چند هفته مي شد كه از« برچه» خبري نبود . والدينش ، دوستان نزديك من ، بي آنكه جرات اين را داشته باشند كه به هم بگويند در اعماق قلبشان اميد يافتن پسرشان را از دست داده بودند. پليس تمام رودخانه ها ، جويبارها و راه آبهايي كه احتمال مي داد مي تواند جسد را در آنها پيدا كند بدون نتيجه جستجو كرده بود . شرح ماجرا در روزنامه ها و راديوها پخش شده بود . كوشش فالگير ها هم در يافتن سرنخي از آن پسرك بلوند شش ساله بي ثمر مانده بود .

پدر «برچه » ، آنتون ، خبرنگار تحصيل كرده اي كه در يك  از معتبرترين هفته نامه هاي ما كارمي كرد ، بيشتر ساعات روز را مثل آدمهاي فلج گوش به راديو از روي صندلي دسته دارش تكان نمي خورد ، راديويي كه از صبح تا شب با امواج صدايش كه آم مرد ناشاد را شستشو مي داد . گاهي از جا مي جهيد و به مامورين تفحص تلفن ميكرد ، وبا زاري گاه داد و قال از آنها مي خواست كه با تمام قدرت به جستجوي شان ادامه دهند. گاهي هم مي پريد توي ماشينش و با سرعتي سرسام آور در جاده هاي كوچك حومه هاي شهر مي راند و با ديدن بچه دهاتي ئي در كنار جاده چنان پا مي گذاشت روي ترمز كه جيغ لاستيك ها را در مي آورد .

زنش ، سونيا ، تمام وقت در رختخوابش دراز كشيده وبود و عكس هاي برچه و اسباب بازيها و نقاشي هايش را دور و برش ريخته بود ولب به غذا نمي زد . لبخندي روي لبش بازي مي كرد كه براي من هم به سختي قابل رويت بود ، زيرا ماتمي كه موجب آن مي شد ابعادي را به خود پذيرفته بود كه يك غريبه مشكل مي توانست متوجه آن شود . وقتي وارد اتاقش مي شدم هميشه خيلي مودبانه به استقبالم مي آمد ، صندلي ئي پيش مي كشيد واز اين در و آن در چيزهايي مي گفت كه نشان دهد انگار چيز بدي رخ نداده و فقط براي استراحت و رفع خستگي براي ساعتي به بستر پناه برده است .

بالاخره صبحي رسيد كه من توي ماشينم نشستم و به سمت نقطه اي از سرزمينم راندم كه در آن هنوز جنگلي بود كه بندرت جاي پاي كسي در آن ديده  مي شد . روزهاي متوالي كه درون خانه و بيرون با آنتون و سونيا گذارنده بودم و شاهد رنج شان بودم ، همراه با حس ضعف براي فرو نشاندن عذابشان ، مرا از پا انداخته بود . دلم مي خواست براي يك روز هم كه شده از همه آن چيزهاي وحشتناكي دور باشم كه مرا بياد آن مصيبتمي انداخت كه بر دوستانم وارد شده بود . نزديك به ظهر بود كه به حوالي جنگل رسيدم . ماشينم را در خياباني خلوت و پوشيده از برگ پارك كردم . خورشيد مي درخشيد ، آسمان بي ابر بود و در آن قسمت از جنگل كه قدم زنان در آن پيش مي رفتم و سبكبال و سرخوش روي توده نرم علف هائي كه پاي درختان روئيده بودند پا مي گذاشتم ، هوا خنك و معطر بود . احساس مي كردم دوباره متولد شده ام . همه آن مصيبت هائي كه از چندي پيش روي دوشم سنگيني مي كرد مثل ردائي كتاني از سر شانه هايم لغزيد .

