مارگریت دوراس و پایانِ خرابی ها

دوراس در یکی از مصاحبه هایش به سبک و شیوه ای به اسم "دوراسی" اشاره می کند. او مدعی است که نوشته هایش، از نظر بیان و زبان، دوراسی هستند. آن گاه خود در ادامه، منظورش را نوشتار دوراسی، یا زبان و شیوه ی بیان دوراسی این گونه شرح می دهد غ دوراسی به این معنا که:

«جلوی کلمه را نگیریم ؛ بگذاریم بگذاریم جاری شود. کلمه را درست همان لحظه ای که به ذهن خطور کرد باید ثبتش کرد. سریع، خیلی سریع باید نوشت، قبل از این که لحظه ی حضورش را از دست بدهیم.»(دوراس،1381،ص214)

این ویژگی،از بارزترین نکاتی است که در نوشته های دوراس به چشم می خورند. تقریباً در همه ی نوشته ها، ولی به طور خاصی در عاشق و باران تابستان، دوراس به جمله بندی های برآمده از دستور زبان ها توجهی ندارد. همان گونه می گوید و می نویسد که طبیعت زبان در همان موقعیت خاص و در همان اثر می طلبد . به نظر او زبان طبیعی مردم به نوعی ادبی است ولی به علتِ کثرتِ استعمال و نیز به علتِ زیادیِ نزدیک بودن مردم به آن، توجهی بهش نمی شود. دوراس، اما، همین شیوه را برایِ خود اختیار کرده است و اغلبِ نوشته هایش به همین سبک و سیاقند. یکی از آخرین نوشته های دوراس ، که درست همین سبک و شیوه را دارد و بلکه بسیار شاعرانه هم هست، "نوشتن همین و تمام"Ecrir:ce,tout ) ) است .

با اشاره به این نوشته، و نقل چند عبارت از آن، این نوشتار را به پایان می برم.

همین و تمام، گویی پایان خرابی هاست. پایان ویرانی. برگه ی پایانی نوشتن از خرابی و ملال و شکست . گویی یکباره همه چیز برایِ دوراس پایان یافته است : نوشتن ، که به نوعی همه چیز اوست، هم همین طور. دیگر از نوشتن هم کاری ساخته نیست. مرگ آمده و باید گذاشت و رفت. همه چیز پایان یافته و چیزی نمانده مگر "هیچ". یک هیچِ بزرگ. زندگیِ دوراس که یکسره در قلمروِ ادبیات گذشته، به فرجامش می رسد و ادبیات می شود برایش باطل، باطلِ اباطیل:

« باطل اباطیل .

همه چیز باطل است و ادامه ی باد

این دو کلمه گویای تمامی ادبیات روی زمین است.

باطل اباطیل، بله .

همین دو کلمه به تنهایی مفتاح جهان است :

چیزها، بادها، فریادهای کودکان، خورشید فرو مرده

در هنگامه ی این فریادها.

کاش دنیا به آخر برسد.

باطل اباطیل

همه چیز باطل است و ادامه ی باد.»(دوراس،1381،ص250)

باز در همین نوشته های پایانی، در همین و تمام، او نیم نگاهی به نوشته هایش و سبکِ داستان پردازی اش دارد. می گوید:

«من هیچ وقت

الگو نداشته ام.

در عین تمکین، تمرد کرده ام.

هنگام نوشتن ، دست خوش همان جنونی ام که در

زندگی دچارش هستم.

به وقت نوشتن، با انبوهی از صخره ها رو در رویم،

همان صخره های سدی بر اقیانوس آرام.»(دوراس،1381،ص245 – 246)

به هر رو ، گفتن از دوراس، و گفتن از خرابی ها در اندیشه و آثار او مجالی بسیار بیش از این می خواهد که فعلاً به همین میزان بسنده می شود.

دوراس، مارگریت(1381) نوشتن، همین و تمام؛ ترجمه ی قاسم روبین؛ تهران:نیلوفر

سخن

م.د.

بعد از برخاستن از اغمایی نه ماهه گفت:

"می نویسد، مارگریت دوراس، یا همان م.د، می نویسد.

