهای «روزی روزگاری» و «در گذر زمان»، و اینكه تا ین لحظه فقط در پاكستان منتشر شده‌اند و به‌‌عنوان پرفروش دست یافته‌اند.
به عمر زنگ می‌زنم. من او را از اواسط دهه 80 به این طرف دیگر ندیدم. صدایش كه زمانی یكی از بهترین صداها در رادیوهای هند و پاكستان بود، اكنون ضعیف و لرزان شده. اما می‌گوید خوشحال است كه هنوز زنده است و می‌تواند كار كند. می‌گوید نمی‌داند تا كی قرار است زنده بماند. و كتابهایش را برایم می‌فرستا. «روزی روزگاری» همان دوره‌ای را در برمی‌گیرد كه پدرم در مورد آن داشت می‌نوشت. بر روی جلد كتاب، تصویر یك پسر هندی هست، به علاوه یك ساحل، دروازه بمبئی كه به روی هند و انگلیس باز می‌شود، و پرچم هند و پاكستان. روی جلد كتاب دوم، نقدهای كتاب اول چاپ شده. در یك از این نقدها آمده: «باید به عمر قریشی تبریك گفت كه توانسته داستان خود را به این خوبی و بدون پوزش‌خواهی، تعریف كند.» به ذهنم خطور می‌كند كه عمر شاید «محمود» توی رمان پدرم باشد، و از خودم می‌پرسم پدرم در كتاب خود چه چیزهایی را می‌خواسته در مورد برادر خود بگوید.
نوعی جست‌وجو دارد شروع می‌شود. به نظر من، آدم، در میانسالی است كه به جست‌وجوی پدر و مادر خود برمی‌آید. این برای من تبدیل به یك جست‌وجو شده. جست‌وجو برای جایگاه خودم در تاریخ، تخیل پدرم، و جست‌وجوی اینكه پدرم به چه دلیل آن زندگی نیم‌بند را ادامه داد. من در بچگی مجذوب خانواده پر تعداد پدر بودم. و نیز تیمهایی كریكت، شنا، دوستیها. هدف من از دوست شدن با بعضی از پسرها تلاش برای احیای آن چیزی بود كه تصور می‌كردم «برادری» است.
در كتاب «نوجوانی یك هندی» متوجه‌ِ حسادت مضطرب‌كننده و شدیدی نسبت به عمر می‌شوم. بابا ظاهراً خیلی با برادر خود رقابت دارد، ولی در رقابت، چیزی هست كه او تاب تحمل آن» را ندارد. از خودم می‌پرسم آیا این همان «زخمی» است كه وقتی من بچه بودم پدر با آن دست به گریبان بود؟ همان حس شكست و حقارت؟ او می‌خواست خودش نویسنده شود و مرا نیز نویسنده كند تا بر این حس چیره شود.
پدر و مادر من در سال 1952 با هم آشنا شدند. مادرم آن موقع با پدر و مادرش در حومه شهر زندگی می‌:رد و برای یك سفالگر محلی كار رنگ‌آمیزی انجام می‌داد. پدر، كار خود را در سفارت شروع كرده بود. او در یك اتاق اجاره‌ای در شمال لندن زندگی می‌كرد. می‌دانم پدر وقتی اولین‌بار به لندن آمده بود كریكیت بازی می‌كرد. ید عكسهایی از او می‌افتم كه در آنها بر روی یك زمین محلی، چوگان كریكتش را بالا گرفته بود و دیگران هم او را تشویق می‌كردند. ولی گمان نمی‌كنم مادرم دوست داشته باشد كه بیوه یك بازیكن كریكت باشد. او هرگز ترسی از این نداشت كه مستقل عمل كند. بالاخره هر چه باشد او با یك هندی ازدواج كرده بود و بابت این قضیه با مخالفتهای بسیار روبرو شده بود.

بابا در انگلستان، خانواده ـ یا امپراتوری ـ خود را تشكیل داد. در خانه، همان پدری بود كه دوست داشت باشد. ـ پدری پیگیر، دقیق و راهنما ـ او دوست نداشت پدری باشد كه از اوضاع و احوال خانواده خود بی‌خبر است. مثل پدری كه در كتاب «نوجوانی یك هندی» توصیف می‌كند. پدرش، سرهنگ قریشی، هر روز قمار می‌كرد و می‌گفت می‌‌خواهد یك پوكر باز حرفه‌ای بشود. او با عمر ورق‌بازی می‌كرد. عمر، می‌دانست این تنها چیزی است كه او را سر حال می‌آورد. ولی پدرم می‌گفت قمار، خود ویرانگری‌ست. قمارباز، احتمال دارد ببازد. پدر دوست نداشت من ورق‌بازی كنم. او اهل ریسك نبود.
وقتی «نوجوانی یك هندی» را می‌خوانم، حیرت می‌كنم از اینكه می‌بینم پدر از همان اوایل زندگی‌اش احساس شكست داشت. یقیناً او كریكتش خوب بود. بهتر از عمر بود. عمر در كتاب خود در این مورد از پدر تعریف كرده است.
در اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 60 پدرم در باغچه خانه‌مان در حومه شهر، زمان زیادی را صرف آموزش كریكت به من می‌كرد. یادم هست وقتی تمرینم را به خوبی انجام نمی‌دادم دعوایم می‌كرد و من كه بدجور احساس حقارت می‌كردم، گریه‌ای جنون‌آمیز سر می‌‌دادم. آن وقت بود كه چوبهای كریكت خرد و خمیر می‌شد.
موقعیت معلم، هرگز بودن ابهام نیست. حداقلش این است كه یك نفر قدرت دارد و دیگری نه. حال كه دارم كتاب پدرم را می‌خوانم در می‌یابیم كه بخشی از احساساتی را كه من داشتم پدر به من انتقال می‌داد. او می‌خواست كه من آدم موفقی بشوم همانطور كه پدرش نیز چنین چیزی را در مورد او می‌خواست. وی پدر از این می‌ترسید كه من قدرتم از او بیشتر شود و به رقیب او تبدیل شوم. پدر نمی‌خواست من به برادرش تبدیل بشوم. برادر پدرم با استعدادتر از او بود و خیلی خودنمایی می‌رد. او واقعاً هم حسادت‌برانگیز بود. اگر قرار بود من برادر بابا باشم، باید برادری ضعیف و كوچولو می‌بودم. یعنی دقیقا‌ً همان نشی كه پدر به برادر خود تحمیل كرده بود. در عین حال من می‌بایست همراه خوبی برای او می‌بودم و او نیز می‌توانست به من آموزش بدهد.
من در باغ پشت خانه به تنهایی كریكت تمرین می‌كردم. پدر یك توپ كریكت را به یك طناب بسته بود و از یك درخت آویزان كرده بود. من هم مطیعانه با دسته جارو به آن ضربه می‌زدم. بعد از مدرسه و در پایان هفته‌ها و تحت هر شرایط هوایی این كار را انجام می‌دادم. من در این ضمن در خیال خودم مسابقه می‌دادم و در‌ حالی‌كه به ااصطلاات خاص عمر ـ او اكنون گزارشگر كریكت رادیو بی.بی.سی. ـ بازی را گزارش می‌كردم امتیازات تیمهایی خیالی را در یك دفترچه یادداشت می‌كردم.
من كه به این شكل در تنهایی به سر می‌بردم و چیزهایی را در تخیل خودم می‌ساختم، پی به لذت منحصر‌به‌فرد «آفرینش» برده بودم و به گمانم اینگونه بود كه به طرف نویسندگی كشیده شدم. این وضعی كه در آن به سر می‌بردم من را به طرف یك مسابقه واقعی كریكت یا توپ كریكت متمایل نكرد. توپی كه از آن می‌ترسیدم. وقتی هم می‌‌خواستم در مدرسه یا در پارك كریكت بازی كنم می‌ترسیدم و خجالت می‌كشیدم.
پدر سماجت می‌كرد و من را به باشگاههای كریكت می‌برد و سعی می‌كرد برایم مسابقه‌ای جور كند كه البته در بعضی موارد موفق هم می‌شد. پدر لب زمین می‌ایستاد و با صدای بلند مرا تشویق می‌كرد. من در این حین تلاش می‌كردم كه شكست نخورم و او را ناامید نكنم. می‌دانستم كه او كریكت را بهتر از من بلد است.
من در كریكت شكست خوردم. عمدا‌ً هم شكست خوردم. ول كاش می‌دانستم چه شكست بزرگی خورده‌ام. اگر كریكت من خیلی خوب نبود، برای دیگران چه اهمیتی داشت؟ ولی پدر برای اینكه من را به این بازی بكشاند، بازی‌ای كه برای خانواده، كمال مطلوب و پر از شور و هیجان بود، دردسرهای فراوانی را متحمل شده بود. ولی من هم برای اینكه به او لطفی كرده باشم، ناامیدش كردم. من شكست خود در كریكت را هنوز شكستی احمقانه می‌دانم تا ترفند ناخودآگاهانه یك پدر. من و پسرهایم بیشتر آخر هفته‌ها را در پارك هستیم ولی هرگز كریكت‌بازی یا تماشا نمی‌كنیم. پسرهایم نمی‌دانند قوانین بازی كریكت چگونه است یا اینكه چرا كیكت، یك ورزش هندی و خانوادگی مهم است.

پدرم در كتاب «نوجوانی یك هندی» به قهر پدر و مادرش از یكدیگر اشاره‌ای نمی‌كند تا قسمت دوم كتاب، كه همین هم ظاهرا‌ً در حاشیه انجام شده. اینكه یك زوج ده سال به هم قهر باشند زمان طولانی است. پدرم با در نظر داشتن عشق پدر و مادرش نسبت به یكدیگرف از خود می‌پرسد كه این زوج در كنار چه كار می‌كنند و از یكدیگر چه می‌‌خواهند.
یك موقعی، زندگی پدر و مادر من در كنار هم، برای من همه دنیا بود. می‌دیدم كه آن دو هرگز برای هم حضور لذتبخشی ندارند. ـ ظاهراً دوست نداشتند با هم باشند. ـ ولی این موضوع خیلی هم دردناك نبود. پدر و مادرم برای اینكه كاری كنند ازدواجشان نتیجه‌بخش بشود، كارها را بین خود تقسیم كردند. مادرم رسیدگی به كارهای خواهرم را به عهدهگرفت و نیز روی عشق اول خود، یعنی تماشای تلویزیون متمركز شد. مادر نیز مانند پدر از داستان خوشش می‌آمد ـ البته در مورد مادر باید بگویم داستانهایی كه در قالب سریالهای تلویزیونی روایت می‌شد. ـ او هر شب داستان این سریالهای تلویزیونی را پیگیری می‌كرد. دپر دنبال زنی نبود كه بخواهد برای دستیابی به او با مردان دیگر رقابت كند. وظیفه او در تقسیم كار، رسیدگی به كارهای من بود. او ظاهرا‌ً می‌خواست همه نقشها را به عهده داشته باشد: پدر، مادر، برادر، عاشق، دوست، و به این ترتیب برای دیگران جای خالی چندانی باقی نمی‌گذاشت. در بچگی دوست داشتم از گردنش آویزان شوم و او در این مرا در این حالت از جایم بلد كند. در باغ با هم كشتی می‌گرفتیم و در پارك با هم مسابقه دو می‌دادیم. بوكس می‌كردیم. بدمینتون بازی می‌كردیم. پدر كه آدمی خودشیفته (نارسیستیك) بود، به لباس و دكمه آستین و كفش و كراوات و ادكلن خود خیلی وسواس به خرج می‌داد. صبحها صورتش را اصلاح می‌كرد. بعد دوباره این كار را تكرار می‌كرد. لباسهای خودش را خودش اتو می‌كرد. كفشهایش را خودش تمیز می‌كرد. چندین ساعت به موهای خود ور می‌رفت. او موهای خود را همیشه روغن می‌زد. او عاشق آینه بود و خیلی خوشش می‌آمد كه از ظاهرش تعریف كنند.
در سالهایی كه بزرگ می‌شدم با خودم می‌گفتم دوست ندارم رابطه من با زنم مثل رابطه پدر و مادرم با یكدیگر باشد. با خودم می‌گفتم رابطه من با زنم خیلی بهتر از رابطه‌ای خواهد بود كه پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یكنواخت و تكراری نخواهد بود كه پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یكنواخت و تكراری نخواهد بود و در آن همه چیز، پر از هیجان غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود.
من این داستان را همیشه برای خودم تعریف می‌كردم. وقتی سالها بعد از مادر پسرهای دوقلویم جدا شدم، یكی از شوكهایی كه در زندگی‌ام احساس كردم به این دلیل بود كه اعتقاد داشتم زندگی من نیز مثل زندگی پدر و مادر خودم خواهد بود. هرگونه فروپاشی در رابطه زناشویی آنچنان دركناك و ویرانگر خواهد بود ك نمی‌توان آن را تحمل كرد. ولی كمال مطلوب حومه‌نشینها فقط موقعی به درد می‌خورد كه كسی چیز زیادی نخواهد، یا اینكه خواسته‌هایشان فقط مادی بود.
در سال 1958، موقعی كه چهار سالم بود، به خانه‌ای كه یگانه خانه خانوادگی‌ام بود، رفتیم. آن خانه به هیچ كدام از خانه‌هایی كه پدرم در آنها بزرگ شده بود شباهت نداشت. به همین دلیل هرگز میل نداشت از آن خانه برود. او عاشق حومه شهر بود. اهانت به حومه‌نشینها اهانت به او بود. پدر هرگز سعی نكرد به یك انگلیسی تبدیل شود. چنین چیزی غیر ممكن بود. ولی شیوه زندگی انگلیسیها را پذیرفته بود.
بابا هم مثل من در مدرسه درسش ضعیف بود. ولی با جدیت مطالعه می‌كرد. او می‌دانست در زمینه ادبیات و سیاسیت و ورزش چه چیزهایی باید بخواند. بابا علی‌رغم اینكه دوست داشت در جمع دیگران باشد، همیشه در پی این بود كه وقتی برای نوشتن پیدا كند و این نشان‌دهنده تفاوت او با دیگران بود. بخشی از زندگی‌اش را رد شدن آثارش از سوی ناشران تشكیل می‌داد. كتابهایش را می‌فرستاد برای ناشران و آنها نیز كتابهایش را برایش می‌فرستادند. كتابهایش را بازنویسی می‌كرد و می‌فرستاد ولی باز پس فرستاده می‌شدند. امید، ناامیدی، از سرگیری. گه‌"اه پیش می‌آمد كه پدر تهدید می‌كرد تلاش باری نویسنده شدن را كنار خواهد گذاشت. از نر او این كار فاجعه بود، نوعی خودكشی. یكی دو روز بعد با یك ایده نو می‌آمد و دوباره پشت میز خود می‌‌نشست.

نصف روز را در زیرزمین می‌گذرانم و توی جعبه‌های نمور «آرشیوم» را می‌گردم. در میان دشتنوشته‌ها و نامه‌ها و عكسها، یكی دیگر از رمانهای پدرم را پیدا می‌كنم. به‌علاوه یك نمایشنامه با عنوان «بقال و پسر». یادم می‌آید كه در اوایل دهه 80 رمان «مرد بیكار» را تورق می‌كردم. عمر در لندن بود و مشغول ولخرجی. او یك روز كه اصلاح نكرده در یك اتاق تاریك بر روی تخت دراز كشیده بود، بابا نسخه‌ای از این كتاب را به او داد. عمر بعداً با اندك اندوهی به من گفت: «این كتاب درباره او است.»
بابا سالها بر روی رمان «مردبیكار» كار كرد. ظاهراً این رمان را قبل از رمان «نوجوانی یك هندی نوشته. این رمان لحن و سبك متفاوتی دارد. دومی از دیدگاه یك كودك نوشته شده كه با پدر و مادر خود درگیر است، در حالی‌كه اولی تقریباً درباره پدری است كه با بچه‌های خود درگیری دارد.
ماجرای این رمان درباره یك مرد 50 ساله پاكسانی است كه شغلش بی‌شباهت به شغل پدر من نیست. داستان در اوایل دهه 1980 اتفاق می‌افتد، یعنی دوره‌ای كه «تاچر» در حال «تجدید سازمان» بود وبیكاری در اوج خود قرار داشت و عقیده‌ای كه زندگی در حومه شهر را مطلوب می‌‌كرد ـ این عقیده كه حومه‌نشینها شغل مادام‌العمر دارند ـ در حال از بین رفتن بود. یوسف وقتی از كار بیكاری می‌شود احساس می‌:ند كه از او سؤاستفاده كرده‌اند. هر چند پدر، خودش از كار بیكار نشد ـ اطرافیانش شدند ـ ولی بیكار شدن برایش مثل خلاصی‌ای بود كه آرزویش را داشت.
معذب‌كننده است كه آدم خودش را در كتاب كس دیگر ببیند. تازه پدرم در كتابش تصویر جالبی از من ارایه نداده. پسر مزبور اغلب كارهایی از این دست انجام می‌دهد: «دست كرد در موهای بلند و سیاه خود كه از پشت با یك روبان صورتی رنگ بسته بود.» یقیناً من و پدر در این زمان درگیریهای بسیاری با هم داشتیم. او از مدل مویم، استقلالم، و پرخاشگری‌ام در قبال او، متنفر بود. من هم از نصیحتهایش و علاقه‌ای كه به تحقیر من داشت، حالم به هم می‌خورد. گاهی وقتها از شدت خشم زبانم بند می‌آمد و نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سركوب می‌كردم چون می‌ترسیدم چیزی بگویم و بهانه دستش بدهم. سرانجام، تقریباً دهانم را می‌بستم و چیزی نمی‌گفتم. ولی در عوض، انرژی سركوب شده‌ام را برای نویسندگی ذخیره می‌كردم و البته به این ترتیب زندگی اجتماعی خودم را نابود می‌كردم.
چهارده سالم بود كه بعد از خواندن چند كتاب طولانی تصمیم گرفتم خودم كتابی بنویسم. می‌خواستم ببینم آیا توان چنین كاری را دارم. پدر احتمالاً فهمیده بود كه من در مدرسه مشكل دارم و اینكه ممكن است در میان ناامیدی و شكست ناپدید شوم. نویسندگی كار مورد علاقه من بود و با آن زندگی می‌كرد. ولی وقتی من را با نویسندگی آشنا كرد باعث شد كه روحیه‌ام بالا برود و راه نجاتی پیدا كنم.
من در اتاقم یك میز تحریر، یك دستگاه ضبط صوت، یك رادیو، و یك ماشین تحریر قدیمی و سنگین دارم. این ماشین تحریر را پدر به یك طریقی از سفارت به خانه آورده بود. در دفتر خاطراتم نوشته‌‌ام: «این رمان داستان غم‌انگیز یك جامائیكایی در این كشور است كه مشكل نژادی دارد. رمان به سبكی مدرن و رون نوشته شده و برای همه جذاب است. من سعی كرده‌ام مسأله «رنگ پوست» را بجسته كنم.»
وقتی رمان كه اسمش «بدو، مرد سیاه سرسخت» بود به پایان رسید آن را به پدرم نشان ندادم. من قبلا‌ً نوشته‌های دیگری از خودم را به او نشان داده بودم ولی او سرسری و عجولانه اظهارنظرهای دلسردكننده می‌كرد و این برایم عجیب بود.

خوشبختانه عمر با خانمی در یك انتشاراتی به نام «آنتونی بلوند» آشنا بود. بلوند خودش من و بابا را به اتاق كارش در خیابان «داتی» برد. همان خیابانی كه چارلز دیكینز در آن زندگی می‌كرد. من لباس یونیفورم مدرسه را بر تن داشتم. بابا یك روز از محل كارش مرخصی گرفت و از من خواست تا از آن انتشاراتی تقاضا كنم كه پیشاپیش 5 پوند به من پرداخت كند تا بتوانیم با آن پول ناهار خوبی بخوریم.
بابا اعتقاد داشت برترین شكل تحسین انتقادی دریافت پول نقد است. به گمانم بلوند می‌خواست بفهمد كه آیا سن من واقعاً همانی است كه ادعا كرده‌ام یا ایكه كوچك‌ترم. خوشبختانه او قصد چاپ كتابم را نداشت ولی گفت كه به نظر او باید ویراستار عالی‌رتبه بود كه مسؤلیت فهرست دانشگاهیان را بر عهده داشت. ترافورد در هندوستان بزرگ شده بود و در پاكستان كار كرده بود. او قبلاً «هیپی» بود و رمان‌نویسی بلند پرواز. جرمی به من چند صفحه (گرامافون) و كتاب داد و من را راهنمایی كرد كه چه چیزهایی بخوانم.
جرمی روزهای یكشنبه به خانه ما می‌آمد و پشت میز تحریر در كنارم می‌نشس و جملات دستنوشته‌ام را می‌خواند. بعضی از جملات را خط می‌زد. از بقیه جملات تعریف می‌كرد و می‌گفت بعضی كلمات وجودشان مؤثر است و بضی نه. ـ نیچه هر نوع آفرینش هنری را «پس زدن، غربال كردن، اصلاح كردن، مرتب كردن» می‌داند ـ جرمی برایم نامه‌های طولانی هم می‌نوشت و در آنها درمورد سرشت داستان توضیح می‌داد و اینكه چه چیزهایی داستان را تأثیرگذار می‌كند و خلق ساختار و شخصیتها چگونه است. پدر در مورد تمام اینها از خود صبر نشان می‌داد ولی در عین حال همه چیز را نادیده می‌گرفت. او خودش در كار نویسندگی این همه تحسین و توجه از كسی ندیده بود.
بابا گفت از رمان اول من، یعنی «بودای حومه‌نشینها» خوشش می‌اید ولی به خوبی رمانهای خودش نیست. می‌گفت رمان خودش «عمیق‌تر» است. اگر احساس می‌كرد كه در رمان من تصویر آزاردهنده‌ای از خود نشان داده‌ام هیچ چیز نمی‌گفت. من اكنون می‌أانم كه او خود، سالهای سال داشت در مرانهایش پدر خد را تصویر می‌كرد. موفقیت رمان «بودای حومه‌نشینها» موجب شد پدر انگیزه پیدا كند و سخت‌تر بنویسد. اگر من می‌توانستم موفق بشوم او هم می‌توانست.
ولی پدر هنوز بیمار بود. انگار كه سالهای سال بود با پیژامه‌اش در خانه نشسته بود. او در سال 1991 به خاطر حمله قلبی مرد. در تخت بیمارستان «بامپتون» دراز كشیده بود. پیراهنش را درآورده بودند. بر روی بدنش جای زخم چندین عمل جراحی وجود داشت. شكمش ورم كرده و صاف بود. موهای سینه‌اش سفید بود.
مرگش ناگهان رخ داده بود. ما همیشه در بیمارستان در كنارش بودیم. و این ملاقاتی دیگر بود. ولی او رفته بود، ساعت پنج صبح بود كه در خیابان بودم. داشتم قرصهای آرامبخش را می‌بلعیدم. بدون او تا ابد. و مادر می‌گفت: «می‌خواهم برگردد خانه.»
هر چند در آن مكان آشنا، یعنی تخت بیمارستان دراز كشیده بود، ولی باز با خود فكر می‌كرد كه به زودی بهبود خواهد یافت. وجودشمملو از سؤال و برنامه و صبحت بود. همیشه هم با سماجت از من می‌پرسید قصد انجام چه كاری را دارم، گویی كه بدون او من هم می‌مردم.
پیاده به آپارتمانم رفتم. روی تخت دراز كشیدم و همانجا ماندم. تنها زندگی می‌كردم. اخیراً رابطه‌ام با نامزدم را بر هم زده بودم. نه بچه‌ای داشتم و نه دوست قابل اعتمادی. تا چهار روز هیچ كس را ندیدم. پیش از این فیلمی را كارگردانی كرده بودم به نام «لندن مرا می‌كشد» كه در آستانه اكران بود. داستان این فیلم درباره پسر باهوش اما گمشگشته‌ای بود كه می‌خواست با تقلا برای خود زندگی‌ای دست و پا كند.
پدر چیزی را به من داد كه می‌‌خواست خودش از آن بهره‌مند باشد، و این چیز خیلی مهم بود:‌در ابتدا تحصیلات بود كه او نداشت. اگر من به چیزی علاقه‌مند شده باشم این علاقه ناشی از افكار پدرم بود و یكی هم از اینكه هر روز با مادرم به كتابخانه‌ می‌رفتم. بعد وقتی دیدم او از راه نوشتن خود را درمان كرده و اینكه چه تعهدی به نویسندگی دارد، من هم داستانهای خودم را برای روایت پیدا كردم. من نمی‌توانم در این مورد مبالغه كنم كه نویسندگی چه عالم پرلذتی دارد و اینكه چگونه باعث شد من دوام بیاورم. من همه چیز را با نویسندگی شروع كردم و هنوز هم دارم با نویسندگی ادامه می‌دهم. قصه‌گویی، امرار معاش از راه نویسندگی، بزرگ كردن بچه‌ها... پدر یقینا‌ً این را شیوه آبرومندانه‌ای برای زندگی می‌دانست. این از نظر او یك موفقیت بود. موفقیتی كه خانواده‌ای را در پس خود داشت و او نیز بخشی از آن بود.
حالا مثل همیشه در اتاق، تنها می‌نشینم. اتاق گرم و امن و خوشایند است. در فراسو خبری از نقشه‌ها نیست. بابا همه نقشه‌ها را درست كرده بود. آنها متعلق به او بودند. و او آنها را با خود برده است. در فراسو اغتشاش است. وحشی، ناشناخته، و این یگانه مكانی است كه می‌توان به طرفش رفت، می‌توان به طرفش شتاب كرد.
دستنوشته بابا را دوباره لای پوشه سبز می‌گذارم، پوشه را زیر تل كاغذها می‌گذارم و از اتاق بیرون می‌روم.

