تصوير يك شهر، يك دوست

ناتالي گينزبورگ

اين فصل، نقشي است از دوستي عزيز كه خاطرش براي گينزبورگ سخت گرامی‌و پربهاست، دوستي كه آثار هنري‌اش مانند مشعلي فرا راه يارانش قرار گرفت. می‌توان گفت قشنگترين صفحاتي هستند كه تا بحال راجع به چزاره پاوزه نوشته شده است. پاوزه در 27 آگوست 1950 به زندگي خويش خاتمه داد. او يكي از نويسندگان و شعراي نامی‌و معاصر ايتاليا بود كه جايزة "استركا" به او تعلق گرفت.

شهري كه براي دوستمان عزيز بود با گذشته فرق چنداني نكرده است: چند اتوبوس برقي به راه افتاده و چند راهروي زيرزميني ساخته شده است. سينماي جديدي درست نشده و سينماهاي قديمی‌هنوز با همان نامهاي پيشين باقي مانده است. نامهايي كه تكرارشان خاطرات دوران گذشته و جواني را، در ما زنده می‌كند. ما اكنون در شهر ديگري زندگي می‌كنيم، شهري بزرگتر. اگر روزي با يكديگر روبرو شويم و راجع به شهرمان صحبت كنيم، از ترك آن، هيچ پشيمان نيستيم، چون زندگي در آنجا، ديگر برايمان ميسر نبود. اما، وقتي به شهر خود بازمی‌گرديم كافي است از دروازه‌اش عبور كنيم و در خيابانهاي درختي مه آلودش قدم بزنيم تا خود را كاملا" در خانه خويش احساس كنيم. اندوهي كه هر بار با بازگشت به خانه ماه به ما دست می‌دهد اين احساس را در ما به وجود می‌آورد كه اينجا در خانه و كاشانة خود و در جايي كه جواني مان را گذرانده ايم، ديگر دليلي براي ماندن نداريم و آنچه به استقبلال ما می‌آيد انبوه خاطرات و سايه هاست.

از اين گذشته، شهر ما، چهرة اندوهباري دارد. صلح هاي زمستان بوي بخصوصي به مشام می‌رسد، بوي ايستگاه راه آهن آميخته با بوي دوده اي كه در تمامی‌خيابانهاي درختي پراكنده است. صبح زود، كه از گرد راه می‌رسيم، شهرمان را، پوششي در مه خاكستري رنگ و آغشته به اين بوي بخصوص، فراگرفته است. گاهي در خلال مه، خورشيدي كمرنگ، توده هاي برف را به رنگ صورتي و بنفش، در می‌آورد. شاخه هاي خشك و بي بار درختان، همراه با برف پارو شدة خيابانهاي درختي به صورت كُپه اي كوچكي در آمده است. اما باغهاي عمومی‌همچنان زير پوشش نرم و دست نخوردة برف، مدفون است و قطر برف بر روي نيمكت هاي خالي و لبة چشمه ها به بلندي يك انگشت می‌رسد. ساعت ميدان اسب سواري از زماني نامعلوم روي عقربة يازده و ربع كم متوقف مانده است. در آنسوي رودخانه، تپة پوشيده از برفي قراردارد كه در دامنه‌اش اينجا و آنجا، بوته هاي صورتي رنگي، سرك می‌كشد. روي قلة اين تپه، بناي نارنجي رنگ مدوري ديده می‌شود كه زماني ساختمان اپراي ملي باليلا بود. اگر هوا آفتابي باشد و گنبد شيشه اي نمايشگاه اتومبيل از دور بدرخشد و رودخانه باتلألويي سبز رنگ، از زير پل هاي يزرگ سنگي بگذرد، شهر ما می‌تواند براي لحظه اي هر چند زودگذر و آني خندان و مهمان نواز باشد.

شهر ما، اساسا" چهرة اندوهباري دارد. رودخانة اين شهر، در دوردستها گم می‌شود و در افقي مه آلود و نيلگون تبخير می‌گردد و نيمروز را، چون غروب آفتاب نشان می‌دهد. در هر نقطه اي از شهر، بوي تند و تيز دوده به مشام می‌رسد و صداي سوت قطار شنيده می‌شود.

