سروکله معلم پيدا مي‌‌شود . به طرف ارنستو نمي‌رود، مي‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در اين سکوت طولاني که همه ساکت‌اند، مادر شروع مي‌‌کند به زمزمه آواز نوا، بي‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتي که تنها است يا در کنار اميليو، درآن لحظاتي که در نوعي سعادت خيالي غوطه مي‌‌زند، در آن لحظاتي که غروب‌هاي کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌هاي کوچک‌تر به محض شنيدن آواز بي‌کلام نوا آمده بودند توي کلبه. آن‌ها هميشه «نوا»ي مادر را مي‌‌شنيدند، حتي وقتي مادر آهسته زمزمه مي‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بي سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه کوچکتر نشسته بودند جلو پاي مادر، بچه‌هاي بزرگترهم نشسته بودند روي نيمکت نزديک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را مي‌‌خواند ـ نغمه روسي برفراز رود، در شباب جواني زن ـ  مي‌‌رفتند توي کلبه که گوش کنند . مي‌‌دانستند که مادر بيرون‌شان نمي‌کند، حتي وقتي که از پرسه در ورطه‌ها ملول مي‌‌شد.

مثل هميشه نمي‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن . حدس‌شان اين بود که نکند باز خبري شده، عيدي، جشني مثلاً، ولي دقيقاً نمي‌دانستند چه چيز. آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به ياد مادر آمده بود، بي‌ آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در اين‌جا و آن‌جاي آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتي کامل و از پي‌ هم ادا مي‌‌شد . مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به ياد آمده در آواز، به زبان روسي نبود، ترکيبي بود از زبان قفقازي و زبان يهودي، با حال و هواي سال‌هاي قبل از جنگ ، سال‌هاي نعش‌هاي تلنبار، سال‌هاي انبوه مردگان.
مادر که به زمزمه آواز خواند، ارنستو شروع کرد به حرف زدن درباره پادشاه اسرائيل.
پادشاه مي‌‌گفت که ما جزو قهرمانانيم . تمام انسان‌ها جزو قهرمانانند. ارنستو ادامه مي‌‌دهد : اوست پسر داود، پادشاه اورشليم . پسر از پي‌باد دويدن. ارنستو، بعد از کمي ترديد : پادشاه ما. بازوي ارنستو حلقه سراست، ژان چشم‌هايش را بسته است.

ارنستو لحظاتي طولاني به ژان نگاه مي‌‌کند، حرفي نمي‌زند. مادر آوازش را، اين بار با کلام، زمزمه مي‌‌کند. ارنستومي‌گويد که پادشاه بر اين گمان بوده که در قلمرو علم، با نبود زندگي روبه ‌رو خواهد شد. دريچه‌اي براي رهايي از درد جانکاه، دريچه‌اي به بيرون. ولي نه.
صداي آواز مادر ناگهان اوج مي‌‌گيرد. ژان و ارنستو به مادر نگاه مي‌‌کنند، با شعف بسيار به آواز او گوش مي‌‌دهند. بعد صداي آواز پايين مي‌‌آيد، و ارنستو از پادشاه اسراييل مي‌‌گويد.
من، پسر داود، پادشاه اورشليم، اميد ازدست داده‌ام، براي تمام آن‌چه مايه اميد بود، دريغم آمد. براي بدي، براي ترديد، نيز براي بي‌ثباتي که پي‌آمد يقين بود. طاعون‌ها، دريغم براي طاعون‌ها بود. براي جست‌وجوي نافرجام خدا. براي گرسنگي. شوريختي و گرسنگي. جنگ‌ها، دريغم براي جنگ‌ها بود. براي تجملات زندگي. و تمام خطاها.
براي دروغ، بدي و براي شک دريغم آمد. براي سروده‌ها و آوازها. و براي سکوت دريغم آمد. نيز براي هرزگي و جنايت.