 

كابوس‌ مرد خدا  اثر برتراند راسل‌

 

دكتر تاديوس‌، متأله نامي‌ خواب‌ ديد مرده‌ و راهي‌ بهشت‌ است‌. مطالعاتش‌او را آماده‌ اين‌ سفر كرده‌ بود و در يافتن‌ مسيري‌ كه‌ او را به‌ مقصد برساند هيچ‌مشكلي‌ نداشت‌. به‌ بهشت‌ كه‌ رسيد در زد و با گشوده‌شدن‌ در با وارسي‌ دقيقي ‌كه‌ انتظارش‌ را نداشت‌ روبه‌رو شد . از نگهبان‌ اجازه ورود خواست‌ و درمعرفي‌ خود گفت‌: انسان‌ شريف‌ و متديني‌ هستم‌، مرد خدا و همه‌ زندگي‌ام‌ را وقف‌ حمد و سپاس‌ و جلال‌ و جبروت‌ خداوندي‌ كرده‌ام . نگهبان‌ با تعجب‌ گفت‌: انسان‌! انسان‌ ديگر چيست‌؟ و چگونه‌ موجودِمضحكي‌ چون‌ تو مي‌تواند كمكي‌ به‌ جلال‌ و جبروت‌ خداوند كند؟

دكتر تاديوس‌ مات‌ و مبهوت‌ پرسيد: يقيناً تو از وجود انسان‌ بي‌خبرنيستي ‌. تو بايد بداني‌ كه‌ انسان‌، اشرف‌ مخلوقات‌ و برترين‌ آفريده‌ خالق‌ يگانه‌است‌. نگهبان‌ گفت‌: در اين‌ مورد متأسفم‌ كه‌ احساسات‌ تو را جريحه‌دار مي‌كنم‌.اما آن‌چه‌ تو مي‌گويي‌ موضوع‌ جالب‌ و سرگرم ‌كننده‌اي‌ براي‌ من‌ است‌. من‌ترديد دارم‌ كه‌ هرگز كسي‌ در اين‌جا درباره آن‌چه‌ تو انسانش‌ مي‌نامي‌ چيزي‌شنيده‌ باشد. به‌ هر حال‌ از آن‌جا كه‌ نگران‌ و افسرده‌ات‌ مي‌بينم‌، به ‌تو اين‌فرصت‌ را مي‌دهم‌ كه‌ با كتاب‌دار ما صحبت‌ كني‌ و نظر او را هم‌ بخواهي‌.

در اين‌ هنگام‌ كتاب‌دار، موجودي‌ گوي ‌مانند با هزار چشم‌ و يك‌ دماغ‌، درآستانه در ظاهر شد و چندتايي‌ از چشمان‌ خود را به‌ دكتر تاديوس‌ دوخت‌ و ازنگهبان‌ پرسيد : اين‌ چيست‌؟ نگهبان‌ پاسخ‌ داد: اين‌ مي‌گويد يكي‌ از انواع‌ است‌ كه‌ «انسان‌» ناميده‌ مي‌شود و در جايي‌ به‌ نام‌ «زمين‌» زندگي‌ مي‌كند، و تصورات‌ عجيب‌ و غريبي‌دارد مبني‌ بر اين‌كه‌ آفريدگار علاقه خاصي‌ به‌ اين‌ مكان‌ و اين‌ گونه‌ دارد. من‌گمان‌ كردم‌ شايد تو بتواني‌ او را از اشتباه‌ درآوري‌ و راهنمايي‌اش‌ كني ‌. كتابدار با مهرباني‌ به‌ متأله‌ گفت‌: شايد بتواني‌ به‌ من‌ بگويي‌ اين‌جايي‌ كه‌آن‌را «زمين‌» مي‌نامي‌ كجاست‌؟ متأله‌ گفت‌: اوه‌، بخشي‌ از منظومه شمسي‌ است‌. كتاب‌دار پرسيد: و منظومه شمسي‌ چيست‌؟ متأله‌ گفت‌: اوه‌...

و در حالي‌ كه‌ نگران‌ و معذب‌ به‌ نظر مي‌رسيد ادامه‌ داد: زمينه‌ كار من ‌معرفت‌ِ ديني‌ و دانش‌ مقدس‌ و قابل‌ احترامي‌ است‌. اما پرسشي‌ كه‌ تو مطرح‌ مي‌كني‌ متعلق‌ به‌ حوزه‌ شناخت‌ِ غيرديني‌ و كفرآميز است ‌. به‌ هر تقدير، من‌به‌حد كافي‌ از دوستان‌ اخترشناسم‌ آموخته‌ام‌ كه‌ بتوانم‌ به‌ شما بگويم‌ كه‌منظومه‌ شمسي‌ بخشي‌ از كهكشان راه‌ شيري‌ است‌. كتاب‌دار پرسيد: اوه‌، راه‌ شيري‌ يكي‌ از كهكشان‌هاست‌ . يكي‌ از آن‌ صدهاميليون‌ كهكشاني‌ كه‌ شنيده‌ام‌ وجود دارد . كتاب‌دار با حالت‌ استهزاآميزي‌ گفت‌ : بسيار خوب‌، بسيار خوب‌، و توانتظار داري‌ كه‌ من‌ يكي‌ از آن‌همه‌ را به‌ خاطر بياورم‌؟ اما من‌ به‌ ياد دارم‌ كه‌ چيزي‌ شبيه‌ به‌ «كهكشان‌» قبلاً شنيده‌ام ‌. در حقيقت‌، من‌ مطمئن‌ هستم‌ كه‌ يكي‌از كتاب‌داران‌ جزء ما بايد در اين‌ زمينه‌ تخصص‌ داشته‌ باشد. بگذار دنبال‌ اوبفرستم‌ . شايد او بتواند به‌ ما كمك‌ كند.

پس‌ از زماني‌ كوتاهي‌ كتاب‌دار جزء بخش‌ كهكشان‌ها حضور خود را اعلام‌ كرد. در شكل‌ و هيأت‌، او موجود غريب‌ِ دوازده‌ چهره‌اي‌ بود . كاملاًمعلوم‌ بود كه‌ زماني‌ سطح‌ او درخشان‌ و نوراني‌ بوده‌ است ‌، اما غبارِ دوران‌ براثر نگاهداري‌اش‌ در بايگاني‌، چهره‌ او را تيره‌ و كدر كرده‌ بود. كتاب‌دار به‌ اوتوضيح‌ داد كه‌ دكتر تاديوس‌ در تلاش‌ براي‌ توجيه‌ اصل‌ و خاستگاه‌ خود ازكهكشاني‌ نام‌ برده‌ است‌ به‌اين‌ اميد كه‌ شايد اطلاعاتي‌ از بخش‌ كهكشان‌هاي كتاب‌خانه‌ درباره‌ كهكشاني‌ كه‌ به‌ آن‌ تعلق‌ دارد، به‌دست‌ آورد.

كتاب‌دار جزء گفت‌: بسيار خوب‌، گمان‌ مي‌كنم‌ سر فرصت‌ بشود اطلاعاتي‌ به‌ دست‌ آورد. اما از آن‌جا كه‌ صدها ميليون‌ كهكشان‌ وجود دارد وهر يك‌ نيز پرونده‌اي‌ مخصوص‌ به‌خود دارد كه‌ شامل‌ مجلدات‌ متعدد است‌، زمان‌ درازي‌ طول‌ خواهد كشيد تا بتوان‌ مجلد مورد نظر را پيدا كرد. خوب‌،حالا به‌ من‌ بگوييد اين‌ كدام‌ كهكشان‌ است‌ كه‌ اين‌ ملكول‌ عجيب‌ آرزومنديافتن‌ آن‌ است‌؟

دكتر تاديوس‌ تحقيرشده‌ با صدايي‌ لرزان‌ و توأم‌ با ترديد پاسخ‌ داد: اين ‌كهكشاني‌ است‌ كه‌ آن‌ را «راه‌ شيري‌» مي‌نامند . كتاب‌دار جزء گفت‌: بسيار خوب‌، سعي‌ مي‌كنم‌ آن‌ را پيدا كنم ‌.
سه‌هفته‌ بعد، كتابدار جزء بازگشت‌ و توضيح‌ داد كه‌ برگ‌ نمايه فوق‌العاده ‌كارآمدي‌ در بخش‌ كهكشان‌هاي‌ كتاب‌خانه‌ آن‌ها را قادر ساخته‌ است‌ تاموقعيت‌ كهكشان‌ مورد نظر را به‌ شماره QX321-762 تعيين‌ كنند. و گفت‌ كه‌ آن‌ها با به‌كارگيري‌ همه پنج‌هزار كارمند بخش‌ كهكشان‌ها اين‌ بررسي‌ را انجام‌ داده‌اند، و افزود: شايد شما بخواهي‌ با خود كارمندي‌ كه‌ متخصص‌ ويژه‌كهكشان‌ مورد نظر است‌، ديداري‌ داشته‌ باشي‌، اين‌طور نيست‌؟

و در پي‌ اين‌ سخن‌ به‌ دنبال‌ كارمند موبوطه‌ فرستاد و معلوم‌ شد كه‌ او نيزموجود غريبي‌ است‌ هشت‌ چهره‌ با يك‌ چشم‌ در وسط‌ هر يك‌ از آن‌ها و يك‌ دهان‌ در يكي‌ از چهره‌ها. او از اين كه‌ خود را از اين‌ منطقه‌ درخشان‌ و نوراني‌ وبه‌ دور از قفسه‌ متروك‌ تاريكش‌ مي ‌ديد شگفت‌زده‌ و مبهوت‌ شده‌ بود، خود را جمع‌ كرده‌، بر اعصابش‌ مسلط‌ شد و با حالتي‌ تقريباً عجولانه‌ پرسيد: درباره ‌كهكشان‌ من‌ چه‌ مي‌خواهي‌ بداني‌؟  دكتر تاديوس‌ لب‌ به‌ سخن‌ گشود و گفت‌: آن‌چه‌ مي‌خواهم‌ بدانم‌ درباره منظومه شمسي‌ است‌، توده‌اي‌ از اجرام‌ آسماني‌ كه‌ به‌دور يكي‌ از ستارگاني‌ كه‌در كهكشان‌ توست‌ مي‌چرخد، و ستاره‌اي‌ كه‌ اين‌ اجرام‌ به‌ دور آن‌ مي‌چرخند،«خورشيد» نام‌ دارد.

ـ پوف‌!

كتاب‌دار كهكشان‌ راه‌ شيري‌ با پوزخندي‌ گفت‌: پيداكردن‌ خودِ كهكشان‌ راه‌شيري‌ به‌قدر كافي‌ مشكل‌ بود، چه‌ برسد به‌ يافتن‌ ستاره‌اي‌ در آن‌ كه‌ كار بسياردشوارتري‌ است‌. زيرا تا آن‌جا كه‌ من‌ مي‌دانم‌ حدود سيصد ميليارد ستاره‌ دراين‌ كهكشان‌ هست‌ كه‌ من‌ به ‌شخصه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها آگاهي‌ ندارم‌ تا بتوانم‌ يكي ‌را از ديگري‌ بازشناسم‌ . با اين‌همه‌، به‌ ياد دارم‌ كه‌ وقتي‌ بنا به‌ تقاضاي‌ مسؤولان ‌كتاب‌خانه‌ فهرستي‌ از تمام‌ اين‌ سيصد ميليارد ستاره‌ تهيه‌ شد، كه‌ گمان‌ مي‌كنم‌هنوز در بايگاني‌ راكد در زيرزمين‌ كتاب‌خانه‌ موجود است‌. اگر فكر مي‌كني ‌واقعاً لازم‌ است‌ آن ‌را پيدا كنيم‌ و ارزش‌ زحمت‌ آن‌ را خواهد داشت‌، از جاي ‌ديگري‌ كمك‌ ويژه‌اي‌ بگيرم‌ و دنبال‌ اين‌ ستاره‌ خاص‌ بگرديم‌، شايد پيدا شود.

چون‌ تقاضا شده‌ بود و دكتر تاديوس‌ هم‌ ناراحت‌ و اندوهگين‌ به‌ نظرمي‌رسيد، موافقت‌ شد كه‌ كار جست‌وجو براي‌ يافتن‌ منظومه‌ شمسي‌ دنبال ‌شود. زيرا عاقلانه‌ترين‌ كار همين‌ بود . پس‌ از گذشت‌ چند سال‌، موجود چهارچهره خسته‌ و فرسوده‌اي‌ پيش‌آمد، خود را به‌ كتاب‌دار جزء معرفي‌ كرد و با لحن‌ نوميدانه‌اي‌ گفت ‌: سرانجام‌ستاره‌اي‌ را كه‌ درباره‌ آن‌ پرس‌وجو مي‌شد يافتم ‌. اما از تصور آن‌ كاملاً درحيرتم‌ كه‌ چرا اين‌ ستاره‌ موجب‌ برانگيختن‌ چنين‌ علاقه‌اي‌ شده‌ است‌. زيراآن‌نيز مشابه‌ بسياري‌ از ستارگان‌ است‌ كه‌ در همين‌ كهكشان‌ وجود دارند . ستاره‌اي‌ در اندازه‌ و درجه‌ حرارت‌ متوسط‌ كه‌ با اجرام‌ بسيار كوچك‌تري‌ به‌نام‌ «سياره‌» احاطه‌ شده‌ است‌. و ادامه‌ داد : پس‌ از بررسي‌ دقيق‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ حداقل‌ برخي‌ از سياره‌ها داراي‌ زوائدي‌ انگلي‌ هستند كه‌ گمان‌ مي‌كنم‌ اين‌ چيزي‌ كه‌ درباره آن‌ پرس‌وجومي‌شود بايد يكي‌ از آن‌ها باشد. در اين‌ هنگام‌ دكتر تاديوس‌ با حالتي‌ برآشفته‌ و خشم‌آلود فرياد زد : چرا. آه ، ‌آخر چرا، پروردگار اين‌ را تاكنون‌ از ما ساكنان‌ بيچاره‌ و مفلوك‌ زمين‌ پنهان‌كرده‌ بود كه‌ اين‌ تنها ما نبوديم‌ كه‌ او را در آفرينش‌ آسمان‌ها تشويق‌ و ترغيب‌كرده‌ مي‌ستوديم‌ . من‌ در سراسرعمر دراز خود با جديت‌ و تلاش‌ پي‌گير و ازروي‌ اخلاص‌ به‌ او خدمت‌ كردم ‌، با اين‌ باور كه‌ خدمتم‌ را در نظر دارد و باسعادت‌ و نعمت‌ ابدي‌ پاداشم‌ مي‌دهد . و اكنون‌ چنين‌ پيداست‌ كه‌ او حتي‌ ازوجودم‌ نيز باخبر نبوده‌ است‌. تو مي‌گويي‌ كه‌ من‌ موجود ذره‌بيني‌ ناچيزي‌ درمجموعه سيصد ميليارد ستاره‌اي‌ هستم‌ كه‌ خود آن‌ تنها يكي‌ از صدها ميليون‌ چنين‌ مجموعه ‌يي‌ است‌. نه‌... ديگر بس‌ است . نمي‌توانم‌ اين‌ وضع‌ را تحمل‌كنم‌ . پرستش‌ پروردگار بيش‌ از اين‌ برايم‌ ممكن‌ نيست‌ . نگهبان‌ گفت‌: پس‌ اكنون‌ مي‌تواني‌ به‌ جاي‌ ديگري‌ بروي ‌. در اين‌ هنگام‌ متأله‌ رانده‌ شده‌ با هيجان‌ و چهره‌اي‌ خسته‌ و رنگ ‌باخته‌ ازخواب‌ بيدار شد و زيرلب‌ غريد : ببين‌، قدرت‌ شيطان‌ حتي‌ در تخيل‌ ما به‌هنگام‌ خواب‌ نيز وحشتناك‌ و ترس‌آور است‌.

مفقود شدن برچه ، س  اثر رمكو كامپرت

 

چند هفته مي شد كه از« برچه» خبري نبود . والدينش ، دوستان نزديك من ، بي آنكه جرات اين را داشته باشند كه به هم بگويند در اعماق قلبشان اميد يافتن پسرشان را از دست داده بودند. پليس تمام رودخانه ها ، جويبارها و راه آبهايي كه احتمال مي داد مي تواند جسد را در آنها پيدا كند بدون نتيجه جستجو كرده بود . شرح ماجرا در روزنامه ها و راديوها پخش شده بود . كوشش فالگير ها هم در يافتن سرنخي از آن پسرك بلوند شش ساله بي ثمر مانده بود .

پدر «برچه » ، آنتون ، خبرنگار تحصيل كرده اي كه در يك  از معتبرترين هفته نامه هاي ما كارمي كرد ، بيشتر ساعات روز را مثل آدمهاي فلج گوش به راديو از روي صندلي دسته دارش تكان نمي خورد ، راديويي كه از صبح تا شب با امواج صدايش كه آم مرد ناشاد را شستشو مي داد . گاهي از جا مي جهيد و به مامورين تفحص تلفن ميكرد ، وبا زاري گاه داد و قال از آنها مي خواست كه با تمام قدرت به جستجوي شان ادامه دهند. گاهي هم مي پريد توي ماشينش و با سرعتي سرسام آور در جاده هاي كوچك حومه هاي شهر مي راند و با ديدن بچه دهاتي ئي در كنار جاده چنان پا مي گذاشت روي ترمز كه جيغ لاستيك ها را در مي آورد .

زنش ، سونيا ، تمام وقت در رختخوابش دراز كشيده وبود و عكس هاي برچه و اسباب بازيها و نقاشي هايش را دور و برش ريخته بود ولب به غذا نمي زد . لبخندي روي لبش بازي مي كرد كه براي من هم به سختي قابل رويت بود ، زيرا ماتمي كه موجب آن مي شد ابعادي را به خود پذيرفته بود كه يك غريبه مشكل مي توانست متوجه آن شود . وقتي وارد اتاقش مي شدم هميشه خيلي مودبانه به استقبالم مي آمد ، صندلي ئي پيش مي كشيد واز اين در و آن در چيزهايي مي گفت كه نشان دهد انگار چيز بدي رخ نداده و فقط براي استراحت و رفع خستگي براي ساعتي به بستر پناه برده است .

بالاخره صبحي رسيد كه من توي ماشينم نشستم و به سمت نقطه اي از سرزمينم راندم كه در آن هنوز جنگلي بود كه بندرت جاي پاي كسي در آن ديده  مي شد . روزهاي متوالي كه درون خانه و بيرون با آنتون و سونيا گذارنده بودم و شاهد رنج شان بودم ، همراه با حس ضعف براي فرو نشاندن عذابشان ، مرا از پا انداخته بود . دلم مي خواست براي يك روز هم كه شده از همه آن چيزهاي وحشتناكي دور باشم كه مرا بياد آن مصيبتمي انداخت كه بر دوستانم وارد شده بود . نزديك به ظهر بود كه به حوالي جنگل رسيدم . ماشينم را در خياباني خلوت و پوشيده از برگ پارك كردم . خورشيد مي درخشيد ، آسمان بي ابر بود و در آن قسمت از جنگل كه قدم زنان در آن پيش مي رفتم و سبكبال و سرخوش روي توده نرم علف هائي كه پاي درختان روئيده بودند پا مي گذاشتم ، هوا خنك و معطر بود . احساس مي كردم دوباره متولد شده ام . همه آن مصيبت هائي كه از چندي پيش روي دوشم سنگيني مي كرد مثل ردائي كتاني از سر شانه هايم لغزيد .

براي ساعت ها آن قدر به قدم زدن ادامه دادم تا از پاي افتادم و تصميم گرفتم براي لحظه اي استراحت كنم . روي توده ي علفي نشستم ، پشت به تنه قطور درختي جنگلي و سيگاري گيراندم . چشم هايم را بستم و از ستگي ام حظ بردم كه بعد از مدت ها دوباره به خستگي ئي بدني و سالم تبديل شده بود . از وقتي كه بار ديگر به جهان مسكوني برگشته بودم چندان زماني نمي گذشت اما سعي مي كردم آن را احساس نكنم و م يتوانم بگويم كه توانستم خوب از پس آن برايم .

وقتي سيگارم را كشيدم ، با ملاحظه اين دستور كه به ما مي گويد در جنگل و خلنگزار خطر آتش سوزي زياد است با دقت زياد ته سيگارم را خاموش كردم . بعد تا آن جائي كه در توانم بود آن را به دورترين نقطه پرتاب كردم ، در ميان بوته زارهائي كه بغل در بغل در كنار هم روييده بودند . زماني از پرتاب كردنش نگذشته بود كه به ترديد افتادم نكند ته سيگار كاملا خاموش نشده باشد . يله در ميان شك و يقين از جا برخاستم تا با ستن آن به اين دو دلي پايان دهم .

