كابوس مرد خدا اثر برتراند راسل
دكتر تاديوس، متأله نامي خواب ديد مرده و راهي بهشت است. مطالعاتشاو را آماده اين سفر كرده بود و در يافتن مسيري كه او را به مقصد برساند هيچمشكلي نداشت. به بهشت كه رسيد در زد و با گشودهشدن در با وارسي دقيقي كه انتظارش را نداشت روبهرو شد . از نگهبان اجازه ورود خواست و درمعرفي خود گفت: انسان شريف و متديني هستم، مرد خدا و همه زندگيام را وقف حمد و سپاس و جلال و جبروت خداوندي كردهام . نگهبان با تعجب گفت: انسان! انسان ديگر چيست؟ و چگونه موجودِمضحكي چون تو ميتواند كمكي به جلال و جبروت خداوند كند؟
دكتر تاديوس مات و مبهوت پرسيد: يقيناً تو از وجود انسان بيخبرنيستي . تو بايد بداني كه انسان، اشرف مخلوقات و برترين آفريده خالق يگانهاست. نگهبان گفت: در اين مورد متأسفم كه احساسات تو را جريحهدار ميكنم.اما آنچه تو ميگويي موضوع جالب و سرگرم كنندهاي براي من است. منترديد دارم كه هرگز كسي در اينجا درباره آنچه تو انسانش مينامي چيزيشنيده باشد. به هر حال از آنجا كه نگران و افسردهات ميبينم، به تو اينفرصت را ميدهم كه با كتابدار ما صحبت كني و نظر او را هم بخواهي.
در اين هنگام كتابدار، موجودي گوي مانند با هزار چشم و يك دماغ، درآستانه در ظاهر شد و چندتايي از چشمان خود را به دكتر تاديوس دوخت و ازنگهبان پرسيد : اين چيست؟ نگهبان پاسخ داد: اين ميگويد يكي از انواع است كه «انسان» ناميده ميشود و در جايي به نام «زمين» زندگي ميكند، و تصورات عجيب و غريبيدارد مبني بر اينكه آفريدگار علاقه خاصي به اين مكان و اين گونه دارد. منگمان كردم شايد تو بتواني او را از اشتباه درآوري و راهنمايياش كني . كتابدار با مهرباني به متأله گفت: شايد بتواني به من بگويي اينجايي كهآنرا «زمين» مينامي كجاست؟ متأله گفت: اوه، بخشي از منظومه شمسي است. كتابدار پرسيد: و منظومه شمسي چيست؟ متأله گفت: اوه...
و در حالي كه نگران و معذب به نظر ميرسيد ادامه داد: زمينه كار من معرفتِ ديني و دانش مقدس و قابل احترامي است. اما پرسشي كه تو مطرح ميكني متعلق به حوزه شناختِ غيرديني و كفرآميز است . به هر تقدير، منبهحد كافي از دوستان اخترشناسم آموختهام كه بتوانم به شما بگويم كهمنظومه شمسي بخشي از كهكشان راه شيري است. كتابدار پرسيد: اوه، راه شيري يكي از كهكشانهاست . يكي از آن صدهاميليون كهكشاني كه شنيدهام وجود دارد . كتابدار با حالت استهزاآميزي گفت : بسيار خوب، بسيار خوب، و توانتظار داري كه من يكي از آنهمه را به خاطر بياورم؟ اما من به ياد دارم كه چيزي شبيه به «كهكشان» قبلاً شنيدهام . در حقيقت، من مطمئن هستم كه يكياز كتابداران جزء ما بايد در اين زمينه تخصص داشته باشد. بگذار دنبال اوبفرستم . شايد او بتواند به ما كمك كند.
پس از زماني كوتاهي كتابدار جزء بخش كهكشانها حضور خود را اعلام كرد. در شكل و هيأت، او موجود غريبِ دوازده چهرهاي بود . كاملاًمعلوم بود كه زماني سطح او درخشان و نوراني بوده است ، اما غبارِ دوران براثر نگاهدارياش در بايگاني، چهره او را تيره و كدر كرده بود. كتابدار به اوتوضيح داد كه دكتر تاديوس در تلاش براي توجيه اصل و خاستگاه خود ازكهكشاني نام برده است بهاين اميد كه شايد اطلاعاتي از بخش كهكشانهاي كتابخانه درباره كهكشاني كه به آن تعلق دارد، بهدست آورد.
كتابدار جزء گفت: بسيار خوب، گمان ميكنم سر فرصت بشود اطلاعاتي به دست آورد. اما از آنجا كه صدها ميليون كهكشان وجود دارد وهر يك نيز پروندهاي مخصوص بهخود دارد كه شامل مجلدات متعدد است، زمان درازي طول خواهد كشيد تا بتوان مجلد مورد نظر را پيدا كرد. خوب،حالا به من بگوييد اين كدام كهكشان است كه اين ملكول عجيب آرزومنديافتن آن است؟
دكتر تاديوس تحقيرشده با صدايي لرزان و توأم با ترديد پاسخ داد: اين كهكشاني است كه آن را «راه شيري» مينامند . كتابدار جزء گفت: بسيار خوب، سعي ميكنم آن را پيدا كنم .
