نگاهی بر زندگی و آثار ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر(قسمت اول)
نگاهی بر زندگی و آثار ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر
برگردان: مهدی غبرایی
قسمت اول
ولایت یوکناپاتوفای فاکنر که جفرسُن مرکز آن است، هم ناحیهای افسانهای است و هم واقعی. جدا کردن افسانه و واقعیت دشوار است، زیرا فاکنر از یک سو از جغرافیا، تاریخ، و مردم میسیسیپی شمالی نسخه برداری میکند و از دیگر سو آنها را دگرگون میسازد. بی شک معقولتر است که ولایت پوکناپاتوفا و مردم آن را بیشتر دنیای خودبسندۀ تخیّلی بدانیم، تا تاریخ واقعی میسیسیپی شمالی، از زمان سرخ پوستان چیکاساو تا امروز.
ولایت یوکناپاتوفا ناحیهای است به مساحت 2400 مایل مربع، با جمعیت 15611 نفر. در اینجا دلتای غنی شکارچیان هست؛ درودشت شنزار و بوته زار هست، جفرسُن هست، یا زندانش، میدان شهر، و خانه های کهن که ویرانی و زوال میپراکنند؛ اینجا بیت فور و خانۀ پیرمرد فرانسوی هست؛ جاده های خاکی، مردابها، گورستانها، و یک خط آهن هست؛ و رودی بزرگ هست که گاه آرام و ژرف است، اما آنگاه که طغیان میکند، خروشان و ویرانگر میشود. بیش از چندین نسل در ولایت یوکناپاتوفا به سر میبرند: سرخ پوستان، بردگان، مالکان کشتزارها، سربازان جنگ داخلی، چریکهای جنوب امریکا، پیرزنان اصیلزاده، کهنه سربازان ـ نخست از جنگ داخلی، سپس از جنگ جهانی اول، و سرانجام از جنگ جهانی دوم ـ استثمارگران، خدمتکاران، دستفروشان، واعظان، وکلای مدافع، پزشکان، کشاورزان، دانشجویان دانشگاه، و بسیاری دیگر. کبوترهای برج ناقوس کلیسا، بوی یاس زرد، عصر یک روز شرجی ماه ژوئیه، داروخانه ای در بعدازظهر یکشنبه، بوی نای کلبۀ کاکاسیاهها، تلق تلق پای اسبی در میدان شهر ـ اینها و صدها صحنۀ دیگر به مدد توصیفی فاکنر به صورت قسمتی از چشمانداز بی زمان درآمدهاند.
شاید لازم باشد بیفزاییم که این سرزمین خیالی، همچون بخشی از جنوب، از باقی ایالات متحد ـ یعنی غرب، شرق، و شمال ـ بسیار متفاوت مینماید. جنوبی ِ مقیم ولایت یوکناپاتوفا، بار گناه خود و شرکتش را در میراث محنت زده و درد باری که با بردگی آغاز میشود و به دوش میکشد، و به شیوۀ انفرادی خود بدان پاسخ میگوید.
میسیسیپی شمالی ـ بویژه شهر آکسفورد (« جفرسن») و ولایت لافایت (« ولایت یوکناپاتوفا») ـ منطقۀ خود فاکنر بود. خانواده اش از زمان جنگ داخلی در آنجا میزیستند. ایشان گاه به موفقیتهای بزرگ دست یافتند و همچنین شاهد روزگاری بودند که گویی خانواده و آینده اش به خطر افتاده بود. فاکنر در تاریخچۀ خانوادگی و گذشتۀ خود تأمل کرد و در نوشته هایش هردوی آنها را به کار برد.
ویلیام فاکنر در 1897 در نیو آلبنی ، میسیسیپی، به دنیا آمد. در 1902 خانواده اش به آکسفورد، مرکز دانشگاهی میسیسیپی، نقل مکان کرد. در آنجا پدرش، ماری سی. فاکنر، ادارۀ یک اصطبل کرایۀ اسب و یک فروشگاه سازوبرگ نظامیرا به عهده گرفت و بعدها مدیر خرید دانشگاه شد. ( نام خانوادگی فاکنر در اصل به شکل Falkner نوشته میشد و حرف u را ناشری که نخستین کتاب ویلیام، فاون مرمرین ، را چاپ کرد، به نام خانوادگی اش افزود.) مادر فاکنر مود باتلر بود. آنها چهار فرزند داشتند: ویلیام، ماری، جان، و دین.