وقتي بوته ها را در سر راهم كج مي كردم و رو به زمين خم مي شدم ناگهان با چيزي برخورد كردم كه از وحشت سر جا ميخ كوبم كرد .

ميان بوته ها توده اي لباس بود . لباس هاي بچگانه ، يك جفت كفش كوچك قهوه اي ، جفتي جوراب ، شورت و يك شلوار خاكي رنگ و يك پيراهن روي لباس زير ها ساعت مچي ئي بود كه خم شدم و آن را برداشتم تا خوب نگاهش كنم گر چه به آن نياز نبود چون تا همين جاش مطمئن بودم كه مال بچه بود . البته ساعت واقعي نبود ، از آن ساعت هاي بچگانه ارزان و بند پلاستيكي بود كه عقربه هاش حركت نمي كرد . پدرش آن را به او هديه داده بود و برچه از داشتن آن چون طاووسي مغرور به خود مي باليد . به پشت آن نگاه كردم ، ديدم حرف اول نام برچه روي آن فلز بي بها تراشيده شده بود . كار سونيا بود ، جلو خودم آن را انجام داده بود . ديگر ذره اي ترديد نمانده بود . لباس ها ، لباس هاي برچه بود و ساعت ، ساعت او .

برايم مسلم بود كه جسد كوچك او در جائي همين نزديكي ها افتاده است ، خدا مي دانست چه رفتار وحشتناكي با او شده بود ، چون يقين داشتم كه ديگر او را زنده نخواهم ديد . به نظر مي آمد كه اين وظيفه من بود سر ضرب به پليس تلفن كنم ، اما به سرم زد كه شايد بد نباشد به جستجويم ادامه دهم . اما كجا ؟ ناتوان از تصميم گيري به پيرامونم نگاه مي كردم و ساعت مچي هنوز در دستم بود . از آن به بعد جنگل را در نور متفاوتي مي ديدم . زيبائي هاي طبيعت كه كمي پيشتر برايم سرچشمه شادي و توانائي بودند ، اكنون به پرده اي جلو صحنه مي نمود كه ترسناكي صحنه را در پشت آن فقط مي شد حدس زد ، صحنه اي كه به قيميت از دست رفتن جان كودكي بيگناه در آن نمايشي بازي شده بود .

به هر جا كه نگاه كردم نشاني از برچه نيافتم . آنگاه ( شايد تصادفي ، البته از آن روز به بعد من ديگر به تصادف چندان اعتقادي ندارم ) چشم به بالا گرداندم و بعد در آن بالا بر درختي كه زيرش نشسته بودم ( نه قابل تصور نبود ، نه اصلا ، اما روشن مثل آفتاب ) در چنگالي كه از دو شاخه درخت شكل يافته بود بار نگي سفيد – خاكستري ، در نور خورشيد كه از برگ ها به پائين مي چكيد ، كرم ابريشم عظيم الجثه اي را ديدم كه به نيروي باد تكان مي خورد ؛ به عقب و جلو .

گل رس اثر جیمز جویس

 

هرچند ترجمش جالب نیست ولی .....

خانم مدير به او اجازه داده بود که به محض تمام شدن عصرانه زن‌ها به مرخصي برود و ماريا چشم‌انتظار مرخصي شبانه‌اش بود . آشپزخانه پاک و پاکيزه بود : آشپز گفت که عکس آدم روي پاتيل‌هاي بزرگ پيداست . آتش مطبوع و درخشان بود و روي يکي از ميزهاي کناري چهار نان کشمشي بزرگ بود . ظاهراً بريده نشده بود، ولي اگر نزديکتر مي‌رفتي مي‌ديدي که به تکه‌هاي کلفت دراز ومساوي تقسيم شده است تا سر عصرانه توزيع شود. ماريا خودش آن‌ها را بريده بود.

ماريا به راستي آدم خيلي‌خيلي ريزنقشي بود، ولي بيني خيلي دراز و چانه خيلي درازي داشت. کمي تو دماغي حرف مي‌زد. مدام از سر دلجويي مي‌گفت: «بله، جانم،» و «نه، جانم.» هروقت که زن‌ها سر تشت رختشويي مرافعه‌شان مي‌شد، هميشه ماريا را خبر مي‌کردند و او هم هميشه موفق مي‌شد که آن‌ها را آشتي دهد. روزي خانم مدير به او گفته بود: «ماريا، تو واقعاً فرشته آشتي هستي!» و معاون و دو نفر از خانم‌هاي هيئت مديره اين تعريف را شنيده بودند. و جينجر موني هميشه مي‌گفت اگر به خاطر ماريا نبود، چه‌ها که برسر آن خله اتوکش نمي‌آورد. همه شيفته ماريا بودند.

زن‌ها ساعت شش عصرانه مي‌خوردند و ماريا مي‌توانست قبل از ساعت هفت بيرون برود. از بالزبريج (  Ballsbrige، بخشي از دوبلين که حوالي پلي واقع شده است ) تا پيلار(  Pillar، مجسمة نلسون که در سابق نشانه دوبلين بود)  بيست دقيقه راه بود، بيست دقيقه هم از پيلار تا درام کندرا ( Drum Candra، حومة دوبلين) ، بيست دقيقه هم خريد طول مي‌کشيد . قبل از ساعت هشت مي‌رسيد. کيف پولش را که بست نقره‌اي داشت بيرون آورد و بار ديگر نوشته رويش را خواند : هديه‌اي از بلفاست. به اين کيف خيلي علاقه داشت، چون جو پنج سال پيش، موقعي که با الفيدر تعطيلات عيد خمسين ( Whit-Monday، تعطيلات سه روزة پنجاه روز بعد از عيد پاک ) ، به بلفاست رفته بود، آن‌را برايش آورده بود. توي کيف دوتا سکه دو شلينگ و نيمي و قدري پول خرد بود. بعد از خريدن بليط تراموا سرراست پنج شلينگ برايش مي‌ماند. چه شب خوبي خواهد بود. همه بچه‌ها آواز مي‌خوانند! فقط خداخدا مي‌کرد که جو مست به خانه نيايد. وقتي مست مي‌شد، خيلي عوض مي‌شد .

بارها جو از او خواسته بود که برود و با آن‌ها زندگي کند، اما او احساس مي‌کرد سربار مي‌شود ( گرچه همسر جو هميشه با او خيلي مهربان بود ) و به زندگي در رختشويخانه عادت کرده بود. جو آدم خوبي بود. ماريا او را بزرگ کرده بود و همين‌طورالفي را، و جو بيشتر وقت‌ها مي‌گفت: «مامان جاي خود را دارد، اما ماريا در حق من مادري کرده است.»
در پي از هم پاشيدن خانواده، پسرها اين کار را برايش در رختشويخانه دوبلين در نور شب پيدا کرده بودند و از کارش راضي بود . قبلاً نظر خوبي راجع به پروتستان‌ها نداشت، ولي حالا فکر مي‌کرد که مردمان خوبي هستند، کمي ساکت و جدي‌اند، ولي با اين همه براي حشرونشرآدم‌هاي خوبي هستند. بعد گلدان‌هايش را به گرمخانه آورده بود، از رسيدگي به گل و گياه خوشش مي‌آمد. سرخس‌ها و بگونياهاي شادابي داشت، و هروقت کسي به ديدنش مي‌آمد، هميشه يکي دو قلمه از گرمخانه‌اش به او مي‌داد. فقط از يک چيز خوشش نمي‌آمد و آن هم اعلاميه‌هاي مذهبي روي ديوار بود، اما خانم مدير چه آدم نازنيني بود، چه رفتار خوبي داشت .

وقتي آشپز به او گفت که همه چيز آماده است، ماريا به اتاق زن‌ها رفت و زنگ بزرگ را به صدا درآورد . طولي نکشيد که زن‌ها دوبه‌دو يا سه‌به‌سه پيداشان شد، دست‌هاي‌شان را که بخار از آن‌ها بلند مي‌شد با پاچين‌هاي‌شان پاک مي‌کردند و آستين پيراهن‌هاي‌شان را روي دست‌هاي سرخ و بخار کرده‌شان پايين مي‌کشيدند. زن‌ها مقابل ليوان‌هاي بزرگ خود نشستند. آشپز و خله چاي داغي که قبلاً در حلب‌هاي بزرگ با شيروشکر مخلوط شده بود در ليوان‌ها ريخته بودند . ماريا بر توزيع نان کشمشي نظارت کرد و مراقب بود که به هر نفر چهار برش سهمش برسد. سرشام شوخي و خنده حسابي به راه بود. ليزي فلمينگ گفت که امسال ديگر حتماً انگشتري نصيب ماريا مي‌شود ( اشاره به رسمي در شب اوليا (Hallow-Eves)، آخرين شب ماه اکتبر، که در نان کشمشي يک انگشتري مي‌گذارند که نصيب هرکس بشود، او همان سال ازدواج مي‌کند ) ، ولي فلمينگ هر سال شب عيد همين حرف را زده بود، ماريا به اجبار خنديد و گفت که نه انگشتري مي‌خواهد و نه همسر؛ وقتي خنديد چشم‌هاي سبز مايل به خاکستري‌اش با شرم يأس‌آلودي برق زد و نوک بيني‌اش تقريباً به نوک چانه‌اش رسيد. بعد جينجر موني ليوان بزرگ چايي‌اش را به سلامتي ماريا بلند کرد و در حالي که بقيه زن‌ها ليوان‌هايشان را روي ميز مي‌کوبيدند، گفت که حيف آبجويي در کار نيست تا در ليوانش بنوشد . و ماريا دوباره چنان خنديد که نوک بيني‌اش تقريباً به نوک چانه‌اش رسيد و هيکل ريزش چنان لرزيد که نزديک بود از هم در برود، چون مي‌دانست که موني قصد خير داشت، و البته زني عامي بود.
اما چه‌قدر ماريا خوشحال شد که زن‌ها عصرانه‌شان را خوردند و آشپز و خله مشغول برچيدن بساط عصرانه شدند! ماريا به اتاق کوچکش رفت، و چون به خاطر آورد که روز بعد عيد است، عقربه ساعت‌شمار را از روي هفت بر روي شش آورد. بعد دامن و کفش‌هاي کارش را درآورد و بهترين دامنش را روي تخت پهن کرد . کفش‌هاي کوچک مهماني‌اش را پاي تخت گذاشت . بلوزش را هم عوض کرد و در حالي که جلو آيينه ايستاده بود، به يادش آمد که وقتي دختر جواني بود، براي مراسم نماز يکشنبه چه لباس‌هايي مي‌پوشيد و با عطوفت خيال‌انگيزي به هيکل کوچکش که اغلب آن را آن‌همه آراسته بود نگاه کرد . با وجود گذشت زمان، هيکلش را ريزه و موزون يافت.

وقتي بيرون رفت، خيابان‌ها از باران مي‌درخشيد و از اين‌که باراني قهوه‌اي کهنه خود را به تن داشت خوشحال بود. تراموا پر بود و او مجبور شد روي چهارپايه کوچک انتهاي تراموا بنشيند، رودرروي همه مسافرها، نوک پايش کاملاً به زمين نمي‌رسيد . در ذهنش کارهايي را که در پيش داشت مرور کرد . فکر کرد چه‌ قدر خوب است که آدم مستقل باشد و دستش توي جيب خودش برود. خداخدا مي‌کرد شب خوبي در پيش باشد. مطمئن بود که همين‌طور هم مي‌شود، اما حيف که الفي و جو با هم قهر بودند . حال مرتب دعوايشان مي‌شود . ولي وقتي بچه بودند، خيلي با هم رفيق بودند : رسم روزگار چنين است.

در پيلار از تراموا پياده شد و به سرعت راهش را از ميان جمعيت باز کرد . وارد قنادي دونس شد، ولي مغازه پر از مشتري بود و خيلي طول کشيد تا نوبت او رسيد . يک دوجين کيک يک پني مخلوط خريد ، و سرانجام با يک پاکت بزرگ از مغازه بيرون آمد . بعد با خود فکر کرد که ديگر چه بخرد : دلش مي‌خواست يک چيز واقعاً حسابي بخرد . حتماً سيب و آجيل زياد داشتند . نمي‌دانست چه بخرد و تنها چيزي که به فکرش رسيد کيک بود . تصميم گرفت يک کيک کشمشي بخرد ، اما قنادي دونس روي کيک کشمشي شکرک بادام کافي نمي‌زند، پس به مغازه‌اي در خيابان هنري رفت. اين‌جا مدتي اين دست و آن‌دست کرد و دختر خانم جوان شيکي که پشت پيشخان بود، و ظاهراً کمي حرصش گرفت بود، ازش پرسيد که مي‌خواهد کيک عروسي بخرد . از شنيدن اين حرف ماريا سرخ شد و به دختر خانم جوان لبخند زد، اما دختر جوان قيافه جدي به خود گرفت و سرانجام تکه ضخيمي کيک کشمشي بريد، آن را توي کاغذ پيچيد و گفت: « لطفاً، دو شلينگ و چهار پني. »
فکر کرد بايد توي تراموا سرپا بايستد، چون هيچ‌يک از اين جوان‌ها ظاهراً متوجه او نبودند، ولي آقاي مسني برايش جا باز کرد . آقاي چهارشانه‌اي بود و کلاه سيلندري قهوه‌اي به سرگذاشته بود ؛ صورت چهارگوش قرمزي داشت، با سبيل جوگندمي . ماريا فکر کرد قيافه‌اش به سرهنگ‌ها مي‌برد و به ذهنش رسيد که چه‌ قدر مؤدب‌تر از جوان‌هايي است که فقط به جلو زل مي‌زنند . آقا با ماريا سرصحبت را درباره عيد و هواي باراني باز کرد . گمان کرده بود که پاکت پر از هديه‌هاي خوب براي بچه‌هاست و گفت که درستش اين است که جوان‌ترها تا وقتي جوان هستند خوش باشند . ماريا حرفش را تأييد کرد و با تکان موقرانه سر و هوم هوم گفتن به او التفات کرد . او با ماريا خيلي مهربان بود و ماريا وقتي در کانال بريج پياده مي‌شد سرخم کرد و از او تشکر کرد، او هم سر خم کرد و کلاهش را برداشت و لبخند دل‌پذيري زد ؛ و وقتي از پله‌هاي ايستگاه بالا مي‌رفت و سرکوچکش را زير باران خم کرده بود، فکر کرد چه ‌قدر راحت مي‌شود فهميد که يک کسي آقاست، حتي وقتي که لبي تر کرده باشد.

وقتي ماريا به خانه جو رسيد، همه گفتند: «ا، ماريا آمد.» جو آن‌جا بود، از سر کار به خانه آمده بود، و همه بچه‌ها لباس نو عيد به تن داشتند . دو دختر بزرگ همسايه بغلي نيز آمده بودند و بازي‌ها به راه بود ماريا پاکت بزرگ شيريني را به الفي، پسر بزرگ ، داد تا بين بچه‌ها تقسيم کند و خانم دانلي گفت که چه ‌قدر لطف کرده که پاکت شيريني به اين بزرگي آورده است و همه بچه‌ها را وادار کرد بگويند: « متشکريم، ماريا. »
اما ماريا گفت که هديه مخصوصي براي مامان و باباي بچه‌ها آورده است، يک چيزي که حتماً خوششان مي‌آيد و دنبال کيک کشمشي گشت . توي پاکت مغازه دونس را نگاه کرد، بعد توي جيب‌هاي باراني‌اش را ديد . روي جالباسي را هم نگاه کرد، ولي هيچ‌جا نتوانست آن را پيدا کند. بعد از همه بچه‌ها پرسيد که کسي آن را نخورده ــ البته اشتباهاً ــ ولي بچه‌ها همگي گفتند نه و از قيافه ‌شان پيدا بود که اگر قرار باشد به دزدي متهم بشوند ، از کيک خوردن خوششان نمي‌آيد . هرکسي درباره علت ماجرا حدسي زد و خانم دانلي گفت که حتماً آقايي که سبيل جوگندمي داشت دست‌پاچه‌اش کرده بود صورتش از شرم و ناراحتي و نوميدي سرخ شد . از فکر اين‌که نتوانسته بود آن‌ها را با هديه کوچکي غافل‌گير کند و از دوشلينگ و چهارپني که سرهيچ به باد رفته بود چيزي نمانده بود که آشکارا زير گريه بزند.
اما جو گفت که اهميتي ندارد و وادارش کرد که روبروي آتش بنشيند . خيلي با او مهربان بود . از اوضاع اداره‌اش براي او گفت و جواب دندان‌شکني را که به رئيس داده بود برايش تعريف کرد . ماريا نفهميد چرا جو اين همه از جوابي که داده بود مي‌خندد ، ولي گفت که رئيس جو حتماً آدم متکبري است . جو گفت که او آدم بدي نيست، به شرط اين‌که رگ خوابش دستت باشد و آدم معقولي است، مگر اين‌که پاروي دمش بگذاري . خانم دانلي براي بچه‌ها پيانو زد و بچه‌ها رقصيدند و آواز خواندند . بعد دو دختر همسايه به همه آجيل تعارف کردند . هيچ‌کس نتوانست فندق‌شکن را پيدا کند و کم مانده بود که سر همين موضوع جو از کوره دربرود و پرسيد که چه‌ طور توقع دارند ماريا بدون فندق‌شکن فندق‌ها را بشکند . ولي ماريا گفت که فندق دوست ندارد و به خاطر او خودشان را به زحمت نيندازند . بعد جو پرسيد که آيا آبجو ميل دارد و خانم دانلي گفت که اگر بخواهد شراب شيرين هم در خانه دارند . ماريا گفت که چيزي ميل ندارد، ولي جو اصرار کرد . بنابراين ماريا به حرف جو رفت و روبروي آتش نشستند و از گذشته‌ها گفتند و ماريا ذکر خيري از الفي کرد. اما جو فرياد زد که اگر تا عمر دارد يک کلمه با برادرش حرف بزند، خدا از زمين برش دارد و ماريا گفت از اينکه اين موضوع را پيش کشيده متأسف است . خانم دانلي به شوهرش گفت که خجالت دارد اين‌طوري راجع به وصله تنش حرف بزند، اما جو گفت که الفي برادر او نيست و چيزي نمانده بود که سر اين موضوع مرافعه راه بيفتد . با اين همه جو گفت که چون شب عيد است اوقات تلخي نمي‌کند و از همسرش خواست تا باز هم آبجو باز کند . دخترهاي همسايه چند تا بازي شب عيد ترتيب داده بودند و طولي نکشيد که دوباره حال و هواي جمع خوش شد. ماريا از اين‌که بچه‌ها را شاد مي‌ديد خوشحال بود و جو و همسرش حسابي سردماغ بودند. دخترهاي همسايه چند نعلبکي روي ميز گذاشتند و بچه‌ها را با چشم‌هاي بسته به سمت ميز بردند. يکي کتاب دعا بهش افتاد و سه ‌تاي ديگر آب نصيبشان شد؛ و وقتي که يکي از دخترهاي همسايه انگشتر بهش افتاد ، خانم دانلي انگشتش را به‌ سوي دختر که صورتش سرخ شده بود تکان داد، انگار که بگويد : بعله، مي‌دانم قضيه چيست! بعد اصرار کردند که چشم‌هاي ماريا را ببندند و او را به سمت ميز ببرند تا ببينند چي به او مي‌افتد ؛ وقتي با نوار چشم‌هاي ماريا را مي‌بستند، ماريا خنديد و باز هم خنديد، تا نوک بيني‌اش تقريباً به نوک چانه‌اش رسيد.

در ميان صداي خنده و شوخي ماريا را به سمت ميز بردند و او دستش را همان‌طور که بهش گفتند در هوا دراز کرد . دستش را در هوا به اين‌سو و آن‌سو برد و روي يکي از نعلبکي‌ها پايين آورد. ماده نرم و خيسي به انگشتانش خورد ، متعجب بود که چرا هيچ‌کس حرفي نزد يا نوار را از روي چشمش برنداشت. چند لحظه به سکوت گذشت، بعد صداي خش‌خش و پچ‌پچ زيادي به گوش رسيد. کسي چيزي راجع به حياط گفت، و سرانجام خانم دانلي با تغير چيزي به يکي از دخترهاي همسايه بغلي گفت و بهش تذکر داد که فوراً آن را بيرون بيندازد : اين ديگر بازي نبود. ماريا متوجه شد که آن‌دفعه قبول نبوده است و دوباره بايد بازي کند و اين بار کتاب دعا به او افتاد . بعد خانم دانلي با پيانو آهنگ رقص اسکاتلندي خانم مک ‌کلود را براي بچه‌ها نواخت و جو ماريا را مجبور کرد ليواني شراب بنوشد . باز دوباره همه سرحال شدند و خانم دانلي گفت که قبل از پايان سال ماريا به صومعه مي‌رود، چون کتاب دعا نصيبش شده است. ماريا هرگز نديده بود که جو اين همه با او مهربان باشد، با صحبت‌ها و خاطره‌هاي دلنشين. ماريا گفت که همگي نسبت به او خيلي لطف دارند.
سرانجام بچه‌ها خسته شدند و خوابشان گرفت و جو از ماريا خواست قبل از رفتن آوازي بخواند، يکي از ترانه‌هاي قديمي را. خانم دانلي گفت: «لطفاً بخوان، ماريا!» و در نتيجه ماريا مجبور شد از جا بلند شود و کنار پيانو بايستد. خانم دانلي به بچه‌ها دستور داد که ساکت باشند و به آواز ماريا گوش بدهند. بعد پيش درآمد را نواخت و گفت:«حالا،ماريا!» و ماريا که صورتش خيلي سرخ شده بود با صداي نازک لرزاني شروع به خواندن کرد. آهنگ «خواب ديدم که در قصرهاي مرمرين مي‌زيم » را خواند و وقتي بند دوم رسيد، باز بند اول را خواند:

خواب ديدم که درقصرهاي مرمرين مي‌زيم

با کنيزکان و غلاماني در کنارم

ميان همه کساني که درآن‌جا جمع آمده بودند

من مايه اميد و افتخار بودم.

ثروتي کلان داشتم و خانداني

که مايه نازش بود و افتخاري

و نيز شادمان شدم که ديدم

تو هنوز هم مرا دوست داري .

ولي کسي نخواست اشتباه او را به رويش بياورد؛ ولي وقتي آوازش تمام شد، جو خيلي منقلب بود. جو گفت که هيچ ايامي مثل گذشته‌ها نيست و هيچ‌کس جاي بالف ( William Michael Balfe،1808-1870- .موسيقيدان، متولد ايرلند ) نازنين را نمي‌گيرد، حالا بقيه هرچه مي‌خواهند بگويند؛ چشمانش چنان از اشک پر شده بود که نتوانست آن‌چه را دنبالش مي‌گشت پيدا کند و عاقبت مجبور شد از همسرش بپرسد که دربازکن کجاست.                                            

باران تابستان اثر مارگریت دوراس

 

سروکله معلم پيدا مي‌‌شود . به طرف ارنستو نمي‌رود، مي‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در اين سکوت طولاني که همه ساکت‌اند، مادر شروع مي‌‌کند به زمزمه آواز نوا، بي‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتي که تنها است يا در کنار اميليو، درآن لحظاتي که در نوعي سعادت خيالي غوطه مي‌‌زند، در آن لحظاتي که غروب‌هاي کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌هاي کوچک‌تر به محض شنيدن آواز بي‌کلام نوا آمده بودند توي کلبه. آن‌ها هميشه «نوا»ي مادر را مي‌‌شنيدند، حتي وقتي مادر آهسته زمزمه مي‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بي سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه کوچکتر نشسته بودند جلو پاي مادر، بچه‌هاي بزرگترهم نشسته بودند روي نيمکت نزديک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را مي‌‌خواند ـ نغمه روسي برفراز رود، در شباب جواني زن ـ  مي‌‌رفتند توي کلبه که گوش کنند . مي‌‌دانستند که مادر بيرون‌شان نمي‌کند، حتي وقتي که از پرسه در ورطه‌ها ملول مي‌‌شد.