براي ساعت ها آن قدر به قدم زدن ادامه دادم تا از پاي افتادم و تصميم گرفتم براي لحظه اي استراحت كنم . روي توده ي علفي نشستم ، پشت به تنه قطور درختي جنگلي و سيگاري گيراندم . چشم هايم را بستم و از ستگي ام حظ بردم كه بعد از مدت ها دوباره به خستگي ئي بدني و سالم تبديل شده بود . از وقتي كه بار ديگر به جهان مسكوني برگشته بودم چندان زماني نمي گذشت اما سعي مي كردم آن را احساس نكنم و م يتوانم بگويم كه توانستم خوب از پس آن برايم .

وقتي سيگارم را كشيدم ، با ملاحظه اين دستور كه به ما مي گويد در جنگل و خلنگزار خطر آتش سوزي زياد است با دقت زياد ته سيگارم را خاموش كردم . بعد تا آن جائي كه در توانم بود آن را به دورترين نقطه پرتاب كردم ، در ميان بوته زارهائي كه بغل در بغل در كنار هم روييده بودند . زماني از پرتاب كردنش نگذشته بود كه به ترديد افتادم نكند ته سيگار كاملا خاموش نشده باشد . يله در ميان شك و يقين از جا برخاستم تا با ستن آن به اين دو دلي پايان دهم .

وقتي بوته ها را در سر راهم كج مي كردم و رو به زمين خم مي شدم ناگهان با چيزي برخورد كردم كه از وحشت سر جا ميخ كوبم كرد .

ميان بوته ها توده اي لباس بود . لباس هاي بچگانه ، يك جفت كفش كوچك قهوه اي ، جفتي جوراب ، شورت و يك شلوار خاكي رنگ و يك پيراهن روي لباس زير ها ساعت مچي ئي بود كه خم شدم و آن را برداشتم تا خوب نگاهش كنم گر چه به آن نياز نبود چون تا همين جاش مطمئن بودم كه مال بچه بود . البته ساعت واقعي نبود ، از آن ساعت هاي بچگانه ارزان و بند پلاستيكي بود كه عقربه هاش حركت نمي كرد . پدرش آن را به او هديه داده بود و برچه از داشتن آن چون طاووسي مغرور به خود مي باليد . به پشت آن نگاه كردم ، ديدم حرف اول نام برچه روي آن فلز بي بها تراشيده شده بود . كار سونيا بود ، جلو خودم آن را انجام داده بود . ديگر ذره اي ترديد نمانده بود . لباس ها ، لباس هاي برچه بود و ساعت ، ساعت او .

برايم مسلم بود كه جسد كوچك او در جائي همين نزديكي ها افتاده است ، خدا مي دانست چه رفتار وحشتناكي با او شده بود ، چون يقين داشتم كه ديگر او را زنده نخواهم ديد . به نظر مي آمد كه اين وظيفه من بود سر ضرب به پليس تلفن كنم ، اما به سرم زد كه شايد بد نباشد به جستجويم ادامه دهم . اما كجا ؟ ناتوان از تصميم گيري به پيرامونم نگاه مي كردم و ساعت مچي هنوز در دستم بود . از آن به بعد جنگل را در نور متفاوتي مي ديدم . زيبائي هاي طبيعت كه كمي پيشتر برايم سرچشمه شادي و توانائي بودند ، اكنون به پرده اي جلو صحنه مي نمود كه ترسناكي صحنه را در پشت آن فقط مي شد حدس زد ، صحنه اي كه به قيميت از دست رفتن جان كودكي بيگناه در آن نمايشي بازي شده بود .

به هر جا كه نگاه كردم نشاني از برچه نيافتم . آنگاه ( شايد تصادفي ، البته از آن روز به بعد من ديگر به تصادف چندان اعتقادي ندارم ) چشم به بالا گرداندم و بعد در آن بالا بر درختي كه زيرش نشسته بودم ( نه قابل تصور نبود ، نه اصلا ، اما روشن مثل آفتاب ) در چنگالي كه از دو شاخه درخت شكل يافته بود بار نگي سفيد – خاكستري ، در نور خورشيد كه از برگ ها به پائين مي چكيد ، كرم ابريشم عظيم الجثه اي را ديدم كه به نيروي باد تكان مي خورد ؛ به عقب و جلو .