کتابخوانی برای بورخس (قسمت اخر)
کتابخوانی برای بورخس
آلبرتو مانگوِئل
برگردان: احمد اخوّت
گاهی اوقات هم از این کتابخوانیها برای کار نویسندگیاش استفاده میکرد. مثلاً وقتی فهمید کیپلینگ در توپهای کشتی بادبانی (داستانی که ما پیش از کریسمس خواندیم) از روح ببر استفاده کرده، به فکر افتاد عجب درونمایۀ خوبی است و بدین گونه یکی از آخرین داستانهایش یعنی ببرهای آبی را نوشت. داستان دو تصویر در آبگیر اثر جیووانی پاپینی هم منبع الهامی شد برای نوشتن بیست و چارم اوت 1982 (تاریخی که در آن زمان هنوز جزو آینده بود). از بعضی داستانهای لاوکرافت خیلی دلخور بود (بارها وسط خواندن داستانی از او آن را قطع میکرد و میرفتیم سراغ داستان دیگرش و باز میگفت دنبالۀ داستان قبلی را بخوان) و یکی از آنها را دوباره نویسی و از آن«نسخۀ تصحیح شده ای» فراهم آورد و آن را در مجموعه داستان گزارش دکتر برودی منتشر کرد. بورخس اغلب از من میخواست در صفحات سفید پایان کتابی که میخواندیم چیزهایی برایش یادداشت کنم: مثلاًعنوان یک فصل و یا فکری که به ذهنش آمده بود. نمیدانم از این یادداشتها چگونه استفاده میکرد اما این عادت پشت سر کتاب حرف زدنِ او به من هم سرایت کرد.
اِو ِلین وُو داستانی دارد که در آن مردی وسط جنگل آمازون مرد دیگری را نجات میدهد و در عوض از مرد میخواهد که بقیۀ عمر را صرف بلندخوانی داستانهای دیکنز کند.(7) من در دورۀ کتابخوانی برای بورخس هرگز احساس نکردم با این کار دارم وظیفه ای را به انجام میرسانم. به عکس، به نظرم این اسارت دلپذیری بود. آن قدر که مسحور تفسیرهایش میشدم (نقدهایی فاضلانه نه فاضل مآبانه، بسیار بامزه، گاه بیرحمانه و تقریباً همیشه حرفهایی ضروری و مفید) خود منتها چندان برایم دلپذیر نبودند: کتابهایی که میخواست چیزهایی را در آنها کشف کنم (آثاری که در نهایت بسیاریشان جزو کتابهای مورد علاقهام شدند). احساس میکردم مالک همۀ این کتابهایی هستم که نقد و حاشیهنویسیشان میکرد و اینها به خاطر من است. روشن است که چنین نبود. من (مثل بسیاری دیگر) چیزی جز دفترچۀ یادداشتش نبودم، ابزاری در حافظۀ مردی نابینا تا نظریاتش را گرد آورد. جاه طلب تر از آن بودم که فقط مورد استفاده قرار گیرم.
پیش از آشنایی با بورخس، یا برای خودم ساکت کتاب میخواندم و یا از دوستی میخواستم کتاب برگزیدهام را برایم بلند بخواند. کتابخوانی برای پیرمردی نابینا تجربۀ غریبی بود زیرا گرچه احساس میکردم با کمیتلاش کنترل آهنگ و گام خواندن را در دست دارم اما در مجموع بورخس شنونده آقای متن بود. راننده من بودم اما چشم انداز و فضای بر افراشته از آنِ او بود که بُرده میشد، آنکه مسئولیتی جز این نداشت که دنیای بیرون پنجره را فهم و هضم کند. کتاب را بورخس بر میگزیند، قطع و وصلهای کتابخوانی در دست او بود. کلامم را او قطع میکرد تا تفسیری کند، بورخس بود که اجازه میداد واژه ها به سویش بیایند. من نامرئی بودم.