مثل هميشه نمي‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن . حدس‌شان اين بود که نکند باز خبري شده، عيدي، جشني مثلاً، ولي دقيقاً نمي‌دانستند چه چيز. آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به ياد مادر آمده بود، بي‌ آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در اين‌جا و آن‌جاي آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتي کامل و از پي‌ هم ادا مي‌‌شد . مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به ياد آمده در آواز، به زبان روسي نبود، ترکيبي بود از زبان قفقازي و زبان يهودي، با حال و هواي سال‌هاي قبل از جنگ ، سال‌هاي نعش‌هاي تلنبار، سال‌هاي انبوه مردگان.
مادر که به زمزمه آواز خواند، ارنستو شروع کرد به حرف زدن درباره پادشاه اسرائيل.
پادشاه مي‌‌گفت که ما جزو قهرمانانيم . تمام انسان‌ها جزو قهرمانانند. ارنستو ادامه مي‌‌دهد : اوست پسر داود، پادشاه اورشليم . پسر از پي‌باد دويدن. ارنستو، بعد از کمي ترديد : پادشاه ما. بازوي ارنستو حلقه سراست، ژان چشم‌هايش را بسته است.

ارنستو لحظاتي طولاني به ژان نگاه مي‌‌کند، حرفي نمي‌زند. مادر آوازش را، اين بار با کلام، زمزمه مي‌‌کند. ارنستومي‌گويد که پادشاه بر اين گمان بوده که در قلمرو علم، با نبود زندگي روبه ‌رو خواهد شد. دريچه‌اي براي رهايي از درد جانکاه، دريچه‌اي به بيرون. ولي نه.
صداي آواز مادر ناگهان اوج مي‌‌گيرد. ژان و ارنستو به مادر نگاه مي‌‌کنند، با شعف بسيار به آواز او گوش مي‌‌دهند. بعد صداي آواز پايين مي‌‌آيد، و ارنستو از پادشاه اسراييل مي‌‌گويد.
من، پسر داود، پادشاه اورشليم، اميد ازدست داده‌ام، براي تمام آن‌چه مايه اميد بود، دريغم آمد. براي بدي، براي ترديد، نيز براي بي‌ثباتي که پي‌آمد يقين بود. طاعون‌ها، دريغم براي طاعون‌ها بود. براي جست‌وجوي نافرجام خدا. براي گرسنگي. شوريختي و گرسنگي. جنگ‌ها، دريغم براي جنگ‌ها بود. براي تجملات زندگي. و تمام خطاها.
براي دروغ، بدي و براي شک دريغم آمد. براي سروده‌ها و آوازها. و براي سکوت دريغم آمد. نيز براي هرزگي و جنايت.

ارنستو از گفتن مي‌‌ماند. آواز مادر از سرگرفته مي‌‌شود. ارنستو کماکان گوش مي‌‌کند، و نيز از نو اعصار پادشاهان اسراييل را به ياد مي‌‌آورد. با صدايي تقريباً آهسته با ژان حرف مي‌‌زند. ارنستو مي‌‌گويد که دريغش براي انديشه است، نيز براي جست‌وجويي که بس بي‌هوده است و بس عبث. ارنستو آرام حرف مي‌‌زند، و به دشواري . انگار دستخوش حالاتي است که تنها ژان و مادر با آن آشنايند، دستخوش اين خمودي خنداني است که، به دليل قرابت بسيارش با سعادت، ترس بر مي‌‌انگيزد. ارنستو ادامه مي‌‌دهد: دريغ او براي شب بود. براي مرگ.
براي سگ‌ها. نگاه مادر به آن‌ها است، به ژان و او. آواز نوا، که از جسم مادر سربرمي‌آورد، لرزان، قوي و به نحو عجيبي ملايم است. زندگي ژان و ارنستو، چه دهشتناک، در برابر چشم مادر است. ارنستو مي‌‌گويد که دريغش، بس بسيار، براي دوران کودکي بوده است. با Brothers et sisters ارنستو شروع مي‌‌کند به خنديدن، و به سمت
دست بوسه مي‌‌فرستد. از نو آواز نوا. تيرگي فزاينده‌اي کلبه را فرا مي‌‌گيرد. شب از راه مي‌‌رسد. ارنستو مي‌‌گويد که دريغش از عشق بوده است. ارنستو باز مي‌‌گويد که، فراتر از زندگي‌اش، فراتر از توانايي‌هايش، دريغ عشق را خورده است. دريغ از عشق او را.
سکوت. ژان و ارنستو چشمان‌شان را بسته‌اند. ارنستو مي‌‌گويد که دريغ هواي طوفاني را خورده است. دريغ از باران تابستان را. و دوران کودکي را. نوا، آرام و آهسته و با اشک، ادامه دارد. ارنستو از عشق مي‌‌گويد، تا دم مرگ. ارنستو چشمانش را مي‌‌بندد. آواز مادر اوج مي‌‌گيرد.

ارنستو خاموش مي‌‌ماند تا صداي نوا به گوش رسد. ارنستو مي‌‌گويد که نمي‌داند به چه کسي بايد دشنام داد، چه کسي را بايد نابود کرد، ولي مي‌‌دانسته که بايد دشنام داد، که نابود کرد.
ارنستو مي‌‌گويد که سرانجام پادشاه ميل شديدي پيدا کرده که بسان سنگ زندگي کند.
بسان مرده و سنگ. سکوت. به گفته ارنستو، او ديگر دريغ نخورده است، دريغ هيچ‌چيز را.  ارنستو خاموش مي‌‌ماند. ژان هم کنج ديوار دراز مي‌‌کشد. آن شب در ويتري، و در نواي طولاني و آميخته به اشک مادر، اولين باران تابستان باريد. بر تمام شهر باريد، بررودخانه، بربزرگراه ويران شده، بردرخت، برراه، برشيب راه بچه‌ها، بر صندلي‌هاي مغموم فرجام عالم، باراني تند و پي‌دار، همچون هق‌هق بي‌امان.

به گفته بعضي، ارنستو هنوز زنده است، مي‌‌گويند که جوان موفقي از آب درآمده، استاد رياضيات شده است، و اهل علم . مي‌‌گويند که اول در امريکا و بعد هم بيش و کم در همه جاي دنيا، و به يمن ايجاد مراکز بزرگ علمي، به شهرت رسيده است.  پس در واقع بعيد نيست که با انتخاب اين ظاهر آسوده، و با ظاهري به اصطلاح بي‌تفاوت، نهايتاً زندگي برايش قابل تحمل شده است. ژان هم گويا يک سال بعد از اين که برادرش عزمش را جزم کرده، خانواده را ترک کرده است . گمان مي‌‌رود که عزيمت ژان به دنبال همان قول و قراري بوده که بعد از دوران کودکي به هم وعده کرده بودند و قرار بوده به مرگ منتهي شود . و نيز براساس همان قرار گويا هيچ‌وقت نمي‌بايست به آن نقطه فرانسه برگردند، به آن منطقه سفيد حومه پاريس، به جايي که به دنيا آمده بودند. احتمالاً پدر و مادر هم، بعد از عزيمت ژان و ارنستو، به مرگ رضا داده‌اند .

تصوير يك شهر، يك دوست

تصوير يك شهر، يك دوست

ناتالي گينزبورگ

اين فصل، نقشي است از دوستي عزيز كه خاطرش براي گينزبورگ سخت گرامی‌و پربهاست، دوستي كه آثار هنري‌اش مانند مشعلي فرا راه يارانش قرار گرفت. می‌توان گفت قشنگترين صفحاتي هستند كه تا بحال راجع به چزاره پاوزه نوشته شده است. پاوزه در 27 آگوست 1950 به زندگي خويش خاتمه داد. او يكي از نويسندگان و شعراي نامی‌و معاصر ايتاليا بود كه جايزة "استركا" به او تعلق گرفت.

شهري كه براي دوستمان عزيز بود با گذشته فرق چنداني نكرده است: چند اتوبوس برقي به راه افتاده و چند راهروي زيرزميني ساخته شده است. سينماي جديدي درست نشده و سينماهاي قديمی‌هنوز با همان نامهاي پيشين باقي مانده است. نامهايي كه تكرارشان خاطرات دوران گذشته و جواني را، در ما زنده می‌كند. ما اكنون در شهر ديگري زندگي می‌كنيم، شهري بزرگتر. اگر روزي با يكديگر روبرو شويم و راجع به شهرمان صحبت كنيم، از ترك آن، هيچ پشيمان نيستيم، چون زندگي در آنجا، ديگر برايمان ميسر نبود. اما، وقتي به شهر خود بازمی‌گرديم كافي است از دروازه‌اش عبور كنيم و در خيابانهاي درختي مه آلودش قدم بزنيم تا خود را كاملا" در خانه خويش احساس كنيم. اندوهي كه هر بار با بازگشت به خانه ماه به ما دست می‌دهد اين احساس را در ما به وجود می‌آورد كه اينجا در خانه و كاشانة خود و در جايي كه جواني مان را گذرانده ايم، ديگر دليلي براي ماندن نداريم و آنچه به استقبلال ما می‌آيد انبوه خاطرات و سايه هاست.

از اين گذشته، شهر ما، چهرة اندوهباري دارد. صلح هاي زمستان بوي بخصوصي به مشام می‌رسد، بوي ايستگاه راه آهن آميخته با بوي دوده اي كه در تمامی‌خيابانهاي درختي پراكنده است. صبح زود، كه از گرد راه می‌رسيم، شهرمان را، پوششي در مه خاكستري رنگ و آغشته به اين بوي بخصوص، فراگرفته است. گاهي در خلال مه، خورشيدي كمرنگ، توده هاي برف را به رنگ صورتي و بنفش، در می‌آورد. شاخه هاي خشك و بي بار درختان، همراه با برف پارو شدة خيابانهاي درختي به صورت كُپه اي كوچكي در آمده است. اما باغهاي عمومی‌همچنان زير پوشش نرم و دست نخوردة برف، مدفون است و قطر برف بر روي نيمكت هاي خالي و لبة چشمه ها به بلندي يك انگشت می‌رسد. ساعت ميدان اسب سواري از زماني نامعلوم روي عقربة يازده و ربع كم متوقف مانده است. در آنسوي رودخانه، تپة پوشيده از برفي قراردارد كه در دامنه‌اش اينجا و آنجا، بوته هاي صورتي رنگي، سرك می‌كشد. روي قلة اين تپه، بناي نارنجي رنگ مدوري ديده می‌شود كه زماني ساختمان اپراي ملي باليلا بود. اگر هوا آفتابي باشد و گنبد شيشه اي نمايشگاه اتومبيل از دور بدرخشد و رودخانه باتلألويي سبز رنگ، از زير پل هاي يزرگ سنگي بگذرد، شهر ما می‌تواند براي لحظه اي هر چند زودگذر و آني خندان و مهمان نواز باشد.

شهر ما، اساسا" چهرة اندوهباري دارد. رودخانة اين شهر، در دوردستها گم می‌شود و در افقي مه آلود و نيلگون تبخير می‌گردد و نيمروز را، چون غروب آفتاب نشان می‌دهد. در هر نقطه اي از شهر، بوي تند و تيز دوده به مشام می‌رسد و صداي سوت قطار شنيده می‌شود.

حال كه دوستمان را از دست داده ايم پي می‌بريم كه او به شهرمان می‌مانست. شهري كه عزيز می‌داشت، مانند خود اوست يعني پر جنب و جوش و فعال. و در عين حال تن آسا و خيال پرور و ما، در اين شهري كه به دوستمان می‌ماند، در هر گوشه و كنار و در خم هركوچه اي و به هر جا كه پا می‌گذاريم، منتظريم تا او با آن قامت بلند و پالتوي كمر باريك تيره رنگش، درحاليكه چهره‌اش را پشت يقه پنهان كرده و كلاهش را تا روي چشمانش پائين كشيده است، در برابرمان ظاهر شود. دوستمان تنها و عاصي، شهر را با گامهاي بلند، زير پا می‌گذاشت. وارد يكي از كافه هاي دنج و پر دود می‌شد و بلافاصله خود را از شر پالتو و كلاهش خلاص می‌كرد. ولي شال زشت كرمی‌رنگش را، از دور گردنش باز نمی‌كرد. حلقه هاي درشت موهاي بلوطي رنگش را چند لحظه اي به دور انگشتش می‌پيچاند و بعد با حركتي برق آسا همه را به هم می‌ريخت.

صفحه، صفحه كاغذ را با خط درشت، تند تند سياه می‌كرد و بعد با خشم و غضب آنها را پاك می‌كرد و با‌اشعارش از شهرمان تجليل می‌كرد:

امروز، مه از فراز رودخانه به آسمان می‌رود.

و غباري از مه، شهر زيبايمان را

با مزارع و تپه هايش، به خاطره اي مبدل می‌كند.

هنگامی‌كه با ياد او هستيم و يا وقتي كه به شهرمان باز می‌گرديم، ابياتش در گوشمان می‌پيچد. ابياتي كه مدتها پيش، اولين بار با صداي رساي خودش شنيده بوديم و به حدي جزئي از وجودمان و منعكس كنندة تصوير جواني ما شده بود، كه ديگر تشخيص زيبايي آن برايمان مشكل بود. ما در نهايت حيرت دريافتيم كه حتي براي اين شهر خاكستري، سنگين و بي روح نيز می‌توان شعر سرود.

          زندگي دوست ما، در اين شهر تا آخرين لحظة عمرش، به زندگي يك نوجوان می‌مانست او مانند نوجوانان، روزهايي پر و طولاني داشت. برنامه‌اش را طور تنطيم می‌كرد كه هم بتواند مطالعه كند هم بنويسد و هم براي امرا معاش كار كند. تازه، در خيابانهاي دلخواهش وقت گذراني هم می‌كرد. حال آنكه ما، سرخورده و مغلوب، با خود در ستيز بوديم و ساعت ها وقتمان را با بلاتكليفي، در پس كشف آنكه تنبل هستيم يا پركار، تلف می‌كرديم.

او براي سالياني دراز، نخواست خود را در قيد كاري اداري قرار دهد و شغل ثابتي اختيار كند. اما هنگامی‌كه حاضر شد پشت ميزي بنشيند، چون كارمندي دقيق و كارگري خستگي ناپذير كار می‌كرد. براي حفظ عادات گذشته‌اش، غذا را با عجله و بسيار كم می‌خورد و يا اصلا" نمی‌خوابيد تا به اندازة كافي وقت براي تن آسايي، داشته باشد.

گاهي، خيلي غمگين بود. ولي ما همگي باور داشتيم كه هر گاه او تصميم بگيرد از دنياي كودكانه‌اش خارج شود، از اين افسردگي نيز نجات خواهد يافت. زيرا به نظر ما اندوه او، مانند اندوه پسر بچه اي، آني و تو خالي بود. درست مانند آنهائي كه هنوز واقعيت ها را لمس نكرده اند و تنها، در دنياي بي بروبار رؤياها، سير می‌كنند.

گاهي، شب ها به ديدنمان می‌آمد. رنگ پريده و بي آنكه شال گردنش را بردارد در گوشه اي می‌نشست و موهايش را تاب می‌داد و يا تكه كاغذي را مچاله می‌كرد. در تمام مدتي كه نزد ما می‌ماند نه كلامی‌بر زبان می‌آورد و نه به هيچ يك از سئوالهايمان پاسخ می‌گفت. آخر سر هم با حركتي سريع و ناگهاني پالتويش را می‌پوشيد و  از خانه خارج می‌شد. پس از رفتنش، سرافكنده از خود می‌پرسيديم آيا مصاحبت ما او را دلسرد كرده، آيا می‌خواسته در كنار ما به آرامشي كه در جستجويش بوده برسد و يا شايد به عكس، فقط قصد داشته شبي را در سكوت خانه اي غير از چهار ديواري خانه‌اش بگذراند.

گفتگو با او، حتي مواقعي كه خوشحال به نظر می‌رسيد چندان آسان نبود. در ملاقاتهايش، حتي با اينكه بيش از چند جمله بين ما رد و بدي نمی‌شد اما، باز ديداري سازنده و گيرا بود و مقايسه نشدني با ديگر ديدارهايمان. ما در همنشيني با او ناگزير هوشيارتر می‌شديم، چون ناگزير بوديم بهترين و جدي ترين بخش وجودمان را در مصاحبت با او به كار گيريم و از حرفهاي پيش پا افتاده، افكار نامشخص و تناقضات دوري كنيم.

معمولا"، نزد او احساس حقارت می‌كرديم زيرا نه می‌توانستيم مانندش وارسته و فروتن باشيم و نه سخي و بي نظر. او، با ما كه دوستانش بوديم به درشتي رفتار می‌كرد واز سر خطاهايمان نمی‌گذشت. اما اگر رنجور يا مريض می‌شديم بلافاصله مانند مادري نگرانمان می‌شد. او هميشه از دوستي با غريبه ها خودداري می‌كرد. اما گاهي به طور نامنتظر با كسي كه قبلا" نديده بود و می‌توانست شخصي عامی‌باشد، طرح دوستي می‌ريخت و خود را آنچنان مهربان و با محبت نشان می‌داد كه حاضر بود هر كاري از دستش بر می‌آيد در حق او انجام دهد. اگر به او می‌فهمانيدم كه آن شخص به دلائل بسيار، نالايق و منفور است، در جواب می‌گفت كه خودش اين موضوع را به خوبي می‌داند. او هميشه همه چيز را می‌دانست زيرا دوست داشت از هر چيزي سر در بياورد. اين دلخوشي را هرگز به ما نداد چيزي را تعريف كنيم كه برايش تازگي داشته باشد. اما انگيزه رفتارش را كه با آن‌اشخاص ناشناخته آتقدر صميمی‌بود و با افراد شايسته تري از ابراز صميميت خودداري می‌كرد، هيچوقت توضيح نداد و ما نيز هيچگاه به آن پي نبرديم. گاه، در مورد فردي كه تصور می‌كرد متعلق به دنياي خاصي باشد كنجكاوي نشان می‌داد، با اين اميد كه شايد شخصيت و زندگي او در داستانهايش به كار آيد. اما متأسفانه در تشخيص نزاكت اجتماعي و آداب و رسوم در‌اشتباه بود و گوهر را با خر مهره،‌اشتباه می‌گرفت. در اين مورد و تنها در اين مورد بخصوص، بسيار صاف و ساده بود. اما اگر دربارة نزاكت و آداب و رسوم چنين بود، در تشخيص واقعيات فرهنگي و معنوي دچار‌اشتباه نمی‌شد.

به هنگام سلام و احوالپرسي احتياط و خست بسيار به خرج می‌داد. براي دست دادن، چند انگشت خود را پيش می‌آورد و بلافاصله پس می‌كشيد. در استفاده از تنباكو نيز به طرز زننده اي صرفه جو بود. در پول بخشيدن بسيار سخي بود و بخصوص زماني كه می‌فهميد به آن احتياج داريم، چنان عجله اي از خود نشان می‌داد كه ما را تعجب زده می‌كرد. توضيح می‌داد كه او نسبت به پولي كه دراختيار دارد خسيس است و از بخشيدن آن رنج می‌برد ولي به محض اينكه آنرا از خودش جدا می‌كند ديگر عين خيالش هم نيست.

اگر از او دور می‌شديم برايمان نه نامه اي می‌نوشت و نه به نامه هايمان جواب می‌داد. اگر هم جوابي به صورت چند خط مختصر و كوبنده بود. می‌گفت نمی‌تواند دوستاني را كه از كنارش دور می‌شوند دوست بدارد زيرا قادر نيست رنج دوريشان را تحمل كند بنابراين، بلافاصله آنها را در خاطرش، مدفون می‌كرد.

هرگز زني را به همسري انتخاب نكرد، نه فرزندي داشت و نه خانه اي. نزد خواهرش كه ازدواج كرده بود زندگي می‌كرد. با آنكه هر دو به هم علاقه مند بودند ولي او حتي با اعضاي خانواده‌اش نيز رفتار تندي داشت و با آنها مثل پسر بچه ها يا يك بيگانه رفتار می‌كرد.

گهگاه به خانه هاي ما سر می‌زد و با سگرمه هاي درهم كشيده و نيتي خيرخواهانه، كودكان ما و خانواده هايي را كه تشكيل داده بوديم، نظاره می‌كرد. او نيز در فكر تشكيل خانواده اي بود اما يافتن آن چيزي كه او در پي‌اش بودن با گذشت زمان مشكل تر و پيچيده تر می‌شد، آنقدر پيچيده كه حتي به كمترين نتيجه ساده هم نمی‌رسيد. او با گذشت زمان، افكار و ارزش هايي عجيب به دور خود تنيده بود آنچنانكه اين تارها، مانع از درك ساده ترين مسائل می‌شد. هر چقدر درك حقايق ساده برايش غيرممكن می‌شد، به همان نسبت نيز، ميل به شناخت آن در او شديدتر می‌شد و چون گياهي به دور او می‌پيچيد و شاخه می‌داد و قصد جانش را می‌كرد.

گاهي آنقدر غمگين می‌شد كه ما می‌خواستيم كمكش كنيم اما هرگز به ما اجازة دلجويي يا كلامی‌از سر دلسوزي نمی‌داد. ما هم به تلافي، هنگامی‌كه دچار ناراحتي می‌شديم، در مقابل رفتاري مشابه تحويلش می‌داديم. او با اينكه خيلي چيزها به ما آموخته بود ولي برايمان معلم خوبي نبود زيرا به خوبي می‌ديديم چگونه روح بي آلايش خود را در افكار پيچيده و غيرممكنش زنداني كرده است. ما هم به نوبة خود می‌خواستم چيزي به او ياد بدهيم. به او بگوئيم كه چگونه می‌تواند ساده تر و راحت تر زندگي كند. اما هرگز موفق نشديم، چون هرگاه سعي می‌كرديم دلايلمان را برايش توضيح بدهيم، دستش ر به علامت سكوت بالا می‌برد و می‌گفت او خود به خوبي از همه چيز آگاه است.

در سالهاي آخر زندگي‌اش، چهرة پر چروك و تكيده اي پيدا كرده بود. چهره اي دگرگون شده از تلاطم افكار رنج آلودش. اما در رفتار او، تا آخرين لحظة عمرش، مهرباني حاص يك نوجوان به چشم می‌خورد.