ویلیام سی. فاکنر، نیای بزرگ ویلیام در 1825 زاده شد. او در میسیسیپی شمالی چهره ای افسانه ای بوده است. شرح و تفصیل زندگی اش، که بسیاری از آن در کتابهای نبیره اش دیده میشود، همچون رویدادهایی در رُمانی ماجراجویانه به نظر میرسد. او دو بار از اتهام قتل تبرئه شد. در مقام سرهنگ دسته ای از مهاجمان در جنگ داخلی سربازی بود دلیر و سخت تابع انضباط. در آغاز، جوانی بود تهیدست که میکوشید برای گذران زندگی خود و مادر بیوه اش درآمدی کسب کند، اما در پایان زندگی مالک یک خط آهن و عضو مجلس قانونگذاری ایالت بود. شریک سابق خط آهن اندکی پس از آنکه در به دست آوردن کرسی مجلس قانونگذاری از او شکست خورد، او را کشت. به همین مناسبت مجسمه ای از ویلیام سی. فاکنر را روبروی خط آهنش نصب کردند.
جی .دابلیو. تی. فاکنر، پسر ویلیام سی. فاکنر و پدربزرگ رُمان نویس، مشاور حقوقی، بانکدار، و معاون دادستان ایالات متحد بود. او در « قیام گردن سرخها»، جنبشی سیاسی که حق رأی بیشتری برای کشاورزان اجاره دار فراهم آورد، نقش فعّالی داشت. کسانی از سکنۀ آکسفورد که هنوز او را به یاد میآورند، میگویند که به زمین و زمان فخر میفروخت، کر بود، و در زودرنجی و تندخویی نظیر نداشت.
روشن است که نیای بزرگ و پدربزرگ نسخۀ اصلی سرهنگ سارتوریس و بایارد سارتوریس در سارتوریس ، شکست ناپذیر ، و بسیاری دیگر هستند. آنان قسمتی از افسانه «جنوب کهن» هستند و در حماسۀ یوکناپاتوفای فاکنر نقش مهمیبازی میکنند. به نظر میرسد که خانوادۀ بلافصل فاکنر به شیوه ای غیر مستقیم تر، نسخۀ اصلی خانوادۀ کامپُسن باشد. این خانواده در خشم و هیاهو نقشی اصلی دارند، اما در داستانهای دیگر نیز پدیدار میشود.
ویلیام فاکنر دانش آموز تهیدستی بود و پس از کلاس دهم، دبیرستان را برای یافتن شغلی در بانک پدربزرگش رها کرد. کتاب زیاد خواند و شعر سرود. همچنین در نقاشی بخت خود را آزمود. جوانی کج خلق و برای مردم شهر آکسفورد معمایی بود.در 1914 با فیل استون ، یک مشاور حقوقی جوان، آشنا شد و این دوستی مجال مباحثۀ ادبی را برایش فراهم آورد و کمک کرد تا با کسانی که تازه در عالم ادب شهره میشدند، چون کانراد ایکن ، رابرت فراست ، ازرا پاوند ، و شروود اندرسُن آشنا شد. چون وزن فاکنر کم و قدش کوتاه بود (فقط صدو پنجاه و پنج سانتیمتر) در ارتش ایالات متحد پذیرفته نشد. اما توانست به عنوان دانشجوی دانشکدۀ افسری در یکان پرواز سلطنتی در تورنتوی کانادا نامنویسی کند. در 22 دسامبر 1918 در روز مرخصی از خدمت به درجۀ افتخاری ستوان دومینائل شد.. فاکنر نیز مانند بیشتر نویسندگان همعصرش هم با رخدادها و هم با پیامدهای جنگ جهانی اول درگیری ذهنی داشت. نخستین کتابهایش با این موضوع سروکار دارد، همچنین یکی از کتابهای بعدی اش، حکایت.
چون کهنه سرباز بود، به او اجازه دادند که در دانشگاه میسیسیپی نامنویسی کند. در آنجا انگلیسی، اسپانیولی، و فرانسه خواند، اما فقط یک سال تحصیلی تمام مقیم آنجا شد. برخی از مقالاتی که برای نشریات دانشجویی میفرستاد نشان میدهد که جوان بذله گو و طنزپردازی بود که خود را هنرمند یا حرفه ای نمیدانست. در یک کتابفروشی شهر نیویورک شغلی به دست آورد، اما زیاد آنجا نماند و بزودی به آکسفورد برگشت. ظرف دو سال کارهای گوناگونی چون نجّاری و نقاشی ساختمان انجام داد و بعد رئیس پست دانشگاه شد. طولی نکشید که استعفا داد و در نامۀ استعفایش چنین نوشت: « لعنت خدا بر من اگر گوش به فرمان هر رذل آواره ای بشوم که دو سنت میدهد و یک تمبر پستی میخرد.» همین سال ـ1924ـ شاهد انتشار فارن مرمرین، مجموعه اشعاری تقلیدی، بود. استون به انتشار این کتاب کمک مالی کرده بود.