چهار طرف یک داستان جان آپدایک
«چهار طرف یک داستان»
جان آپدایک
عشق من:
مرا ببخش، ظاهراً در یک کشتی هستم. ضربت ترک گفتن تو مرا در قبال تحقیرهای معمول به هنگام سوار شدن بر کشتی نسبتاً بخوبی بیحس کرد ـ چرا در چارطاقیی یک اسکله همهکس، قطعنظر از اینکه از چه خاندان والایی باشد و تا چه حد اعتماد به نفس داشته باشد، چون یک مهاجر اروپای مرکزی مینماید، و به همان نحو که شایستهی این مهاجرین است با او رفتار میشود؟ ـ و اگرچه اکنون دو روز است که در دریا پیش رفتهاییم، و من میتوانم، باصطلاح، با در دسترس نبودن محض تو آرام بگیرم، هنوز قادر نیستم حواسم را بر همسفرهایم متمرکز کنم، هرچند در یک ثانیهی، گویی، سلامت عقلی پریشانحواس، از رخنهای در وسوسهی مسلط بر ذهنم، پیامبرانه احساس کردم که پیشخدمت، از آنجا که مرا یکی از گوشهگیران بیکس دنیا یافته است، خدمتی پرنخوت خواهد کرد و در مقابل، در پایان سفر، متوقع انعامی پوزشطلبانه کلان خواهد بود، مهم نیست. لحظهی بعد، تای دستمال سفره را باز کردم، و آه تو، درست بشکل یک قمری، آبیی کمرنگ گردنش بوضوح برای یک لحظه چون ابری پوشانندهی شعلهی شمع روی میز، گریخت؛ و من بار دیگر به درون زمزمههای مرطوب، نجواهای منکسف، پیمانهایی که آناً صفیرکشان پس گرفته میشود، (و) عرقهای رد و بدل شدهی عشقمان در افتادم.
کشتی تکان میخورد. لرزش مداوم است و در همه جا حاضر؛ بوکشان مرا حتا در اینجا نیز یافته است، در اتاق نگارش، گوشهای تاریک که توسط یک پیشخدمت خشن جوان Turin ی اداره میشود و برای آنکه شرایط لازم یک کتابخانه را داشته باشد، دارای نسخههای تکه پارهی “Paris MATCH” است و در پس شیشهها، هفده جلد از آثار D’Annunzio که به طرزی مجلل جلد شده و به نحوی معصومانه مطالعه نشده مانده، به البته الیتالیایی. بنابراین رعشه ختم ماجرایی مطلقاً مربوط به موتورخانه است و لکههای اتفاقی که احتمالاً توجه تو را به خود جلب میکند قطرههای کوچکی از ترشحی متهور. در حقیقت، هرچند در جهت سرزمینهای آفتابی روان بودهاییم، گرفتار چرخشهایی متعدد هستیم. وقتیکه سعی میکنند استخر شنا را پر کنند، آب چنان به تشنج خود را میکوبد و در تلاطم است که من از زیر چشم نگاهی بدرون (استخر) میاندازم و متوقع هستم یک حوریی دریایی (mermaid)ی اسیر ببینم. در بار، بطریها چون دستگاه کوچک سوییسیی بیاندازه دقیقی جینگ جینگ میکند و Daiquiriها لرزان نزدت میآید، دایرههای کوچکی از اضطراب که بین مرکز و لبه به جلو و عقب میچرخد. روز اول، در حالیکه، در روزهایی که با تو گرفتار زمین بودم، احساس یک سفر اقیانوسی را فراموش کرده بودم، در تالار عمومیی کشتی ایستاده بودم، منتظر اینکه سعی کنم در عرشهی بالاتری برای خود جایی و اگر ممکن باشد یک روزنه بخرم، وقتیکه، بدون هیچ تغییری قابل رؤیت در ترتیب اثاثیه، چراغهای ثابت، نخلهای در گلدان، یا تابلوی اعلانات چند زبانی، کف چون مغناطیس تخت عظیمی ناگهان خونم را سنگین کرد ـ به طور فوقالعادهای سنگین، مردم در اطرافم ایستاده بودند، و سیمای آنان به اندازهی حتا یک میلیمتر هم تغییر نکرد. در واقع بسیار خندهآور بود، چون به محض اینکه کشتی در جهت اول پیچید خون من در رگهایم (و) در جهت بالا به کلی جهید ـ بیاد میاوری که در اولین لحظهی پس از یک ضرب دیدن بازویت چه احساسی دارد؟ ـ و گویی محتمل بود که من، و، اگر من، همهی دیگرانی که چهرههایی تغییرناپذیر داشتند نیز، چون بادکنکهایی لبریز از هلیوم از زمین بلند شویم و تصادمکنان به سقف بچسبیم، جایی که کارکنان کشتی میبایست، غضبآلود، با دستههای جارو، ما را از آن نجات بدهند. رویا گذشت. کشتی از نو چرخید. خونم از نو سنگین شد. گویی تو نزدیک بودی.