در سالهاي آخر حياتش نويسندة معروفي شد اما اين موفقيت نه تنها او را از اسارت عاداتش نجات نداد بلكه سادگي و فروتني ذاتي‌اش همراه با وجداني بيار و مسئول نسبت به كارهاي روزمره‌اش هم چنان در او باق ماند. وقتي از او می‌پرسيديم آيا دلش م يخواهد نويسندة مشهوري شود با پوزخندي تكبرآميز جواب می‌داد هميشه در انتظار شهرت بوده. بعضي وقت ها پوزخند تكبرآميزش موذيانه، بچه گانه و بدخواهانه می‌شد، لحظه ي بدنبالش می‌نشست و سپس محو می‌شد.

با اينكه هميشه در انتظار كسب موفقيت بود اما به محض رسيدن به آنچه كه می‌خواسته، نه تنها شاد نمی‌شد بلكه نمی‌توانست حتي آنرا دوست داشته باشد و به آن عشق بورزد. دليلش را چنين توضيح می‌داد كه او هنرش را آن قدر عميق می‌شناسد كه هيچ راز و ابهامی‌برايش باقي نمانده و به همين خاطر ديگر، موفقيت ها برايش جالب نيست. حتي به ما كه دوستانش بوديم می‌گفت ديگر براي يكنواخت شده ايم و حوصله‌اش را بي اندازه سر می‌بريم. و ما خجالت زده از اينكه كسالت آور شده ايم موفق نمی‌شديم به او بگوئيم كه خوب می‌دانيم خطابش چيست و آن، چيزي نيست جز اينكه او نمی‌خواهد در برابر جريان روزمرة زندگي كه بدون هيچ گونه ابهامی‌سپري می‌شود، سر خم كند و به آن عشق ورزد. فقط كافي بود به اين حقيقت پي ببرد. ولي عطش و وحشتي كه او از كشف اين حقيقت داشت، حصول به آن را برايش محال و غيرممكن می‌ساخت و جز اينكه آنرا در چشم اندازي دور ببيند كار ديگري از دستش بر نمی‌آمد.

تابستان بود كه او، با زندگي وداع گفت. شهر ما در اين فصل خالي است و بزرگتر به نظر می‌رسد و همچون ميدان يوسيع و روشن، پر ابهت است. آسمان صافش رنگي شيري و پريده به خود می‌گيرد و درخششي ندارد. رودخانه مانند جاده اي صاف جريان دارد بدون اينكه كمترين رطوبت يا خنكائي از آن بتراود. طوفاني از گرد و غبار، پس از عبور ارابه هاي مملو از ماسه در بازگشت از رودخانه، در خيابانهاي درختي به هوا بر می‌خيزد. در فضاي باز، زير چترهاي بزرگ آفتابي كافه ها، ميزهاي خالي و سوزان به حال خود رها شده اند.

هنگامی‌كه زندگي را بدرود گفت هيچيك از ما، در شهر نبوديم. لحظة مرگش را در يك روز معمولي در آن ماه آگوست تف زده و اتاقش را در مهمانخانه اي در اطراف ايستگاه راه آهن انتخاب كرد. چون می‌خواست در زادگاهش مانند يك نفر بيگانه بميرد. مرگ خود را سالها پيش در يكي از‌اشعارش اين گونه تصوير كرده بود:

لزومی‌ندارد رختخواب را ترك گويم،

سحر به اتاق خالي نيز سر خواهد كشيد.

پنجره كافي است، تا هر چيزي را با روشنائي‌اش،

درهالة آرامی‌بپوشاند.

سايه اي گذرا، صورت نيم خيز را خواهد پوشاند.

خاطرات، سايه هاي فشرده ايست

كه مانند سوخته گنده هائي، بر روي هم می‌نشيند.

در اجاق، خاطرات شعله ورست،

خاطراتي كه در چشمان بسته تا ديروز می‌درخشيد.

كمی ‌بعد از مرگش به سوي آن تپه رهسپار شديم. در طول جاده ميخانه هايي می‌ديديم با داربست هاي انگور قرمز، مهره هاي بازي و دوچرخه هاي رويهم انباشته. اصطبل هايي ديده می‌شد كه ذرت از آن آويخته بود و علف هاي وجين شده را براي خشك كردن روي كيسه گوني ها پهن كرده بودند. اين منظره اي بود كه او بدان عشق می‌ورزيد، منظره اي از اطراف شهر و در اواخر فصل پائيز. در آن شب پائيزي، نيزارها و مزارع شخم زدة آنجا را با ياد او نظاره كرديم. همگي ما با هم دوست بوديم و از سالها پيش يكديگر را می‌شناختيم. دوستاني بوديم كه با افكار مشتركمان هميشه در كنار هم و با يكديگر كار كرده بوديم. ما نيز مانند ياراني كه همديگر را دوست دارند و ناگهان، يكي از جمع خود را در اثر حادثه اي از دست می‌دهند، سعي می‌كرديم هواي يكديگر را داشته باشيم زيرا احساس می‌كرديم كه او نيز با شيوة خود، ما را هميشه تحت سرپرستي و حمايت خويش قرار می‌داده است. در آن شب پائيزي و برفراز آن تپه، حضور او را بيش از پيش دركنار خود احساس می‌كرديم.

هر نگاهي كه باز می‌گردد، معنائي دارد،

از علف ها تا شبنم گرفته ها به هنگام شب و در كنار

ساحل

كه نفس بي حال دريا را در خود دارد.

اين ساية پراكنده به درياي شبانگاهي می‌ماند.

اضطراب ها و رعشه هاي كهنه اي كه آسمان لمس

می‌كند

و صداهاي مرده كه هر شب باز می‌گردد.

به شكستن امواج دريا ماننده است.

بهشت خرگوش ها

اینگر اِدِل‌ فلت                                                                                                                       برگردان: رباب محب

 بهشتِ خرگوش‌ها

مادرش مدت‌هایِ مدیدی بیمار بود. هیچ‌کس نگفته بود او می‌توانست بمیرد: نه پدر، نه برادرش.اما مدت‌ها بود که خبر مثلِ سوزشی در قفسه‌یِ سینه‌اش جای گرفته بود.

وقتی فهمید حتا گریه نکرد. او فقط آن‌جا نشست و از بیرون به خودش نگاه کرد: این‌جا دخترِ سیزده ساله‌ای نشسته که مادرش مرده. او اکنون به غریبه‌ها تعلق دارد. هر کلمه‌اش باید ازدهانِ یک فردِ بی‌مادر در آید، هر ژست‌اش باید فکر را بیدار کند: آدمِ بی‌مادر این‌طوری می‌جنبه. او پیوسته باید مادران هم می‌میرند را یادآوری‌ای کند. او این‌گونه می‌خواهد بیرونِ گود باشد. توسطِ چند تن از دوستانِ مادرش با ماشین آورده شد. آن‌ها می‌خواستند چند روزی از او مواظبت کنند. مدتی گذشت تا او پی برد که پدرش به دلیل ضعف و ناتوانی نمی‌توانست او را نزدِ خود نگاه‌ دارد. پدر می‌خواست تنها دورِ خانه راه برود و گریه کند. برادرش نیز به خانه‌یِ دوستِ نزدیکش فرستاده شد. او خود نمی‌خواست بهترین دوست‌اش را ملاقات کند. او می‌ترسید که اتفاقی که برایش افتاده، دوستش را بترساند: انگار که او خود به مرگ آلوده شده بود.  شاید به زودی می‌توانستند همدیگر را ببینند. اما حال او تنها بود و نمی‌توانست نباشد. او در صندلیِ عقبِ ماشینِ دوستانِ مادرش نشست. هیچ‌کس حرفی نزد. هوا مِه گرفته بود: چادرهای سفید اطراف را عاری از حس و بی‌مرز کرده بودند، انگار که جهانِ واقعی رفته بود و از خود ذراتی به جای گذاشته بود تا به یادش آوریم.

از میانِ زمین‌های درحال کِشت گذشتند. کشتزارها محو می‌شدند، مثلِ سواحلِ بی‌دریا.

اسب‌ها را درحالِ آماده‌باش، بی‌حرکت ایستاده دید: دو سفید و دو تا سیاه. می‌توانستند از جنسِ سنگِ خارا باشند. سنگ‌نبشته‌هایِ کهن که در آن‌ها مِهِ شیری رنگ نمایان بود. حالا جهان این‌گونه به نظرمی‌آمد. این‌گونه: بدونِ ساحلِ مرزی، جنبش‌اش یخزده. او بی‌جسم از آن عبورکرد: فقط شده بود یک فکر، سوزشی کشیده میانِ سبزی،  نه فرزندِ آدم، گاهِ فقدانِ آغاز و پایان.

هیچ‌چیز نمی‌توانست ناراحتش کند: او هم‌اکنون غایب وُ دوربود.

آن‌ها این‌را نمی‌دانستند. یقینأ برایِ دلداری‌ دادنش داشتند دنبالِ دروغ‌ می‌گشتند. به همین خاطر ساکت و خاموش بودند.

آن‌ها نمی‌دانستند او به هیچ‌چیز نیاز نداشت.

وقتی ماشین از میانِ درخت‌هایِ کاج  به طرفِ  منطقه‌یِ خانه‌هایِ ییلاقی پیچید، غروب شده بود.

آن‌ها گفتند: بیا، حالا میرم تُو.

خانه آن‌جا قرار داشت، خانه‌ای از آن دست که آدم‌هایِ زنده واردش می‌شوند.

نه، او نمی‌توانست واردِ آن خانه شود. و او صدائی نداشت که حرف بزند.

او فقط به دربِ خانه پشت کرد، و چند قدم دور شد.  

چگونه تنها به راه افتاد؟ شاید آن‌ها می‌دانستند که او بایستی برود.

در امتداد راه، از روبه‌رویِ خانه‌هایِ تابستانی خالی از سکنه گذشت. فقط این‌جا و آن‌جا چراغی در پنجره‌ای روشن بود. مثلِ صفحه‌یِ تلویزیون بودند. آدم‌ها در حرکت بودند، کنارِ میز نشسته بودند و قهوه جوش می‌آوردند.

مِه باقی بود، اشباع‌شده از اولین کبودیِ غروب. ساکت بود، مثلِ این‌که ریزشِ برف منتظرِ فرارسیدنِ زمانِ خود بود. سرد نبود: برف از جنسِ دیگری بود.

درامتدادِ راهِ راست و مستقیم می‌رفت بدون این‌که بداند به کجا.

ناگهان بدون تردید حس کرد که در یکی از آن خانه‌ها مرده‌ای وجود دارد. در  یکی از آن خانه‌هایِ متروک.  آن‌جا کسی  بی‌اطلاعِ دیگران خوابیده، در خوابِ زمستانی: پیله‌ای از هم‌پاشیده که هرگز توسطِ پروانه‌ای پاره نخواهد شد.

مادرش باید درخاک خوابیده باشد. او می‌دانست که چه اتفاقی برای جسمِ انسان روی می‌داد.

سعی کرد بگوید فرقی نمی‌کند. جسم فقط یک پوشش است.

اما خیلی دیر بود. او حالا دیگر فراسویِ انسانی‌ها نبود. این مثلِ موجی از درد او را در خود گرفت: اندوه، نفرت، تنفریِ غیرِ منتظرانه.

دستِ مادرت در دستِ تو، نگاهِ مادرت بر نگاهِ تو، مادرت در تو، تو در مادرت. جهانِ گرمِ پوستی که تو در کنارش بودی.

این اندوخته نشد. 

گریه مثلِ جسمِ غریبه‌‌ای در درونش بالا گرفت.

در مِه  و در غروب آرام جلو رفت. تا قبل از ایستادن کنارِ یک  مرز به درستی نمی‌دانست کجاست.

منطقه‌یِ خانه‌هایِ ییلاقی این‌جا تمام شد. باریکه‌‌راهی او را به باغِ ناآشنائی کشانده بود و حالا او  کنارِ حصاری ایستاده بود که فقط یک علامت نبود، بلکه نشانه‌یِ دفعی آشکاربود. دربِ اصلیِ محکم و پابرجا راه را براو بست.

در طرفِ دیگر کاج‌ها تنگِ هم قدکشیده بودند. از آن‌جا بویِ خوش و صدایِ جرینگ جرینگ، آواز آهسته‌یِ پرنده، مکثیِ غریب و با معنا می‌آمد.

با وجودی‌که می‌دانست درب قفل است، دستش را بر رویِ  آن تیغِ محکم و استوار گذاشت.

درب به آرامی به سمتِ بالا لغزید. به او اجازه‌یِ ورود داده شد.

هیچ پرنده‌ای نپرید. با ورودش هیچ‌ چیزعوض نشد.

ایستاده زیر کاج‌ها به آواز گوش داد، به آن تک‌نوازیِ آهسته. بی‌میلیِ دلچسبی در آن بود، مثلِ وقتی بچه‌یِ تنهائی بر شستیِ پیانو ضرب می‌گیرد و از طنین هر آهنگ متحیر می‌شود.

دریافت که او در یک منطقه‌یِ حفاظت‌شده‌یِ جنگلی است، و دریافت که او آن‌جا کاری نداشت بکند، اما او ناخواسته نبود.

خلنگ‌زار در میانِ کاج‌ها دیده می‌شد. بوته‌هایِ کوتاه بر علف‌ِ کم پشت خم‌ شده بودند. جنبشی در میانِ آن‌ها بود، که انگار قایق می‌راندند.

دانست که دریا باید آن پائین باشد، پنهان در مِه، و دریا – همان دریا بود که حالا مثلِ هیولایِ خوابیده‌ای آرام بود – دریا بود که آن‌ها را به رفتن و گریز کشانده بود، هیچ‌کس شکلِ دیگری نبود، بعضی‌ها شکلِ حیوان، مابقی امواج یا آدم‌هایِ قوزکرده: همه در راه به یک سمت. چمن‌زار ِساحل پایانی نداشت، در مِه  می‌توانست نامحدود باشد، قاره‌ای از علف برایِ خود،  پراز موجوداتِ غریب.

پا بر روی علف گذاشت. درست در همان لحظه گوئی چیزی به او حمله کرد: در این قاره‌یِ دور چیزی با او حرف می‌زد،  شادش می‌کرد و امیدش می‌داد. امیدی سراسر وجودش را به لرزه درآورد: همه چیز به کُلی همان بود.

این‌را نفهمید. اما روی پا نگهش داشت.

با خودش فکر کرد، حالا مرا می‌خواهد. اما او را نترساند.

آن‌گاه رها کرد: این وقتی رخ داد که او نگاهش را عوض کرد.

آن‌گاه  او در غروب و مِه، مشعل‌هایِ سفید را دید که دُم‌هایِ خرگوش‌ها بودند. حیوانات ساکت نشسته بودند،  اما حالا لایِ سرو‌هایِ کوهی حرکت می‌کردند و آهسته به بالا می‌پریدند.

خیره سرِجایش ایستاد و نگاهشان کرد. یکی پس از دیگر‌ی مشعلِ دُمشان را تکانی دادند و کاهلانه، همراه با آرامشِ خوبِ محل دور شدند.

اگر چمن‌زارِ ساحل و سرو‌هایِ کوهی برای ابد این‌جا وجود داشتند، پس خرگوش‌ها هم بودند.

و او ناگهان می‌دانست که روح‌هایِ ما این‌جا می‌آمدند: آن‌ها درونِ خرگوش‌ها جای می‌گرفتند.

انگار نازک‌ترین غشاء او را از ترکِ  جسمِ ساکت و ریشه‌گرفته‌اش  و ورود به تن یکی از آن‌ها باز می‌داشت: بچه‌خرگوش کوچکی که خودش را به مادرش چسبانده، چشم‌هایِ سیاهِ او را جُسته و خود را در آن‌ها نظاره می‌کرد وُ نشانه‌ای از خداحافظی را در آن‌ها می‌خواند و به دنبالِ او درونِ مِه می‌رفت، به آسمانِ خرگوش‌ها.

ماند و به خلنگ‌زار نگریست. کمی تاریک‌تر اما حس‌نشدنی شده بود. آمدنِ غروب باعث شد که هوایِ مِه‌آلود مثل دودِ نازکی سوسوبزند.

در حاشیه‌یِ باریکِ جنگلِ سروکوهی، پرنده‌یِ تنهائی خطاب کرد:تو انسانی. به زودی تاریک خواهد شد. وقتِ برگشتن است.

 

                                                                                                                           

                                                                          استکهلم / هشتم اوت دو هزار و هشتِ میلادی

-----------------------------------------------------

اینگر اِدِل‌فلت Inger Edelfeldt  نویسنده‌یِ، مترجم سوئدی متولدِ 1956 در شهر استکهلم است.  از وی تا کنون بیش از بیست رومان، قصه‌ برایِ کودکان، مجموعه‌ داستان، دفترشعر به چاپ رسیده است. اولین کتاب او رومانِ « پسرزرنگ»  است که بعدها به عنوانِ رومانی برای نوجوانان مشهور شد. شخصِ اول این رومان «جیم» یک پسرجوان و شاگرد زرنگ است.

داستانِ بالا اولین داستانِ  کتابِ «آفتاب‌پرستِ حیرت‌انگیز» که در سال 1995 منتشر شد.

کتاب فوق با اجازه‌یِ خانمِ اینگر اِدِل‌فلت در دستِ ترجمه است.

جُنگ.لوئیجی پیراندلو

لوئیجی پیراندلو

جُنگ...

مسافرانی که با قطار نیمه‌شب رم را ترک کرده بودند می‌بایست تا سحرگاه در ایستگاه کوچک فابرینا متوقف می‌ماندند تا از این ایستگاه قدیمی برای ادامه‌ی سفرشان به خط اصلی سالمونا ملحق شوند. نزدیک صبح بود و پنج نفر تمام شب را در واگن درجه‌دو با هوایی سنگین و دودگرفته به سر برده بودند. پیرزن درشت‌اندامی، غمگین و ماتم‌زده، شبیه به یک بسته‌ی بزرگ بی‌قواره در لاک خود فرو رفته بود. در کنارش پیرمردی لاغر و ضعیف با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشمانی که به‌زحمت باز می‌شد نشسته بود و هرازگاهی آه عمیقی می‌کشید و ناله‌ای به دنبالش. پیرمرد با حالت شرمندگی از باقی مسافران بابت جای مناسبی که در اختیار همسرش قرار داده بودند تشکر کرد. بعد برگشت و لبه روانداز زنش را مرتب کرد و با همان لحن گفت.

«حالت خوبه خانم...»

زن بدون این‌که پاسخی بدهد دوباره پارچه را روی چشم‌های خود کشید و صورتش را پنهان کرد. مرد لبخند تلخی زد و گفت:«‌ای دنیای بی‌وفا...‌ای داد و بیداد...»

پیرمرد برای هم‌سفرانش توضیح داد که علت غمگین‌بودن زن بیچاره غصه‌ی تنها پسرشان است که جنگ او را از آن‌ها جدا کرده است. گفت که بیست سال تمام عمرشان را وقف او کردند. چند سال قبل راهی رم شد تا ادامه‌ی تحصیل بدهد. آن‌ها هم گاهی به دیدنش می‌رفتند. بعد جزو نیروهای داوطلب به جبهه جنگ رفت. گفت: «ناراحتیش بیش‌تر از این بابت است که اطمینان داده بودند او را تا شش ماه اول خط مقدم نمی‌فرستند ولی همین دیروز تلگراف زدند و گفتند بیایید با بچه‌تان خداحافظی کنید...»

زن زیر سنگینی روانداز مثل حیوانی زخم‌خورده در خود می‌پیچید و ناله می‌کرد. مطمئن بود علی‌رغم همه‌ی توضیحاتی که شوهرش می‌داد هیچ‌یک از آن آدم‌ها تا شرایط او را نداشته باشند نمی‌توانند با او احساس همدردی کنند. یکی از مسافران که با دقت بیش‌تر حرف‌ها را گوش داده بود گفت: «حالا بیایید خدا رو شکر کنین پسرتون فقط به خط مقدم اعزام شده و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. بچه من از همون روز اول چنگ رفت جبهه. حتی دو بار هم زخمی شد و برگشت عقب. ولی باز هم فرستادندش همون‌جا...»

مسافری دیگر گفت: «من رو چرا نمی‌گین. دو تا پسرهام و سه تا از برادرزاده‌هام خط مقدم هستند.»

شوهر زن با ناراحتی جواب داد: «درسته... ولی در مورد ما فرق می‌کنه. آخر ما فقط همین یک پسر رو داریم...»

«چه فرقی می‌کنه. توجه بیش‌تر به بچه یک چیز دیگه است. اما اگر چند تا بچه داشته باشی، نمی‌تونی بگی کدام رو بیش‌تر دوست داری. مهر و محبت نون نیست که بشه تکه‌تکه بین بچه‌ها تقسیم کرد. یک پدر تمام عشق و محبت خودش رو بدون کوچک‌ترین توفیری به تک‌تک بچه‌هاش می‌ده. حالا چه یکی باشه چه ده تا. من هم دلواپسم. اما نمی‌گم نصف دلم پیش یکیه و نصف دیگه‌اش پیش اون یکی. دل‌نگران جفت‌شون هستم.»

شوهر زن من‌ومن‌کنان گفت: «بله. کاملاً درسته. ولی فرض کنین پدری دو بچه توی جبهه داشته باشه و خدای ناکرده یکی رو از دست بده، باز هم بک پسر داره که دلش رو به اون خوش کنه. ولی من چی....»

«‌ای بابا. به‌خاطر همین یک بچه هم باید دوباره به این زندگی نکبت‌بار ادامه بدی. ولی اگه تنها بچه‌ات بمیره خودت هم می‌تونی راحت سرت رو بگذاری زمین و بدبختی‌هات به آخر می‌رسه...»

پیرمرد چاق سرخ‌رویی که از ابتدای سفر با چشم‌های متورم گوشه‌ای کز کرده بود طوری نفس‌نفس می‌زد که گویی تحمل هیکل سنگین و در عین حال ضعیفش برایش مشکل بود، یک‌باره روی صندلی تکانی خورد و غرید.

«همه‌اش چرت و پرت. این‌قدر حرف‌های بیخود نزنین. مگه ما فقط به‌خاطر فایده‌ی شخصی بچه‌هامون رو به وجود می‌آریم.»

سایر مسافرها از سر همدردی نگاهی به او کردند و همانی که پسرش از ابتدای جنگ در خط مقدم بود گفت: «تو درست می‌گی عموجان. بچه‌ها متعلق به ما نیستن. اونا به مملکت‌شون تعلق دارن.»

مرد چاق بلافاصله جواب داد: «هوم.... این هم نیست. مگه اون وقتی که بچه درست می‌کردیم اصلاً به فکر مملکت بودیم؟ اون‌ها به دنیا اومدن به‌خاطر این‌که... به‌خاطر این‌که باید به دنیا می‌اومدن. و از وقتی که متولد شدن جای ما رو توی زندگی گرفتن. این عین حقیقت است. ما به اون‌ها تعلق داریم نه اون‌ها به ما. وقتی هم که بیست سال‌شون شد درست همون چیزی هستند که ما تو سن بیست‌سالگی بودیم. ما هم پدر و مادری داشتیم. تو دنیا خیلی چیزها هست. چه می‌دونم. مثل زن‌ها. تفریح. سیگار. و خیلی چیزهای دیگه و البته مملکت که اگر ما رو هم طلبید باید بلافاصله همه بریم. حتی اگر پدر و مادرها مخالفت کنن. عشق به وطن توی سن و سال ما هنوز هست. حتی گاه بیش‌تر از بچه‌هامون. کدام‌یک از شما ادعا می‌کنه که از بودن پسرش در جبهه خوشحال نیست.»