حال كه دوستمان را از دست داده ايم پي می‌بريم كه او به شهرمان می‌مانست. شهري كه عزيز می‌داشت، مانند خود اوست يعني پر جنب و جوش و فعال. و در عين حال تن آسا و خيال پرور و ما، در اين شهري كه به دوستمان می‌ماند، در هر گوشه و كنار و در خم هركوچه اي و به هر جا كه پا می‌گذاريم، منتظريم تا او با آن قامت بلند و پالتوي كمر باريك تيره رنگش، درحاليكه چهره‌اش را پشت يقه پنهان كرده و كلاهش را تا روي چشمانش پائين كشيده است، در برابرمان ظاهر شود. دوستمان تنها و عاصي، شهر را با گامهاي بلند، زير پا می‌گذاشت. وارد يكي از كافه هاي دنج و پر دود می‌شد و بلافاصله خود را از شر پالتو و كلاهش خلاص می‌كرد. ولي شال زشت كرمی‌رنگش را، از دور گردنش باز نمی‌كرد. حلقه هاي درشت موهاي بلوطي رنگش را چند لحظه اي به دور انگشتش می‌پيچاند و بعد با حركتي برق آسا همه را به هم می‌ريخت.

صفحه، صفحه كاغذ را با خط درشت، تند تند سياه می‌كرد و بعد با خشم و غضب آنها را پاك می‌كرد و با‌اشعارش از شهرمان تجليل می‌كرد:

امروز، مه از فراز رودخانه به آسمان می‌رود.

و غباري از مه، شهر زيبايمان را

با مزارع و تپه هايش، به خاطره اي مبدل می‌كند.

هنگامی‌كه با ياد او هستيم و يا وقتي كه به شهرمان باز می‌گرديم، ابياتش در گوشمان می‌پيچد. ابياتي كه مدتها پيش، اولين بار با صداي رساي خودش شنيده بوديم و به حدي جزئي از وجودمان و منعكس كنندة تصوير جواني ما شده بود، كه ديگر تشخيص زيبايي آن برايمان مشكل بود. ما در نهايت حيرت دريافتيم كه حتي براي اين شهر خاكستري، سنگين و بي روح نيز می‌توان شعر سرود.

          زندگي دوست ما، در اين شهر تا آخرين لحظة عمرش، به زندگي يك نوجوان می‌مانست او مانند نوجوانان، روزهايي پر و طولاني داشت. برنامه‌اش را طور تنطيم می‌كرد كه هم بتواند مطالعه كند هم بنويسد و هم براي امرا معاش كار كند. تازه، در خيابانهاي دلخواهش وقت گذراني هم می‌كرد. حال آنكه ما، سرخورده و مغلوب، با خود در ستيز بوديم و ساعت ها وقتمان را با بلاتكليفي، در پس كشف آنكه تنبل هستيم يا پركار، تلف می‌كرديم.

او براي سالياني دراز، نخواست خود را در قيد كاري اداري قرار دهد و شغل ثابتي اختيار كند. اما هنگامی‌كه حاضر شد پشت ميزي بنشيند، چون كارمندي دقيق و كارگري خستگي ناپذير كار می‌كرد. براي حفظ عادات گذشته‌اش، غذا را با عجله و بسيار كم می‌خورد و يا اصلا" نمی‌خوابيد تا به اندازة كافي وقت براي تن آسايي، داشته باشد.

گاهي، خيلي غمگين بود. ولي ما همگي باور داشتيم كه هر گاه او تصميم بگيرد از دنياي كودكانه‌اش خارج شود، از اين افسردگي نيز نجات خواهد يافت. زيرا به نظر ما اندوه او، مانند اندوه پسر بچه اي، آني و تو خالي بود. درست مانند آنهائي كه هنوز واقعيت ها را لمس نكرده اند و تنها، در دنياي بي بروبار رؤياها، سير می‌كنند.

گاهي، شب ها به ديدنمان می‌آمد. رنگ پريده و بي آنكه شال گردنش را بردارد در گوشه اي می‌نشست و موهايش را تاب می‌داد و يا تكه كاغذي را مچاله می‌كرد. در تمام مدتي كه نزد ما می‌ماند نه كلامی‌بر زبان می‌آورد و نه به هيچ يك از سئوالهايمان پاسخ می‌گفت. آخر سر هم با حركتي سريع و ناگهاني پالتويش را می‌پوشيد و  از خانه خارج می‌شد. پس از رفتنش، سرافكنده از خود می‌پرسيديم آيا مصاحبت ما او را دلسرد كرده، آيا می‌خواسته در كنار ما به آرامشي كه در جستجويش بوده برسد و يا شايد به عكس، فقط قصد داشته شبي را در سكوت خانه اي غير از چهار ديواري خانه‌اش بگذراند.

