کلاغ در بیشه جان آپدایک
«کلاغ در بیشه»
تمام شب گرم برف پنهان چنان چسبنده بارید که همهی شاخههای باریک در بیشهی اطراف خانهی کوچک اجارهایی آنان برشی مرتفع از سفیدی را نگاهداری میکرد، برآمدگیی رو به بالایی که در تابش بیسایهی صبح زود عمق را از صحنه برمیداشت، آن را چینی مینمایاند، چون خوشنویسیی یک دستخط، پردهی منقش شقی آویخته از آسمان خاکستری، سپری از تور درهم بافته شده با نخ سیاه. Jack از خودش پرسید آیا هیچ وقت قبلاً چیزی به آن زیبایی دیده بود. برف بند آمده بود. چنان که گویی بارش برف وظیفهی ویژهی خوابش بود.
جبهی حولهایش بر تن در سحرگاه کنار پنجره ایستاده بود زیرا که شب قبل او و زنش، در میان تجملی پیچ در پیچ و عتیق، شام را با صاحبخانههای خود صرف کرده بودند. دو شراب، قرمز و قرمز تیرهتر، همراه شام بود. شمعها روی میز طویل. دو زوج دیگر، پیرتر، به دقت تباه شده. پس از شام، مردها و زنها از هم جدا شدند و بعد، گلوی مردها آزرده از کنیاک و سیگار برگها، در اتاقی وسیع که دیوارهایش، به طرزی مبهوتکننده، ابریشم سبز بود از نو بهم پیوستند. غوطهور در درخشندگیی نامربوطی چون تراشهای تصادمکنندهی چلچراغ، گروه مختلط وراجی کردند. و در آخر (ساعت روی طاقچهی مرمر خاکستری، با عقربههای طلایی که ظرافت نخ مانند آنها خود حضور ذهنی کنایهآمیز مینمود. اعلامکنندهی زمان مستعجل) در فراری نهایی و دست از جان شسته همه به طرف پلههای مارپیچ و بنا به دعوتی که شد به درون سراچهای یورش آوردند که در آن در ساعات روز خانم سفیدموی میزبان به تنظیم سرگرمیی شگفتانگیز خود Cartonnage میپرداخت. از کاغذهای رنگیی برده شده یک بتکده پدید ساخته بود. دستهگلهای کاغذیی قاب شده به دیوار بود. روی میز کار عظیمترین و به طرزی فاتحانه خوشنماترین بطریی چسب پخشکندار چسب Elmer’sی که جک تا آن لحظه دیده بود؛ هرگز به خواب هم ندیده بود که چنین اندازهای میتوانست وجود داشته باشد. گاو نر آبیای که روی بطری نشانده شده بود شادیکنان میخندید. پیشخدمتها آمدند و پالتوهای آنان را به دورشان پیچیدند. درهشتیی جلوی خانه میهمانان عازم در نیمهی شب با دنیایی روبرو شدند که جامهی مبدل نازکی از برف به تن داشت. فرو آمدن جهانیی برف میدان دید آنان را محدود میکرد؛ خارج خانه صمیمیتی گنبدوار داشت. میهمانان نغمهی ستایش خواندند؛ میزبان، مردی کوتاه و پیر، رنجور از نقرس، سر راست کرد: شامش، شرابش، Cartonnage زنش، و حالا برفش. زوج جوان، خمیده به خانهی کوچک اجارهای که همچنان از آن او بود بازگشتند. حق دختری را که به مراقبت بچه نشسته بود دادند، او را چون مغضوبی به درون توفان روانه کردند، و، هرچند دیر بود، عشق ورزیدند. بنابراین، هنگامی که شش ساعت بعد بچهشان به گریه افتاد، مرد در حال یک واکنش غیرارادیی قدردانی بجای زنش برخاست، و به تسلا دادن پرداخت.