همه ساکت بودند و فقط سرها را به علامت تصدیق تکان می‌داند. مرد چاق ادامه داد: «پس ما باید به احساسات بچه‌هامون تو بیست‌سالگی‌شون اهمیت بدیم. این طبیعیه که عشق به وطن توی بچه‌ها بیش‌تر از ما باشه. درست نیست که مدام حواس‌شون به ما باشه و مثل ما پیرمردها نتونن از جا‌شون تکون بخورن و خونه‌نشین باشن...»

«اگه قراره مملکت وجود داشته باشه مثل یک نیاز طبیعی. مثل نونی که باید برای رفع گرسنگی خورد، یکی باید پیدا بشه که ازش دفاع کنه. و این کار رو جوون‌های بیست‌ساله‌ی ما می‌کنن. اصلاً هم لازم نیست کسی براشون گریه کنه. چون اگر کشته شن شاد و سرفراز می‌میرن. حالا مگه بده که یک جوون شاد و سرافراز از دنیا بره. بدون چشیدن تلخی‌های زندگی و دیدن چیزهای ناگوار. بله. کسی نباید اشکی بریزه. باید خندید. مثل من. یا حداقل خدا رو شکر کنین. همین کاری رو که من همیشه می‌کنم. می‌دونین پسر من قبل از مرگش نوشته بود که از مردن به‌خاطر میهنش راضیه و این بهترین پایانیه که همیشه توی زندگی آرزو می‌کرد. می‌بینین من هیچ‌وقت رخت سیاه تنم نکرده و نمی‌کنم. می‌بینین...»

لبه‌ی کتش را با هیجان زیاد تکان می‌داد تا نشان آن‌ها بدهد. لب‌های بی‌رنگش به‌شدت بالای دندان‌های گمشده‌اش می‌لرزید و با چشم‌های مرطوب و بی‌حرکت به آن‌ها نگاه می‌کرد. بعد قهقهه‌ی تلخی سر داد که بیش‌تر شبیه هق‌هق‌ بود. همه‌ی مسافران با هم گفتند.

«کاملاً درست می‌گی. کاملاً درسته...»

پیرزن پیچیده لای رواندازش در گوشه‌ای مچاله شده بود و به گفتگوی آن‌ها گوش می‌داد. طی چند دقیقه‌ی اخیر سعی کرده بود چیزی در حرف‌های شوهر و دوستان و اطرافیانش پیدا کند که ذره‌ای غم و اندوه بزرگش را آرام کند. چیزی که ثابت کند یک مادر به بودن پسرش در محل پُرخطری راضی باشد چه رسد به این‌که با مرگ او مواجه شود. هنوز حرف قانع‌کننده‌ای میان همه‌ی دلداری‌ها نیافته بود و بیش‌ترین درد از این بابت بود که می‌دید هیچ‌کس احساس واقعی او را درک نمی‌کند. حالا از شنیدن حرف‌های آن مسافر مات و تقریباً گیج شده بود. یک‌باره به این‌جا رسید نه‌تنها او را درک نمی‌کنند بلکه او نیز نمی‌تواند خودش را در ردیف پدر و مادرهایی قرار دهد که بدون ریختن حتی یک قطره‌ اشک تن به جدایی و دوری از فرزندشان و یا مرگ آن‌ها بدهند. سرش را بلند کرد و خود را کمی به‌طرف بقیه قوس داد تا با توجه بیش‌تری به حرف‌های پیرمرد چاق در مورد پسرش گوش بدهد که چطور مانند یک قهرمان بزرگ و تمام‌عیار به‌خاطر امپراتور و میهن خرسند و سرافراز به جبهه‌ی جنگ رفته، بدون ذره‌ای افسوس و پشیمانی... به نظر می‌رسید وارد دنیایی شده که حتی هرگز در خواب هم ندیده است، دنیایی که تا آن زمان برایش ناشناخته مانده بود. خوشحال بود از این‌که می‌شنید هم آن پدر شجاع را تسلی می‌دهند که صبورانه از مرگ فرزندش می‌گوید.

بعد یک‌دفعه و بدون‌مقدمه انگار که هیچ‌کدام از صحبت‌هایی را که رد و بدل شده بود نشنیده باشد، درست مانند کسی که تازه از خواب پریده و به دنیای فانی قدم گذاشته رو به پیرمرد کرد و با لحنی ساده پرسید: «یعنی راست‌راستی پسر شما کشته شده؟»

همه به پیرزن خیره شدند. پیرمرد هم همین‌طور. رو به او کرد و چشم‌های پف‌کرده‌ی مرطوب خاکستری‌رنگش را به او دوخت. برای لحظه‌ای کوتاه سعی کرد جوابی به او بدهد، اما کلمات یاری‌اش نکردند. چشم از او برنمی‌داشت. گویی یک‌باره از سؤال نابجا و تا حدی احمقانه پیرزن دریافته بود که واقعاً پسرش مرده و برای همیشه از بین آن‌ها رفته است. برای همیشه.

در یک آن چهره‌اش به هم تنیده شد و در هم ریخت. با شتاب دستمالی را از جیب کتش بیرون آورد روی صورتش گرفت و در مقابل چشمان متعجب بقیه مسافران با صدایی بلند و غیرقابل کنترل هق‌هق تلخ و دردناکی را سر داد.

من و سالینجر

جی. بی. میلر                                                                              برگردانِ اسدالله امرایی

من و سالینجر:

برای نود سالگی جی دی سالینجر»

 

تازه رمان «ناطور دشت» را تمام كرده و خیلی از آن خوشم آمده بود. می‌خواستم به نویسنده‌اش تلفن كنم و بگویم چقدر از آن خوشم آمده اما شماره تلفن او را نداشتم. به همین علت به ناشرش زنگ زدم.
‌پرسیدم: می‌شود شماره تلفن جی.دی. سالینجر را داشته باشم؟
‌- برای چی؟
‌_ فقط می‌خواهم به او تلفن كنم و بگویم چقدر از كتاب او خوشم آمده.
‌یك لحظه سكوت افتاد.
‌– ببینم از این سریش‌ها كه نیستی.‌‌‌ ها؟
‌_ نه بابا!
‌– خیلی خوب.
‌زن شماره تلفن را داد. شماره را گرفتم. مردی جواب داد.
‌_ بفرمایید. شما؟
‌_ هوم... شما مرا نمی‌شناسید. تازه ناطور دشت را تمام كرده‌ام و می‌خواستم به شما بگویم چقدر از آن خوشم آمده.
 – جدی؟ چه خوب. خیلی لطف دارید.
مكثی پیش آمد. مطمئن نبودم چه می‌خواهم بگویم. گفتم:
‌_ راستش من از كتاب شما خیلی خوشم آمد.
‌مكثی دیگر، این یكی آزار دهنده بود. شنیدم كه سالینجر سرفه‌ای كرد و گفت:
‌– خوب... دلتان می‌خواهد دیداری داشته باشیم.
‌_ ای وای. نمی‌دانم، آقای سالینجر. دوست ندارم مزاحم شوم.
‌– نه، نه، هیچ زحمتی نیست، بیایید. «كورنیش ان اچ» را بلدید؟
‌_ پیدا می‌كنم.
‌– خیلی خوب، پنج شنبه ساعت سه بعد از ظهر، دم اداره پست می‌بینم‌تان.
‌_ عالی شد. راستی یك دقیقه صبر كنید. من شما را چطور بشناسم.
‌– من هیكل گنده‌ای دارم با صورتی پهن.
‌_ جدی؟ جالب است فكر می‌كردم همین طور باشید.
‌پنج شنبه به كورنیش رفتم و جلو اداره پست منتظر ماندم. اما سالینجر را ندیدم. سرانجام یك «لینكن ناویگیتور» طوسی زد بغل و مرد قدبلندی با شلوار لی‌وایز و تی‌شرت قرمز پیاده شد، پرسید: جی. بی؟
‌_ خودم هستم؟
‌– ببخشید دیر كردم. با یك مشت از دبیران نیویورك سر وكله می‌زدم.
‌گفتم: آنها همه‌شان خوره تلفن‌اند.
‌گفت: عجب. ببین كی این حرف را می‌زند.
‌جی.دی توی شهر كارهایی داشت، بنابراین او را همراهی كردم تا چند تا مجله بخرد، «ونیتی فیر»، «پرمیر»، «سون تین» و ماهنامه «هومئوپاتیك.» چند تا هم نوار ویدئویی اجاره كرد: تعطیلات رمی، عروسك و لولیتا.
‌سر راه با هم حرف‌‌‌هایی زدیم. از قرار، علایق مشترك زیادی داشتیم.
‌فهمیدم، اسم من هم با حروف اول معروف است.
‌جی. دی گفت: آن طوری بهتر است. فرق می‌كند.
‌دو تا سگ شكاری لابرادور، «فرانی» و «زویی» دم در خانه به پیشوازمان آمدند، خانه‌ای دو طبقه به‌سبك دوران استعمار و ساده و بی‌پیرایه بود پر از كتاب، مجله و روزنامه و كاغذ، عود، شمع‌‌‌های بودلر و پوستر فیلم‌‌‌‌‌های قدیمی.
‌گفتم: وای خدا، چقدر به هم ریخته است.
‌سالینجر گفت: آره می‌دانم. مدت‌‌‌‌‌هاست كه می‌خواهم خانه را مرتب كنم.
‌آن شب سالینجر كمی سوپ بلغور درست كرد و نشستیم و خوردیم و ویدئو تماشا كردیم. خیلی حرف نزدیم.
‌بین فیلم‌‌‌‌‌ها سعی كردم، سر حرف را باز كنم.
‌_ خوب... پس.
‌سالینجر سعی كرد فیلم ویدئویی را توی دستگاه بگذارد، اما از آن طرف، كمك كردم درست بگذارد.
‌_ فكر می‌كنم خیلی‌‌‌‌‌ها مثل من به تو تلفن می‌كنند. نه؟
‌– نه در واقع تو اولین نفر هستی. تعجب‌آور بود. فكر می‌كنم مردم می‌ترسند مزاحم من شوند. اما اینجا از تنهایی می‌ترسم.
‌بعد از یكی – دو هفته شروع كردم به تمیز كردن خانه، فایل‌‌‌‌‌ها را مرتب كردم و كاغذهای زیادی را دور ریختم. تلفن‌‌‌‌‌های راه دور زیادی به دوستانم زدم. به‌آن دوستم كه در پاریس بود زنگ زدم كه باورش نمی‌شد من با جی. دی. سالینجر باشم. گفتم باورت نمی‌شود، الان می‌گویم گوشی را از آن طرف بردارد. سرم را برگرداندم به طرف جایی كه سالینجر كار می‌كرد و داد زدم: هی جری! جوابی نیامد.
‌_ جری!
‌– چه خبر شده؟ من كار دارم.
‌_ گوشی را بردار، می‌خواهم با دوستم حرف بزنی.
‌– جی.بی. من الان گرفتارم.
‌_ گوشی را بردار و با دوست من حرف بزن.
‌– جی.بی من الان گرفتارم.
‌_ گوشی را بردار. یك دقیقه هم طول نمی‌كشد.
‌سالینجر گوشی را برداشت و با دوست فرانسوی‌ام حرف زد. آخرش گفت: این فرانسوی‌‌‌‌‌ها هم خیلی حراف هستند. گوشی را گذاشت.
‌روز بعد سر صبحانه، سالینجر خیلی كم حرف شده بود، گفت: به نظرم دیگر باید بروی.
‌راستش را بخواهید من تعدادی از كاغذهای او را دور ریخته بودم كه لازم‌شان داشت. بعد هم به‌خاطر تلفن‌‌‌‌‌های راه دور. تصمیم گرفتم با اظهار علاقه به كارهایش او را خوشحال كنم.
‌به اتاق كارش رفتم. همه جا پر از كاغذ بود. با حالتی عصبی به دنبالم آمد و گفت: اینها دست‌نویس‌‌‌‌‌های من است. یك رمان 2000 صفحه‌ای نشانم داد و گفت: اسمش خانه شیشه‌ای است. سی وپنج سال روی آن كار كرده‌ام .
‌_ می‌شود نگاهش كنم.
‌– خوب راستش...
‌دست‌نویس‌‌‌ها را از دست او قاپیدم و خواندم. جالب بود. خندیدم. سالینجر از بالای سرم نگاه كرد كه بداند به كدام قسمت می‌خندم.
‌گفتم: آنجایی كه پای «زویی» توی سطل آشغال گیر كرده.
‌سرفه‌ای كرد و گفت: اوه. می‌دانی این ماجرا واقعاً اتفاق افتاده.
‌با حیرت به این همه صفحه‌ای كه با دقت ماشین شده بود، نگاه كردم كه در هر صفحه آن غلط‌گیری‌‌‌هایی با دست صورت گرفته بود. نگاهی به دور و بر انداختم.
‌خبری از كامپیوتر نبود.
‌از او پرسیدم: شما هنوز از ماشین‌تحریر استفاده می‌كنید؟
‌– به نظرم تنها راهی است كه بلدم. با ماشین‌تحریر می‌نویسم.
‌با مهربانی دستی به ماشین‌تحریر قدیمی «آندروود» زد. متوجه گرد و خاك لای كلیدها شدم.
‌پنجره را باز كردم كه هوا عوض شود. ناگهان بادی از لای كركره‌‌‌ها وزید و دسته كاغذهای روی میز را در اتاق پخش كرد. زانو زدم كه جمع‌شان كنم، بی‌هوا شمعی را انداختم. وقتی آتش‌نشان‌‌‌ها رسیدند، همه چیز به تلی از خاكستر تبدیل شده بود. جی. دی روی كنده‌ای كنار استخر نشسته بود. مختصری می‌نالید و به دست‌‌‌های خودش خیره نگاه می‌كرد.
‌همان موقع ماشینی دم در ایستاد. زیباترین دختری كه به عمرم دیدم، از آن پیاده شد، قدبلند، تركه‌ای با پوست سفید و خوش خط و خال و مو طلایی. به طرف سالینجر دوید: هی بابا!
‌سالینجر سر بلند كرد و گفت: سلام نوب.
‌دختر گفت: وای. اینجا چه اتفاقی افتاده.
‌اما سالینجر نتوانست جواب بدهد. سرفه كرد و به‌زمین افتاد. آمبولانس خبر كردیم. بعد از آنكه خیالمان از بابت سالینجر راحت شد، «نوب» را به ناهار دعوت كردم و به «كورنیش» بردم و سعی كردم برایش توضیح دهم چه اتفاقی افتاده. سالینجر می‌خواست كیك بپزد كه اجاق آتش گرفت و به سرعت به همه جا سرایت كرد. سعی كردم او را از لابه لای شعله‌‌‌ها بیرون بكشم، اما همه چیز در آتش سوخت و از بین رفت. آتش‌نشان‌‌‌ها زودتر آمدند، اما دیر شده بود. نوب مرا دلداری داد «این آتش‌نشان‌‌‌ها یك مشت عوضی‌اند كه فقط خوره تلفن‌اند.»
‌من و نوب در بهار ازدواج كردیم. سالینجر حالش آن قدر بد بود كه نتواند در عروسی ما شركت كند. او آدم عجیب و غریب و گوشه‌گیری است. به جای این كه نوب اسم مرا بگیرد، من تصمیم گرفتم اسم او را روی خودم بگذارم و شدم جی.بی سالینجر.
‌هشت تا بچه داریم، فوب، زویی، بوبو، والتر، والكر، هولدن، بادی و فرانی. اسم آخری را می‌خواستم بگذارم سی مور اما گمانم بی‌انصافی بود. به هر حال آخری دختر بود.
‌ماه گذشته به‌‌‌هالیوود اسباب‌كشی كردیم. می‌خواهیم یك سریال خانوادگی درست كنیم. به اسم یك مشت میخ، با چند تا تهیه كننده حرف زدم تا یك جوری معامله را جوش بدهم، اما سخت است. این شهر پر از آدم‌‌‌هایی است كه فقط خوره تلفن‌ا‌ند.

ملک مقرب جان آپدایک

                                           «ملک مقرب»

جان آپدایک

عقیق رنگارنگ و سرو شکافته و ظروف مفرغین فرو شده در آب ساکن: این چیزها را عرضه می‏کنم. سنگ سماک، چوب ساج، یاسمن، و مر: این هدایا را می‏آورم. درخشندگی‏ی صندل‏هایم از غبار میخکها تیره می‏شود. بالهایم با نوشابه‏ای که عمر را جاودان می‏کند موم اندود شده است. چشمهایم الماس‏هایی‏ست که در تراشهای آن طلای قرمز منعکس است. صورتم نقابی از عاج است: دوستم بدار. به عهدهایم گوش کن:

آب سرد از طرح‏های پیچ در پیچ حکاکی شده‏ی ظروف مفرغین خواهد چکید. گلدان‏های لبه پهن سنگین در سردابهای معطر عرق خواهد کرد. در جزیره‏های من باغ‏های میوه هرگز از بارآوری خسته نیست. حتی برگ‏ها خوراکی‏ست. انبوه شاخه‏ها هرگز جاده‏ها را تنگ نمی‏کند. تاک‏های انگور بی‏نیاز از مراقبت خواهد رویید. حتی دانه‏های توت‏ها هسته‏های شیرینی‏ست. چرا لبخند می‏زنی؟ هرگز گرسنه نبوده‏ای؟

ساختمان آلاچیق‏ها بی‏نقص خواهد بود. در جایی که ارکان اصلی به هم متصل شده است، شمشیر آرام‏ترین نجواها محلی برای نوکش نخواهد یافت. در جایی که تیرها باریک شده، هر ضربه‏ی سطح مبسطوی یکنواخت است. در جایی که چوب نیازمند محکم نگاه داشته شدن بوده، میخایی با رگه‏های مخالف فرو شده است. سقف‏ها، به خاطر خنک نگاه داشتن، بلند است، و توفال‏های فاصله‏دار با اولین نفس مه ممهور می‏شود. هرچند پنجره‏ها باز است، پیشامدگی‏ی لبه‏ی بام‏ها چنان عریض است که از باران جز عطرش هیچ به درون اتاق‏ها نمی‏آید. آتش در جام صخره‏ی سیاه است و در آغوش نرم خاکستر نگاهداری می‏شود. هرگز بی‏پناهگاه نمانده‏ای؟

پس، زندگی‏ی تو در کجا دست خورده است؟ لذات من به همانگونه که جاودانی‏ست ویژه است. لبه‏های برش شده‏ی یک بند کاغذ فشرده‏ی تازه، برنگ خامه، شق، پارچه‏ای و پربها. کک‏ و مکهای پلکهای بسته‏ی زنی مراقب در اولین شرمندگی‏ی سفید صبح. توپی که در گلوی عریض سبز اولینشان در Cape Ann به خوبی کوچک می‏شود. چیزی عالی، یک خورشید آب نباتی کوبنده بر جایگاه تماشاچیان. بازار مکاره در گداخانه‏ی ناپدید شده. بازوان سفید دختران در رقص، تافته، بازوان سفید بنفش در فرورفتگی‏ها موسیقی جذبه‏های آن مچهای سفید را ستایش کن بازوان سفید را و کاغذهای سفید پیراسته را ستایش کن اثبات اقلیدسی‏ی قضیه‏ی فیثاغورث زیبایی‏ی تنگ کننده‏ی آن نمایش قوس و قزحی‏ی پشیزی یافت شده در ریگهای نمک. تلؤلوی ذره‏بینی در مرکب حروف کلمه‏هایی که از آن خود توست.

لحظه‏هایی معین، بیاد آمده یا خیالی، از بچگی. ورق بازی‏ی سه نفره در زیر تابش قهوه‏ای‏ی حباب رنگین شیشه‏ای چراغ، پدر و مادرت که دور از خداشناسیشان در سکوت آرزومند برد تو هستند. اتاق Brancusi، ساکت. «درخت‏های کاج و صخره‏ها» اثر سزان؛ و «تورباف» در Louvre که بزحمت بزرگتر از دست باز کرده‏ی توست.

پرتوهایی چنین ضعیف را تا حد رودخانه‏ها عریض خواهم کرد؛ هیچ چیز از دست نخواهد رفت، نه (حتی) کمترین ذره‏ی غبار به یاد آمده، و تکثیر هزاران هزار برابر خواهد بود؛ دوستم بدار. در آغوشم بگیر؛ بیا، کنارم را لمس کن، جایی که از آن عسل جاری‏ست. نترس. چرا باید عهدهای من به عبث باشد؟ یشم سبز و دارچین: آیا وجود چنین چیزهایی را انکار می‏کنی؟ چرا رو می‏گردانی؟ آیا ترانه‏ی من جویباری از بلسان نیست؟ بازوانم انباشته از سیب‏ها و کتابها‏ی عتیق است؛ آسیبی در من نیست؛ نه. ستایشم کن. ستایش تو از من ستایش خود توست؛ صبر کن. گوش کن. از نو آغاز می‏کنم.

کلاغ در بیشه جان آپدایک

                                                         «کلاغ در بیشه»

جان آپدایک

تمام شب گرم برف پنهان چنان چسبنده بارید که همه‏ی شاخه‏های باریک در بیشه‏ی اطراف خانه‏ی کوچک اجاره‏ای‏ی آنان برشی مرتفع از سفیدی را نگاهداری می‏کرد، برآمدگی‏ی رو به بالایی که در تابش بی‏سایه‏ی صبح زود عمق را از صحنه برمی‏داشت، آن را چینی می‏نمایاند، چون خوشنویسی‏ی یک دستخط، پرده‏ی منقش شقی آویخته از آسمان خاکستری، سپری از تور درهم بافته شده با نخ سیاه. Jack از خودش پرسید آیا هیچ وقت قبلاً چیزی به آن زیبایی دیده بود. برف بند آمده بود. چنان که گویی بارش برف وظیفه‏ی ویژه‏ی خوابش بود.