ارنستو از گفتن مي‌‌ماند. آواز مادر از سرگرفته مي‌‌شود. ارنستو کماکان گوش مي‌‌کند، و نيز از نو اعصار پادشاهان اسراييل را به ياد مي‌‌آورد. با صدايي تقريباً آهسته با ژان حرف مي‌‌زند. ارنستو مي‌‌گويد که دريغش براي انديشه است، نيز براي جست‌وجويي که بس بي‌هوده است و بس عبث. ارنستو آرام حرف مي‌‌زند، و به دشواري . انگار دستخوش حالاتي است که تنها ژان و مادر با آن آشنايند، دستخوش اين خمودي خنداني است که، به دليل قرابت بسيارش با سعادت، ترس بر مي‌‌انگيزد. ارنستو ادامه مي‌‌دهد: دريغ او براي شب بود. براي مرگ.
براي سگ‌ها. نگاه مادر به آن‌ها است، به ژان و او. آواز نوا، که از جسم مادر سربرمي‌آورد، لرزان، قوي و به نحو عجيبي ملايم است. زندگي ژان و ارنستو، چه دهشتناک، در برابر چشم مادر است. ارنستو مي‌‌گويد که دريغش، بس بسيار، براي دوران کودکي بوده است. با Brothers et sisters ارنستو شروع مي‌‌کند به خنديدن، و به سمت
دست بوسه مي‌‌فرستد. از نو آواز نوا. تيرگي فزاينده‌اي کلبه را فرا مي‌‌گيرد. شب از راه مي‌‌رسد. ارنستو مي‌‌گويد که دريغش از عشق بوده است. ارنستو باز مي‌‌گويد که، فراتر از زندگي‌اش، فراتر از توانايي‌هايش، دريغ عشق را خورده است. دريغ از عشق او را.
سکوت. ژان و ارنستو چشمان‌شان را بسته‌اند. ارنستو مي‌‌گويد که دريغ هواي طوفاني را خورده است. دريغ از باران تابستان را. و دوران کودکي را. نوا، آرام و آهسته و با اشک، ادامه دارد. ارنستو از عشق مي‌‌گويد، تا دم مرگ. ارنستو چشمانش را مي‌‌بندد. آواز مادر اوج مي‌‌گيرد.

ارنستو خاموش مي‌‌ماند تا صداي نوا به گوش رسد. ارنستو مي‌‌گويد که نمي‌داند به چه کسي بايد دشنام داد، چه کسي را بايد نابود کرد، ولي مي‌‌دانسته که بايد دشنام داد، که نابود کرد.
ارنستو مي‌‌گويد که سرانجام پادشاه ميل شديدي پيدا کرده که بسان سنگ زندگي کند.
بسان مرده و سنگ. سکوت. به گفته ارنستو، او ديگر دريغ نخورده است، دريغ هيچ‌چيز را.  ارنستو خاموش مي‌‌ماند. ژان هم کنج ديوار دراز مي‌‌کشد. آن شب در ويتري، و در نواي طولاني و آميخته به اشک مادر، اولين باران تابستان باريد. بر تمام شهر باريد، بررودخانه، بربزرگراه ويران شده، بردرخت، برراه، برشيب راه بچه‌ها، بر صندلي‌هاي مغموم فرجام عالم، باراني تند و پي‌دار، همچون هق‌هق بي‌امان.

به گفته بعضي، ارنستو هنوز زنده است، مي‌‌گويند که جوان موفقي از آب درآمده، استاد رياضيات شده است، و اهل علم . مي‌‌گويند که اول در امريکا و بعد هم بيش و کم در همه جاي دنيا، و به يمن ايجاد مراکز بزرگ علمي، به شهرت رسيده است.  پس در واقع بعيد نيست که با انتخاب اين ظاهر آسوده، و با ظاهري به اصطلاح بي‌تفاوت، نهايتاً زندگي برايش قابل تحمل شده است. ژان هم گويا يک سال بعد از اين که برادرش عزمش را جزم کرده، خانواده را ترک کرده است . گمان مي‌‌رود که عزيمت ژان به دنبال همان قول و قراري بوده که بعد از دوران کودکي به هم وعده کرده بودند و قرار بوده به مرگ منتهي شود . و نيز براساس همان قرار گويا هيچ‌وقت نمي‌بايست به آن نقطه فرانسه برگردند، به آن منطقه سفيد حومه پاريس، به جايي که به دنيا آمده بودند. احتمالاً پدر و مادر هم، بعد از عزيمت ژان و ارنستو، به مرگ رضا داده‌اند .