ایزولت، باید نام ترا بنویسم. ایزولت. از بسیاریی خونی که از من جاریست خواهم مرد. مطمئناً احساس بیخونی میکنم، یا، دقیقتر، رقیق شده، تا نیمه رقیق شده، چرا که گویی تمام چیزها را ـ طنابهای سفید، گیرههای کوچک مغناطیسیی استادانه ساخته شدهای که مانع از باز و بسته شدن مداوم در میشود، اتاقچهی مثلثی (شکلی) برای آبریزه (Shower) که به طرزی فریبنده خانه به خانه است، مصالح تجملی و نازپرور در هر سو ـ با تو میبینم، لمس میکنم، یا دربارهاش لبخند میزنم، که معنایش، از آنجا که تو اینجا نیستی، این است که من فقط نیمی میبینم، فقط نیمی وجود دارم. مرتب فکر میکنم چقدر جای افسوس است که همهی این تجملات برای من، تریستان عبوس، دائماً غمگین، یتیم، بیخانمان، تلف میشود. حتا این قلمی که به وسیلهاش این را مینویسم یک قلم قدیمی از نوع قلمهاییست که باید در دوات فرو بردش، یا (از نوع قلمهای) قطزده، که قابلیت انحنای آن بطرزی غیرقابل مقاومت آرایشهایی را در خط مدعو میشود که پیش از اینکه سرانجام خشک شدن را بپذیرد برای چند دقیقه به رنگ آبیی تابان، خیس مینشیند. جاقلمی نوعی چوب صیقل خوردهی آسیاییست، ساج؟ آبنوس؟ تو میدانستی. برای من افسون کننده بود، چطور تو نام سطوح را میدانستی، چطور تو معصومیت این را داشتی که یک تخته پوست را نوازش کنی و از مرگ کوچک هراسان تیزچشم در زیر آن خود را عقب نکشی؛ برای من، که همیشه در شرف سبزیخار شدن بودهام، چیزی که مارک، میدانم، خواهد گفت نوعی آرزوی مرگ داشتن بود (نمیتوانم برای تو تشریح کنم که در نظر من آن مرد تا چه حد احمق مینماید؛ تاحدی غیرمنصفانه کافی، حتا آن اندک واقعیت که در اوست بنظر میرسد که به پشتیی این سرمایهی عظیم او ـ این «آدمها» این «مایملک» محضش ـ از حماقت باشد، تا آنجا که حتا وقتی چیزی هوشمندانه میگوید اثرش بر من چنان است که گویی از انجیل در راه پشتیبانی از بیداد اجتماعی نقل قول شود. این هلالین بکلی از اختیار بیرون رفته است. اگر در نظر تو زشت میآید، حسادت را مقصر بدان. لیکن، من مطمئن نیستم که بخاطر اینکه شوهرت ـ هرچند فقط شرعاً ـ مالک توست از او نفرت دارم، یا، باریکبینانهتر، بخاطر اینکه او ترس مرا از چنین تعلق شرعی حس میکند، احساسی که به او، با همهی کودنیش، بزرگ منشیی مضحک و حرفهای بچگانهاش، تسلط غریب اخلاقیای بر من میدهد که من، هرچه پیچ و تاب بخورم، نمیتوانم آنرا بشکنم، آخر هلالین).
یک چرخش تقریباً بداندیشانهی خصوصاً طولانیی کشتی، شیشهی جوهر را، نریخته، در عرض نهانگاه من لغزاند و این فرصت را به من داد که بین چشم دوختن به افق و آغاز ناخوشیی دریا (دریازدگی) یکی را انتخاب کنم.