جبه‏ی حوله‏ای‌ش بر تن در سحرگاه کنار پنجره ایستاده بود زیرا که شب قبل او و زنش، در میان تجملی پیچ در پیچ و عتیق، شام را با صاحبخانه‏های خود صرف کرده بودند. دو شراب، قرمز و قرمز تیره‏تر، همراه شام بود. شمع‏ها روی میز طویل. دو زوج دیگر، پیرتر، به دقت تباه شده. پس از شام، مردها و زن‏ها از هم جدا شدند و بعد، گلوی مردها آزرده از کنیاک و سیگار برگها، در اتاقی وسیع که دیوارهایش، به طرزی مبهوت‏کننده، ابریشم سبز بود از نو بهم پیوستند. غوطه‏ور در درخشندگی‏ی نامربوطی چون تراشهای تصادم‏کننده‏ی چلچراغ، گروه مختلط وراجی کردند. و در آخر (ساعت روی طاقچه‏ی مرمر خاکستری، با عقربه‏های طلایی که ظرافت نخ مانند آنها خود حضور ذهنی کنایه‏آمیز می‏نمود. اعلام‏کننده‏ی زمان مستعجل) در فراری نهایی و دست از جان شسته همه به طرف پله‏های مارپیچ و بنا به دعوتی که شد به درون سراچه‏ای یورش آوردند که در آن در ساعات روز خانم سفیدموی میزبان به تنظیم سرگرمی‏ی شگفت‏انگیز خود Cartonnage می‏پرداخت. از کاغذهای رنگی‏ی برده شده یک بتکده پدید ساخته بود. دسته‏گل‏های کاغذی‏ی قاب شده به دیوار بود. روی میز کار عظیم‏ترین و به طرزی فاتحانه خوش‏نماترین بطری‏ی چسب پخش‏کن‏دار چسب Elmer’sی که جک تا آن لحظه دیده بود؛ هرگز به خواب هم ندیده بود که چنین اندازه‏ای می‏توانست وجود داشته باشد. گاو نر آبی‏ای که روی بطری نشانده شده بود شادی‏کنان می‏خندید. پیشخدمت‌ها آمدند و پالتوهای آنان را به دورشان پیچیدند. درهشتی‏ی جلوی خانه میهمانان عازم در نیمه‏ی شب با دنیایی روبرو شدند که جامه‏ی مبدل نازکی از برف به تن داشت. فرو آمدن جهانی‏ی برف میدان دید آنان را محدود می‏کرد؛ خارج خانه صمیمیتی گنبدوار داشت. میهمانان نغمه‏ی ستایش خواندند؛ میزبان، مردی کوتاه و پیر، رنجور از نقرس، سر راست کرد: شامش، شرابش، Cartonnage زنش، و حالا برفش. زوج جوان، خمیده به خانه‏ی کوچک اجاره‏ای که همچنان از آن او بود بازگشتند. حق دختری را که به مراقبت بچه نشسته بود دادند، او را چون مغضوبی به درون توفان روانه کردند، و، هرچند دیر بود، عشق ورزیدند. بنابراین، هنگامی که شش ساعت بعد بچه‏شان به گریه افتاد، مرد در حال یک واکنش غیرارادی‏ی قدردانی بجای زنش برخاست، و به تسلا دادن پرداخت.

کهنه‏ی خیس بچه ابری نامرئی از محلول آمونیاک پخش می‏کرد که در چشم‏های مرد اشک روان ساخت. سفیدی، حاشیه‏ساز پنجره‏های قطعی شده و برنده‏ی نور خورشید که در پس آسمان، چون چراغی در پس حباب کاغذی، سوزان بود. اتاق بچه با نوری سفید درخشان شده بود؛ کاغذ دیواری، با نقش بنفشه‏های رنگ پریده، به طرزی یکنواخت می‏درخشید، آنچنان که حتی گوشه‏های به هر سو دویده‏ی پف کرده از پاکی لبالب بود.

دختر بی‌حرف، برهنه و متحیر، هیکل غریب پدرش را، که در این ساعت نابهنگام بود، بررسی می‏کرد. آغوش پشمین جبه‏ی حوله‏ای‏ی ارغوانی و فشار سرد کف اتاق روی پاهایش به نحوی یکنواخت تملق‏آمیز بود؛ او را بزرگ نشان می‏داد. ران‏های غول‏آسایش مرتب از میان لبه‏های جبه‏ی حوله‏ایش رخنه کرده به داخل هوای سفید می‏آمد. از میان سه ورقه‏ی جلاخورده‏ی شیشه، آنها را می‏دید، همه چیز را می‏دید: خاطره‏ی مستی‏اش، کمبود خواب فعلی‏اش، و درخشندگی‏ی نافذ برف احاطه‏کننده. از آنجا که خاطراتش صریح بود، بنابراین او سست بود. درزهای موازی‏ی کف اتاق، برق عنابی‏ی روشن رنگ، نگاه خیره‏ی افسرده و جدی‏ی دخترش، چون نگاه خیره‏ی مردمکی که به وسیله‏ای شیمیایی متورم شده باشد ـ این چیزها، دریافت شده از طریقی ادواتی که خستگی تشتت حواس را از آن کاملاً زدوده بود، عمیقاً او را می‏گزیدو با فوریتی نه (چندان) نامطبوع، روی روده‏هایش فشار می‏آورد.

هرچند خانه کوچک بود، دو حمام داشت. از آن که وابسته به اتاق دخترش بود استفاده کرد، جایی که میله‏ی مربع پرده‏ی آبریزه از وزن مکرر کهنه‏های خیس بچه یله می‏رفت و یک بر می‏شد. در اطراف ریشه‏ی در رفته‏اش گچ سقف خرد شده بود. زیر سایه‏ی کوچکی از حیرت ایستاد، به تماشای بیضی‏ی آب ساکن که در آن (تکه‏های) متعددی از مدفوعش چون تکه چوبهای کوتاه پوسیده، به طرزی غریب صیقل خورده، شناور بود.

آب با فشار سرازیر شد؛ گویی تمام داخل منور خانه‏ی کوچک تطهیر شده به جنبش درآمد. تن لغزان دخترش را ماهرانه لباس پوشاند و او را به طرف پله‏ها برد. پاگرد بالا رو به در اتاق خوابش بود؛ نگاهی به درون کرد و دید که زنش جایش را در بستر عریض شده تغییر داده بود. بازوان برهنه‏اش از زیر روانداز بیرون افتاده بود و، خمیده، چون عاج خالداری که برجسته‏کاری‏ی جمجمه‏ی برگردانیده‏ی یالدارش را قاب گرفته باشد، هرکدام به بالشی تکیه داشت. یک پستان، بالا آمده وسیله‏ی تاب شانه‏هایش، کم عمق در خواب زن،  با مرکز شکوفا شده‏اش به نمایش درآمده بود. خورشید، در حال وارسی‏ی آسمان پاره‏پاره، ملیله دوزی‏ی کمرنگی را از میان بیشه و جام پنجره‏ها پایین می‏فرستاد، چیزی لطیف‏تر از رنگ که بافته‏ای لوزی شکل را بروی زن و بر فراز او بر تخته‏ی بلوطی‏ی گندمگون بالای بستر او می‏گسترید. چشمهای آبی‏ی زن، چون پروانه‏ها در حال فرو آمدن بر پارچه‏ای توری، باز شد.

با باز شدن مچش، مرد در طبقه‏ی پایین پنهان شد. در حالیکه از پله‏های دشوار باریک فرو می‏آمدند، بچه با حواس پرتی پشت گردنش را آهسته دست می‏زد. این تماس‏های ضعیف، چون آفتاب نامطمئن، درونش را به لرزه درمی‏آورد. طبقه‏ی پایین تاریکتر بود. انعکاس برف وسیله‏ی اثاثیه‏ی نمسار و پرمنفذ جذب شده بود. اجاره‏ای. صبح بخیر، آقای Thermostat (دستگاه خودکار تعدیل گرما). شیرفروش امروز دیرمی‏آمد: ضربه‏های سخت زنجیرها نوازنده‏ی ترانه‏ای روی چرخشهای ستبرش: شگفتا. بازوی حامل بچه‏اش درد می‏کرد.

قادر نبود جعبه‏ی گندمک (cereal) بچه را پیدا کند. گنجه‏ها مملو از خاک قند و قاشق‏های پلاستیکی‏ی ول افتاده در بادبزنهای رنگارنگ. دستگیره‏ی سینی‏ی صندلی‏ی بلند بچه‏ گیر کرد؛ پاهای دختر وارو قرار گرفته بود. همراه با حرکات افزایش یابنده‏ای ناشی از تردید آب را در دیگچه‏ای که دسته‏اش گرم نمی‏شد روی آتش گذاشت. زمستان. گندمک گرم. کجا؟ سقف غرید، لوله‏ها آواز خواند.

آمد، همسر و مادر آمد، پیچیده شده در پیله‏ای آبی که تنش را بیشکل می‏کرد، صورتش را سفید. پس از آن که مرد بستر را ترک گفته بود نتوانسته بود از نو بخواب رود. مرد، مغرور، آسوده شده، آرام، پشت میز کوچکی از کاج که با روغن بزرک صیقل خورده بود نشست. گرد گندمک Gerber دودکنان به سینی‏ی بچه آمد. آب پرتقال، به باریکی‏ی یک مداد رنگی، سحرآسا مقابل مرد حاضر شد. چون خواهرش زمین، زن گل‏های ساده‏ی وفور را پیش می‏نهد. در همان حال که لیوان را بلند کرده به طرف لبهایش می‏برد بوی زن را روی سر انگشتهایش شنید.

و حالا که آزاد شده بود تا نزد همدمش در آن سوی پنجره بازگردد، از نو خیره شد. بیشه در دور در آن سوی چمن یخ زده پرده‏ای چینی بود که در آن الفبای عظیمی از شاخه‏های باریک خاموش قرار داشت: جبه‏ای سیاه پوشیده (از گلابتون‏های سفید، ایستاده بر شقی‏ی خود. هیچ چیز در آن حرکت نمی‏کرد. هیچ عمقی وجود نداشت، آسمان لوحه‏ای از مروارید، بیشه ترکیبی رویایی که در آن گلدانها، طاقها، و فواره‏ها خاموش بود.

زنش تخم مرغی آب‏پز مقابلش گذاشت، شکسته و روان بروی یک تکه نان برشته در یک بشقاب صورتی رنگ لب پریده و در محل فرو آمدن نور مورب خورشید که از ناقصی‏ی جام پنجره لکه‏دار شده بود، تابان.

اتفاقی افتاد. در خارج پرنده‏ی عظیم سیاهی، با بال زدن پرتقلای یک کلاغ، پر و بال زنان آمد. به یکسو متمایل شد و کج شده تا پاهایش را جا بدهد، در جهت بیشه در افتاد. قلب مرد از بیم خطرهایی که متوجه کلاغ بود ایستاد، کلاغی که با چنین بی‏پروایی سوی سطحی سزاوار حرمت یورش می‏برد، در جایی که عمقی وجود نداشت چنین کورمال جویای فرورفتگی‏ای برای جثه‏ی مصرش بود. نمی‏توانست داخل شود. کلاغ، هیکل سیاهش چون یک لحظه‏ی توپخانه‏ی ضدهوایی داغان‏کنان، تلپی روی یک شاخه‏ی بلندتر افتاد و از یک ربع دایره‏ی تور رگباری از برف فرو ریخت. بالهایش باز شد و قرار گرفت. منظره که نابود شد، قلب مرد طغیان کرد. فریاد کشید “Clare”.

چشم‌های آبی‏ی کنجکاو (و جویای نتایج علمی‏ی) زن از روی صورت او به سرعت پرید طرف پنجره، جایی که فقط برف را دید، و بروی غذای فراموش شده‏ای که در میان دستهای مرد بخار می‏کرد آرام گرفت. لبهای زن حرکت کرد:

«تخم مرغتو بخور.»

چهار طرف یک داستان جان آپدایک

                                 «چهار طرف یک داستان»

جان آپدایک

عشق من:

مرا ببخش، ظاهراً در یک کشتی هستم. ضربت ترک گفتن تو مرا در قبال تحقیرهای معمول به هنگام سوار شدن بر کشتی نسبتاً بخوبی بیحس کرد ـ چرا در چارطاقی‏ی یک اسکله همه‏کس، قطع‏نظر از اینکه از چه خاندان والایی باشد و تا چه حد اعتماد به نفس داشته باشد، چون یک مهاجر اروپای مرکزی می‏نماید، و به همان نحو که شایسته‏ی این مهاجرین است با او رفتار می‏شود؟ ـ و اگرچه اکنون دو روز است که در دریا پیش رفته‏اییم، و من می‏توانم، باصطلاح، با در دسترس نبودن محض تو آرام بگیرم، هنوز قادر نیستم حواسم را بر همسفرهایم متمرکز کنم، هرچند در یک ثانیه‏ی، گویی، سلامت عقلی پریشانحواس، از رخنه‏ای در وسوسه‏ی مسلط بر ذهنم، پیامبرانه احساس کردم که پیشخدمت، از آنجا که مرا یکی از گوشه‏گیران بیکس دنیا یافته است، خدمتی پرنخوت خواهد کرد و در مقابل، در پایان سفر، متوقع انعامی پوزش‏طلبانه کلان خواهد بود، مهم نیست. لحظه‏ی بعد، تای دستمال سفره را باز کردم، و آه تو، درست بشکل یک قمری، آبی‏ی کمرنگ گردنش بوضوح برای یک لحظه چون ابری پوشاننده‏ی شعله‏ی شمع روی میز، گریخت؛ و من بار دیگر به درون زمزمه‏های مرطوب، نجواهای منکسف، پیمان‏هایی که آناً صفیرکشان پس گرفته می‏شود، (و) عرقهای رد و بدل شده‏ی عشقمان در افتادم.

کشتی تکان می‏خورد. لرزش مداوم است و در همه جا حاضر؛ بوکشان مرا حتا در اینجا نیز یافته است، در اتاق نگارش، گوشه‏ای تاریک که توسط یک پیشخدمت خشن جوان Turin ی اداره می‏شود و برای آنکه شرایط لازم یک کتابخانه را داشته باشد، دارای نسخه‏های تکه پاره‏ی “Paris MATCH” است و در پس شیشه‏ها، هفده جلد از آثار D’Annunzio که به طرزی مجلل جلد شده و به نحوی معصومانه مطالعه نشده مانده، به البته الیتالیایی. بنابراین رعشه ختم ماجرایی مطلقاً مربوط به موتورخانه است و لکه‏های اتفاقی که احتمالاً توجه تو را به خود جلب می‏کند قطره‏های کوچکی از ترشحی متهور. در حقیقت، هرچند در جهت سرزمین‏های آفتابی روان بوده‏اییم، گرفتار چرخشهایی متعدد هستیم. وقتیکه سعی می‏کنند استخر شنا را پر کنند، آب چنان به تشنج خود را می‏کوبد و در تلاطم است که من از زیر چشم نگاهی بدرون (استخر) می‏اندازم و متوقع هستم یک حوری‏ی دریایی (mermaid)ی اسیر ببینم. در بار، بطریها چون دستگاه کوچک سوییسی‏ی بی‏اندازه دقیقی جینگ جینگ می‏کند و Daiquiriها لرزان نزدت می‏آید، دایره‏های کوچکی از اضطراب که بین مرکز و لبه به جلو و عقب می‏چرخد. روز اول، در حالیکه، در روزهایی که با تو گرفتار زمین بودم، احساس یک سفر اقیانوسی را فراموش کرده بودم، در تالار عمومی‏ی کشتی ایستاده بودم، منتظر اینکه سعی کنم در عرشه‏ی بالاتری برای خود جایی و اگر ممکن باشد یک روزنه بخرم، وقتیکه، بدون هیچ تغییری قابل رؤیت در ترتیب اثاثیه، چراغ‏های ثابت، نخل‏های در گلدان، یا تابلوی اعلانات چند زبانی، کف چون مغناطیس تخت عظیمی ناگهان خونم را سنگین کرد ـ به طور فوق‏العاده‏ای سنگین، مردم در اطرافم ایستاده بودند، و سیمای آنان به اندازه‏ی حتا یک میلیمتر هم تغییر نکرد. در واقع بسیار خنده‏آور بود، چون به محض اینکه کشتی در جهت اول پیچید خون من در رگهایم (و) در جهت بالا به کلی جهید ـ بیاد میاوری که در اولین لحظه‏ی پس از یک ضرب دیدن بازویت چه احساسی دارد؟ ـ و گویی محتمل بود که من، و، اگر من، همه‏ی دیگرانی که چهره‏هایی تغییرناپذیر داشتند نیز، چون بادکنک‏هایی لبریز از هلیوم از زمین بلند شویم و تصادم‏کنان به سقف بچسبیم، جایی که کارکنان کشتی می‏بایست، غضب‏آلود، با دسته‏های جارو، ما را از آن نجات بدهند. رویا گذشت. کشتی از نو چرخید. خونم از نو سنگین شد. گویی تو نزدیک بودی.

ایزولت، باید نام ترا بنویسم. ایزولت. از بسیاری‏ی خونی که از من جاری‏ست خواهم مرد. مطمئناً احساس بی‏خونی می‏کنم، یا، دقیق‏تر، رقیق شده، تا نیمه رقیق شده، چرا که گویی تمام چیزها را ـ طنابهای سفید، گیره‏های کوچک مغناطیسی‏ی استادانه ساخته شده‏ای که مانع از باز و بسته شدن مداوم در می‏شود، اتاقچه‏ی مثلثی (شکلی) برای آبریزه (Shower) که به طرزی فریبنده خانه به خانه است، مصالح تجملی و نازپرور در هر سو ـ با تو می‏بینم، لمس می‏کنم، یا درباره‏اش لبخند می‏زنم، که معنایش، از آنجا که تو اینجا نیستی، این است که من فقط نیمی می‏بینم، فقط نیمی وجود دارم. مرتب فکر می‏کنم چقدر جای افسوس است که همه‏ی این تجملات برای من، تریستان عبوس، دائماً غمگین، یتیم، بیخانمان، تلف می‏شود. حتا این قلمی که به وسیله‏اش این را می‏نویسم یک قلم قدیمی از نوع قلمهایی‏ست که باید در دوات فرو بردش، یا (از نوع قلمهای) قطزده، که قابلیت انحنای آن بطرزی غیرقابل مقاومت آرایش‌هایی را در خط مدعو می‏شود که پیش از اینکه سرانجام خشک شدن را بپذیرد برای چند دقیقه به رنگ آبی‏ی تابان، خیس می‏نشیند. جاقلمی نوعی چوب صیقل خورده‏ی آسیایی‏ست، ساج؟ آبنوس؟ تو می‏دانستی. برای من افسون‏‏ کننده بود، چطور تو نام سطوح را می‏دانستی، چطور تو معصومیت این را داشتی که یک تخته پوست را نوازش کنی و از مرگ کوچک هراسان تیزچشم در زیر آن خود را عقب نکشی؛ برای من، که همیشه در شرف سبزیخار شدن بوده‏ام، چیزی که مارک، می‏دانم، خواهد گفت نوعی آرزوی مرگ داشتن بود (نمی‏توانم برای تو تشریح کنم که در نظر من آن مرد تا چه حد احمق می‏نماید؛ تاحدی غیرمنصفانه کافی، حتا آن اندک واقعیت که در اوست بنظر می‏رسد که به پشتی‏ی این سرمایه‏ی عظیم او ـ این «آدم‏ها» این «مایملک» محضش ـ از حماقت باشد، تا آنجا که حتا وقتی چیزی هوشمندانه می‏گوید اثرش بر من چنان است که گویی از انجیل در راه پشتیبانی از بیداد اجتماعی نقل قول شود. این هلالین بکلی از اختیار بیرون رفته است. اگر در نظر تو زشت می‏آید، حسادت را مقصر بدان. لیکن، من مطمئن نیستم که بخاطر اینکه شوهرت ـ هرچند فقط شرعاً ـ مالک توست از او نفرت دارم، یا، باریک‏بینانه‏تر، بخاطر اینکه او ترس مرا از چنین تعلق شرعی حس می‏کند، احساسی که به او، با همه‏ی کودنیش، بزرگ منشی‏ی مضحک و حرفهای بچگانه‏اش، تسلط غریب اخلاقی‏ای بر من می‏دهد که من، هرچه پیچ و تاب بخورم، نمی‏توانم آنرا بشکنم، آخر هلالین).

یک چرخش تقریباً بداندیشانه‏ی خصوصاً طولانی‏ی کشتی، شیشه‏ی جوهر را، نریخته، در عرض نهانگاه من لغزاند و این فرصت را به من داد که بین چشم دوختن به افق و آغاز ناخوشی‏ی دریا (دریازدگی) یکی را انتخاب کنم.

کجا بودم؟

برای من شگفت‏انگیز بود که شریک حساسیت تو در قبال بافت‏ها بشوم. کم‏عمقی‏ی تو، نامی که زنم به آن می‏دهد ـ چون هر چیز دیگری که او می‏گوید، چیزی در آن هست که، در حداقل، پیش از طرد شدن قابل مکث است ـ به درون دنیای من که تا به آن لحظه به طرزی ناقص مصنوعی بود بعد جدیدی آورد. اکنون، شناور در این دنیای جزیره‏ای تجملی، جایی که موسیقی چون سردردی دائمی نواخته می‏شود، همه‏چیز را نیمی از درون چشمهای تو می‏بینم، گفتگوهایی مسلسل با تو در سرم ترتیب می‏دهم، و دستم را روی چوب تمیز شده‏ی ماهون پیشخان (بار) می‏گذارم چنانکه گویی تپش زیر سطح تویی، حوری‏ای دریایی در حال برخاستن. گفتگوهای ما درباره‏ی چیست؟ من، مغزم به طرزی خسته‏کننده در حال وارسی‏ی دقیق قلوه سنگهای ریزش احساسی (تکه‏هایی جدا شده و در غلتیده از فراز کوه‏ها)، کشفهایی کوچک درباره‏ی خودمان می‏کنم که به عجله به تو باز می‏گویم، آنها هرگز تا آن اندازه که من فکر می‏کردم بر تو تأثیر نمی‏گذارد. دیروز، مثلاً، در حوالی‏ی ساعت سه و سی دقیقه‏ی بعدازظهر، وقتی که خورشید پریده رنگ ناگهان از موجه نمایاندن نشستن بر صندلی‏ی عرشه دست کشید، من، در حال تا کردن پتو کشف کردم که هرگز، در قلبم، رنجهای ترا به اندازه‏ی رنجهای خودم جدی نیانگاشته بودم. اینکه تو غمگین بودی را می‏دانستم. می‏توانستم نحوه‏ی کار اجزای ماشینی‏ی قیدی را که درش بودی ترسیم کنم، می‏توانستم خطوط سرزنده‏ی محیط‏کننده را رسم کنم و رنگهای درخشان یکنواخت چگونگی‏ی موقعیتت را بچشم ـ در واقع عذابهای ترا چنان به روشنی می‏توانستم مجسم کنم که احساس می‏کردم در احساس آنها با تو شریک هستم. اما نه، نوعی نهایی از باور وجود داشت که من آن را از درد تو دریغ می‏داشتم، که بعد و وزن را از آن سلب می‏کرد، و از این بابت به این دیری پوزش می‏خواهم. در سرم تو پوزش را با خنده‏ای پذیرفتی، و بعد خواستی که ادامه بدهی و درباره‏ی جنبه‏های عملی‏ی فرارمان بحث کنی. دو ساعت بعد، در حالیکه یک Daiquiriی لرزان را با انگشتهایم روی پیشخوان (بار) میخکوب نگاه داشته بودم، به طرزی نسبتاً لرزان این فکر آرامش‏بخش را تنظیم کردم: از هر نظری اگر برایت چنان نبودم که باید باشم، هرگز تظاهر به داشتن احساسی بجز عشق نسبت به تو نکردم، هرگز به هیچ نحوی تقاضای محدود کردن، یا مقید کردن، عشقی را که تو نسبت به من داشتی نکردم. هر فداکاری‏ای که تو حاضر به انجامش بودی، هر به خطر انداختنی که تو تصمیم به اجرایش گرفتی، هر رنجی که تو داوطلبانه به خاطر من تحمل کردی، من روا داشتم. در گستردگی‏ی بی‏نهایت اشتیاق من به پذیرش عشق تو، من عاشق کامل بودم. یک مرد دیگر، با دیدن اینکه تو خود را بی‏رحمانه می‏کوبی و می‏دری، احتمالاً از روی صرف نازک طبعی‏ی کمرویی (آنرا ترحم خوانان) تظاهر می‏کرد که به تو پشت می‏کند، و جان تو را به قیمت وقارت نجات می‏داد. اما من، چه فقط خواب شده یا عملاً از روی احساس خود کشتن، به استواری صورتم را در جهت شعله‏ی بین ما نگاه داشتم، هرچند که در چشمهایم آب افتاد، پوست دماغم کنده شد، و ابروهایم در وزش‏های توأم دود ناپدید گشت. شانه خالی نکردن و معیوب نکردن پاکی‏ی خشم درخشنده‏ات همه‏ی نیروی غریب خودپرستی مرا طلب می‏کرد. نه؟ چندین ساعت در این باره با تو بحث کردم، یا بیشتر بازگویی‏های جامعی را بر شبح ساکتت فرو ریختم، شبحی که قوه‏ی دریافتش بی‏زحمت، چون آب حلقه‏دار شده، وسیع می‏شد، تا شامل همه‏ی تفصیل‏ها شود.