کهنهی خیس بچه ابری نامرئی از محلول آمونیاک پخش میکرد که در چشمهای مرد اشک روان ساخت. سفیدی، حاشیهساز پنجرههای قطعی شده و برندهی نور خورشید که در پس آسمان، چون چراغی در پس حباب کاغذی، سوزان بود. اتاق بچه با نوری سفید درخشان شده بود؛ کاغذ دیواری، با نقش بنفشههای رنگ پریده، به طرزی یکنواخت میدرخشید، آنچنان که حتی گوشههای به هر سو دویدهی پف کرده از پاکی لبالب بود.
دختر بیحرف، برهنه و متحیر، هیکل غریب پدرش را، که در این ساعت نابهنگام بود، بررسی میکرد. آغوش پشمین جبهی حولهایی ارغوانی و فشار سرد کف اتاق روی پاهایش به نحوی یکنواخت تملقآمیز بود؛ او را بزرگ نشان میداد. رانهای غولآسایش مرتب از میان لبههای جبهی حولهایش رخنه کرده به داخل هوای سفید میآمد. از میان سه ورقهی جلاخوردهی شیشه، آنها را میدید، همه چیز را میدید: خاطرهی مستیاش، کمبود خواب فعلیاش، و درخشندگیی نافذ برف احاطهکننده. از آنجا که خاطراتش صریح بود، بنابراین او سست بود. درزهای موازیی کف اتاق، برق عنابیی روشن رنگ، نگاه خیرهی افسرده و جدیی دخترش، چون نگاه خیرهی مردمکی که به وسیلهای شیمیایی متورم شده باشد ـ این چیزها، دریافت شده از طریقی ادواتی که خستگی تشتت حواس را از آن کاملاً زدوده بود، عمیقاً او را میگزیدو با فوریتی نه (چندان) نامطبوع، روی رودههایش فشار میآورد.
هرچند خانه کوچک بود، دو حمام داشت. از آن که وابسته به اتاق دخترش بود استفاده کرد، جایی که میلهی مربع پردهی آبریزه از وزن مکرر کهنههای خیس بچه یله میرفت و یک بر میشد. در اطراف ریشهی در رفتهاش گچ سقف خرد شده بود. زیر سایهی کوچکی از حیرت ایستاد، به تماشای بیضیی آب ساکن که در آن (تکههای) متعددی از مدفوعش چون تکه چوبهای کوتاه پوسیده، به طرزی غریب صیقل خورده، شناور بود.
آب با فشار سرازیر شد؛ گویی تمام داخل منور خانهی کوچک تطهیر شده به جنبش درآمد. تن لغزان دخترش را ماهرانه لباس پوشاند و او را به طرف پلهها برد. پاگرد بالا رو به در اتاق خوابش بود؛ نگاهی به درون کرد و دید که زنش جایش را در بستر عریض شده تغییر داده بود. بازوان برهنهاش از زیر روانداز بیرون افتاده بود و، خمیده، چون عاج خالداری که برجستهکاریی جمجمهی برگردانیدهی یالدارش را قاب گرفته باشد، هرکدام به بالشی تکیه داشت. یک پستان، بالا آمده وسیلهی تاب شانههایش، کم عمق در خواب زن، با مرکز شکوفا شدهاش به نمایش درآمده بود. خورشید، در حال وارسیی آسمان پارهپاره، ملیله دوزیی کمرنگی را از میان بیشه و جام پنجرهها پایین میفرستاد، چیزی لطیفتر از رنگ که بافتهای لوزی شکل را بروی زن و بر فراز او بر تختهی بلوطیی گندمگون بالای بستر او میگسترید. چشمهای آبیی زن، چون پروانهها در حال فرو آمدن بر پارچهای توری، باز شد.
با باز شدن مچش، مرد در طبقهی پایین پنهان شد. در حالیکه از پلههای دشوار باریک فرو میآمدند، بچه با حواس پرتی پشت گردنش را آهسته دست میزد. این تماسهای ضعیف، چون آفتاب نامطمئن، درونش را به لرزه درمیآورد. طبقهی پایین تاریکتر بود. انعکاس برف وسیلهی اثاثیهی نمسار و پرمنفذ جذب شده بود. اجارهای. صبح بخیر، آقای Thermostat (دستگاه خودکار تعدیل گرما). شیرفروش امروز دیرمیآمد: ضربههای سخت زنجیرها نوازندهی ترانهای روی چرخشهای ستبرش: شگفتا. بازوی حامل بچهاش درد میکرد.