کجا بودم؟
برای من شگفتانگیز بود که شریک حساسیت تو در قبال بافتها بشوم. کمعمقیی تو، نامی که زنم به آن میدهد ـ چون هر چیز دیگری که او میگوید، چیزی در آن هست که، در حداقل، پیش از طرد شدن قابل مکث است ـ به درون دنیای من که تا به آن لحظه به طرزی ناقص مصنوعی بود بعد جدیدی آورد. اکنون، شناور در این دنیای جزیرهای تجملی، جایی که موسیقی چون سردردی دائمی نواخته میشود، همهچیز را نیمی از درون چشمهای تو میبینم، گفتگوهایی مسلسل با تو در سرم ترتیب میدهم، و دستم را روی چوب تمیز شدهی ماهون پیشخان (بار) میگذارم چنانکه گویی تپش زیر سطح تویی، حوریای دریایی در حال برخاستن. گفتگوهای ما دربارهی چیست؟ من، مغزم به طرزی خستهکننده در حال وارسیی دقیق قلوه سنگهای ریزش احساسی (تکههایی جدا شده و در غلتیده از فراز کوهها)، کشفهایی کوچک دربارهی خودمان میکنم که به عجله به تو باز میگویم، آنها هرگز تا آن اندازه که من فکر میکردم بر تو تأثیر نمیگذارد. دیروز، مثلاً، در حوالیی ساعت سه و سی دقیقهی بعدازظهر، وقتی که خورشید پریده رنگ ناگهان از موجه نمایاندن نشستن بر صندلیی عرشه دست کشید، من، در حال تا کردن پتو کشف کردم که هرگز، در قلبم، رنجهای ترا به اندازهی رنجهای خودم جدی نیانگاشته بودم. اینکه تو غمگین بودی را میدانستم. میتوانستم نحوهی کار اجزای ماشینیی قیدی را که درش بودی ترسیم کنم، میتوانستم خطوط سرزندهی محیطکننده را رسم کنم و رنگهای درخشان یکنواخت چگونگیی موقعیتت را بچشم ـ در واقع عذابهای ترا چنان به روشنی میتوانستم مجسم کنم که احساس میکردم در احساس آنها با تو شریک هستم. اما نه، نوعی نهایی از باور وجود داشت که من آن را از درد تو دریغ میداشتم، که بعد و وزن را از آن سلب میکرد، و از این بابت به این دیری پوزش میخواهم. در سرم تو پوزش را با خندهای پذیرفتی، و بعد خواستی که ادامه بدهی و دربارهی جنبههای عملیی فرارمان بحث کنی. دو ساعت بعد، در حالیکه یک Daiquiriی لرزان را با انگشتهایم روی پیشخوان (بار) میخکوب نگاه داشته بودم، به طرزی نسبتاً لرزان این فکر آرامشبخش را تنظیم کردم: از هر نظری اگر برایت چنان نبودم که باید باشم، هرگز تظاهر به داشتن احساسی بجز عشق نسبت به تو نکردم، هرگز به هیچ نحوی تقاضای محدود کردن، یا مقید کردن، عشقی را که تو نسبت به من داشتی نکردم. هر فداکاریای که تو حاضر به انجامش بودی، هر به خطر انداختنی که تو تصمیم به اجرایش گرفتی، هر رنجی که تو داوطلبانه به خاطر من تحمل کردی، من روا داشتم. در گستردگیی بینهایت اشتیاق من به پذیرش عشق تو، من عاشق کامل بودم. یک مرد دیگر، با دیدن اینکه تو خود را بیرحمانه میکوبی و میدری، احتمالاً از روی صرف نازک طبعیی کمرویی (آنرا ترحم خوانان) تظاهر میکرد که به تو پشت میکند، و جان تو را به قیمت وقارت نجات میداد. اما من، چه فقط خواب شده یا عملاً از روی احساس خود کشتن، به استواری صورتم را در جهت شعلهی بین ما نگاه داشتم، هرچند که در چشمهایم آب افتاد، پوست دماغم کنده شد، و ابروهایم در وزشهای توأم دود ناپدید گشت. شانه خالی نکردن و معیوب نکردن پاکیی خشم درخشندهات همهی نیروی غریب خودپرستی مرا طلب میکرد. نه؟ چندین ساعت در این باره با تو بحث کردم، یا بیشتر بازگوییهای جامعی را بر شبح ساکتت فرو ریختم، شبحی که قوهی دریافتش بیزحمت، چون آب حلقهدار شده، وسیع میشد، تا شامل همهی تفصیلها شود.