بعد، سرانجام خسته، در حال مسواک زدن دندانهایم در حالیکه پرده‏های آبریزه در کنار من چون دو آونک بطی، خش‏خش‏کنان به جلو و عقب حرکت می‏کرد، قیاسی دریافت داشتم، که گویی مکاشفه‏ای بود و از نظر اهمیت مطلقاً جاذبه‏ای، قیاسی که (کبرا) به هر اندازه ما به خاطر یکدیگر رنج برده‏ایم، برای من مقصر شمردن تو برای دردم مطلقاً مطرح نیست، هرچند اگر بخواهیم دقیقاً حرف بزنیم تو باعثش بودی؛ و، از آنجا که (صغرا) تو و من به عنوان عشاق آینه‏هایی بودیم و همیشه یک احساس داشتیم، بنابراین (نتیجه) توهم باید چنین احساسی داشته باشی، بنابراین، فکرم آسوده است. به این معنا که، این موقعیت اخلاقی‏ی لغزواری‏ست که مکرراً توسط کسی زخمی شوی چرا که عاشق او هستی. آن فرعیات در پرستش من، آن خرده‏نان‏های تأثیر مارک که من هرگز نمی‏توانستم هضم کنم، آن خاکسترهای شعله‏های گذشته (و) جارو نشده از گوشه‏هایت، آن لکه‏های میانه‏روی، نظرهای اجمالی‏ی سنگدلی، حتی لحظه‏های کراهت بدنی ـ هرگز اینها نبود که مرا آزار می‏داد. کمال تو بود که مرا نابود کرد، اعمال منطقی‏ی مرا به جنون کشاند، نیروی شرافت سالم مرا گرفت، چنان خونی از من جاری ساخت که از بی‏خونی سفید شدم. اما من گله‏ای ندارم. و به این ترتیب می‏دانم که تو نیز گله‏ای نداری؛ و این دانایی، در میان بدبختی‏ی ناآرامم، به من آسودگی می‏دهد. چنان که گویی آنچه که آرزو دارم تا ابد متعلق به من باشد حضور تو نیست بلکه نظر موافق توست.

از شنیدن این خبر، درست پیش از حرکتم، از Brangien، که تو مرتباً به دیدار یک روانشناس می‏روی مضطرب شدم. من نمی‏توانم باور کنم که چیزی غیرطبیعی یا قابل معالجه درباره‏ی موقعیت ما وجود داشته باشد. ما عاشقیم. تنها راه‏حل آن عروسی‏ست، یا چیزی به حد کفایت برانگیزاننده از آشکارشدگی‏ی معادل عروسی. من حاضرم زندگیم را وقف پرهیز از این مرگ کنم. از آنجایی که تو در خلق عشق ما شجاع بودی، پس من باید در نگاهداری‏اش شجاع باشم. تنم آرزومند افراط قتال توست. در زیر انکار چون کشتی‏ی خسته‏ای غژغژ می‏کند. روزی صدبار تصمیم می‏گیرم خود را از این کشتی‏ی آرامش‏ناپذیر رها سازم و خود را به امواج بسپارم تا شاید بنابر بختی به ظاهر ناموجه بار دیگر به سوی تو فرستاده شوم همچنان که یک بار، کودک‏وار، چنک‏زنان، و به زحمت جاندار، به درون Whitehaven شناور شدم. اما من که Morholt را کشتم این مار نُه‏سر اشتیاق را مکرر در مکرر می‏کشم. کشتی‏ی من شیارکشان پیش می‏رود، خونریز خط مستقیمی از زمرد کبود که دنبال خود به جای می‏گذارد، عازم خدا می‏داند کجا، اما دور از سرزمین‏های مصالحه و تیرگی، جایی که عشق ما، چون گل کود شده، به زمین ابله باز می‏گشت. بله، اگر به صورت دو بیگناه یکدیگر را ملاقات کرده بودیم، می‏توانستیم عشقمان را آزاد بگذاریم و بگذاریم سیر طبیعی‏ی شور، کمال (زفاف)، اشباع، خرسندی، ملولی، خیانت را بپیماید. اما، از آنجا که گناهکاریم، می‏توانیم به جای آن دست به پاکی‏ای بیابیم که بدون بازگسیختگی تا مرگ ادامه خواهد یافت. به خاطر می‏آوری که چگونه، کنار رودخانه، با به خطر انداختن جانت به خاطر مسأله‏ای تشریفاتی، آهنی که از شدت گرما سفید شده بود را در دست گرفتی، نه پله برداشتی، و کف دستهای سرد پاکت را به همه‏ی Cornwall نشان دادی؟ به توست که من اقتدا می‏کنم. در کتاب Isak Dinesen که به تو دادم آیا داستانی را که در آن خدا به شکل کسی که می‏گوید نه توصیف می‏شود به خاطر میاوری؟ با گفتن نه به عشقمان، تو و من، جزو خدایان می‏شویم. حس می‏کنم این کفر گویی‏ست و مع‏الوصف می‏نویسمش.

فاصله‏ی بین ما افزون می‏شود. زنگ‏ها به صدا درمی‏‏آید. پیشخدمت Turinی در حال قفل کردن قفسه‏ی کتاب است. دلم برایت تنگ شده است. به تو وفا دارم. بگذار، همیشه دور از یکدیگر، زنده بمانیم. به عنوان خجلتی برای دنیایی که در آن همه چیز از دست می‏رود مگر آنچه که ما خود انکارش کنیم.

ت.

(2)

Kaherdin عزیز:

معذرت از اینکه پیش از این نامه ننوشته‏ام. این طریقی که ما همه زندگی می‏کرده‏ایم منجر به وقت اضافه‏ی زیادی نمی‏شود. هفته‏هاست که کتابی یا مجله‏ای نخوانده‏ام. الان بچه‏ها خوابند (فکر می‏کنم)، ظرفها در ظرفشوی خرد شده از بین می‏رود، و من با پنجمین گیلاس Noilly Prat امروزم اینجا نشسته‏ام. تو تنها کسی بودی که مورد اعتماد او بود، بنابراین برای تو می‏گویم. از نو ترکم کرده است. از طرف دیگر، «زنک» (she) را هم ترک کرده است. تو از این (قضیه) چه می‏فهمی؟ زنک، اینطور که از ظاهرش برمیاید، رفتن او را نسبتاً راحت تحمل می‏کند. عصر شنبه در یک میهمانی‏ی قلعه بود و تقریباً هیچ تغییری نکرده بود، فقط لاغرتر به نظر می‏آمد. تمام شب مارک سخت مراقبش بود. حداقل زنک او را دارد؛ همه آن چیزی که گویی من دارم یک خانه، یک برادر، یک حساب در بانک، و یک شبح است. شب پیش از سفر دریاییش، با مهربانی‏ی زیاد و غیره، برای من تشریح کرد که فقط به عنوان یک نوع جناس لفظی با من عروسی کرده. که چیزی که او را به طرف من کشاند این بود که اسم زنک را داشتم. همه چیز ـ هفت سال، سه بچه ـ یک نوع اشتباه فرویدی بود، و در حالیکه التماس می‏کرد بخشیده شود جداً به طرز فریبنده‏ای عین یک پسربچه بود. سرهمه‏ی این (قضایا) حتی خنده‏ام هم انداخت.

اگر کمترین ارزشی برای خودم قائل بودم مرده بودم یا دیوانه شده بودم. نمی‏دانم که عاشقش هستم یا نیستم یا اینکه عشق چیست یا حتی اینکه می‏خواهم این را کشف کنم یا نمی‏خواهم. سعی کردم به او بگویم که اگر عاشق زنک بود و کاریش نمی‏توانست بکند باید مرا ترک می‏کرد و می‏رفت پهلوی زنک، و هر دوی ما را تا ابد شکنجه نمی‏داد. هیچوقت از زنک زیاد خوشم نمی‏آمده، و عجیب است که این مسأله به طرز غریبی به او (تریستان) بر می‏خورد، اما به خاطر رنجی که احتمالاً زنک را مجبور به تحملش کرده جداً دلم به حال زنک می‏سوزد. اما او ظاهراً فکر می‏کند که در معلق ماندن بین ما چیزی چنان زیبا وجود دارد که با هیچ یک از دستهایش (ما) را رها نمی‏کند. به سرعت از چیزهای والا به چیزهای پیش پا افتاده می‏رسد. مارک، که پهلوان پنبه‏وار می‏خواهد منطقی و منصف باشد، وکیلش را به کار واداشته بود، و من مرتب چشم انتظار بودم که شش هفته‏ای را در مزرعه‏ای در جایی بگذرانم. اما نه. پس از اینکه تمام تابستان به بالا رفتن از نرده‏ها، میعادهای قلابی، و غیره گذشت، هر چیزی که شباهتی به جنبش واقعی داشته باشد او را می‏ترساند و سوار یک کشتی می‏شود. و در تمام این قضایا، (در حالی که) زندگی را برای همه‏ی کسانی که با این ماجرا بستگی‏ای دارند، به ضمیمه‏ی بچه‏ها، جهنم می‏کند، قیافه‏ی یک قدیس رنجدیده را به خود می‏گیرد و مصر است که دارد سعی می‏کند کاری را که درست می‏باشد انجام دهد. چیزی که واقعاً نابودکننده بود سوء استفاده‏اش از من نبود، بلکه مهربانیش بود.

در فکرم با دعوت تو به بازگشت به Carhaix بازی کرده‏ام، اما به نظر بی‏حاصل می‏آید. بچه‏ها مدرسه هستند، من اینجا دوستانی دارم، زندگی می‏گذرد. غیبتش را اینطور توضیح داده‏ام که برای انجام کارهایش به سفر رفته است، که همه کس قبول می‏کند و هیچ‏کس باور نمی‏کند. مردهای دور و برهم تسلا بخشند و هم تهدیدکننده ـ حدس می‏زنم این تهدیدکننده بودنشان است که آنان را تسلابخش می‏کند. شرافت من کاملاً مصون است. این مسأله‏ی اداره کردن خواستگارها را از نو بخاطر می‏آورم، نگاهداشتن هر کدام از آنان را در فاصله‏ای صحیح، نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور، کوشش برای به خاطر سپردن اینکه به هر کدام دقیقاً چه گفته شده است. برای چند لحظه در میهمانی، حالا که حرفش شد، مارک سخت مراقب من بود. در اصل چیز نفرت‏انگیزی‏ست. اما چیز دیگری نفس مرا روی آب نگاه نمی‏دارد.

هرگز نتوانستم اینرا ازش دربیاورم که زنک چه داشت که من نداشتم. اگر تو، به عنوان یک مرد، می‏دانی، خواهش می‏کنم، به من نگو. اما اینرا می‏بینم که نه ظاهرش بود، نه سوادش بود. نه حتی در رختخواب. هرقدر من در رختخواب بهتر بودم، او بدتر می‏شد. اینرا به عنوان سرزنشی تلقی می‏کرد، و عادت داشت به طرزی به من بگوید من خوشگل هستم که گویی خوشگل بودن من شوخی‏ی ظالمانه‏ای بود که در حقش روا داشته بودم. هرچه سخت‏تر سعی می‏کردم، بیشتر شبیه یک تقلید کج سلیقه می‏شدم. اما از چی؟ زنک واقعاً کم عمق‏تر و احمق‏تر از اینست که من حتی از او نفرت داشته باشم. شاید همین است. احساس می‏کنم مرا رها کرده‏اند، تلق، آن‏طور که شیی‏ای استوار را می‏اندازند، اما زنک، زنک را در مهجور بودنش دنبال می‏کنند. قلب او از سطوح بیشکل ـ آسمان، سقف جنگل، دریا ـ پس می‏آید و وحشتی را به او باز می‏دهد که به شکل زنک است. بدترین چیز اینست که، من دلم می‏سوزد. حتی به بدبختی‏ی او نیز حسودیم می‏شود. حداقل بدبختی‏ی مشخصی‏ست. ماجرا، به نحوی که او تعریف می‏کند، اینست که آنان از یک جام نوشیدند. ربطی به محاسن ما دو تا ندارد اما زنک عاشق اوست و من نیستم. من فقط خیال می‏کنم که هستم. اما اگر من عاشق او نیستم، هرگز عاشق چیزی نبوده‏ام. تو فکر می‏کنی همین طور است؟ تو مرا از وقتی که به دنیا آمدم می‏شناخته‏ای، و من از جوابت می‏ترسم. من می‏ترسم. شب یکی از بچه‏ها را با خودم به رختخواب می‏برم و دخترم / پسرم را ساعت‌ها در آغوشم نگاه می‏دارم. پلکهایم بسته نمی‏شود، وقتی آنها را می‏بندم می‏سوزد. هرگز نمی‏دانستم حسادت چیست. چیزی‏ست که به طرزی پایان‏ناپذیر گرسنه است. جداً فقط تحلیل می‏برد و به هم می‏زند و من نمی‏توانم فکرم را روی چیزی متمرکز کنم. به خاطر می‏آورم که چطور عادت داشتم روزنامه‏ای بخوانم و مسائل برایم اهمیت داشته باشد و به نظر می‏رسد که آن آدم دیگر من نیستم. روز را، و شبهایی را که بیرون می‏روم، می‏توانم بگذرانم، اما در غروب‏هایی که تنها هستم، ساعتی هست، همین الان، وقتی که همه چیز چنان توخالی‏ست که برای حقیر شدن من حدی وجود ندارد. قصد نداشتم اینرا در نامه بیاورم. می‏خواستم درباره‏اش شاد، و شجاع، باشم، و مسخرگی کنم. تو زندگی‏ی خودت را داری. به خانواده‏ات سلام مرا برسان. اینجا سلامت جسمی به طرزی غریب خوب است. خواهش می‏کنم، خواهش می‏کنم، هیچ چیز به مادر و بابا نگو. آنان نخواهند فهمید و نگرانیشان فقط گیجم خواهد کرد. من جداً حالم خوب است. بجز همین الان. فکر می‏کنم برداشت اصلی‏من بی‏حاصلی‏ی باور نکردنی‏ی زنده بودن است.

قربانت، ایزولت

(3)

(ارسال نشده)

تریستان:

تریستان

تریستان تریستان

گل‏ها ـ کتاب‏ها

نامه‏ات گیجم کرد و به حیرتم انداخت ـ آن را به مارک نشان دادم ـ از نو قصد دارد علیه تو به دادگاه شکایت کند ـ رقت‏انگیز ـ کوششهای او برای مهم جلوه دادن خودش. در بین کلمه‏ها منتظر صدای در زدنش هستم ـ اگر می‏دانست دارم چه می‏نویسم با لگد بیرونم می‏انداخت ـ و حق با اوست.

«فرمانروا»ی من حقیر شده

ببخش ؟؟؟؟

برای تو کلمه‏ی ساده‏ای‏ست

می‏خواستم در بازوان تو چاق شوم و بخوابم ـ تو مرا با دورانهای غیبت در ربودی ـ عشقمان را به قیمت زندگی‏ی ما افزون کردی ـ هر بار که جدا شدیم مرا دریدی ـ 12 پاوند لاغر شده‏ام و با خوردن قرص‏ها زندگی می‏کنم ـ از خودم حیرت می‏کنم.

زنت ظاهراً حالش خوب است.

تریسته (Trist)

آقای

خانم

گل‏ها پژمرده و کتاب‏ها مخفی و زمستان سنگین اینجاست ـ در زدنش ـ

ترا بکشم. باید ترا در قلبم بکشم ـ بیرونت کنم ـ در نزن حتی اگر من منتظر باشم. برگرد پهلوی زنت ـ سعی کن ـ صمیمانه سعی کن با او بسازی. او از من نفرت دارد اما من به خاطر غمی که برایش آورده‏ام دوستش دارم ـ نه ـ از او نفرت دارم چون آنچه را که همه کس می‏توانست ببیند نمی‏پذیرفت ـ او از تو دست کشیده بود. من ترا به دست آورده بودم.

قلم در دست من

سفیدی کاغذ

جریان هوا روی قوزک‌های من سنگفرش کف اتاق ـ صداهای قلعه ـ صدای پای تو؟ از مارک حذر کن ـ او قوی‏ست ـ رقت‏انگیز ـ «فرمانروا»ی من حقیر شده ـ او از من حمایت می‏کند. دارم به خودم می‏آموزم که دوستش بدارم.

از کشتی خوشم می‏آمد.

عشق خیلی دردناک است.

اگر نرگس‌هایی که کاشتی در بهار بروید آنها را از ریشه خواهم کند.

چه چیز مسخره‏ای نوشتم ـ نمی‏دانم این نامه را برای تو می‏نویسم یا نه ـ از خودم حیرت می‏کنم ـ مارک فکر می‏کند من باید تسلیم دادگاه شوم ـ او از تو و من کامل‏تر است. گل‏ها و کتاب‏هایی را که به من دادی بخاطر می‏آوری؟

بخاطر من تمامش کن ـ صدای در زدنت هرگز شنیده نمی‏شود ـ زمستان اینجا سنگین است ـ سورتمه سواری‏ی بچه‏ها ـ از پنجره کوه‏ها مشخص است ـ گلویم گرفته ـ مارک می‏گوید روحی‏ست ـ می‏شنوم که می‏خندی.

تر (Tr)

خواهش می‏کنم برگرد ـ هیچ چیز مهم نیست.

(4)

Denoalen عزیزم:

صلاح‌دید تو با موفقیتی نمونه‏ای دنبال شده است. مرد جوان، به محض اینکه با واقعیت ازدواج روبرو شد، حتی زودتر از آنچه که ما انتظارش را داشتیم فرار کرد. در نتیجه «همسرم» سرخورده و به نحوی قابل رضایت رام شدنی‏ست.

بنابراین فکر می‏کنم در چنین وضعی اقدامات متعدد قانونی علیه هر دوی آنان فعلاً می‏تواند متوقف گردد. لیکن، من به هیچ وجه میل ندارم از تمام امکانات بعدی‏ی اقدامات قانونی چشم بپوشم. نامه‏ای بسیار طولانی، بی‏احتیاط، و متهم‏کننده در اختیار دارم که عاشق معترف پس از پیمان‏شکنی‏اش نوشته است. اگر مایل باشی، برایت می‏فرستمش تا برای حفظ آن از رویش عکسبرداری شود.

در صورتی که، وسیله‏ی حادثه یا حادثه‏هایی پیش‏بینی نشده، قرار شد بعد از همه‏ی این تفاصیل ماجرا به دادگاه ارجاع شود، من کاملاً موافقم که اظهار دفاعی‏ی آنان مبنی بر این که به نحوی اتفاقی در نوشیدن دارویی سحرآمیز شریک شده‏اند محکمه‏پسند نخواهد بود. مع‏الوصف به نظر من می‏رسد که پیشنهاد مصرانه‏ی تو که طرز عمل باید مجازات هر دو باشد موقعیت‏های مخفف‏کننده‏ای را که وجود دارد به حساب نمی‏آورد. مثلاً؛ این که در تمام طول ماجرا، تریستان، در جنگ، به ابراز وفاداری‏ی کاملی نسبت به من ادامه داد غیرقابل تردید است، و دلاوری‏ی کاملاً در حد معیارهایی که او خود در روزهای پیش از باصطلاح سحرشدنش وضع کرده بود. همچنین، به رغم پیوند جسمی‏ای که بی‏شرمانه و به وضعی که نمایشگر فقدان قوای عقلی‏ی متعادل بود دنبال می‏شد، ادعای دلبستگی‏ی دوگانه‏ی آنان به من در گوشم مطلقاً توخالی نمی‏نمود. به هرحال، این فتح نمایان تریستان (یعنی، به قتل رساندن اژدهای Whitehaven) بود که همسرم را به Tintagel آورد؛ و، البته هر چند این عمل از هیچ نظر حقی پدید نمی‏سازد که از نظر قانونی قابل دفاع باشد، این را می‏توانم درک کنم که، در مغزهایی که هنوز رشد کامل نکرده‏اند و در آنهایی که به سادگی به هیجان می‏آیند، این احتمال موجود است که به عنوان سایه‏ی یک حق به حساب آورده شود. به خاطر آوردن این مسأله که در اینجا سر و کار ما با زنی‏ست با خون ایرلندی و مردی که تربیت اولیه‏اش تقریباً به کلی بر مبنای موازین اروپایی (غیر انگلیسی) بوده است، برای هر دوی ما، به عنوان مردانی انگلیسی و منصف، مفید خواهد بود. به علاوه، «همسرم» به عنوان شخصیتی سیاسی باید در نظر گرفته شود. زنده. «کاخم» را مزین می‏کند. مردم از او خوششان می‏آید. گذشته از این، صلح طولانی‏ی بین ایرلند و Cornwall که ازدواج ما قابل اطمینانش کرده است نباید با بی‏ملاحظگی به مخاطره بیافتد.

بنابراین، با سنجیدن همه‏ی این عوامل، و بدون راندن تمایلات خصوصی‏ی قلبم، بر آن هستم که اقدامات را از طریقی ملایم‏تر از آنچه که اکنون صلاحدید توست به مرحله‏ی اجرا درآورم. می‏توانیم فرض کنیم که تبعید تریستان همیشگی‏ست. بازگشت به دستگیری‏ی مجدد، محاکمه، و مرگ خواهد انجامید. «همسرم» کنار من باقی خواهد ماند. اقامت طولانی‏ی او در بیشه‏ی Morois بدون تردید باعث شده است که بیشتر قدر مزایای مادی‏ای را که در کاخ من برخوردار است بداند، قدرت و غمخواری‏ی من بر او آشکار شده است، و او در اصل منطقی‏تر از این است که بتواند در قابل التجای آمرانه‏ی آنها مقاومت کند. تا زمانی که پریشانحالی‏ی او ادامه دارد، او را مجبور می‏کنم خود را تسلیم روانکاوی کند. اگر پریشانحالی‏ی او بدون علائم بهبودی ادامه یافت، او را تسلیم دادگاه خواهم کرد. اطمینان دارم که این ضروری نخواهد بود. نظر به احتمال بعید اینکه این «داروی سحرآمیز» چیزی بیش از یک افسانه باشد، به کیمیاگران خود دستور داده‏ام تا در مقام ساختن پادزهری برآیند. سرانجام کاملاً بر اوضاع مسلط هستم.

با بهترین تهیات،

(تقریر شده اما امضاء نشده)

مارک: «...»