قلم و مدادش را هنوز دارد و کماکان می نویسد.مهم هم همین است. "

سرگذشتی ندارم من،حیات هم ندارم.

سر گذشتم هر روز و هر ثانیه از روز زیر بار زندگی ویران می شود،

هیچ مفری ندارم تا به روشنی دریابم آنچه زندگی آدم نامیده می شود

 به چه معنا ست.

(حیات مجسم)

خالی ام گاهی، در لحظاتی بس دراز ومجهول الهویه ام.

هراس برمی انگیزد و بعد، به یمن واقعه ای سعد، می گذرد. ابتدا و بعد ثابت می ماند

سعادت تا حدی مثل موت است. تا حدی هم غایب است،در همین جایی که دارم حرف می زنم. م.د

(همین و تمام)

بله، مکان سرگشتگی. برای من، نوشتن مکان سرگشتگی هاست. تنها مکان امنم همین نوشتن است... آزادی، همه در کتاب خلاصه میشود. نوشته سرچشمه اش جای دیگر است، قلمرو دیگری ورای قلمرو کلام شفاهی . نوشته، کلام شخص دیگری است، شخصی که حرف نمی زند. شخصی که من هیچوقت ندیده امش، نمی شناسمش،و می خواند.

(من واقعیت را چون اسطوره زیسته ام)

مثل بارون تابستون میمونه

گرم و چسبناک، 

روی پوستت می شینه ، حرکتت رو کند می کنه؛

مثل یه سایه خنک توی یه بعدازظهرساکت تابستون که هرم گرما

ازاطراف بش هجوم میاره.

گوشهات تیز می شه به صدای بی وقفه جیرجیرکها ،

به صدای آفتاب.

با وجود گفتگوهای بسیار، سکوت بیشترین چیزیه که از

رمانهای دوراس یادم میمونه؛

سکوت و رخوت .

بخشی از "عشق" را با ترجمه قاسم روبین

غروب. آفتاب نارنجی.

زن در راه تخته پوش، مقابل مهمانخانه، ایستاده است رو به

اس تالا، منتظر مرد است. مرد از راه می رسد، می آید سمت

زن. زن می گوید:

-         آمده ام به دیدنتان ،برای این سفر.

نگاهش به جایی است آن سو تراز مهمانخانه، به باغها،

به توده ی سلسله در سلسله ی توی فضا، به در هم فشردگی

زمان. زن ادامه می دهد:

-         سفر به اس تالا، خودتان که می دانید.

مرد صورتِ زن را، متمایل به این در هم فشردگی، محو می بیند.

زن می گوید:

-         من، از دوره ی جوانی به این طرف،

هیچوقت به اینجا  برنگشته بودم.

معلق می ماند جمله دروقفه ای کوتاه، بعد ادامه پیدا می کند:

-         از یاد برده بودم.

زن چشم برمی دارد از اس تالا، لبخند می زند به مرد. مرد

می پرسد:

-         و  آن مرد،گفت چی؟

-         گفت که لازم بوده این سفر- مکث، بعد-

ولی نگفت چرا.

نسیم خنکی از سمت دریا، ملایم، با بوی جلبک و باران.

زن ادامه می دهد:

-         پیشتر، وادی ریگ و ماسه بوده است اینجا.

مرد می گوید:

-         وادی باد.

زن تکرار می کند:

-         بله، وادی باد.

زن ایستاده است آنجا، در راه تخته پوش. دیگر به جایی نگاه نمی کند،

اصلا نگاه نمی کند.راست ایستاده است در مصاف زمان.

مرد می گوید:

-         رودها، جلگه ها، در آن سوی دریا وسیع

بودند؟

لبخند می زند زن:

-         بله، مکث، بعد، مسیر را با قطار می رفتیم،

در ایام تعطیلات تابستان.

مکث و بعد تکرار می کند:

-         تابستان.

ساکت می مانند. نگاهش به مرد است. مرد می گو ید:

-         هر وقت که خواستید راه می افتیم.

زن در همان راه تخته پوش، دور می شود.

نسیم هنوز خنکِ دریا می نشیند بر ساحل. افول می کند آفتاب

زیر آسمان صاف.

زندگی جای دیگریست