بعد، سرانجام خسته، در حال مسواک زدن دندانهایم در حالیکه پردههای آبریزه در کنار من چون دو آونک بطی، خشخشکنان به جلو و عقب حرکت میکرد، قیاسی دریافت داشتم، که گویی مکاشفهای بود و از نظر اهمیت مطلقاً جاذبهای، قیاسی که (کبرا) به هر اندازه ما به خاطر یکدیگر رنج بردهایم، برای من مقصر شمردن تو برای دردم مطلقاً مطرح نیست، هرچند اگر بخواهیم دقیقاً حرف بزنیم تو باعثش بودی؛ و، از آنجا که (صغرا) تو و من به عنوان عشاق آینههایی بودیم و همیشه یک احساس داشتیم، بنابراین (نتیجه) توهم باید چنین احساسی داشته باشی، بنابراین، فکرم آسوده است. به این معنا که، این موقعیت اخلاقیی لغزواریست که مکرراً توسط کسی زخمی شوی چرا که عاشق او هستی. آن فرعیات در پرستش من، آن خردهنانهای تأثیر مارک که من هرگز نمیتوانستم هضم کنم، آن خاکسترهای شعلههای گذشته (و) جارو نشده از گوشههایت، آن لکههای میانهروی، نظرهای اجمالیی سنگدلی، حتی لحظههای کراهت بدنی ـ هرگز اینها نبود که مرا آزار میداد. کمال تو بود که مرا نابود کرد، اعمال منطقیی مرا به جنون کشاند، نیروی شرافت سالم مرا گرفت، چنان خونی از من جاری ساخت که از بیخونی سفید شدم. اما من گلهای ندارم. و به این ترتیب میدانم که تو نیز گلهای نداری؛ و این دانایی، در میان بدبختیی ناآرامم، به من آسودگی میدهد. چنان که گویی آنچه که آرزو دارم تا ابد متعلق به من باشد حضور تو نیست بلکه نظر موافق توست.
از شنیدن این خبر، درست پیش از حرکتم، از Brangien، که تو مرتباً به دیدار یک روانشناس میروی مضطرب شدم. من نمیتوانم باور کنم که چیزی غیرطبیعی یا قابل معالجه دربارهی موقعیت ما وجود داشته باشد. ما عاشقیم. تنها راهحل آن عروسیست، یا چیزی به حد کفایت برانگیزاننده از آشکارشدگیی معادل عروسی. من حاضرم زندگیم را وقف پرهیز از این مرگ کنم. از آنجایی که تو در خلق عشق ما شجاع بودی، پس من باید در نگاهداریاش شجاع باشم. تنم آرزومند افراط قتال توست. در زیر انکار چون کشتیی خستهای غژغژ میکند. روزی صدبار تصمیم میگیرم خود را از این کشتیی آرامشناپذیر رها سازم و خود را به امواج بسپارم تا شاید بنابر بختی به ظاهر ناموجه بار دیگر به سوی تو فرستاده شوم همچنان که یک بار، کودکوار، چنکزنان، و به زحمت جاندار، به درون Whitehaven شناور شدم. اما من که Morholt را کشتم این مار نُهسر اشتیاق را مکرر در مکرر میکشم. کشتیی من شیارکشان پیش میرود، خونریز خط مستقیمی از زمرد کبود که دنبال خود به جای میگذارد، عازم خدا میداند کجا، اما دور از سرزمینهای مصالحه و تیرگی، جایی که عشق ما، چون گل کود شده، به زمین ابله باز میگشت. بله، اگر به صورت دو بیگناه یکدیگر را ملاقات کرده بودیم، میتوانستیم عشقمان را آزاد بگذاریم و بگذاریم سیر طبیعیی شور، کمال (زفاف)، اشباع، خرسندی، ملولی، خیانت را بپیماید. اما، از آنجا که گناهکاریم، میتوانیم به جای آن دست به پاکیای بیابیم که بدون بازگسیختگی تا مرگ ادامه خواهد یافت. به خاطر میآوری که چگونه، کنار رودخانه، با به خطر انداختن جانت به خاطر مسألهای تشریفاتی، آهنی که از شدت گرما سفید شده بود را در دست گرفتی، نه پله برداشتی، و کف دستهای سرد پاکت را به همهی Cornwall نشان دادی؟ به توست که من اقتدا میکنم. در کتاب Isak Dinesen که به تو دادم آیا داستانی را که در آن خدا به شکل کسی که میگوید نه توصیف میشود به خاطر میاوری؟ با گفتن نه به عشقمان، تو و من، جزو خدایان میشویم. حس میکنم این کفر گوییست و معالوصف مینویسمش.