قادر نبود جعبهی گندمک (cereal) بچه را پیدا کند. گنجهها مملو از خاک قند و قاشقهای پلاستیکیی ول افتاده در بادبزنهای رنگارنگ. دستگیرهی سینیی صندلیی بلند بچه گیر کرد؛ پاهای دختر وارو قرار گرفته بود. همراه با حرکات افزایش یابندهای ناشی از تردید آب را در دیگچهای که دستهاش گرم نمیشد روی آتش گذاشت. زمستان. گندمک گرم. کجا؟ سقف غرید، لولهها آواز خواند.
آمد، همسر و مادر آمد، پیچیده شده در پیلهای آبی که تنش را بیشکل میکرد، صورتش را سفید. پس از آن که مرد بستر را ترک گفته بود نتوانسته بود از نو بخواب رود. مرد، مغرور، آسوده شده، آرام، پشت میز کوچکی از کاج که با روغن بزرک صیقل خورده بود نشست. گرد گندمک Gerber دودکنان به سینیی بچه آمد. آب پرتقال، به باریکیی یک مداد رنگی، سحرآسا مقابل مرد حاضر شد. چون خواهرش زمین، زن گلهای سادهی وفور را پیش مینهد. در همان حال که لیوان را بلند کرده به طرف لبهایش میبرد بوی زن را روی سر انگشتهایش شنید.
و حالا که آزاد شده بود تا نزد همدمش در آن سوی پنجره بازگردد، از نو خیره شد. بیشه در دور در آن سوی چمن یخ زده پردهای چینی بود که در آن الفبای عظیمی از شاخههای باریک خاموش قرار داشت: جبهای سیاه پوشیده (از گلابتونهای سفید، ایستاده بر شقیی خود. هیچ چیز در آن حرکت نمیکرد. هیچ عمقی وجود نداشت، آسمان لوحهای از مروارید، بیشه ترکیبی رویایی که در آن گلدانها، طاقها، و فوارهها خاموش بود.
زنش تخم مرغی آبپز مقابلش گذاشت، شکسته و روان بروی یک تکه نان برشته در یک بشقاب صورتی رنگ لب پریده و در محل فرو آمدن نور مورب خورشید که از ناقصیی جام پنجره لکهدار شده بود، تابان.
اتفاقی افتاد. در خارج پرندهی عظیم سیاهی، با بال زدن پرتقلای یک کلاغ، پر و بال زنان آمد. به یکسو متمایل شد و کج شده تا پاهایش را جا بدهد، در جهت بیشه در افتاد. قلب مرد از بیم خطرهایی که متوجه کلاغ بود ایستاد، کلاغی که با چنین بیپروایی سوی سطحی سزاوار حرمت یورش میبرد، در جایی که عمقی وجود نداشت چنین کورمال جویای فرورفتگیای برای جثهی مصرش بود. نمیتوانست داخل شود. کلاغ، هیکل سیاهش چون یک لحظهی توپخانهی ضدهوایی داغانکنان، تلپی روی یک شاخهی بلندتر افتاد و از یک ربع دایرهی تور رگباری از برف فرو ریخت. بالهایش باز شد و قرار گرفت. منظره که نابود شد، قلب مرد طغیان کرد. فریاد کشید “Clare”.
چشمهای آبیی کنجکاو (و جویای نتایج علمیی) زن از روی صورت او به سرعت پرید طرف پنجره، جایی که فقط برف را دید، و بروی غذای فراموش شدهای که در میان دستهای مرد بخار میکرد آرام گرفت. لبهای زن حرکت کرد:
«تخم مرغتو بخور.»