گفتگو با او، حتي مواقعي كه خوشحال به نظر می‌رسيد چندان آسان نبود. در ملاقاتهايش، حتي با اينكه بيش از چند جمله بين ما رد و بدي نمی‌شد اما، باز ديداري سازنده و گيرا بود و مقايسه نشدني با ديگر ديدارهايمان. ما در همنشيني با او ناگزير هوشيارتر می‌شديم، چون ناگزير بوديم بهترين و جدي ترين بخش وجودمان را در مصاحبت با او به كار گيريم و از حرفهاي پيش پا افتاده، افكار نامشخص و تناقضات دوري كنيم.

معمولا"، نزد او احساس حقارت می‌كرديم زيرا نه می‌توانستيم مانندش وارسته و فروتن باشيم و نه سخي و بي نظر. او، با ما كه دوستانش بوديم به درشتي رفتار می‌كرد واز سر خطاهايمان نمی‌گذشت. اما اگر رنجور يا مريض می‌شديم بلافاصله مانند مادري نگرانمان می‌شد. او هميشه از دوستي با غريبه ها خودداري می‌كرد. اما گاهي به طور نامنتظر با كسي كه قبلا" نديده بود و می‌توانست شخصي عامی‌باشد، طرح دوستي می‌ريخت و خود را آنچنان مهربان و با محبت نشان می‌داد كه حاضر بود هر كاري از دستش بر می‌آيد در حق او انجام دهد. اگر به او می‌فهمانيدم كه آن شخص به دلائل بسيار، نالايق و منفور است، در جواب می‌گفت كه خودش اين موضوع را به خوبي می‌داند. او هميشه همه چيز را می‌دانست زيرا دوست داشت از هر چيزي سر در بياورد. اين دلخوشي را هرگز به ما نداد چيزي را تعريف كنيم كه برايش تازگي داشته باشد. اما انگيزه رفتارش را كه با آن‌اشخاص ناشناخته آتقدر صميمی‌بود و با افراد شايسته تري از ابراز صميميت خودداري می‌كرد، هيچوقت توضيح نداد و ما نيز هيچگاه به آن پي نبرديم. گاه، در مورد فردي كه تصور می‌كرد متعلق به دنياي خاصي باشد كنجكاوي نشان می‌داد، با اين اميد كه شايد شخصيت و زندگي او در داستانهايش به كار آيد. اما متأسفانه در تشخيص نزاكت اجتماعي و آداب و رسوم در‌اشتباه بود و گوهر را با خر مهره،‌اشتباه می‌گرفت. در اين مورد و تنها در اين مورد بخصوص، بسيار صاف و ساده بود. اما اگر دربارة نزاكت و آداب و رسوم چنين بود، در تشخيص واقعيات فرهنگي و معنوي دچار‌اشتباه نمی‌شد.

به هنگام سلام و احوالپرسي احتياط و خست بسيار به خرج می‌داد. براي دست دادن، چند انگشت خود را پيش می‌آورد و بلافاصله پس می‌كشيد. در استفاده از تنباكو نيز به طرز زننده اي صرفه جو بود. در پول بخشيدن بسيار سخي بود و بخصوص زماني كه می‌فهميد به آن احتياج داريم، چنان عجله اي از خود نشان می‌داد كه ما را تعجب زده می‌كرد. توضيح می‌داد كه او نسبت به پولي كه دراختيار دارد خسيس است و از بخشيدن آن رنج می‌برد ولي به محض اينكه آنرا از خودش جدا می‌كند ديگر عين خيالش هم نيست.

اگر از او دور می‌شديم برايمان نه نامه اي می‌نوشت و نه به نامه هايمان جواب می‌داد. اگر هم جوابي به صورت چند خط مختصر و كوبنده بود. می‌گفت نمی‌تواند دوستاني را كه از كنارش دور می‌شوند دوست بدارد زيرا قادر نيست رنج دوريشان را تحمل كند بنابراين، بلافاصله آنها را در خاطرش، مدفون می‌كرد.