فاصلهی بین ما افزون میشود. زنگها به صدا درمیآید. پیشخدمت Turinی در حال قفل کردن قفسهی کتاب است. دلم برایت تنگ شده است. به تو وفا دارم. بگذار، همیشه دور از یکدیگر، زنده بمانیم. به عنوان خجلتی برای دنیایی که در آن همه چیز از دست میرود مگر آنچه که ما خود انکارش کنیم.
ت.
(2)
Kaherdin عزیز:
معذرت از اینکه پیش از این نامه ننوشتهام. این طریقی که ما همه زندگی میکردهایم منجر به وقت اضافهی زیادی نمیشود. هفتههاست که کتابی یا مجلهای نخواندهام. الان بچهها خوابند (فکر میکنم)، ظرفها در ظرفشوی خرد شده از بین میرود، و من با پنجمین گیلاس Noilly Prat امروزم اینجا نشستهام. تو تنها کسی بودی که مورد اعتماد او بود، بنابراین برای تو میگویم. از نو ترکم کرده است. از طرف دیگر، «زنک» (she) را هم ترک کرده است. تو از این (قضیه) چه میفهمی؟ زنک، اینطور که از ظاهرش برمیاید، رفتن او را نسبتاً راحت تحمل میکند. عصر شنبه در یک میهمانیی قلعه بود و تقریباً هیچ تغییری نکرده بود، فقط لاغرتر به نظر میآمد. تمام شب مارک سخت مراقبش بود. حداقل زنک او را دارد؛ همه آن چیزی که گویی من دارم یک خانه، یک برادر، یک حساب در بانک، و یک شبح است. شب پیش از سفر دریاییش، با مهربانیی زیاد و غیره، برای من تشریح کرد که فقط به عنوان یک نوع جناس لفظی با من عروسی کرده. که چیزی که او را به طرف من کشاند این بود که اسم زنک را داشتم. همه چیز ـ هفت سال، سه بچه ـ یک نوع اشتباه فرویدی بود، و در حالیکه التماس میکرد بخشیده شود جداً به طرز فریبندهای عین یک پسربچه بود. سرهمهی این (قضایا) حتی خندهام هم انداخت.
اگر کمترین ارزشی برای خودم قائل بودم مرده بودم یا دیوانه شده بودم. نمیدانم که عاشقش هستم یا نیستم یا اینکه عشق چیست یا حتی اینکه میخواهم این را کشف کنم یا نمیخواهم. سعی کردم به او بگویم که اگر عاشق زنک بود و کاریش نمیتوانست بکند باید مرا ترک میکرد و میرفت پهلوی زنک، و هر دوی ما را تا ابد شکنجه نمیداد. هیچوقت از زنک زیاد خوشم نمیآمده، و عجیب است که این مسأله به طرز غریبی به او (تریستان) بر میخورد، اما به خاطر رنجی که احتمالاً زنک را مجبور به تحملش کرده جداً دلم به حال زنک میسوزد. اما او ظاهراً فکر میکند که در معلق ماندن بین ما چیزی چنان زیبا وجود دارد که با هیچ یک از دستهایش (ما) را رها نمیکند. به سرعت از چیزهای والا به چیزهای پیش پا افتاده میرسد. مارک، که پهلوان پنبهوار میخواهد منطقی و منصف باشد، وکیلش را به کار واداشته بود، و من مرتب چشم انتظار بودم که شش هفتهای را در مزرعهای در جایی بگذرانم. اما نه. پس از اینکه تمام تابستان به بالا رفتن از نردهها، میعادهای قلابی، و غیره گذشت، هر چیزی که شباهتی به جنبش واقعی داشته باشد او را میترساند و سوار یک کشتی میشود. و در تمام این قضایا، (در حالی که) زندگی را برای همهی کسانی که با این ماجرا بستگیای دارند، به ضمیمهی بچهها، جهنم میکند، قیافهی یک قدیس رنجدیده را به خود میگیرد و مصر است که دارد سعی میکند کاری را که درست میباشد انجام دهد. چیزی که واقعاً نابودکننده بود سوء استفادهاش از من نبود، بلکه مهربانیش بود.