چیزی نگذشت که دریافتم خواندن سرشتی فزاینده دارد و به صورت تصاعد هندسی است. هر خوانش بر آنچه قبلاً خواندهایم استوار است. کار من در این زمینه با فرضها دربارۀ داستانهایی آغاز شد که بورخس برایم انتخاب کرده بود، ذهنیتهایی مانند اینکه کیپلینگ نثری مصنوعی دارد، استیونسون بچگانه مینویسد و داستانهای جویس غیر قابل فهم است. اما کمیبعد تجربه جایگزین این پیش داوریها شد و کشف داستانی مرا در انتظار داستان دیگر میگذاشت، کاری که خاطرۀ واکنشهای بورخس [نسبت به این داستانها] و خود من آن را غنیتر میکرد. پیشروی من در خواندن هرگز بر اساس توالی معمول زمانی نبود. برای مثال کتابخوانی برای بورخس از متونی که قبلاً برای خود خوانده بودم موجب تصحیح آن خوانشهای اولیهام شد و به من درک جدیدی از آنها داد که قبلاً به آن پی نبرده بودم و در این بازخوانیها بود که حرفها و نقدهای بورخس برایم عمق بیشتری مییافت. نویسندۀ آرژانتینی ازکوئل مارتینز استردا در این باره میگوید: «کسانی هستند که هنگام خواندن یک کتاب دائم به فکر احساساتشان از خوانشهای قبلی خود از آن کتاب اند و دریافت امروزشان را با گذشته مقایسه و جمع بندی میکنند. این یکی از زیباترین شکلهای زنای محصنه است.» بورخس به کتابشناسی [در اینجا کتابخوانی] معمولِ کلیشه ای اعتقاد نداشت و چنین خوانشهای زناکارانهadulterous readins را تجویز میکرد.
بجز بورخس، تنی چند از دوستان، تعدادی از معلمها و گاه نقدهایی که اینجا و آنجا منتشر میشدند معرّف کتابهای تازه بودند. با این همه برخورد من با کتابها عمدتاً تصادفی بوده است، عیناً مانند دیدار با آن غریبههایی که دارند در دایرۀ پانزدهم جهنم دانته میگذرند و«وقتی روز در غروب رنگ میبازد و ماه تازه در آسمان میآید به هم نگاهی میاندازند»، کسانی که در یک رویت، یک نگاه، یک واژه جذابیت مقاومت ناپذیری میبینند.
پاورقی:
1.history of reading, (penguin, 2004), pp. 15-20
2.Jamaica Kincaid, A Small Place, (New York, 1988)
3.A tree grows in Brooklyn
اثری است از بتی اسمیت، نویسندۀ آمریکایی، «رمانی خانوادگی» و عامه پسند که نویسنده آن را در سال 1943، در کشاکش جنگ جهانی دوم نوشت. (م)
4. اینجا تناقضی وجود دارد زیرا مانگوئل مینویسد دو سال برای بورخس کتاب میخوانده، اما در کتاب با بورخس رقم چهار سال (تا 1968) را ذکر میکند که معلوم نیست کدام یک از این دو صحیح است. (م)
5. در آن زمان هیچ کدام از ما (من و بورخس) نمیدانستیم که مبدع این زبان (زبان رمزی پیام فرستادن با اشیاء) کیپلینگ نبود و این کار سابقه داشته است. به نوشتۀ ایگناس گِلب (در کتاب تاریخ نوشتن، شیکاگو، 1952) در ترکستان شرقی زن جوانی برای عاشقش پیامیمتشکل از اینها میفرستد: دو سه پر چای خشک، یک ساقه علف، یک عدد میوۀ قرمز، یک زرد آلوی خشک، یک تکه زغال، یک گُل، یک حبه قند، یک عدد ریگ، یک پر شاهین، و یک بادام. این بود معنای پیام :«دیگر نمیتوانم چای بنوشم، بی تو علفی رنگی باخته ام، به تو که فکر میکنم بر افروخته میشوم، قلبم مثل زغال (گُل آتش) گُر میکشد، تو زیبایی مثل گُل، به شیرینی قند اما قلبت انگار از سنگ است! اگر بال داشتم به سویت پرواز میکردم، من مال توام همچون بادامیدر دستت.»