هرگز زني را به همسري انتخاب نكرد، نه فرزندي داشت و نه خانه اي. نزد خواهرش كه ازدواج كرده بود زندگي می‌كرد. با آنكه هر دو به هم علاقه مند بودند ولي او حتي با اعضاي خانواده‌اش نيز رفتار تندي داشت و با آنها مثل پسر بچه ها يا يك بيگانه رفتار می‌كرد.

گهگاه به خانه هاي ما سر می‌زد و با سگرمه هاي درهم كشيده و نيتي خيرخواهانه، كودكان ما و خانواده هايي را كه تشكيل داده بوديم، نظاره می‌كرد. او نيز در فكر تشكيل خانواده اي بود اما يافتن آن چيزي كه او در پي‌اش بودن با گذشت زمان مشكل تر و پيچيده تر می‌شد، آنقدر پيچيده كه حتي به كمترين نتيجه ساده هم نمی‌رسيد. او با گذشت زمان، افكار و ارزش هايي عجيب به دور خود تنيده بود آنچنانكه اين تارها، مانع از درك ساده ترين مسائل می‌شد. هر چقدر درك حقايق ساده برايش غيرممكن می‌شد، به همان نسبت نيز، ميل به شناخت آن در او شديدتر می‌شد و چون گياهي به دور او می‌پيچيد و شاخه می‌داد و قصد جانش را می‌كرد.

گاهي آنقدر غمگين می‌شد كه ما می‌خواستيم كمكش كنيم اما هرگز به ما اجازة دلجويي يا كلامی‌از سر دلسوزي نمی‌داد. ما هم به تلافي، هنگامی‌كه دچار ناراحتي می‌شديم، در مقابل رفتاري مشابه تحويلش می‌داديم. او با اينكه خيلي چيزها به ما آموخته بود ولي برايمان معلم خوبي نبود زيرا به خوبي می‌ديديم چگونه روح بي آلايش خود را در افكار پيچيده و غيرممكنش زنداني كرده است. ما هم به نوبة خود می‌خواستم چيزي به او ياد بدهيم. به او بگوئيم كه چگونه می‌تواند ساده تر و راحت تر زندگي كند. اما هرگز موفق نشديم، چون هرگاه سعي می‌كرديم دلايلمان را برايش توضيح بدهيم، دستش ر به علامت سكوت بالا می‌برد و می‌گفت او خود به خوبي از همه چيز آگاه است.

در سالهاي آخر زندگي‌اش، چهرة پر چروك و تكيده اي پيدا كرده بود. چهره اي دگرگون شده از تلاطم افكار رنج آلودش. اما در رفتار او، تا آخرين لحظة عمرش، مهرباني حاص يك نوجوان به چشم می‌خورد.

در سالهاي آخر حياتش نويسندة معروفي شد اما اين موفقيت نه تنها او را از اسارت عاداتش نجات نداد بلكه سادگي و فروتني ذاتي‌اش همراه با وجداني بيار و مسئول نسبت به كارهاي روزمره‌اش هم چنان در او باق ماند. وقتي از او می‌پرسيديم آيا دلش م يخواهد نويسندة مشهوري شود با پوزخندي تكبرآميز جواب می‌داد هميشه در انتظار شهرت بوده. بعضي وقت ها پوزخند تكبرآميزش موذيانه، بچه گانه و بدخواهانه می‌شد، لحظه ي بدنبالش می‌نشست و سپس محو می‌شد.

با اينكه هميشه در انتظار كسب موفقيت بود اما به محض رسيدن به آنچه كه می‌خواسته، نه تنها شاد نمی‌شد بلكه نمی‌توانست حتي آنرا دوست داشته باشد و به آن عشق بورزد. دليلش را چنين توضيح می‌داد كه او هنرش را آن قدر عميق می‌شناسد كه هيچ راز و ابهامی‌برايش باقي نمانده و به همين خاطر ديگر، موفقيت ها برايش جالب نيست. حتي به ما كه دوستانش بوديم می‌گفت ديگر براي يكنواخت شده ايم و حوصله‌اش را بي اندازه سر می‌بريم. و ما خجالت زده از اينكه كسالت آور شده ايم موفق نمی‌شديم به او بگوئيم كه خوب می‌دانيم خطابش چيست و آن، چيزي نيست جز اينكه او نمی‌خواهد در برابر جريان روزمرة زندگي كه بدون هيچ گونه ابهامی‌سپري می‌شود، سر خم كند و به آن عشق ورزد. فقط كافي بود به اين حقيقت پي ببرد. ولي عطش و وحشتي كه او از كشف اين حقيقت داشت، حصول به آن را برايش محال و غيرممكن می‌ساخت و جز اينكه آنرا در چشم اندازي دور ببيند كار ديگري از دستش بر نمی‌آمد.