در فکرم با دعوت تو به بازگشت به Carhaix بازی کردهام، اما به نظر بیحاصل میآید. بچهها مدرسه هستند، من اینجا دوستانی دارم، زندگی میگذرد. غیبتش را اینطور توضیح دادهام که برای انجام کارهایش به سفر رفته است، که همه کس قبول میکند و هیچکس باور نمیکند. مردهای دور و برهم تسلا بخشند و هم تهدیدکننده ـ حدس میزنم این تهدیدکننده بودنشان است که آنان را تسلابخش میکند. شرافت من کاملاً مصون است. این مسألهی اداره کردن خواستگارها را از نو بخاطر میآورم، نگاهداشتن هر کدام از آنان را در فاصلهای صحیح، نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور، کوشش برای به خاطر سپردن اینکه به هر کدام دقیقاً چه گفته شده است. برای چند لحظه در میهمانی، حالا که حرفش شد، مارک سخت مراقب من بود. در اصل چیز نفرتانگیزیست. اما چیز دیگری نفس مرا روی آب نگاه نمیدارد.
هرگز نتوانستم اینرا ازش دربیاورم که زنک چه داشت که من نداشتم. اگر تو، به عنوان یک مرد، میدانی، خواهش میکنم، به من نگو. اما اینرا میبینم که نه ظاهرش بود، نه سوادش بود. نه حتی در رختخواب. هرقدر من در رختخواب بهتر بودم، او بدتر میشد. اینرا به عنوان سرزنشی تلقی میکرد، و عادت داشت به طرزی به من بگوید من خوشگل هستم که گویی خوشگل بودن من شوخیی ظالمانهای بود که در حقش روا داشته بودم. هرچه سختتر سعی میکردم، بیشتر شبیه یک تقلید کج سلیقه میشدم. اما از چی؟ زنک واقعاً کم عمقتر و احمقتر از اینست که من حتی از او نفرت داشته باشم. شاید همین است. احساس میکنم مرا رها کردهاند، تلق، آنطور که شییای استوار را میاندازند، اما زنک، زنک را در مهجور بودنش دنبال میکنند. قلب او از سطوح بیشکل ـ آسمان، سقف جنگل، دریا ـ پس میآید و وحشتی را به او باز میدهد که به شکل زنک است. بدترین چیز اینست که، من دلم میسوزد. حتی به بدبختیی او نیز حسودیم میشود. حداقل بدبختیی مشخصیست. ماجرا، به نحوی که او تعریف میکند، اینست که آنان از یک جام نوشیدند. ربطی به محاسن ما دو تا ندارد اما زنک عاشق اوست و من نیستم. من فقط خیال میکنم که هستم. اما اگر من عاشق او نیستم، هرگز عاشق چیزی نبودهام. تو فکر میکنی همین طور است؟ تو مرا از وقتی که به دنیا آمدم میشناختهای، و من از جوابت میترسم. من میترسم. شب یکی از بچهها را با خودم به رختخواب میبرم و دخترم / پسرم را ساعتها در آغوشم نگاه میدارم. پلکهایم بسته نمیشود، وقتی آنها را میبندم میسوزد. هرگز نمیدانستم حسادت چیست. چیزیست که به طرزی پایانناپذیر گرسنه است. جداً فقط تحلیل میبرد و به هم میزند و من نمیتوانم فکرم را روی چیزی متمرکز کنم. به خاطر میآورم که چطور عادت داشتم روزنامهای بخوانم و مسائل برایم اهمیت داشته باشد و به نظر میرسد که آن آدم دیگر من نیستم. روز را، و شبهایی را که بیرون میروم، میتوانم بگذرانم، اما در غروبهایی که تنها هستم، ساعتی هست، همین الان، وقتی که همه چیز چنان توخالیست که برای حقیر شدن من حدی وجود ندارد. قصد نداشتم اینرا در نامه بیاورم. میخواستم دربارهاش شاد، و شجاع، باشم، و مسخرگی کنم. تو زندگیی خودت را داری. به خانوادهات سلام مرا برسان. اینجا سلامت جسمی به طرزی غریب خوب است. خواهش میکنم، خواهش میکنم، هیچ چیز به مادر و بابا نگو. آنان نخواهند فهمید و نگرانیشان فقط گیجم خواهد کرد. من جداً حالم خوب است. بجز همین الان. فکر میکنم برداشت اصلیمن بیحاصلیی باور نکردنیی زنده بودن است.