سههفته بعد، كتابدار جزء بازگشت و توضيح داد كه برگ نمايه فوقالعاده كارآمدي در بخش كهكشانهاي كتابخانه آنها را قادر ساخته است تاموقعيت كهكشان مورد نظر را به شماره QX321-762 تعيين كنند. و گفت كه آنها با بهكارگيري همه پنجهزار كارمند بخش كهكشانها اين بررسي را انجام دادهاند، و افزود: شايد شما بخواهي با خود كارمندي كه متخصص ويژهكهكشان مورد نظر است، ديداري داشته باشي، اينطور نيست؟
و در پي اين سخن به دنبال كارمند موبوطه فرستاد و معلوم شد كه او نيزموجود غريبي است هشت چهره با يك چشم در وسط هر يك از آنها و يك دهان در يكي از چهرهها. او از اين كه خود را از اين منطقه درخشان و نوراني وبه دور از قفسه متروك تاريكش مي ديد شگفتزده و مبهوت شده بود، خود را جمع كرده، بر اعصابش مسلط شد و با حالتي تقريباً عجولانه پرسيد: درباره كهكشان من چه ميخواهي بداني؟ دكتر تاديوس لب به سخن گشود و گفت: آنچه ميخواهم بدانم درباره منظومه شمسي است، تودهاي از اجرام آسماني كه بهدور يكي از ستارگاني كهدر كهكشان توست ميچرخد، و ستارهاي كه اين اجرام به دور آن ميچرخند،«خورشيد» نام دارد.
ـ پوف!
كتابدار كهكشان راه شيري با پوزخندي گفت: پيداكردن خودِ كهكشان راهشيري بهقدر كافي مشكل بود، چه برسد به يافتن ستارهاي در آن كه كار بسياردشوارتري است. زيرا تا آنجا كه من ميدانم حدود سيصد ميليارد ستاره دراين كهكشان هست كه من به شخصه نسبت به آنها آگاهي ندارم تا بتوانم يكي را از ديگري بازشناسم . با اينهمه، به ياد دارم كه وقتي بنا به تقاضاي مسؤولان كتابخانه فهرستي از تمام اين سيصد ميليارد ستاره تهيه شد، كه گمان ميكنمهنوز در بايگاني راكد در زيرزمين كتابخانه موجود است. اگر فكر ميكني واقعاً لازم است آن را پيدا كنيم و ارزش زحمت آن را خواهد داشت، از جاي ديگري كمك ويژهاي بگيرم و دنبال اين ستاره خاص بگرديم، شايد پيدا شود.
چون تقاضا شده بود و دكتر تاديوس هم ناراحت و اندوهگين به نظرميرسيد، موافقت شد كه كار جستوجو براي يافتن منظومه شمسي دنبال شود. زيرا عاقلانهترين كار همين بود . پس از گذشت چند سال، موجود چهارچهره خسته و فرسودهاي پيشآمد، خود را به كتابدار جزء معرفي كرد و با لحن نوميدانهاي گفت : سرانجامستارهاي را كه درباره آن پرسوجو ميشد يافتم . اما از تصور آن كاملاً درحيرتم كه چرا اين ستاره موجب برانگيختن چنين علاقهاي شده است. زيراآننيز مشابه بسياري از ستارگان است كه در همين كهكشان وجود دارند . ستارهاي در اندازه و درجه حرارت متوسط كه با اجرام بسيار كوچكتري بهنام «سياره» احاطه شده است. و ادامه داد : پس از بررسي دقيق متوجه شدم كه حداقل برخي از سيارهها داراي زوائدي انگلي هستند كه گمان ميكنم اين چيزي كه درباره آن پرسوجوميشود بايد يكي از آنها باشد. در اين هنگام دكتر تاديوس با حالتي برآشفته و خشمآلود فرياد زد : چرا. آه ، آخر چرا، پروردگار اين را تاكنون از ما ساكنان بيچاره و مفلوك زمين پنهانكرده بود كه اين تنها ما نبوديم كه او را در آفرينش آسمانها تشويق و ترغيبكرده ميستوديم . من در سراسرعمر دراز خود با جديت و تلاش پيگير و ازروي اخلاص به او خدمت كردم ، با اين باور كه خدمتم را در نظر دارد و باسعادت و نعمت ابدي پاداشم ميدهد . و اكنون چنين پيداست كه او حتي ازوجودم نيز باخبر نبوده است. تو ميگويي كه من موجود ذرهبيني ناچيزي درمجموعه سيصد ميليارد ستارهاي هستم كه خود آن تنها يكي از صدها ميليون چنين مجموعه يي است. نه... ديگر بس است . نميتوانم اين وضع را تحملكنم . پرستش پروردگار بيش از اين برايم ممكن نيست . نگهبان گفت: پس اكنون ميتواني به جاي ديگري بروي . در اين هنگام متأله رانده شده با هيجان و چهرهاي خسته و رنگ باخته ازخواب بيدار شد و زيرلب غريد : ببين، قدرت شيطان حتي در تخيل ما بههنگام خواب نيز وحشتناك و ترسآور است.