تابستان بود كه او، با زندگي وداع گفت. شهر ما در اين فصل خالي است و بزرگتر به نظر می‌رسد و همچون ميدان يوسيع و روشن، پر ابهت است. آسمان صافش رنگي شيري و پريده به خود می‌گيرد و درخششي ندارد. رودخانه مانند جاده اي صاف جريان دارد بدون اينكه كمترين رطوبت يا خنكائي از آن بتراود. طوفاني از گرد و غبار، پس از عبور ارابه هاي مملو از ماسه در بازگشت از رودخانه، در خيابانهاي درختي به هوا بر می‌خيزد. در فضاي باز، زير چترهاي بزرگ آفتابي كافه ها، ميزهاي خالي و سوزان به حال خود رها شده اند.

هنگامی‌كه زندگي را بدرود گفت هيچيك از ما، در شهر نبوديم. لحظة مرگش را در يك روز معمولي در آن ماه آگوست تف زده و اتاقش را در مهمانخانه اي در اطراف ايستگاه راه آهن انتخاب كرد. چون می‌خواست در زادگاهش مانند يك نفر بيگانه بميرد. مرگ خود را سالها پيش در يكي از‌اشعارش اين گونه تصوير كرده بود:

لزومی‌ندارد رختخواب را ترك گويم،

سحر به اتاق خالي نيز سر خواهد كشيد.

پنجره كافي است، تا هر چيزي را با روشنائي‌اش،

درهالة آرامی‌بپوشاند.

سايه اي گذرا، صورت نيم خيز را خواهد پوشاند.

خاطرات، سايه هاي فشرده ايست

كه مانند سوخته گنده هائي، بر روي هم می‌نشيند.

در اجاق، خاطرات شعله ورست،

خاطراتي كه در چشمان بسته تا ديروز می‌درخشيد.

كمی ‌بعد از مرگش به سوي آن تپه رهسپار شديم. در طول جاده ميخانه هايي می‌ديديم با داربست هاي انگور قرمز، مهره هاي بازي و دوچرخه هاي رويهم انباشته. اصطبل هايي ديده می‌شد كه ذرت از آن آويخته بود و علف هاي وجين شده را براي خشك كردن روي كيسه گوني ها پهن كرده بودند. اين منظره اي بود كه او بدان عشق می‌ورزيد، منظره اي از اطراف شهر و در اواخر فصل پائيز. در آن شب پائيزي، نيزارها و مزارع شخم زدة آنجا را با ياد او نظاره كرديم. همگي ما با هم دوست بوديم و از سالها پيش يكديگر را می‌شناختيم. دوستاني بوديم كه با افكار مشتركمان هميشه در كنار هم و با يكديگر كار كرده بوديم. ما نيز مانند ياراني كه همديگر را دوست دارند و ناگهان، يكي از جمع خود را در اثر حادثه اي از دست می‌دهند، سعي می‌كرديم هواي يكديگر را داشته باشيم زيرا احساس می‌كرديم كه او نيز با شيوة خود، ما را هميشه تحت سرپرستي و حمايت خويش قرار می‌داده است. در آن شب پائيزي و برفراز آن تپه، حضور او را بيش از پيش دركنار خود احساس می‌كرديم.

هر نگاهي كه باز می‌گردد، معنائي دارد،

از علف ها تا شبنم گرفته ها به هنگام شب و در كنار

ساحل

كه نفس بي حال دريا را در خود دارد.

اين ساية پراكنده به درياي شبانگاهي می‌ماند.

اضطراب ها و رعشه هاي كهنه اي كه آسمان لمس

می‌كند

و صداهاي مرده كه هر شب باز می‌گردد.

به شكستن امواج دريا ماننده است.