قربانت، ایزولت
(3)
(ارسال نشده)
تریستان:
تریستان
تریستان تریستان
گلها ـ کتابها
نامهات گیجم کرد و به حیرتم انداخت ـ آن را به مارک نشان دادم ـ از نو قصد دارد علیه تو به دادگاه شکایت کند ـ رقتانگیز ـ کوششهای او برای مهم جلوه دادن خودش. در بین کلمهها منتظر صدای در زدنش هستم ـ اگر میدانست دارم چه مینویسم با لگد بیرونم میانداخت ـ و حق با اوست.
«فرمانروا»ی من حقیر شده
ببخش ؟؟؟؟
برای تو کلمهی سادهایست
میخواستم در بازوان تو چاق شوم و بخوابم ـ تو مرا با دورانهای غیبت در ربودی ـ عشقمان را به قیمت زندگیی ما افزون کردی ـ هر بار که جدا شدیم مرا دریدی ـ 12 پاوند لاغر شدهام و با خوردن قرصها زندگی میکنم ـ از خودم حیرت میکنم.
زنت ظاهراً حالش خوب است.
تریسته (Trist)
آقای
خانم
گلها پژمرده و کتابها مخفی و زمستان سنگین اینجاست ـ در زدنش ـ
ترا بکشم. باید ترا در قلبم بکشم ـ بیرونت کنم ـ در نزن حتی اگر من منتظر باشم. برگرد پهلوی زنت ـ سعی کن ـ صمیمانه سعی کن با او بسازی. او از من نفرت دارد اما من به خاطر غمی که برایش آوردهام دوستش دارم ـ نه ـ از او نفرت دارم چون آنچه را که همه کس میتوانست ببیند نمیپذیرفت ـ او از تو دست کشیده بود. من ترا به دست آورده بودم.
قلم در دست من
سفیدی کاغذ
جریان هوا روی قوزکهای من سنگفرش کف اتاق ـ صداهای قلعه ـ صدای پای تو؟ از مارک حذر کن ـ او قویست ـ رقتانگیز ـ «فرمانروا»ی من حقیر شده ـ او از من حمایت میکند. دارم به خودم میآموزم که دوستش بدارم.
از کشتی خوشم میآمد.
عشق خیلی دردناک است.
اگر نرگسهایی که کاشتی در بهار بروید آنها را از ریشه خواهم کند.
چه چیز مسخرهای نوشتم ـ نمیدانم این نامه را برای تو مینویسم یا نه ـ از خودم حیرت میکنم ـ مارک فکر میکند من باید تسلیم دادگاه شوم ـ او از تو و من کاملتر است. گلها و کتابهایی را که به من دادی بخاطر میآوری؟
بخاطر من تمامش کن ـ صدای در زدنت هرگز شنیده نمیشود ـ زمستان اینجا سنگین است ـ سورتمه سواریی بچهها ـ از پنجره کوهها مشخص است ـ گلویم گرفته ـ مارک میگوید روحیست ـ میشنوم که میخندی.
تر (Tr)
خواهش میکنم برگرد ـ هیچ چیز مهم نیست.
(4)
Denoalen عزیزم:
صلاحدید تو با موفقیتی نمونهای دنبال شده است. مرد جوان، به محض اینکه با واقعیت ازدواج روبرو شد، حتی زودتر از آنچه که ما انتظارش را داشتیم فرار کرد. در نتیجه «همسرم» سرخورده و به نحوی قابل رضایت رام شدنیست.
بنابراین فکر میکنم در چنین وضعی اقدامات متعدد قانونی علیه هر دوی آنان فعلاً میتواند متوقف گردد. لیکن، من به هیچ وجه میل ندارم از تمام امکانات بعدیی اقدامات قانونی چشم بپوشم. نامهای بسیار طولانی، بیاحتیاط، و متهمکننده در اختیار دارم که عاشق معترف پس از پیمانشکنیاش نوشته است. اگر مایل باشی، برایت میفرستمش تا برای حفظ آن از رویش عکسبرداری شود.
در صورتی که، وسیلهی حادثه یا حادثههایی پیشبینی نشده، قرار شد بعد از همهی این تفاصیل ماجرا به دادگاه ارجاع شود، من کاملاً موافقم که اظهار دفاعیی آنان مبنی بر این که به نحوی اتفاقی در نوشیدن دارویی سحرآمیز شریک شدهاند محکمهپسند نخواهد بود. معالوصف به نظر من میرسد که پیشنهاد مصرانهی تو که طرز عمل باید مجازات هر دو باشد موقعیتهای مخففکنندهای را که وجود دارد به حساب نمیآورد. مثلاً؛ این که در تمام طول ماجرا، تریستان، در جنگ، به ابراز وفاداریی کاملی نسبت به من ادامه داد غیرقابل تردید است، و دلاوریی کاملاً در حد معیارهایی که او خود در روزهای پیش از باصطلاح سحرشدنش وضع کرده بود. همچنین، به رغم پیوند جسمیای که بیشرمانه و به وضعی که نمایشگر فقدان قوای عقلیی متعادل بود دنبال میشد، ادعای دلبستگیی دوگانهی آنان به من در گوشم مطلقاً توخالی نمینمود. به هرحال، این فتح نمایان تریستان (یعنی، به قتل رساندن اژدهای Whitehaven) بود که همسرم را به Tintagel آورد؛ و، البته هر چند این عمل از هیچ نظر حقی پدید نمیسازد که از نظر قانونی قابل دفاع باشد، این را میتوانم درک کنم که، در مغزهایی که هنوز رشد کامل نکردهاند و در آنهایی که به سادگی به هیجان میآیند، این احتمال موجود است که به عنوان سایهی یک حق به حساب آورده شود. به خاطر آوردن این مسأله که در اینجا سر و کار ما با زنیست با خون ایرلندی و مردی که تربیت اولیهاش تقریباً به کلی بر مبنای موازین اروپایی (غیر انگلیسی) بوده است، برای هر دوی ما، به عنوان مردانی انگلیسی و منصف، مفید خواهد بود. به علاوه، «همسرم» به عنوان شخصیتی سیاسی باید در نظر گرفته شود. زنده. «کاخم» را مزین میکند. مردم از او خوششان میآید. گذشته از این، صلح طولانیی بین ایرلند و Cornwall که ازدواج ما قابل اطمینانش کرده است نباید با بیملاحظگی به مخاطره بیافتد.
بنابراین، با سنجیدن همهی این عوامل، و بدون راندن تمایلات خصوصیی قلبم، بر آن هستم که اقدامات را از طریقی ملایمتر از آنچه که اکنون صلاحدید توست به مرحلهی اجرا درآورم. میتوانیم فرض کنیم که تبعید تریستان همیشگیست. بازگشت به دستگیریی مجدد، محاکمه، و مرگ خواهد انجامید. «همسرم» کنار من باقی خواهد ماند. اقامت طولانیی او در بیشهی Morois بدون تردید باعث شده است که بیشتر قدر مزایای مادیای را که در کاخ من برخوردار است بداند، قدرت و غمخواریی من بر او آشکار شده است، و او در اصل منطقیتر از این است که بتواند در قابل التجای آمرانهی آنها مقاومت کند. تا زمانی که پریشانحالیی او ادامه دارد، او را مجبور میکنم خود را تسلیم روانکاوی کند. اگر پریشانحالیی او بدون علائم بهبودی ادامه یافت، او را تسلیم دادگاه خواهم کرد. اطمینان دارم که این ضروری نخواهد بود. نظر به احتمال بعید اینکه این «داروی سحرآمیز» چیزی بیش از یک افسانه باشد، به کیمیاگران خود دستور دادهام تا در مقام ساختن پادزهری برآیند. سرانجام کاملاً بر اوضاع مسلط هستم.
با بهترین تهیات،
(تقریر شده اما امضاء نشده)
مارک: «...»